دوشنبه 27 آذر (قوس) 1396 هجری شمسی برابر با 30 ربیع الأوّل 1439 هجری قمری Тоҷикӣ English

منصور هاشمی خراسانی

* پایگاه اطّلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی «به زبان انگلیسی» راه‌اندازی شد. * ترجمه‌ی کتاب «بازگشت به اسلام» اثر علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی «به زبان انگلیسی» منتشر شد. * نرم‌افزار «نسیم رحمت» حاوی نسخه‌ی آفلاین پایگاه اطّلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * کتاب شریف «مناهج الرّسول صلّی الله علیه و آله و سلّم» حاوی مجموعه‌ی گفتارهای نورانی علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی در ابواب «مقدّمات»، «عقاید»، «اخلاق» و «احکام» منتشر شد. * کتاب شریف «الکلم الطّیّب» حاوی نامه‌های حکمت‌آموز حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی منتشر شد.
loading

متن درس

شرح شیخ صالح سبزواری
درس چهل و هشتم
موضوع:

آمیزش با ملل و فرهنگ‌های غیر اسلامی (1)

(أعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرّحمن الرّحيم

الحمد لله ربّ العالمين و صلّي الله علي محمّد و آله الطاهرين

در درس‌هاي قبل روشن شد که سيّدنا المنصور راه حلّ همه‌ي مشکلات مسلمانان را بازگشت آنان به اسلام خالص و کامل مي‌داند، ولي پيداست که اين کار آساني نيست؛ چراکه موانعي بر سر راه آن وجود دارد؛ موانعي که در واقع سبب اضاعه‌ي اسلام پس از درگذشت رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم تاکنون شده است. دو تا از اين موانع «اختلاف مسلمانان» و «حاکميّت غير خداوند» بود که سيّدنا المنصور بيان فرمود و ما شرح کرديم، اما مانع)

3 . آميزش با ملل و فرهنگهاي غير اسلامي

(است که سيّدنا المنصور با نگاه نافذ خود آن را رصد کرده است و درباره‌اش مي‌فرمايد:) يکي ديگر از اسباب عدم اقامهي اسلام پس از رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله و سلّم (تاکنون) آميزش (فکري و فرهنگي) مسلمانان با ملل (يعني آيين‌ها يا اقوام با توجّه به اينکه ملّت در اصل به معناي آيين است ولي استعمالش در معناي قوم غلبه پيدا کرده) و فرهنگهاي غير اسلامي بوده که (البته اختصاصي به مسلمانان پس از پيامبرشان نداشته، بلکه) سبب مشترکي براي عدم اقامهي دين پس از همهي پيامبران بوده است (يعني پيروان پيامبران گذشته نيز پس از درگذشت پيامبرانشان، با ملل و فرهنگ‌هاي ديگر آميزش پيدا کردند و به همين سبب، از اقامه‌ي دين بازماندند)؛ چنانکه به عنوان نمونه، پس از موسي عليه السّلام پيروانش رفته رفته (در طول چند دهه و قرن) تعاليم او را از ياد بردند و با اقوام کافر معاشرت نمودند و به مرور زمان از فرهنگ کفرآميز آنان تأثير پذيرفتند (در حالي که خداوند در آيات فراواني از تورات، آنان را از اين کار مهلک بر حذر داشته بود و به عنوان مثال فرموده بود: «به شيوه‌ي سرزمين مصر که در آن ساکن بوديد رفتار مکنيد و نه به شيوه‌ي سرزمين کنعان که شما را بدانجا مي‌برم. بر طبق فرايض آنان گام مزنيد» [لاويان/ 18:3] و فرموده بود: «چون به سرزميني که يهوه خدايتان به شما مي‌دهد درآييد، نبايد آداب و رسوم کراهت‌آور اقوام آنجا را بياموزيد» [تثنيه/ 18:9] و فرموده بود: «مبادا با اين قوم‌ها که در ميان شما باقي مانده‌اند درآميخته، نام خدايانشان را بخوانيد و يا به آن‌ها سوگند خوريد و آنان را عبادت کرده، در برابرشان سجده کنيد» [يوشع/ 23:7]، ولي پيروان موسي عليه السّلام پس از او اين هشدارهاي جدّي و مکرّر را از ياد بردند و به تعبير سيّدنا المنصور «با اقوام کافر معاشرت نمودند و به مرور زمان از فرهنگ کفرآميز آنان تأثير پذيرفتند») و کار را به جايي رساندند که خدايان آنان را پرستيدند و در زمان الياس پيامبر عليه السّلام براي بعل بت کنعانيان (که قومي در نزديکي آنان بودند) سجده کردند؛ چنانکه خداوند از قول آن پيامبر خطاب به آنان فرموده است: «أَتَدْعُونَ بَعْلًا وَتَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخَالِقِينَ»؛[1] «آيا بعل را مي‌خوانيد و بهترين آفريدگاران را وا مي‌گذاريد؟!» (همچنانکه در تورات نيز از اين انحراف تدريجي آنان پس از موسي و خليفه‌اش يوشع عليهما السّلام خبر داده شده و آمده است: «آن نسل نيز همگي به پدران خود پيوستند و بعد از آن‌ها نسل ديگري برخاستند که نه خداوند را مي‌شناختند و نه از کارهايي که او براي اسرائيل کرده بود، آگاهي داشتند. بني‌اسرائيل آنچه را که در نظر خداوند بد بود به جا آوردند و بعل‌ها را عبادت کردند. ايشان يهوه خداي پدرانشان را که آنان را از سرزمين مصر بيرون آورده بود ترک گفتند و خدايانِ غير را از ميان خدايان اقوام پيرامونشان پيروي کرده، آن‌ها را پرستش نمودند و خشم خداوند را برافروختند. پس خشم خداوند بر اسرائيل افروخته شد و ايشان را به دست تاراجگران سپرد که تاراجشان کردند و ايشان را به دشمنانِ پيرامونشان فروخت، به گونه‌اي که ديگر نمي‌توانستند در برابر دشمنان خود بايستند» [داوران/ 14-10 :2]. اين سرگذشت پيروان موسي عليه السلام بود). پس از عيسي عليه السّلام نيز پيروانش، با انگيزهي رهايي از آزار روميان (که بر سرزمين فلسطين استيلا داشتند و با تحريک يهوديان و براي حفظ اقتدار خود، مسيحيان را دستگير و شکنجه مي‌کردند) و (با انگيزه‌ي) جلب حمايت آنان (که گمان مي‌کردند براي گسترش آيينشان به آن نياز دارند) و تحت تأثير تعاليم پولس (با نام واقعي «شاؤول») که يک يهودي ضدّ مسيح بود (و از هيچ کوششي براي دستگيري و کشتن مسيحيان فروگذار نمي‌کرد، ولي ناگهان در چرخشي ناگهاني و عجيب ادّعا کرد که مسيحي شده است و شروع به تبليغ عقايدي شرک‌آميز و سخيف با نام مسيحيت کرد که به زودي به خاطر شباهت‌هاي بسيارش با عقايد روميان بت‌پرست با استقبال آنان روبه‌رو شد و به قرائت رسمي از اين دين مبدّل گشت و از اين رو، مي‌توان اين مرد مشکوک را بنيان‌گذار مسيحيت کنوني دانست. پولس که هرگز عيسي عليه السّلام را ملاقات نکرده بود، با ادّعاي ملاقات او در خواب و مکاشفه، خود را رسول او معرّفي کرد و به مخالفت با رسولان واقعي او يعني حواريون پرداخت و بر خلاف تعاليم او قائل به الوهيّت او شد و اعلام کرد که در مسيحيت همه چيز حلال است و ختنه کردن جايز نيست، بلکه با وقاحت تمام اعلام کرد که به هيچ وجه نبايد به شريعت پايبند بود؛ چراکه ايمان به مسيح براي نجات کافي است! چنانکه در نامه‌ي خود به غلاطيان، آنان را به خاطر عمل به احکام شريعت ملامت کرد و نوشت: «اي غلاطيان نادان! مگر کسي شما را جادو کرده است؟ مگر اين شما نبوديد که وقتي مرگ مسيح را برايتان تشريح کردم، آن چنان مجذوب آن شديد که انگار همان موقع مسيح را در برابر چشمانتان به صليب کشيده بودند؟! فقط مي‌خواهم اين را بدانم: آيا با عمل به احکام شريعت بود که توانستيد روح پاک خدا را دريافت کنيد؟ البته که نه. شما وقتي روح خدا را يافتيد که به آنچه گوش داديد ايمان آورديد. چرا فکرتان را به‌کار نمي‌اندازيد؟ شما که قبلاً با عمل به احکام شريعت به ‌جايي نرسيديد، چرا فکر مي‌کنيد حالا با آن مي‌توانيد مسيحيان روحاني‌تري باشيد؟!» [غلاطيان، 3]. البته روشن است که غلاطيان نادان بودند و فکر خود را به کار نمي‌انداختند، وگرنه هرگز به چنين دجّالي اجازه نمي‌دادند که تا اين حد بي‌پرده بر ضدّ شريعت خداوند سخن بگويد و به سوي اباحي‌گري و خرافات دعوت کند و نام آن را هم «روح پاک خدا» بگذارد! همان طور که مسيحيان بعدي مانند آنان نادان بودند و فکر خود را به کار نينداختند و نتوانستند تفاوت فاحش اين ترّهات با تعاليم نوراني و مطهّر عيسي عليه السّلام را درک کنند! شايد زماني مناسب‌تر از اين پيدا نشود که گفتاري از سيّدنا المنصور در اين باره را نقل کنم.

يک روز صبح به محضر ايشان رسيدم و شنيدم به برخي از اهل خانه مي‌فرمايد: «لَقَدْ بِتُّ عَلیٰ فِراشِي مُتَفَکِّراً أَتَعَجَّبُ مِنْ أَقْوامٍ لَبَسَ اللّهُ عَلَیْهِمْ عُقُولَهُمْ حَتّیٰ أَضَلَّهُمْ شاؤُولُ بَنِي إِسْرائِیلَ -یَعْنِي بُولُسَ وَ شاؤُولُ صَغِیرٌ بِالْعِبْرانِیَّةِ»؛ «ديشب را در بستر خود با تفکّر صبح کردم؛ متعجّب بودم از اقوامي که خداوند عقل‌هاشان را بر آنان پوشاند تا جايي که شاؤول بني اسرائيل آنان را گمراه کرد -يعني پولس و شاؤول در زبان عبري به معناي کوچک است»!

از چيزي که گفتيم روشن مي‌شود که اين تفکّر و تعجّب سيّدنا المنصور بي‌دليل نبوده است؛ چراکه تعاليم پولس از هر جهت نامعقول و واضح البطلان بود و با اين وصف، نبايد تا اين اندازه با اقبال مردم در جهان مواجه مي‌شد! ولي متأسفانه مواجه شد و آنان «تحت تأثير تعاليم پولس که يک يهودي ضدّ مسيح بود»)، تعاليم آن پيامبر را از ياد بردند (در اينجا نکته‌ي ديگري هم به ذهن مي‌رسد و آن اين است که درباره‌ي شخصيّت پولس ميان منتقدان او اختلاف نظر وجود دارد، ولي نوعاً معتقد هستند که او مسيحي بوده، در حالي که ممکن است از گفتار سيّدنا المنصور برداشت شود که او مسيحي نبوده، بل «يک يهودي ضدّ مسيح» بوده که تنها از روي نفاق تظاهر به مسيحيّت کرده است تا بعد از بي‌نتيجه بودن تعقيب و شکنجه‌ي مسيحيان، عقايد و اعمال آنان را از درون به ابتذال بکشد و نابود کند. به هر حال، آنان «تحت تأثير تعاليم پولس که يک يهودي ضدّ مسيح بود، تعاليم آن پيامبر را از ياد بردند») و به روميان بتپرست نزديک شدند و از انديشههاي شرکآميز آنان (که نفوذ بسياري در آن زمان و مکان داشتند) تأثير پذيرفتند و تثليث آنان (يعني اعتقادشان به ثالوثي با ترکيب «ژوپيتر»، «مارس» و «کرينوس» يا «کوايري نوس») را جايگزين توحيد عيسي عليه السّلام ساختند (اين جايگزيني به صورت رسمي در اوايل قرن چهارم ميلادي و پس از آن واقع شد که اسقفى به نام آريوس اعلام کرد که «پسر» يعني عيسى اولين و كامل‌ترين مخلوق است و چون متأخر از «پدر» يعني خدا است، پيش از آنكه به وجود آيد، وجود نداشته و با اين وصف، پرستش او، پرستش يك انسان و مقدّمه‌ي بت‌پرستى است. به دنبال اين اعتقاد، مجادلات ميان مسيحيان بالا گرفت، تا اينکه حدود 300 اسقف به دعوت قسطنطين نخستين قيصر مسيحى، در شهر نيقيّه‌ي آسياى صغير در سال 325 ميلادي شورايى تشكيل دادند و اعتقاد به الوهيت عيسى عليه السلام را با اكثريت قاطع تصويب کردند و نظر آريوس را مردود دانستند و او را تكفير نمودند! اين به معناي آن است که اعتقاد به الوهيّت عيسي عليه السلام حدود سه قرن پس از آن حضرت به دستور قيصر روم و توسّط شوراي تعيين شده توسّط اين شخص تصويب و ترويج شد و به همين دليل، سيّدنا المنصور بر نقش روميان در انحراف مسيحيان تأکيد مي‌فرمايد.

امّا سؤال مهم اين است که آيا چنين انحراف عظيمي اختصاص به دو امّت پيشين داشته يا در امّت ما نيز واقع شده است؟! روايات متواتري از پيامبر اسلام رسيده است که اين امّت نيز گام به گام و وجب به وجب در پي امّت‌هاي گذشته يعني يهوديان و مسيحيان خواهند رفت، تا جايي که اگر آنان به سوراخ سوسماري وارد شده باشند، اين امّت هم به آن وارد خواهند شد [نگاه کنيد به: مسند أحمد، ج2، ص327 و 450؛ صحيح البخاري، ج4، ص144؛ صحيح مسلم، ج8، ص57؛ سنن ابن ماجه، ج2، ص1322؛ سنن الترمذي، ج4، ص135]! لذا پاسخ سيّدنا المنصور به اين سؤال هول‌انگيز، مثبت است. ايشان مي‌فرمايد:). بدين سان، پس از محمّد صلّي اللّه عليه و آله و سلّم نيز پيروانش به راه گذشتگان رفتند (يعني از راهي که آن حضرت برايشان ترسيم فرموده بود منحرف شدند؛ خصوصاً در قضيّه‌ي خلافت که در مبحث «اختلاف مسلمانان» و «حاکميّت غير خداوند» تبيين فرمود) و به دنبال فتوحات خود در سرزمينهاي کافران (مانند فارس و روم)، با اقوام مشرک و اهل کتاب در آميختند (اهل کتاب را از مشرکان جدا فرموده است به خاطر اينکه در کتاب خداوند از هم جدا شده‌اند؛ چنانکه به عنوان نمونه، فرموده است: «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَالْمُشْرِكِينَ فِي نَارِ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا ۚ أُولَٰئِكَ هُمْ شَرُّ الْبَرِيَّةِ» [بيّنه/ 6]؛ «کساني از اهل کتاب که کافر شدند و مشرکان در آتش جهنّم جاودان مي‌مانند، آنان بدترين مخلوقات‌اند») و (خواسته يا ناخواسته) از فرهنگ آنان تأثير پذيرفتند و مؤلفههايي (يعني بخش‌هايي) از فرهنگ اسلامي را فراموش کردند. به علاوه، کساني از مشرکان و اهل کتاب که تحت تأثير تبليغات يا جنگهاي مسلمانان اسلام آوردند (با توجّه به اينکه برخي با رغبت و برخي با کراهت اسلام آورند)، هرگز نتوانستند همهي عقايد و اعمال (غير اسلامي) گذشتهي خود را (به طور کامل) رها کنند (همچنانکه بسياري از مسلمانان برخي عقايد و اعمال جاهليّت را رها نکردند و تنها پوششي اسلامي بر آن پوشاندند) و خواسته (در مواردي که با کراهت اسلام آوردند) يا ناخواسته (در مواردي که با رغبت اسلام آوردند)، آثاري از آن را با خود نگاه داشتند و به نسلهاي پس از خود انتقال دادند. به علاوه، کساني از آنان که به تازگي اسلام آورده بودند، ولي همچنان تحت تأثير عقايد و اعمال پيشين خود بودند، در زمان عمر و عثمان (که بيشترين فتوحات در سرزمين‌هاي غير اسلامي تحقّق يافت و سيل يهوديان و مسيحيان و زرتشتيان تازه مسلمان به ميان مسلمانان سرازير شد) و نيز حاکمان اموي و عبّاسي (که با شيوه‌ي متفاوتي به اين روند ادامه دادند و شدّت بخشيدند)، به درون حاکميّت مسلمانان نفوذ کردند (يعني به مناصب سياسي دست يافتند و به مشاوران و وزيران حاکمان مسلمان تبديل شدند) و (به تدريج با استفاده از نفوذ خود در ميان مسلمانان) عقايد و اعمال خود را با عقايد و اعمال آنان آميختند (خصوصاً با توجّه به اينکه بسياري از مسلمانان به آنان حسن ظن و اعتماد داشتند و آنان را باسوادتر و کاردان‌تر از خود تصوّر مي‌کردند)؛ تا جايي که کتابهاي حديثي مسلمانان، از قصّهها و اسطورههاي يهوديان و مسيحيان (معروف به «اسرائيليّات»)، آکنده شد و گزارشهاي مغلوط (يعني تحريف شده) و مکذوب (يعني بي‌اساس) آنان از تورات و انجيل، مبناي تفسير قرآن قرار گرفت؛ (عجيب است که مسلمانان در سده‌هاي نخستين اسلامي هيچ شناخت صحيح و واقع‌بينانه‌اي از منابع يهودي و مسيحي نداشتند و مي‌پنداشتند که هر حادثه‌اي از حوادث اين امّت در تورات و انجيل پيشبيني شده است و همين به يهوديان و مسيحيان تازه مسلمان مجال مي‌داد تا ديدگاه‌هاي شخصي خود درباره‌ي حوادث مختلف اسلامي را به نقل از تورات و انجيل بيان کنند؛ چنانکه به عنوان مثال، از کعب الأحبار در زمان عمر روايت شده است که به او پس از مجروح شدنش گفت: اي امير المؤمنين! وصيّت کن؛ چراکه تو تا سه روز ديگر مي‌ميري! عمر گفت: تو را به خدا آيا نام من را در تورات مي‌يابي؟! گفت: نه، ولي نشانه‌ها و اوصافت را مي‌يابم [تاريخ الطبري، ج3، ص264؛ ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج44، ص408]! همچنين، از اين يهودي تازه مسلمان در زمان حکومت امويان بر شام روايت شده است که مي‌گفت صفت پيامبر اسلام در تورات چنين آمده است: «مَولِدُهُ بِمَکَّةَ وَ مُهاجَرُهُ بِطَیْبَةَ و مُلْکُهُ بِالشّامِ»؛ «محلّ تولّد او مکّه و محلّ هجرت او مدينه و محلّ حکومت او شام است» [سنن الدارمي، ج1، ص5؛ حاکم، المستدرک، ج2، ص622؛ اصبهاني، دلائل النبوة، ج4، ص1322]! بيهوده نيست که حکايت شده است يک بار عمرو بن عاص در حالي که سوار بر مرکبي بود از جلوي کعب الأحبار عبور کرد. در اين هنگام پاي مرکبش لغزيد و نزديک بود که او را بر زمين بزند. پس او خطاب به کعب الأحبار که شاهد اين حادثه بود گفت: اي کعب! آيا در تورات مي‌يابي که پاي مرکب من مي‌لغزد؟! کعب پاسخ داد: نه، ولي در تورات مي‌يابم که مردي در فتنه کشيده مي‌شود همان طور که خر در بند کشيده مي‌شود [ابن شاذان، الإيضاح، ص87]! همچنين، حکايت شده است که محمد بن ابي حذيفه و کعب الأحبار در زمان عثمان سوار کشتي شدند. پس محمد به کعب گفت: وصف اين کشتي ما را در تورات چگونه مي‌يابي؟! کعب گفت: اي محمد! تورات را مسخره نکن؛ چراکه تورات کتاب خداوند است! سپس گفت: من وصف اين کشتي‌مان را در تورات نمي‌يابم، ولي در آن مي‌يابم که مردي از قريش با يک دندان کج به فتنه کشيده مي‌شود طوري که خر به بند کشيده مي‌شود [ابن شبه، تاريخ المدينة، ج3، ص1118]! روشن است که محمد بن ابي حذيفه و عمرو بن عاص هيچ يک تورات را مسخره نمي‌کردند، بل کعب الأحبار را مسخره مي‌کردند که براي هر رطب و يابسي خبري از تورات حکايت مي‌کرد و با اين شيوه، عوام مسلمانان را فريب مي‌داد!) بلکه کار از اينجا (يعني از نشر ديدگاه‌هاي غير اسلامي آنان در ميان مسلمانان) فراتر رفت و به جايي رسيد که ديدگاههاي اسلامستيزانهي آنان نيز (که نشان دهنده‌ي بغض و کينه‌ي آنان نسبت به اسلام و پيامبر آن بود) به معتبرترين کتابهاي مسلمانان داخل شد و (به تبع اين کتاب‌ها) مبناي اسلامشناسي آنان قرار گرفت؛ چنانکه به عنوان نمونه، روايات متعدّدي از يهوديان (يعني حاوي عقايد آنان هر چند توسّط مسلمانان نقل شده‌اند) به کتاب صحيح بخاري راه يافته که آشکارا منطبق با عقايد آنان و مغاير با عقايد مسلمانان است (البته در کتاب‌هاي ديگر هم راه يافته، ولي از صحيح بخاري نام برده است به اين دليل که بيشتر مسلمانان آن را تافته‌ي جدا بافته مي‌دانند و مي‌پندارند که در آن چنين رواياتي نيست، در حالي که هست). چنانکه به عنوان نمونه، در آن روايتي راه يافته که مدّعي است يک يهودي، رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله و سلّم را از وجود انگشتاني براي خداوند آگاه کرده و به تصديق و اعجاب واداشته است،[2] (سيّدنا المنصور متن اين روايت را در هامش کتاب آورده و معناي آن اين است که يک يهودي به نزد پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم آمد و گفت: اي محمّد! خداوند آسمان‌ها را بر روي يک انگشت و زمين‌ها را بر روي يک انگشت و کوه‌ها را بر روي يک انگشت و درخت‌ها را بر روي يک انگشت و خلايق را بر روي يک انگشت نگاه مي‌دارد و سپس مي‌گويد: من پادشاهم! پس پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم خنديد تا حدّي که دندان‌هايش نمايان شد و سپس تلاوت فرمود: «خداوند را چونانکه سزاوار است نشناختند»! آن گاه بخاري در تبيين علّت خنده‌ي پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم از عبد الله بن مسعود روايت کرده است که گفت: رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم از باب اعجاب و تصديق سخن يهودي خنديد!!) در حالي که مسلماً رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله و سلّم (به اقتضاي پيامبري و ارتباطش با خداوند) از آن يهودي به خداوند داناتر بوده و هرگز وجود چند انگشت براي خداوند را تصديق و تحسين نکرده، بل در اصل روايت آمده که بعد از شنيدن سخن آن يهودي فرموده است: «وَمَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ»؛[3] «خداوند را چونانکه سزاوار است نشناختند» و اين ظاهر در تکذيب سخن اوست! (زيرا به معناي آن است که سخن او ناشي از ناآشنايي با خداوند بوده است و با اين وصف، معلوم نيست که چرا بخاري مي‌کوشد سخن رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله و سلّم را وارونه تفسير کند و اين طور جلوه دهد که آن حضرت تحت تأثير يک يهودي قرار گرفته است! البته برخي علماي آگاه روايت و برداشت او را نپذيرفته‌اند؛ چنانکه به عنوان نمونه قرطبي گفته است: «اين‌ها همه سخن يهودي است و آن‌ها معتقد به تجسيم و وجود جوارح براي خداوند هستند، همان طور که غلات مشبّهه از اين امّت معتقد به آن هستند و خنده‌ي پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم به خاطر تعجّب از جهل يهودي بوده است... اما سخن کسي که <از باب اعجاب و تصديق سخن يهودي> را افزوده بي‌ارزش است؛ چراکه آن از سخن راوي است و آن باطل است؛ با توجّه به اينکه پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم چيز محال را تصديق نمي‌کند و اين اوصاف در حقّ خداوند محال است» [نگاه کنيد به: ابن حجر، فتح الباري، ج13، ص336]، ولي متأسفانه بسياري ديگر از مسلمانان که مقلّدان چشم و گوش بسته‌ي بخاري هستند و به عقلانيّت در فهم روايات اعتقادي ندارند، با استناد به همين روايت و برداشت او مي‌گويند: خداوند پنج انگشت دارد [به عنوان نمونه، نگاه کنيد به: مسائل ابن باز، ج1، ص37]، در حالي که معتقدند براي او دو تا دست است و با اين وصف، لابد مي‌پندارند که در يک دست سه انگشت و در دست ديگر دو انگشت دارد! «سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ»!) به علاوه، در آن روايات غريبي (يعني نامعقول و مخالف با قاعده‌اي) راه يافته که (هم‌صدا با يهوديان) مدّعي است رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله و سلّم از پيامبران يهود افضل نبوده است، بلکه موسي عليه السّلام و حتي يونس بن متي عليه السّلام از او افضل بوده‌اند و هر کس او را از آنان افضل شمارد، دروغ گفته است،[4] (سيّدنا المنصور سه نمونه از اين روايات غريب را در هامش کتاب آورده و معناي آن‌ها اين است که پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم فرمود: «من را از موسي بهتر ندانيد؛ چراکه مردم در روز قيامت از هوش مي‌روند و من هم با آنان از هوش مي‌روم، پس نخستين کسي هستم که به هوش مي‌آيد، پس مي‌بينم که موسي دامن عرش را گرفته است! پس نمي‌دانم آيا از کساني بوده که از هوش رفته‌اند و پيش از من به هوش آمده يا از کساني بوده که خداوند [در قرآن آنان را] استثنا کرده [يعني اصلاً از هوش نرفته] است» در حالي که فرقي نمي‌کند و در هر دو صورت افضل مي‌شود!! تکبّر و حسادت يهوديان نسبت به پيامبر اسلام در اين روايت پوشيده نيست و جالب است که راوي آن ابو هريره است و او ارتباط نزديکي با کعب الأحبار يهودي داشته و متّهم به اخذ رواياتي از او بوده است! جالب‌تر آنکه در ابتداي اين روايت آمده است: يک مسلمان در نزاع با يک يهودي گفت: «قسم به خدايي که محمّد را بر جهانيان برگزيد» و آن يهودي با طعنه به او گفت: «قسم به خدايي که موسي را بر جهانيان برگزيد»، پس غيرت آن مسلمان به جوش آمد، تا حدّي که به آن يهودي سيلي زد! پس آن يهودي به نزد پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم آمد و از آن مسلمان شکايت کرد، ولي بنا بر ادّعاي ابو هريره آن حضرت حق را به يهودي داد و سخن مذکور را گفت! البته اين يهودي‌گرايي در روايات ابو هريره منحصر به اين يک مورد نيست؛ چراکه بخاري موارد ديگري را نيز از او روايت کرده است؛ مانند روايت ديگري از او که در آن آمده است: پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم فرمود: «براي بنده‌اي شايسته نيست که بگويد من بهتر از يونس هستم»!! و در روايت سوم او از پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم آمده است: «هر کس بگويد من از يونس بهترم دروغ گفته است»!!) در حالي که روشن است همهي مسلمانان (از اهل بيت و صحابه و تابعين و اتباع تابعين و فقهاء مذاهب)، آن حضرت را از همهي پيامبران پيشين افضل ميشمارند (چنانکه روايات متواتري از آنان با اين مضمون رسيده است و تبعاً بنا بر اين روايت همه‌ي آنان دروغ مي‌گويند و تنها ابو هريره راست مي‌گويد، در حالي که بعيد است خود بخاري هم به اين لازم ملتزم باشد! وانگهي اين سخن سيّدنا المنصور مي‌تواند به معناي آن باشد که هر کس پيامبري از پيامبران گذشته را از پيامبر اسلام افضل بداند مسلمان نيست، بلکه منافق محسوب مي‌شود)؛ چراکه افضليّت آن حضرت از مسلّمات و ضروريّات اسلام است (از «مسلّمات» اسلام است به دليل اينکه نوع مسلمانان درباره‌ي آن اتفاق نظر دارند و از «ضروريّات» اسلام است به دليل اينکه به روشني از بسياري آيات قرآن دانسته مي‌شود، فارغ از آنکه لازمه‌ي عقلي خاتميّت اوست؛ چنانکه برخي اساتيد فاضل در پايگاه اطّلاع‌رساني سيّدنا المنصور در پاسخ به پرسشي درباره‌ي برتري وجودي پيامبر اسلام صلّي الله عليه و آله و سلّم فرموده‌اند:

<«برتري وجودي» به معناي گرامي‌تر بودن نزد خداوند، قطعاً براي آن حضرت ثابت است؛ زيرا آن حضرت واپسين پيامبر خداوند است [أحزاب/ 40] که دين به واسطه‌ي او کامل و نعمت به واسطه‌ي او تمام شده است [مائده/ 3] و پيامبران پيشين براي ياري او پيمان بسته‌اند [آل عمران/ 81] و به ظهور او بشارت داده‌اند [صف/ 6] و اوصاف او و پيروانش را ياد کرده‌اند [فتح/ 29] و پيروان خود را به اطاعت از او امر نموده‌اند [أعراف/ 157]، تا جايي که اطاعت از پيامبران پيشين به جاي او کفايت نمي‌کند [آل عمران/ 85] و گرامي‌تر بودن نزد خداوند چيزي جز اين نيست. از اين رو، خداوند فضل خود را بر آن حضرت بزرگ شمرده [إسراء/ 87] و او را «کوثر» به معناي بهره‌اي فوق العاده بخشيده [کوثر/ 1] و وعده‌ي «مقام محمود» [إسراء/ 79] و «فتح مبين» [فتح/ 1] و «نصر عزيز» [فتح/ 3] و پيروزي بر همه‌ي اديان [توبه/ 33] داده و جن و انس را مخاطب او ساخته [الرّحمن/ 33] و به پيروي از او برانگيخته [أحقاف/ 29] و هزاران فرشته را براي ياري او نازل فرموده [آل عمران/ 124-126] و به برکت او شياطين را از نزديک شدن به آسمان باز داشته [جن/ 9] و او را در يک شب به بيت المقدس [إسراء/ 1] و از آنجا به بالاترين نقطه در بهشت که سدري بر کرانه‌ي آن روييده، رسانده [نجم/ 14] و بزرگ‌ترين نشانه‌هاي خود را به او نشان داده [نجم/ 18] و خلاصه به او آن قدر عطا فرموده که راضي شده است [ضحي/ 5] ... بلکه في الجمله امّت آن حضرت نيز از ساير امّت‌ها افضل است؛ زيرا به بخشي از دين علم دارد و عمل مي‌کند که آن‌ها به آن علم ندارند و عمل نمي‌کنند و روشن است که علم به دين و عمل به آن مبناي فضيلت در اسلام است؛ چنانکه خداوند فرموده است: «يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ ۚ» [مجادله/ 11]؛ «خداوند درجات کساني از شما که ايمان آوردند و کساني که علم داده شدند را بالا مي‌برد» و فرموده است: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ ۚ» [حجرات/ 13]؛ «هرآينه گرامي‌ترين شما نزد خداوند پرهيزکارترين شماست». از اين رو، خداوند به امّت آن حضرت فرموده است: «وَكَذَٰلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا ۗ» [بقره/ 143]؛ «بدين سان شما را امّت وسط قرار داديم تا گواهاني بر مردم باشيد و پيامبر گواهي بر شما باشد»؛ با توجّه به اينکه مراد از «وسط» در کلام او «افضل» است؛ به قرينه‌ي «لِتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ»؛ «تا گواهاني بر مردم باشيد» و به قرينه‌ي اينکه در آيه‌اي ديگر فرموده است: «قَالَ أَوْسَطُهُمْ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ لَوْلَا تُسَبِّحُونَ» [قلم/ 28]؛ «افضل آنان گفت: آيا به شما نگفتم که چرا [خدا را] تسبيح نمي‌گوييد؟!» و فرموده است: «حَافِظُوا عَلَى الصَّلَوَاتِ وَالصَّلَاةِ الْوُسْطَىٰ» [بقره/ 238]؛ «بر نمازها و [خصوصاً] نماز وسطي محافظت کنيد» که دالّ بر افضليّت نماز عصر يا صبح يا ظهر بر ساير نمازها است. حاصل آنکه پيامبر اسلام بر پيامبران گذشته و امّت اسلام بر امّت‌هاي گذشته فضيلت دارد و به همين دليل، بر پيروان پيامبران گذشته از امّت‌هاي گذشته واجب است که از پيامبر اسلام پيروي کنند و به امّت اسلام بپيوندند؛ چنانکه خداوند درباره‌ي آنان فرموده است: «فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ مَا آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا ۖ وَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا هُمْ فِي شِقَاقٍ ۖ» [بقره/ 137]؛ «پس اگر به مانند چيزي که شما ايمان آورديد ايمان آوردند، هدايت يافته‌اند و اگر روي برتافتند جز اين نيست که در انحراف هستند» و هر خيري هست در اسلام است.> [پرسش و پاسخ 149].

بله، انصاف آن است که عقل به لزوم افضليّت آخرين پيامبر که پيروي از او تا روز قيامت واجب است دلالت مي‌کند و آيات قرآن نيز مؤيد اين دلالت عقلي هستند و هر کس به تعابير قرآن درباره‌ي آن حضرت توجّه کند به افضليّت او نزد خداوند قطع مي‌يابد. از اين رو، ديدگاه بخاري، ابو هريره و يهوديان درباره‌ي آن حضرت درست نيست)؛ همچنانکه (اين مضمون) به فراواني از آن حضرت روايت شده است که خود را «سيّد فرزندان آدم» شمرده[5] (يعني فرموده است: «أَنا سَیِّدُ وُلْدِ آدَمَ وَلا فَخْرَ»؛ «من سرور اولاد آدمم و فخر نمي‌کنم». اين معنا به تواتر از آن حضرت و نيز صحابه و اهل بيتش درباره‌ي او روايت شده) و فرموده است که اگر موسي عليه السّلام زنده بود، جز پيروي از آن حضرت راهي نداشت![6] (اهل حديث با اسناد مختلف از چندين صحابي مانند جابر بن عبد الله انصاري، عبد الله بن ثابت و ابو قلابه روايت کرده‌اند که يک بار عمر بن خطاب بر مردي يهودي گذشت که تورات مي‌خواند، پس ساعتي نزد او نشست و به خواندن او گوش سپرد، تا حدّي که تحت تأثير آن قرار گرفت و از آن خوشش آمد، پس به او گفت: آيا مي‌توانم از روي اين کتاب بنويسم؟! يهودي گفت: بله، پس عمر رفت و پوستي براي خود خريد و برگشت و پشت و روي آن را از تورات پر کرد و سپس به نزد پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم آمد و گفت: «يا رَسُولَ اللّهِ! إِنِّي مَرَرْتُ بِأَخٍ لِي مِنْ قُرَيْظَةٍ وَ كَتَبَ لِي جَوامِعَ مِنَ التَّوراةِ، أَفَلا أَعْرِضُها عَلَيْكَ؟»؛ «اي رسول خدا! من بر يک برادرانم از بني قريظه گذشتم و او براي من مطالب جامعي از تورات نوشت، آيا برايت نخوانم؟!» و سپس شروع کرد به خواندن آن براي پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم! پس آن حضرت به غضب آمد، تا حدّي که رنگ رويش متغيّر شد، در حالي که عمر سرش در تورات بود و متوجّه آن حضرت نبود! پس يکي از صحابه که حاضر بود تورات را از دست او گرفت و گفت: «ثَكَلَتْكَ أُمُّكَ يا ابْنَ الْخَطّابِ! مَسَخَ اللّهُ عَقْلَكَ؟! أَلا تَرىٰ ما بِوَجْهِ رَسُولِ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ؟!»؛ «مادرت به عزايت بنشيند اي پسر خطاب! آيا خداوند عقلت را مسخ کرده است؟! آيا چيزي که بر چهره‌ي رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم هست را نمي‌بيني؟!». پس عمر سر خود را بالا آورد و غضب را بر چهره‌ي آن حضرت ديد، پس گفت: «أَعُوذُ بِاللّهِ مِنْ غَضَبِ اللّهِ وَ مِنْ غَضَبِ رَسُولِهِ رَضِينا بِاللّهِ رَبّاً وَ بِالْإسْلامِ دِيناً وَ بِمُحَمَّدٍ نَبِياً»؛ «به خدا پناه مي‌برم از غضب خدا و از غضب پيامبرش! خدا را به عنوان ربّ خود و اسلام را به عنوان دين خود و محمّد را به عنوان پيامبر خود پذيرفتيم»! در اين هنگام پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم فرمود: «وَالَّذِي نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ لَوْ بَدا لَكُمْ مُوسىٰ فَاتَّبَعْتُمُوهُ وَ تَرَكْتُمُونِي لَضَلَلْتُمْ عَنْ سَواءِ السَّبِيلِ وَلَوْ كانَ حَيّاً وَ أَدْرَكَ نُبُوَّتي ما وَسِعَهُ إِلّا اتِّباعِي -وَ فِي رِوایَةٍ أُخْریٰ- لَاتَّبَعَنِي، أَنْتُمْ حَظِّي مِنَ الْأُمَمِ وَ أَنا حَظُّكُمْ مِنَ النَّبِيِّينَ»؛ «به کسي که جان محمّد در دست اوست سوگند که اگر موسي براي شما آشکار شود، پس از او پيروي کنيد و من را وا گذاريد از راه راست گمراه شده‌ايد و اگر او زنده بود و نبوّت من را درک مي‌کرد جز پيروي از من براي او روا نبود -و در روايت ديگري است:- بي‌گمان از من پيروي مي‌کرد! شما سهم من از امّت‌ها هستيد و من سهم شما از پيامبرانم» [براي اين روايت بسيار مهم، نگاه کنيد به: مصنّف عبد الرزاق، ج6، ص112 و 113؛ مصنّف ابن ابي شيبه، ج6، ص228؛ مسند احمد، ج3، ص387 و 470؛ سنن الدارمي، ج1، ص115]! البته علاقه‌ي خليفه‌ي دوم به کتب «برادران يهودي‌اش» عجيب بود، ولي از آن عجيب‌تر اين بود که با وجود غضب و توبيخ شديد پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم به طور کامل آن را ترک نکرد و بار ديگر در زمان خلافتش با اعتناء به سخنان کعب الأحبار آن را بروز داد و البته گويا به فرزندانش نيز انتقال يافته بود؛ چون در منابع روايت شده است که دخترش حفصه نيز که از همسران پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم بود، يک بار کتابي يهودي از قصّه‌هاي يوسف که بر روي کتفي نوشته شده بود و شايد از دست پدرش گرفته بود را به نزد پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم آورد و شروع به خواندنش براي آن حضرت کرد! پس روي آن حضرت از خشم سرخ شد و سپس فرمود: «وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَوْ أَتاكُمْ يُوسُفُ وَ أَنا فِيكُمْ فَاتَّبَعْتُمُوهُ وَ تَرَكْتُمُوني لَضَلَلْتُمْ»؛ «قسم به کسي که جانم به دست اوست اگر يوسف به نزد شما بيايد در حالي که من ميان شما هستم، پس از او پيروي کنيد و من را وا گذاريد گمراه شده‌ايد» [نگاه کنيد به: مصنّف عبد الرزاق، ج6، ص113]!) با اين وصف، روشن نيست که اين گروه از اهل حديث، اگر به راستي موسي عليه السّلام را از محمّد صلّي اللّه عليه و آله و سلّم برتر ميدانستند، چرا به جاي شريعت محمّد صلّي اللّه عليه و آله و سلّم به شريعت موسي عليه السّلام داخل نميشدند و به جاي قرآن از تورات پيروي نميکردند؟! (در حالي که عقل به وجوب پيروي از افضل حکم مي‌کند و حکم شرع نيز همين است؛ چنانکه فرموده است: «وَاتَّبِعُوا أَحْسَنَ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذَابُ بَغْتَةً وَأَنْتُمْ لَا تَشْعُرُونَ» [زمر/ 55]؛ «و از بهترين چيزي که از جانب پروردگارتان برايتان نازل شد پيروي کنيد پيش از اينکه شما را عذاب ناگهان برسد در حالي که نمي‌دانيد»! با اين حساب، اگر موسي عليه السّلام از محمّد صلّي اللّه عليه و آله و سلّم و تورات از قرآن بهتر باشد، پيروي از محمّد صلّي اللّه عليه و آله و سلّم و قرآن بر خلاف عقل و شرع است. از اينجا دانسته مي‌شود که هر پيامبر اولو العزم و صاحب شريعتي از پيامبران پيش از خود افضل بوده است؛ به اين ترتيب که نوح عليه السلام از پيامبران پيش از خود افضل بوده است و ابراهيم عليه السلام از پيامبران پيش از خود از جمله نوح عليه السلام افضل بوده است و موسي عليه السلام از پيامبران پيش از خود از جمله ابراهيم عليه السلام افضل بوده است و عيسي عليه السلام از پيامبران پيش از خود از جمله موسي عليه السلام افضل بوده است و محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم از پيامبران پيش از خود از جمله عيسي عليه السلام افضل بوده است و اين نکته‌ي بديعي است که از بيان سيّدنا المنصور استفاده مي‌شود. با اين حساب، پرسش سيّدنا المنصور پرسش بجايي است که چرا اين گروه از اهل حديث، به جاي شريعت اسلام از شريعت يهود پيروي نمي‌کنند؟!) هر چند آنان در عمل، اين کار را انجام ميدادند و آموزههاي يهودي را تأييد و ترويج ميکردند و قرآن را بر پايهي چيزي که يهوديان از تورات نقل ميکردند، تفسير مينمودند (نمونه‌هاي فراواني براي اين واقعيت وجود دارد؛ مانند روايت بخاري و مسلم از طريق ابو هريره که در آن آمده است: «خَلَقَ اللّهُ آدَمَ عَلیٰ صُورَتِهِ» [صحيح البخاري، ج7، ص125؛ صحيح مسلم، ج8، ص32]؛ «خداوند آدم را به صورت خود آفريد»، در حالي که اين عين عبارت موجود در تورات است که مي‌گويد: «خدا انسان را به صورت خود آفريد» [سفر پيدايش، 1:27] و بر خلاف عبارت قرآن است که مي‌فرمايد: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ ۖ» [شوري/ 11]؛ «هيچ چيز مانند او نيست» و مانند روايات ديگري حاکي از اينکه خداوند مکان خاصّي دارد و از جايي به جاي ديگر مي‌آيد و مي‌رود، در حالي که بر خلاف آيات قرآن و مطابق با گزارش‌هاي يهودي از تورات است که مثلاً مي‌گويد: «و صداي خدا را شنيدند که در خنکي روز در باغ مي‌خراميد» [سفر پيدايش، 3:8] و مانند روايات ديگري حاکي از افضليّت موسي عليه السلام بر رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم که عقيده‌ي يهوديان است و قبلاً به آن اشاره شد و مانند روايات ديگري از اين دست که ذکر همه‌ي آن‌ها در اينجا نمي‌گنجد)؛ بل بسياري از آنان (خصوصاً در سده‌هاي نخستين اسلامي به تأييد و ترويج عملي آموزه‌هاي يهوديان بسنده نمي‌کردند و) مدّعي بودند که خداوند در آيه‌ي «فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ»؛[7] «از اهل ذکر بپرسيد اگر نمي‌دانيد»، به فراگيري دانش از اهل کتاب امر کرده (يعني مرادش اين بوده است که از يهوديان و مسيحيان بپرسيد اگر نمي‌دانيد)؛[8] در حالي که اين توهّمي باطل و افترايي خطرناک (بر خداوند) است؛ چراکه خداوند بارها اهل کتاب را به کتمان حق و تلبيس آن به باطل متهم کرده[9] (و به عنوان نمونه، فرموده است: «و هرآينه گروهي از آنان حق را کتمان مي‌کنند در حالي که مي‌دانند» [بقره/ 146]) و از دروغ بستن آنان بر خود و دست بردنشان در کتاب خبر داده (و به عنوان نمونه، فرموده است: «پس واي بر کساني که کتاب را با دستان خود مي‌نويسند و سپس مي‌گويند که اين از جانب خداوند است تا آن را به بهايي اندک بفروشند، پس واي بر آنان به سبب چيزي که نوشتند و واي بر آنان به سبب چيزي که کسب مي‌کنند»)[10] و از دوستي با آنان و پيروي از آيين‌شان بر حذر داشته (و به عنوان نمونه، فرموده است: «اي کساني که ايمان آورديد! يهوديان و مسيحيان را دوستان خود نگيريد، برخي از آنان دوستان برخي ديگرند و هر کس از شما آنان را به دوستي بگيرد او از آنان است، هرآينه خداوند گروه ظالمان را هدايت نمي‌کند»)[11] و با اين وصف، محال است که به فراگيري دانش از آنان امر کرده باشد (چراکه امر به فراگيري دانش از آنان با وجود نهي از گرفتن آنان به دوستي و تأکيد بر کتمان‌ها و تلبيس‌ها و تحريف‌هاي آنان در دين، اجتماع امر و نهي خداوند در موضوع واحد است که ممکن نيست. بله، پرسيدن از آنان درباره‌ي عقايد و اعمال خودشان و نه عقايد و اعمال مسلمانان اشکالي ندارد؛ به اين صورت که از آنان پرسيده شود به چه چيزي باور داشته‌اند و به چه چيزي باور نداشته‌اند و چه کارهايي را انجام داده‌اند و چه کارهايي را انجام نداده‌اند، تا انحرافات‌شان شناخته شود و از سرگذشت‌شان عبرت گرفته شود، نه اينکه از آنان پرسيده شود عقيده‌ي حق چيست و عمل صحيح کدام است و خداوند چه چيزي نازل کرده است و ما بايد چه کار کنيم و مراد خداوند همين است در جايي که مي‌فرمايد: «وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَىٰ تِسْعَ آيَاتٍ بَيِّنَاتٍ ۖ فَاسْأَلْ بَنِي إِسْرَائِيلَ إِذْ جَاءَهُمْ» [إسراء/ 101]؛ «و هرآينه موسي را با نُه نشانه‌ي آشکار فرستاديم، پس از بني اسرائيل بپرس هنگامي که به نزدشان آمد» يعني بپرس هنگامي که به نزدشان آمد چگونه عمل کردند و مي‌فرمايد: «وَاسْأَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيةِ الَّتِي كَانَتْ حَاضِرَةَ الْبَحْرِ إِذْ يعْدُونَ فِي السَّبْتِ» [أعراف/ 163]؛ «و از آنان درباره‌ي قريه‌اي بپرس که نزديک دريا بود هنگامي که در روز شنبه تعدّي مي‌کردند» يعني بپرس که عاقبت‌شان چه شد و اين هر دو پرسشي درباره‌ي سرگذشت آنان است که جنبه‌ی يادآوري و مؤاخذه دارد نه استفهام. بله، در آيه‌ي ديگري فرموده است: «فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكٍّ مِمَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ فَاسْأَلِ الَّذِينَ يَقْرَءُونَ الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكَ ۚ» [يونس/ 94]؛ «پس اگر درباره‌ي چيزي که به سويت نازل کرديم در شکّي هستي، پس از کساني بپرس که پيش از تو کتاب را مي‌خواندند»، ولي اين نيز بر مشروعيّت مراجعه‌ي مسلمانان به اهل کتاب دلالتي ندارد؛ چراکه از يک سو مراجعه‌ي پيامبر به آنان را در صورت شکّ در قرآن جايز دانسته، در حالي که مسلّماً آن حضرت شکّ در قرآن نداشته و از اين رو، به آنان مراجعه نکرده است، بلکه چه بسا از اين آيه دانسته مي‌شود جز کسي که شکّ در قرآن داشته باشد از اهل کتاب پرسش نمي‌کند و از سوي ديگر ممکن است مراد از «الَّذِينَ يَقْرَءُونَ الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكَ ۚ»؛ «کساني که پيش از تو کتاب را مي‌خواندند» يهوديان و مسيحيان نباشند، بلکه پيامبران پيش از آن حضرت باشند؛ چراکه از يک سو «خواندن کتاب» در قرآن به معناي تبليغ رسالت خداوند و شأن پيامبران دانسته شده؛ چنانکه مثلاً فرموده است: «وَقُرْآنًا فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلَىٰ مُكْثٍ وَنَزَّلْنَاهُ تَنْزِيلًا» [إسراء/ 106]؛ «و قرآني که جدايش کرديم تا آن را بر مردم با درنگ بخواني و آن را به تدريج نازل کرديم» و از سوي ديگر در جاي ديگر پيامبر را به پرسش از پيامبران پيشين امر کرده و فرموده است: «وَاسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنَا أَجَعَلْنَا مِنْ دُونِ الرَّحْمَٰنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ» [زخرف/ 45]؛ «و از پيامبرانمان که پيش از تو فرستاديم بپرس آيا بجز خداوند خداياني قرار داديم که پرستش مي‌شوند؟!» و اين معنايي بسيار محتمل است، بلکه معناي صحيح جز اين نيست؛ زيرا پرسش پيامبر از يهوديان و مسيحياني که منکر قرآن هستند در صورت شکّ در قرآن معنا ندارد و مانند اين است که بفرمايد: اگر در راستي قرآن شک داري از کساني بپرس که آن را دروغ مي‌دانند! در حالي که چنين سخني از جاهلان هم صادر نمي‌شود، چه رسد به احکم الحاکمين؟! بنابراين، پرسيدن از اهل کتاب در قرآن مشروع دانسته نشده است، مگر براي آشنايي با عقايد، اعمال و سرگذشت خود آنان به منظور عبرت گرفتن و استفاده در ارشاد و دعوت آنان به سوي اسلام).

(پس مراد خداوند از «اهل ذکر» نمي‌تواند اهل کتاب باشد،) بلکه چه بسا (به عنوان قوي‌ترين احتمال مي‌توان گفت) مراد او از «ذکر» در اين آيه، پيامبر اوست؛ چنانکه به روشني آن حضرت را «ذکر» ناميده و فرموده است: «قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْرًا؛ رَسُولًا يَتْلُو عَلَيْكُمْ آيَاتِ اللَّهِ مُبَيِّنَاتٍ»؛[12] «خداوند به سوي شما ذکري فرستاده است: رسولي که آيات روشنگر خداوند را بر شما مي‌خواند» (مي‌فرمايد «چه بسا» براي اينکه «ذکر» در قرآن به معناي قرآن هم آمده؛ چنانکه فرموده است: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ» [حجر/ 9]؛ «هرآينه ما خود ذکر را نازل کرديم و ما خود آن را پاس مي‌داريم» و با اين وصف، «اهل ذکر» مي‌تواند به معناي «اهل قرآن» هم باشد؛ جز آنکه در اين صورت معناي آيه مقداري مبهم مي‌شود؛ چراکه ما در ميان مسلمانان کساني را تحت عنوان «اهل قرآن» نمي‌شناسيم و معلوم نيست که به چه کساني مي‌توانيم «اهل قرآن» بگوييم، در حالي که احاله به مجهول از خداوند صادر نمي‌شود) و با اين وصف، (بهتر آن است که بگوييم) «اهل ذکر» کساني جز اهل رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله و سلّم نيستند که (براي مسلمانان معلوم هستند و توسّط پيامبر معرّفي شده‌اند و) خداوند آشکارا (در آيه‌ي تطهير) از طهارت کامل آنان خبر داده (با توجّه به آنکه در اين آيه از اراده‌ي خود براي تطهير کامل آنان خبر داده و در آيات ديگر خبر داده است که اراده‌ي او تخلّف نمي‌پذيرد) و رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله و سلّم نيز (در حديث متواتر ثقلين که قبلاً تبيين شد) به تأکيد بر ضرورت تمسّک به آنان در کنار قرآن، پاي فشرده و اين قول راجحي (در مقايسه با دو قول گذشته) است که (در منابع اهل سنّت) از عليّ بن أبي طالب[13] و أبو جعفر باقر[14] نقل شده است (به اين ترتيب که فرمودند: «نَحْنُ أَهْلُ الذِّکْرِ»؛ «اهل ذکر ما هستيم»! البته اين سخن در منابع اهل تشيّع نيز به فراواني از اهل بيت روايت شده، ولي سيّدنا المنصور متعمّد است که در اين باره به منابع اهل تشيّع استنادي نکند؛ چراکه آنان با توجّه به تشيّع‌شان به جعل حديث به سود اهل بيت متّهم شده‌اند و به همين دليل، سيّدنا المنصور از استناد به منابع آنان براي تبيين شأن اهل بيت کراهت دارد، در حالي که اهل سنّت از چنين اتّهامي به دورند و به همين دليل، استناد به منابع آنان وثوق و اطمينان بيشتري براي همگان ايجاد مي‌کند)؛ ولي گويا کساني که در مکتب اموي پرورش يافتهاند (تحت تأثير دشمني امويان با اهل بيت پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم)، پيروي از يهود و نصارا را بر پيروي از اهل بيت پيامبرشان ترجيح ميدهند (انا لله و انا اليه راجعون) و از بيم تشيّع به سوي کفر ميگريزند! (يعني از ترس اينکه مبادا با اعتقاد به وجوب پرسش از اهل بيت پيامبرشان شيعه پنداشته شوند، به وجوب پرسش از اهل کتاب معتقد مي‌شوند، در حالي که اعتقاد به وجوب پرسش از اهل کتاب کفر است يا پرسش از آنان به کفر مي‌کشاند يا مراد از کفر در اينجا همان يهود و نصارا است که اينان به سويشان مي‌گريزند.) در حالي که روشن است پيروي از اهل بيت پيامبر صلّي اللّه عليه و آله و سلّم (تنها مبتني بر اين نصّ ظنّي قرآني نيست، بل) مبتني بر نصوص قطعي قرآني و سنّتي است (که پيشتر با محوريّت آيه‌ي تطهير و حديث ثقلين تبيين شد) و با اين وصف، (پيروي از اهل بيت پيامبر صلّي اللّه عليه و آله و سلّم) تشيّع به معناي يک مذهب (با همه‌ي خصوصيات مثبت و منفي‌اش) محسوب نميشود (هر چند تشيّع اهل بيت پيامبر صلّي اللّه عليه و آله و سلّم به معناي لغوي که عبارت از پيروي آنان است محسوب مي‌شود؛ چنانکه خداوند ابراهيم عليه السلام را شيعه‌ي نوح عليه السلام به معناي پيرو او دانسته و فرموده است: «وَإِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ» [صافات/ 83]؛ «و هرآينه از شيعه‌ي او ابراهيم بود»)، بل مانند اقامهي نماز و پرداخت زکات، از مقتضَيات اسلام اصيل و کامل است (چراکه مانند آن دو مبتني بر دليل قطعي از قرآن و سنّت است، اگرچه بيشتر مسلمانان به سبب موانع شناخت با آن آشنايي نداشته باشند.

اين درس تا همينجا کافي است؛ چراکه نکات بسياري در آن گفته شد. هر چند مباحث به هم پيوسته است، ولي باقي بماند براي جلسه‌ي بعد ان شاء الله.

والسلام عليکم و رحمت الله).

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

↑[1] . صافّات/ 125.

↑[2] . صحيح البخاري، ج8، ص174: إنّ يهودياً جاء إلى النّبيّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فقال: يا محمّد! إنّ اللّه يمسك السّماوات على إصبع والأرضين على إصبع والجبال على إصبع والشجر على إصبع والخلائق على إصبع ثم يقول: أنا الملك! فضحك رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حتّى بدت نواجذه ثم قرأ: «وما قدروا اللّه حقّ قدره»! قال يحيى بن سعيد: و زاد فيه فضيل بن عياض عن منصور عن إبراهيم عن عبيدة عن عبد اللّه: فضحك رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تعجّباً وتصديقاً له!!

↑[3] . أنعام/ 91.

↑[4] . صحيح البخاري، ج3، ص88: قال النّبي صلّی اللّه علیه و آله و سلّم: لا تخيّروني على موسى فإنّ النّاس يصعقون يوم القيامة فأصعق معهم فأكون أوّل من يفيق فإذا موسى باطش جانب العرش فلا أدري أكان فيمن صعق فأفاق قبلي أو كان ممّن استثنى اللّه!! صحيح البخاري، ج5، ص193: عن أبي هريرة رضی اللّه عنه عن النّبي صلّی اللّه علیه و آله و سلّم قال: ما ينبغي لعبد أن يقول أنا خير من يونس!! صحيح البخاري، ج6، ص31: عن أبي هريرة رضی اللّه عنه عن  النبي صلّی اللّه علیه و آله و سلّم قال: من قال أنا خير من يونس بن متى فقد كذب!!

↑[5] . نگاه کن به: عبد الرزاق، المصنّف، ج3، ص183؛ ابن أبي شيبة، المصنّف، ج7، ص417 و 430؛ مسند أحمد، ج2، ص540 و ج3، ص2 و ج5، ص388؛ مسند ابن راهويه، ج1، ص227؛ صحيح مسلم، ج7، ص50؛ سنن ابن ماجة، ج2، ص1440؛ سنن أبي داود، ج2، ص407؛ سنن الترمذي، ج4، ص370؛ حاکم نيشابوري، المستدرک، ج2، ص605.

↑[6] . ابن أبي شيبة، المصنّف، ج6، ص228؛ مسند أحمد، ج3، ص338؛ مسند أبي يعلی، ج4، ص102؛ ابن حجر، فتح الباري، ج13، ص438.

↑[7] . نحل/ 43 و أنبیاء/ 7.

↑[8] . به عنوان نمونه، نگاه کن به: طبري، جامع البيان، ج14، ص144؛ نحاس، معاني القرآن، ج4، ص68؛ ابن أبي الزمنين، تفسير ابن زمنين، ج2، ص404؛ راغب اصفهاني، المفردات، ص179؛ ثعلبي، الکشف و البيان، ج6، ص18 و 270 و منابع ديگر.

↑[9] . «وَإِنَّ فَرِيقًا مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ» (بقرة/ 146).

↑[10] . «فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتَابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هَٰذَا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنًا قَلِيلًا ۖ فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَوَيْلٌ لَهُمْ مِمَّا يَكْسِبُونَ» (بقرة/ 79).

↑[11] . «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَارَىٰ أَوْلِيَاءَ ۘ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ ۚ وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ ۗ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ» (مائدة/ 51).

↑[12] . طلاق/ 10 و 11.

↑[13] . طبري، جامع البيان، ج17، صثعلبي، الکشف و البيان، جص270؛ قرطبي، الجامع لأحکام القرآن، ج11، ص272.

↑[14] . طبري، جامع البيان، ج14، ص145؛ ابن کثير، تفسير القرآن العظيم، ج2، ص591.

برای شنیدن صوت درس چهل و هشتم اینجا را کلیک کنید.
هر گونه استفاده و برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است.