خداوند به عنوان حاکم بر هستی، در اقدامی کاملاً معقول، حکومت خویش را از طریق تعیین نایب، إعمال میکند؛ چنانکه همهی عقلا، برای إعمال حکومت خویش، همین کار را انجام میدهند و روشن است که او خالق عقلا و رئیس آنان است؛ همچنانکه فرموده است: ﴿وَاللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشَاءُ ۚ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ﴾؛ «و خداوند حکومت خویش را به هر کس که بخواهد میدهد و خداوند گشایندهی داناست»... همچنانکه به عنوان مثال، حکومت خویش را به طالوت علیه السّلام داد و این در حالی بود که اصحاب پیامبرش، به حکومت او راضی نبودند و حکومت را شایستهی خود میپنداشتند... این کاملاً طبیعی و قابل درک است که حکومت خداوند، هنگامی تحقّق مییابد که تعیین حاکم در دست او باشد؛ زیرا مادامی که تعیین حاکم در دست دیگران و نه در دست او باشد، حکومت برای او شمرده نمیشود و این همان است که خود به آن اشاره کرده و فرموده است: ﴿تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ﴾؛ «متبارک آمد کسی که حکومت در دست اوست و او بر هر چیزی تواناست»... با این وصف، تعلّق حاکمیّت به او، در عمل معنایی جز ابتناء آن بر اختیار او قطع نظر از اختیار دیگران، ندارد؛ چنانکه فرموده است: ﴿وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَيَخْتَارُ ۗ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ ۚ سُبْحَانَ اللَّهِ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ﴾؛ «و پروردگارت هر چیزی که بخواهد را میآفریند و اختیار میکند، آنان را اختیاری نیست؛ خداوند پاکتر و والاتر از چیزی است که شریک او قرار میدهند». [بازگشت به اسلام، ص۱۱۷-۱۱۸]
بازگشت حاکمیّت در اسلام، به اذن خداوند است، بلکه هیچ امری از امور، جز با منتهی شدن به اذن او مشروعیت ندارد و این از مهمترین قواعد بنیادین در اسلام است؛ چنانکه بارها و با تأکید فرموده است: ﴿أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الْأُمُورُ﴾؛ «آگاه باشید که همهی کارها به خداوند باز میگردند»... این به آن معناست که مبنای مشروعیت در اسلام، اذن خداوند است و هر کاری که به اذن خداوند باز نمیگردد، اسلامی شمرده نمیشود و تبعاً به جنّت و مغفرت او نمیانجامد؛ چنانکه به روشنی فرموده است: ﴿وَاللَّهُ يَدْعُو إِلَى الْجَنَّةِ وَالْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ﴾؛ «و خداوند به جنّت و مغفرت دعوت میکند با اذن خود»؛ به این معنا که اذن خود را وسیلهی مشروعیّت بخشیدن به کارها و تبعاً نیل به رضایت خویش از طریق انجام آنها قرار میدهد. با این وصف، هر کاری که از نظر عقلا، به اذن حاکم نیاز دارد، در واقع به اذن خداوند نیازمند است؛ چراکه حاکم بر هر چیزی اوست. از اینجا دانسته میشود که حکومت در اسلام، تنها برای کسی مشروعیّت دارد که خداوند او را به نیابت از خویش برای آن اختیار و منصوب کرده است و این چیزی غریب یا تازه نیست، بل سنّتی از سنّتهای اوست که در امّتهای پیشین نیز جریان داشته و تا دنیا باقی است، جاری خواهد بود؛ چنانکه فرموده است: ﴿سُنَّةَ اللَّهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ ۖ وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا﴾؛ «سنّت خداوند در کسانی که پیشتر گذشتند، همین بود و هرگز برای سنّت خداوند تبدیلی نخواهی یافت». [بازگشت به اسلام، ص۱۱۸]
لزوم انتصاب حاکم از جانب خداوند و معرّفی او توسّط پیامبرش یا از طریق آیتی بیّنه، از واضحات و ضروریات همهی ادیان الهی بوده و در هیچ امّتی از امّتهای گذشته، مورد تردید و اختلاف نبوده... چنانکه به عنوان مثال، بنی اسرائیل پس از موسی علیه السّلام بالبداهه میدانستند که برای جهاد در راه خدا با هدف اقامهی دین، به حاکمی از جانب خداوند نیاز دارند و به همین دلیل، از پیامبر خویش خواستند که حاکمی از جانب خداوند را به آنان معرّفی کند تا به همراه او جهاد کنند و پیامبر آنان نیز خواستهی آنان را پذیرفت و به آنان نگفت که برای جهاد در راه خدا و اقامهی دین، نیازی به حاکمی از جانب خداوند نیست؛ چنانکه خداوند برای تعلیم مسلمانان، از آنان یاد کرده و فرموده است: ﴿أَلَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ مِنْ بَعْدِ مُوسَى إِذْ قَالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنَا مَلِكًا نُقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ۖ قَالَ هَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ أَلَّا تُقَاتِلُوا ۖ قَالُوا وَمَا لَنَا أَلَّا نُقَاتِلَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَقَدْ أُخْرِجْنَا مِنْ دِيَارِنَا وَأَبْنَائِنَا ۖ فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتَالُ تَوَلَّوْا إِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْ ۗ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ﴾؛ «آیا گروهی از بنی اسرائیل پس از موسی را ندیدی که به پیامبرشان گفتند: برای ما حاکمی را برانگیز تا در راه خدا جهاد کنیم! گفت: آیا احتمال نمیدهید که هرگاه جهاد بر شما واجب شد، جهاد نکنید؟! گفتند: چرا باید در راه خدا جهاد نکنیم در حالی که از شهرها و فرزندانمان بیرون شدهایم؟! پس چون جهاد بر آنان واجب شد جز اندکی از آنان روی گرفتند و خداوند به ستمکاران داناست» و گذشت که خداوند طالوت را برای آنان منصوب کرد. [بازگشت به اسلام، ص۱۱۹]
اکنون بیشتر مسلمانان، با انفعال کامل و تقلید کورکورانه از جریان غالب بعد از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم، گمان میبرند که خداوند کسی را از جانب خویش برای حکومتش اختیار نکرده و آنان را در این باره به خودشان وانهاده، ولی روشن است که این سوء ظنّ به او به سبب حسن ظنّ به اصحاب رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم است؛ به این معنا که اینان به سبب حسن ظنّ خود به اصحاب آن حضرت، به خداوند سوء ظنّ یافتهاند و پنداشتهاند که او سنّت خود را تبدیل کرده و حکومت خود را وانهاده و این از بدترین گمانها دربارهی اوست؛ چنانکه خود دربارهی اهل آن فرموده است: ﴿الظَّانِّينَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ ۚ عَلَيْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ ۖ وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَلَعَنَهُمْ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ ۖ وَسَاءَتْ مَصِيرًا﴾؛ «گمانبرندگان به خداوند گمان بد را بر آنان چرخهی بدی است و خداوند بر آنان خشم گیرد و آنان را لعنت کند و جهنّم را برایشان فراهم سازد که بد بازگشتگاهی است»... همچنانکه گمان اینان دربارهی رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم، از بدترین گمانها دربارهی آن حضرت است؛ زیرا اینان گمان میبرند که آن حضرت، با آنکه نحوهی استنجاء از پیشآب و پسآب را به آنان تعلیم فرمود، در حالی آنان را ترک نمود که ضروریترین نیاز آنان یعنی نیاز به حاکمی از جانب خداوند را برآورده نساخت و آنان را در معرض اختلافات خونین دربارهی حکومت بعد از خویش قرار داد! در حالی که انصافاً هیچ حکیمی، صغار خود را بدون تعیین قیّم برایشان ترک نمیکند؛ بلکه هیچ چوپانی، گوسفندان خود را در صحرا وا نمیگذارد که گرگها آنها را بدرند و این از کارهای عقلایی و متعارف است. [بازگشت به اسلام، ص۱۲۲]
وظیفهی رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم، پیشگیری از اختلاف میان مسلمانان و ایجاد امکان برای حلّ آن بوده است؛ چنانکه خداوند فرموده است: ﴿وَمَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ إِلَّا لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُوا فِيهِ ۙ وَهُدًى وَرَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ﴾؛ «و کتاب را بر تو نازل نکردیم مگر برای اینکه هر چه در آن اختلاف کنند را برایشان تبیین نمایی و هدایت و رحمتی برای گروهی باشد که ایمان میآورند». بر این اساس، روشن است که آن حضرت، بر خلاف پندار بدگمانان به او، این وظیفهی خود را با تبیین چگونگی حکومت بعد از خود و تعلّق یا عدم تعلّقش به خاندانش که اصل و محور اختلاف امّتش بوده، انجام داده؛ چنانکه به عنوان نمونه، پیش از درگذشت خود، در مواطن و به انحاء مختلف فرموده است: «أَيُّهَا النَّاسُ! إِنِّي أُوْشَكُ أَنْ أُدْعَى فَأُجِيبَ، وَإِنِّي مَسْؤُولٌ وَأَنْتُمْ مَسْؤُولُونَ، فَإِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ خَلِيفَتَيْنِ: كِتَابَ اللَّهِ وَعِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي، إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِي، فَانْظُرُوا كَيْفَ تَخْلُفُونِي فِيهِمَا، وَإِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ، نَبَّأَنِي بِذَلِكَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ»؛ «ای مردم! من نزدیک شده است که فرا خوانده شوم پس اجابت کنم، در حالی که من مسئولم و شما نیز مسئول هستید؛ پس من در میان شما دو گرانمایه را به عنوان خلیفه باقی میگذارم: کتاب خدا و عترتم که اهل بیتم هستند، هرگاه به آن دو تمسّک جویید هرگز پس از من گمراه نخواهید شد، پس بنگرید که پس از من با آن دو چه میکنید و آن دو هرگز از هم جدا نمیشوند تا آن گاه که نزد حوض بر من وارد شوند، باریکبین آگاه من را به این خبر داده است». [بازگشت به اسلام، ص۱۲۳-۱۲۴]
کجا هستند یاران راستین من؟ کجا هستند کسانی که چون مسیح دنیا را پشت سر انداختند و از هر تعلّقی به آن آزاد گردیدند؟ کجا هستند کسانی که با مرگ همنشین بودند و خدا را در پیش روی خود میدیدند؟ از هول آتش چنان میگریستند که گویی مادرانِ فرزندمرده بودند! به اطراف آسمان چنان مینگریستند که میپنداشتی فرشتگان را در جای جای آن میبینند! خدا را میپرستیدند و از پرستش طاغوت میپرهیختند. از پیشوای خود فرمان میبردند و در یاری او از هم پیشی میگرفتند. تو گویی تختههای فولاد بودند یا کوههای سر به فلک کشیده! وقتی در صفوف خود به سوی دشمن میتاختند، تو گویی گردباد و توفان شن به راه میانداختند! رفتار خود را زیر نظر داشتند و وقت هر سخن را میشناختند. به مکارم اخلاق آراسته بودند و از رذائل بزرگ وارسته. در زمین گمنام و ناشناخته بودند و در آسمان معروف و پرآوازه. گرد و خاک بر آنها نشسته بود و رنگ رخسارشان پریده بود. در میان شبها چنان بودند که گویی کندوهای عسلاند! در نماز و استغفار و خواندن قرآن صبح میکردند و در علم و جهاد و خدمت به مردم شب. نه خسته میشدند و نه تردید میکردند. خدایشان بیامرزد. روزگار خود را گذراندند و رفتند. اکنون شما برای ما ماندهاید. پس بکوشید که جانشینان نیکو باشید برای آنها و به آنها اقتدا کنید و بدانید که فرج را نخواهید دید مگر آن گاه که این گونه باشید. [نامهی ششم]
برگی از درخت دین نمیکَنند ولی ریشهی آن را از بیخ در میآورند! خَس را از چشم مردم بر میگیرند، ولی کاج را در چشم خود وا میگذارند! مگس را از پشت مردم میپرانند، ولی شتر را بر پشت خود حمل میکنند! ظاهر خویش را میآرایند، ولی باطن خویش را میآلایند! در أنظار مردم از عسل شیرینترند، ولی در پشت دیوارها از حنظل تلخترند! حقیقت را دوست میدارند، ولی نه به اندازهی قدرت و معرفت را دوست میدارند، ولی نه به اندازهی شهرت! آخرت را برای دیگران میخواهند و دنیا را برای خود! خود را از آنچه هستند بزرگتر میپندارند و دیگران را از آنچه هستند کوچکتر میشمارند! خدا را برای خود میخواهند و خود را برای خدا نمیخواهند! حکمت را با جهالت برابر میدانند و نور را با ظلمت یکسان میشمارند! چاپلوسیِ جاهلان آنان را فریب داده و القاب باشکوه آنان را خوش آمده است! مصلحت را بر شریعت مقدّم میدارند و منفعت را بر سرِ حقیقت مینشانند! گمان نمیکنند حقیقت در چیزی باشد که منکر آنند و میپندارند ورای آنچه بدان دست یافتهاند چیزی نیست! به خدا سوگند، اینان پا به پای عالمان امّتهای گذشته رفتهاند، جز اینکه آنان، الفاظِ شریعت را تحریف میکردند و اینان، معانیِ آن را تحریف میکنند! زنهار! از اینان بر حذر باشید که شما را گمراه نکنند همان گونه که عالمان امّتهای گذشته آنان را گمراه کردند! [نامهی هفتم]
هلا ای مردم! بیمناک باشید؛ چراکه شما بدون هدایتی از جانب خدا دینداری کردهاید و به راههایی ناشناخته گام نهادهاید و در گیر و دار دگرگونیهای زمان رنگ باختهاید و در کشاکش فتنههای جهان در هم شکستهاید و اکنون پیرو کسانی شدهاید که خداوند پیروی آنان را از شما نخواسته است؛ پس اولیائتان شما را از نور به تاریکی بیرون آوردهاند و برایتان در دین چیزی را تشریع کردهاند که خداوند به آن اذن نداده... به راستی که بیم دهنده بیم داد و حق شناخته شد و باطل رسوا گردید، ولی بیشتر مردم شناسا و پذیرای حق نیستند. البته اگر شناخت و پذیرش آن با اهواء آنان سازگار بود و دنیای کسی را به خطر نمیانداخت، همگان آن را میشناختند و میپذیرفتند و دو کس دربارهی آن اختلاف نمیکردند، امّا حق بر خلاف پسندهای دیرینهی مردم در میآید و باورهای بیبنیاد آنان را که چون تار عنکبوت سست است، فرو میریزد و داشتههای دنیوی آنان را در معرض خطر قرار میدهد و اینجاست که شناسای حق کم میشود و پذیرای آن کاستی میپذیرد. [نامهی هشتم]
هنگامی که حق ظهور میکند ثروتمندان برای ثروت خود نگران میشوند و قدرتمندان برای قدرت خود هراسان میگردند و شهیران برای شهرت خود حرص میزنند و وابستگان از ارباب خود کسب تکلیف میکنند و مقلّدان از مراجع تقلید خود استفتاء مینمایند! از این رو، همیشه فقیران و مستضعفان و گمنامان و آزاد اندیشان و محقّقان هستند که حق را اجابت و از آن پیروی میکنند؛ زیرا نه آنان را ثروتی است که نگرانشان کند و نه آنان را قدرتی است که هراسانشان کند و نه آنان را شهرتی است که حریصشان کند و نه آنان را اربابی است که بازخواستشان کند و نه آنان را مرجعی است که عقیدهی خود را با نام فتوا به آنان تحمیل کند... همانا اسلام، غریب آغاز شد و اکنون به غربت آغازینِ خود باز گشته است؛ جز آنکه غربتِ واپسین از غربت آغازین بزرگتر است؛ زیرا در غربتِ آغازین، مردم بتهایی از سنگ و چوب را میپرستیدند و در غربت واپسین، مردم بتهایی از گوشت و خون را میپرستند! [نامهی هشتم]
بدانید که مقصود من از این حرکت، کسب ثروت یا قدرت یا شهرت در زندگی دنیا نیست و نمیخواهم که در زمین برتری یابم یا تباهی انگیزم و در دین بدعتی گذارم یا فرقهای برسازم یا حلالی را حرام و حرامی را حلال گردانم یا مدّعی چیزی شوم که خداوند برای من قرار نداده است. بیگمان من فرشته نیستم و نمیگویم که به من وحی میشود و نمیگویم که صاحب این امر هستم و نمیگویم که با او در ارتباطم. جز این نیست که مقصود من از این حرکت، بر پا داشتن اسلام و پیراستن آن از بدعتها بر پایهی کتاب خدا و سنّت پیامبر اوست. نه جبّاری ستمگر و نه شیّادی فتنهگرم، بل آمدهام تا چیزهایی از اسلام که فراموش کردهاید را به یاد آورم و چیزهایی از آن که پنهان ساختهاید را آشکار سازم، بیآنکه در ازایش از شما مزدی طلبم یا بر شما منّتی بنهم. آمدهام تا خلیفهی خدا در زمین را تصدیق کنم و راه را برای او هموار سازم، پس گروهی را برای یاریاش فراهم آورم و در زیر بالهایم بپرورانم، با کتابها و حکمتها و پندها و تأدیبها، مانند شمعی که در تاریکی روشن میشود، تا چیزی که دور کردهاید را نزدیک کنم و چیزی که سخت کردهاید را آسان و بشارتی برای ستمدیدگان شما و هشداری برای ستمگرانتان باشم. [نامهی دهم]
مردی از اهل حدیث به خدمت منصور رسید و گفت: من خدا را بر پایهی حدیث دینداری میکنم و برادرم بر پایهی رأی دینداری میکند! آن جناب فرمود: دینی برای شما دو تن نیست! پس آن مرد شروع به لرزیدن کرد، آن جناب (که چنین دید) فرمود: هر کس خدا را با رأی خود دینداری کند، دینی برای او نیست و هر کس او را با روایتی که برایش نقل میشود دینداری کند، دینی برای او نیست و هر کس او را با شنیدنی از خلیفهی او در زمین دینداری کند، هرآینه به راهی راست رهنمون شده است! سپس فرمود: بیگمان خداوند را در زمین خلیفهای هست، پس او را بشناس و دامنش را بگیر؛ چراکه او تو را از رأی و روایتت بینیاز میکند و جز این نیست که او را با آیتی از جانب خداوند بلندمرتبه میشناسی همان گونه که محمّد صلّی الله علیه و آله و سلّم را شناختی و ناکام شد هر آن کس که دروغ بست! [فقرهی ۲ از گفتار هشتم]
ترجمهی گفتار: یکی از یارانمان ما را خبر داد، گفت: شنیدم منصور خطاب به گروهی از اهل حدیث میفرماید: همانا دوستداران بنی امیّه حدیث را بر شما خراب کردهاند، پس آن را واگذارید و به کتاب خداوند و خلیفهاش در میانتان روی آورید؛ چراکه آن دو شما را به راهی راست رهنمون خواهند شد! آگاه باشید که من به شما نمیگویم: «کتاب خداوند شما را بس است»، بلکه به شما میگویم: «کتاب خداوند و خلیفهاش در میانتان شما را بس است»! گفتند: خلیفهی او در میان ما کیست؟! فرمود: مهدی! [فقرهی ۳ از گفتار هشتم]
ترجمهی گفتار: یکی از یارانمان ما را خبر داد، گفت: به منصور گفتم: تو از حدیث باز میداری، در حالی که خداوند فرموده است: «ای کسانی که ایمان آوردید! خداوند و پیامبر را اطاعت کنید»، آن جناب فرمود: آیه را کامل کن! گفتم: «و صاحبان امر از شما را»، فرمود: هر کس صاحبان امر از شما را اطاعت کند، پیامبر را اطاعت کرده و هر کس پیامبر را اطاعت کند، خداوند را اطاعت کرده است؛ پس این قوم را چه میشود که نزدیک نیست سخنی را دریابند؟! گفتم: صاحبان امر از ما کیانند؟ فرمود: مردانی هستند که خداوند امر این امّت را پس از پیامبر به آنان سپرده است، از خداوند و پیامبر اطاعت میکنند! گفتم: آنان چه کسانی هستند؟ فرمود: از من دربارهی کسانی از آنان که درگذشتند نپرسید، ولی دربارهی کسی بپرسید که باقی مانده است؛ چراکه باقی ماندهی خداوند برای شما بهتر است اگر ایمان داشته باشید! گفتم: باقی ماندهی خداوند کیست؟ فرمود: مهدی، پس چون او را ملاقات کردید بگویید: سلام بر تو ای باقی ماندهی خداوند! [فقرهی ۴ از گفتار هشتم]
ترجمهی گفتار: یکی از یارانمان ما را خبر داد، گفت: شنیدم عبدی صالح (یعنی منصور) میفرماید: وضع مردم سامان نمییابد تا آن گاه که از آراء و روایات خود روی بگیرند و به کتاب خداوند و خلیفهی او در میانشان روی آورند و هرآینه زشتترین چیزی که واقع میشود آن است که به یکی از شما حق را بگویم پس بگوید: این بر خلاف رأی زید یا بر خلاف روایت عمرو است! سپس آن جناب دست خود را بر روی گفتار خود برگرداند (یعنی از روی ناامیدی یا استبعاد آن را به حرکت درآورد) و فرمود: این راه رشد است، ولی چه کسی این را میپذیرد؟! [فقرهی ۶ از گفتار هشتم]
ترجمهی گفتار: یکی از یارانمان ما را خبر داد، گفت: منصور هاشمی خراسانی فرمود: خداوند نه رأیی قرار داده است و نه روایتی، بلکه خلیفهای در زمین قرار داده است تا میان مردم حکم کند! گفتم: با این وصف، اگر کسی به خلیفهی خداوند در زمین دسترسی پیدا نکند، چه چیزی او را از وی بینیاز خواهد کرد؟ فرمود: جز این نیست که خداوند در زمین خلیفهای قرار داده است تا به او دسترسی پیدا شود و هر کس به او دسترسی پیدا نکند مانند کسی است که به عطش دچار آمده و به آب دسترسی پیدا نکرده است؛ آیا میپنداری که ریگ و شن او را از آب بینیاز خواهد کرد؟! نه به خدا سوگند، بلکه از عطش خواهد مرد و دو قوچ هم به خاطر او به هم شاخ نخواهند زد! [فقرهی ۱ از گفتار نهم]
شرط حضرت علامه حفظه الله تعالی برای اختیار احادیث، پس از سازگاری معنای آنها با کتاب خداوند و سنّت ثابت از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم و عقل سلیم، شهرت راویان آنها به وثاقت یا صداقت نزد کسانی است که اهل مذهب آنها هستند، نه مخالفان آنها؛ چنانکه در شرح حال جابر بن یزید جعفی آن را تبیین کرده و فرموده است: «ملاک، حال فرد نزد اصحاب اوست (یعنی اهل مذهب او)؛ چراکه آنان به حال او آگاهترند و نظر سایر مردم هرگاه با نظر اصحاب او منافات داشته باشد، حجّت نیست؛ چراکه آنان از او دورترند و چه بسا به خاطر دوست نداشتن مذهبش، دربارهی او بد میگویند و گواه آن، کار رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم است که به یهودیان فرمود: <عبد الله بن سلام در میان شما چگونه مردی است؟> پس گفتند: <خوب ما و پسر خوب ما و سرور ما و پسر سرور ما و عالم ما و پسر عالم ماست>، پس سخنشان دربارهی او را پذیرفت؛ چراکه آنان اصحاب او بودند و سپس به آنان خبر داد که او مسلمان شده است، پس شروع به بدگویی دربارهی او کردند و گفتند: <بدترین ما و پسر بدترین ماست>، ولی سخن آنان دربارهی او را پس از اینکه مخالفان او در مذهبش شدند نپذیرفت و اگر سخن مخالفان در مذهب پذیرفته شود، چیزی از حدیث باقی نمیماند؛ چراکه هر طائفهای دربارهی طائفهی دیگر بد میگویند؛ چنانکه میبینی شیعیان به چیزی که اهل سنّت روایت میکنند وقعی نمینهند مگر چیزی که آن را حجّتی بر ضدّ آنان قرار میدهند و میبینی اهل سنّت به چیزی که شیعیان روایت میکنند نمینگرند مگر با تعجّب و استهزاء و هر دو میانهی راه را گم کردهاند، ولی ما هر چیزی که مسلمانان در مطابقت با کتاب خداوند روایت میکنند را میپذیریم هرگاه نزد اصحاب خود به راستگویی معروف باشند بدون اینکه برای هیچ یک از مذاهب تعصّب بورزیم». [مقدّمهی درسها]
چیزی که نزد حضرت علامه حفظه الله تعالی ملاک است، اسلام و شهرت راوی به وثاقت یا صداقت نزد طایفهی اوست، نه مذهب او یا تضعیفات مخالفانش بدون دلیلی قابل قبول. پس اگر راوی از اهل سنّت است، ملاک حال او نزد اهل سنّت است و حالش نزد شیعه ملاک نیست و اگر راوی از شیعه است، ملاک حال او نزد شیعه است و حالش نزد اهل سنّت ملاک نیست و فرقی میان روایات شیعه و روایات اهل سنّت وجود ندارد هرگاه با سه اصل پیشگفته سازگار باشند و راویانشان معروف به وثاقت یا صداقت نزد اهل مذهب خود باشند. به همین دلیل است که حضرت علامه حفظه الله تعالی روایاتی از اهل سنّت را مانند روایاتی از شیعه اختیار میکند و روایت کسی را به خاطر مذهبش ترک نمیکند مادامی که مذهبش بر خلاف ضروری دین نباشد، به نحوی که او را از اسلام خارج سازد؛ چراکه در آن صورت او منافق است و منافق در هیچ زمینهای قابل اعتماد نیست، اگرچه همهی مردم او را ثقه بدانند. [مقدّمهی درسها]
ترجمه: محمّد بن عیسی ترمذی [د.۲۷۹ق] در سنن خود روایت کرده، (به این صورت که) گفته است: قُتیبة بن سعید ما را حدیث کرد، گفت: حمّاد بن زید ما را حدیث کرد، از ایّوب، از ابو قِلابة، از ابو اسماء رَحَبی، از ثوبان که گفت: رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «من بر امّتم از امامان گمراهکننده میترسم» و فرمود: «همواره شماری از امّتم بر حق استوار خواهند بود و کسی که آنان را یاری نمیکند به آنان زیانی نمیرساند، تا آن گاه که کار خداوند فرا رسد». منصور حفظه الله تعالی فرمود: این حدیثی متواتر از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم است؛ چراکه آن را بیست تن از او روایت کردهاند و آنان ثوبان، جابر بن عبد الله، عمران بن حُصین، سعد بن أبي وقّاص، عمر بن خطاب، عقبة بن عامر، أنس بن مالك، عبد الله بن عمر، جابر بن سَمُرة، زید بن أرقم، مغیرة بن شعبة، نُعمان بن بشیر، ابو هریرة، ابو اُمامة، ابو درداء، معاویة، قُرّة بن إیاس مُزَنی، شُرَحبیل بن سِمط کِندی، کعب بن مُرّة بَهزی و سلمة بن نُفیل حَضرمی هستند و کسانی که نمیفهمند گفتهاند: مراد از شماری که همواره بر حق خواهند بود، اهل شام هستند و برخی از آنان این را در حدیث نیز داخل کردهاند و من نمیدانم که اهل شام کِی بر حق بودهاند؟! آیا زمانی که بر علی خروج کردند و یارانش را به فتنه انداختند، یا زمانی که حسین را کشتند و سرش را در شهرها گرداندند، یا زمانی که به مدینه هجوم آوردند و مهاجرین و انصار را از لب تیغ گذراندند؟! چنین نیست، بلکه آنان تا بودهاند بر باطل بودهاند و در آخر الزمان نیز یاران سفیانی خواهند بود و هر حدیثی در فضیلت آنان ساختگی است و اصلی ندارد و پیروان بنی امیّه در زمان معاویه و مروان و خاندانشان آن را ساختهاند؛ چراکه آن دروغ است و رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم دروغی نمیگوید. [باب ۱، درس ۲۶]
ترجمه: کسانی از اهل حدیث گفتهاند: مراد از شماری که همواره بر حق خواهند بود، اهل حدیث هستند، «هر گروهی به چیزی که دارد، دلخوش است» و گفته شده است که مراد از آنان، اهل غرب هستند؛ به دلیل روایت سعد بن ابی وقّاص از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم که در آن آمده است: «اهل غرب همواره بر حق استوار خواهند بود تا آن گاه که قیامت فرا رسد» و شاید آن تصحیف باشد؛ چراکه در برخی نسخهها آمده است: «عرب همواره بر حق استوار خواهند بود تا آن گاه که قیامت فرا رسد» یعنی شماری از عرب و گفته شده: مراد از غرب دلو بزرگی است که از پوست گاو ساخته میشود و آن از اثاث عرب است و گفته شده: مراد از آن، اهل مقاومت و جنگ هستند و غرب هر چیز، لبهی تیز آن است و درست این است که شماری که همواره بر حق خواهند بود، امامان هدایت هستند. آیا نمیبینی که آنان را پس از بیم دادن از امامان گمراهکننده ذکر فرموده است؟ و این بر آن دلالت دارد که امّت هیچ گاه از امامی هدایتکننده خالی نخواهد بود، تا آن گاه که قیامت فرا رسد. [باب ۱، درس ۲۶]
ترجمه: ابو داوود طیالسی [د.۲۰۴ق] در «مسند» خود روایت کرده، (به این صورت که) گفته است: همّام ما را حدیث کرد، از قتادة، از عبد الله بن بُریدة، از سلیمان بن ربیع عَدَوی که گفت: با عمر دیدار کردیم، پس به او گفتیم که عبد الله بن عمرو به ما این طور گفت، پس عمر گفت: عبد الله بن عمرو به چیزی که میگوید داناتر است، سه بار این را گفت، سپس برای نماز ندا داده شد، پس مردم نزد او گرد آمدند، پس عمر برایشان خطبه خواند، پس گفت: شنیدم رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم میفرماید: همواره شماری از امّتم بر حق خواهند بود تا آن گاه که امر خداوند عزّ و جلّ بیاید. منصور حفظه الله تعالی فرمود: شاید حدیث همین بود تا آن گاه که اهل شام چیره شدند، پس بر آن افزودند: «بر کسانی که با آنان دشمنی کنند چیره خواهند بود» یا «بر مردم چیره خواهند بود» و اگر این از حدیث بوده باشد نیز معنای آن چیزی است که گفتیم مبنی بر چیرگی آنان با حجّت و امّا سخن عبد الله بن عمرو را ابو داوود برای اختصار حذف کرده است و دیگران آن را ذکر کردهاند. [باب ۱، درس ۲۸]
حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی در مباحث خطیری از کتاب شریف «بازگشت به اسلام» مبنای «حکومت اسلامی» را «اذن خداوند» و انتصاب حاکم از جانب او شمرده... با این وصف، «حاکمیّتی که باید در جهان شکل بگیرد تا اسلامی تلقّی شود»، منحصراً حاکمیّت کسی است که خداوند او را برای آن اذن داده و منصوب کرده و او در حال حاضر، بنا بر دلایل قطعی عقلی و شرعی، مهدی است و این دیدگاه رسمی اسلام شمرده میشود. [پرسش و پاسخ ۲۸]
در شرایط فعلی که مهدی ظاهر نیست، مردم نمیتوانند یقین به احکام اسلام پیدا کنند جز در حدّ ضروریّات و این اثر وضعی و طبیعی ظاهر نبودن اوست که از تقصیر آنان نشأت گرفته و عقوبتی برای آنان از جانب خداوند به سبب این تقصیر است... این به معنای بیچارگی آنان در غیبت مهدی است که باورش برای آنان سخت است، ولی واقعیّت دارد و منصور از آن خبر میدهد. در واقع ایشان سعی دارد به مسلمانان بفهماند که وقتی کسی ظرف آب خود را در بیابانی خشک گم کرده است، نمیتواند عطش خود را با چیز دیگری مانند ریگ یا خار بیابان برطرف نماید و هلاکت او در این حالت، اثر وضعی و طبیعی تقصیر او در حفظ ظرف آب است، مگر آنکه جهد کند و ظرف آب خود را بازیابد. حال اگر او میپرسد که تا زمان بازیافتن ظرف آب، چگونه میتواند عطش خود را برطرف نماید، پاسخی برای پرسش او وجود ندارد؛ چراکه مسلّماً نمیتواند از ریگ تفتیدهی بیابان یا خار گزندهی آن استفاده نماید؛ با توجّه به اینکه آن برای او کفایت نمیکند و جایگزینی برای ظرف آبش نیست. [پرسش و پاسخ ۵]
خداوند چارهای از خلیفهی خود در زمین قرار نداده و نیاز به او را سرنوشت محتوم و ابدی مردم ساخته و با این وصف، مجادلهی آنان به منظور یافتن جایگزینی برای او بیفایده است. به عبارت دیگر، ظاهر نبودن مهدی، مصیبتی عظما و ضایعهای جبرانناپذیر است و تلاشهای مردم برای پر کردن جای خالی او، پوچ و بیهوده است. در چنین وضعیّت هولناک و اسفباری، برای مردم بهتر است که به جای تلف کردن وقت و نیروی خود با این قبیل مجادلات و تلاشهای بیحاصل، هر چه زودتر ندای منصور را لبّیک گویند و زمینهی ظهور مهدی را فراهم سازند؛ چراکه این عاقلانهترین کار برای بیچارگان و سرگشتگان بیابان است، ولی افسوس که بیشتر آنان اهل تعقّل نیستند. [پرسش و پاسخ ۵]
جناب منصور هاشمی خراسانی بدون توجّه به فرقهها و مذاهب اسلامی و تنها با استناد به منابع اصلی و یقینی اسلام معتقد است که زمین در هیچ زمانی از «خلیفهی خداوند» خالی نیست و دلیلشان برای این اعتقاد از یک سو ضرورت عقلی وجود خلیفهی خداوند در زمین برای تعلیم کلّ اسلام و اقامهی آن به صورت خالص و کامل است با توجّه به اینکه چنین تعلیم و اقامهای ضرورت دارد و بدون وجود چنین خلیفهای ممکن نیست و از سوی دیگر سخن خداوند است که به روشنی فرموده است: ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾؛ «بیگمان من در زمین خلیفهای را قرار دهندهام» و این به مثابهی وعدهی اوست که تخلّف نمیپذیرد؛ چنانکه فرموده است: ﴿لَا يُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ﴾؛ «خداوند از وعدهی خود تخلّف نمیکند» و به مثابهی سنّت اوست که تغییر نمیپذیرد؛ چنانکه فرموده است: ﴿فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلًا﴾؛ «پس هرگز برای سنّت خداوند تغییری نمییابی». این در حالی است که تنها خلیفهی خداوند در آخر الزمان با توجّه به اخبار متواتر پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم مهدی است و از این رو، یقین به خلافت کسی جز او بعد از سلف ممکن نیست، در حالی که جز یقین در اسلام کافی شمرده نمیشود و این به معنای عدم امکان خلافت کسی جز مهدی در حال حاضر است. بر این اساس، میتوان به وجود مهدی و زنده بودن او در حال حاضر اعتقاد داشت. [پرسش و پاسخ ۶]
باید توجّه داشت که جناب منصور هاشمی خراسانی دعوت خود به سوی زمینهسازی برای ظهور مهدی را بر اعتقاد به وجود و حیات آن حضرت در حال حاضر مبتنی نساخته، بلکه در کتاب خود تصریح فرموده که زمینهسازی برای ظهور آن حضرت، حتی بنا بر عدم اعتقاد به وجود و حیاتش در حال حاضر، ضروری است؛ با توجّه به اینکه بنا بر این مبنا، وجود و حیات او اگرچه متوقّف بر فاعلیّت خداوند به معنای تکوین اوست، متوقّف بر قابلیّت مردم به معنای پذیرش و آمادگی آنان است و خداوند او را در زمانی خلق میکند که قادر به ظهور در آن برای آنان باشد. بنابراین، اگر او هماکنون وجود و حیات نداشته باشد، زمینهسازی برای وجود و حیات او مانند زمینهسازی برای ظهور او ضروری است و این مبتنی بر سخن خداوند است که فرموده است: ﴿إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ﴾؛ «بیگمان خداوند چیزی که در قومی است را تغییر نمیدهد تا آن گاه که چیزی که در خودشان است را تغییر دهند». حاصل آنکه چه مهدی در حال حاضر موجود و زنده باشد و چه نباشد، زمینهسازی برای ظهور او بر عموم مسلمانان واجب است و مراد از آن، تحصیل مقدّمات لازم برای تأمین امنیّت او و تحقّق حاکمیّت اوست که جناب منصور تفصیل آن را در کتاب شریف «بازگشت به اسلام» تبیین فرموده است. [پرسش و پاسخ ۶]
هر چند برخی مسلمانان اهل علم، ایشان را زمینهساز موعود ظهور مهدی علیه السلام میدانند و معتقدند که این با توجّه به خصوصیّات فکری، عملی و ظاهری ایشان، واضح است و نیازی به تردید و مجادله ندارد، ولی ایشان همّ خود را معطوف به چنین ادّعایی نمیفرماید و تنها به زمینهسازی عینی و واقعی برای ظهور مهدی علیه السلام میپردازد و معتقد است که لزوم عقلی و شرعی همراهی با ایشان در این راستا، تابعی از همین زمینهسازی عینی و واقعی است، نه تابعی از ادّعای موعود بودن؛ چراکه مدّعیان موعود بودن بسیارند، ولی یک زمینهساز عینی و واقعی برای ظهور آن حضرت یافت نمیشود! با توجّه به اینکه عموم مدّعیان، همّی جز اثبات ادّعای خود ندارند و به کاری جز مجادله دربارهی اینکه چه کسی هستند و چه کسی نیستند، نمیپردازند، در حالی که روشن است شأن منصور هاشمی خراسانی اجلّ از این قبیل کارهاست و کار مهمتری ایشان را به خود مشغول کرده و آن همانا تعلیم اسلام خالص و کامل به مسلمانان جهان و تربیت شماری کافی از آنان برای یاری مهدی علیه السلام است؛ کاری که اگر توسّط ایشان انجام شود، ظهور آن حضرت تحقّق مییابد، هر چند کسی ایشان را زمینهساز موعود آن به شمار نیاورده باشد. [نقد و بررسی ۱۵]
منصور هاشمی خراسانی از هیچ مسلمانی برای خود بیعت نمیگیرد؛ چراکه بیعت را تنها برای خداوند میداند و مرادش از آن، بیعت با کسی است که خداوند به بیعت با او فرمان داده و او کسی جز مهدی نیست که بیعت با او بر هر مسلمانی واجب است. بر این اساس، منصور هاشمی خراسانی از مسلمانان جهان برای مهدی بیعت میگیرد؛ به این معنا که از آنان عهد و میثاق میگیرد بر اینکه اگر مهدی برایشان ظاهر شد، او را حفاظت، اعانت و اطاعت کنند و مانند کسانی که پیش از آنان بودند، تنهایش نگذارند. این مضمون پیمانی است که منصور هاشمی خراسانی از هر مسلمانی میگیرد و اگر شماری کافی از مسلمانان، چنین پیمانی را با او بسته کنند، زمینه برای ظهور مهدی فراهم میشود. [نقد و بررسی ۲۴]
منصور هاشمی خراسانی به سوی «خود» دعوت نمیکند، بلکه آشکارا به سوی «مهدی» دعوت میکند؛ چراکه دعوت او به همپیمانی برای حفاظت از «مهدی» و اعانت و اطاعت او، با هیچ تقریری دعوت به «خود» تلقّی نمیشود و «دعوت به خود» نامیدن آن، مانند «شب» نامیدن «روز» است که چیزی جز تحکّم در نامگذاری نیست. بیگمان کسانی به سوی «خود» دعوت میکنند که برای «خود» حقّ حاکمیّت میشناسند و دیگران را به حفاظت، اعانت و اطاعت «خود» ملزم میدانند و جز حفظ حکومت «خود» همّی ندارند؛ یا خودپرستانی که در باتلاق ادّعاها فرو رفتهاند و جز «من اینم» و «من آنم» حرفی ندارند و جز برای اثبات «خود» نمیکوشند؛ همانان که خود را در ردیف پیامبران خدا میدانند و در عرض خلفاء او میشمارند و به نامهای اولیاء او مینامند، در حالی که در نظر او از سوسکی بیفایدهترند! [نقد و بررسی ۲۵]
چیزی که شما آن را سیاست مینامید و معتقدید که منصور هاشمی خراسانی فاقد آن است، همان دروغ و فریب و دورویی است که در اسلام جایی ندارد و از این رو، در سیرت منصور هاشمی خراسانی نیز دیده نمیشود؛ همچنانکه برخی همفکران شما در زمان امیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب، آن حضرت را نیز با همین استدلال شما به بیسیاستی متّهم میکردند و به خاطر سازش نکردن با ظالمان و منحرفان، سادهلوح و بیتدبیر میپنداشتند، در حالی که آن حضرت از سیاست و تدبیر لازم برخوردار بود و تنها به سبب تقوا از دروغ و فریب و دورویی و سازش با ظالمان و منحرفان، اجتناب میکرد. منصور هاشمی خراسانی نیز در خطّ اسلام و در خطّ علیّ بن أبی طالب است و از خطّ آنها خارج نمیشود؛ به این معنا که برای خوشایند کسی حقّی را کتمان و باطلی را اظهار نمیکند و برای جلب حمایت کسی به تملّق و چاپلوسی متوسّل نمیشود، بلکه حق را آشکار میسازد اگر چه همهی جهان را در برابر ایشان قرار دهد و باطل را مردود میشمارد اگرچه همهی مردم را از پیرامون ایشان پراکنده نماید؛ چراکه خداوند و خلیفهی او در زمین برای او کفایت میکنند و با وجود آن دو از دشمنی جهان و اهلش نمیهراسد. ایشان دل از دنیای بیارزش شما گسسته است و به چیزهایی که برای شما بسیار مهم است اهمّیت نمیدهد؛ چراکه از افقی بسیار بالاتر از افق دید شما به جهان مینگرد و از معادلاتی بسیار والاتر از معادلات شما پیروی میکند. ایشان از هیچ گروه و فرقه و مذهب و کشوری به ناحق انتقاد نکرده، بلکه بر پایهی کتاب خدا و سنّت متواتر پیامبرش انتقاد کرده و با این وصف، ایشان بیخ همه را نزده، بلکه خدا بیخ همه را زده است! [نقد و بررسی ۱۴]
منصور هاشمی خراسانی از اینکه انحراف همهی گروهها، فرقهها، مذهبها و کشورهای اسلامی را با تکیه بر یقینیّات اسلام و مشترکات مسلمانان و با بیانی علمی و دلسوزانه تذکّر داده و عموم آنان را بدون تبعیض و استثنا، به سوی اسلام خالص و کامل و زمینهسازی برای ظهور خلیفهی خداوند در زمین دعوت کرده، پشیمان و شرمسار نیست؛ زیرا پشیمانی و شرمساری شایستهی کسی است که بر خلاف کتاب خداوند و سنّت پیامبرش عمل کرده و چنین کسی است که در دنیا و آخرت پشیمان و شرمسار است. هر چند ایشان همهی گروهها، فرقهها، مذهبها و کشورهای اسلامی را به همراهی با خویش در راه مبارکی که در پیش گرفته است، دعوت میکند؛ با توجّه به اینکه انصافاً همراهی با ایشان در این راه، برای همهی آنها ممکن است و نهضت ایشان از چنان وسعتی برخوردار است که برای همهی آنها گنجایش دارد و حقیقتاً و نه ادّعائاً منحصر به هیچ یک از آنها نیست و اگر آنها نتوانند زیر پرچم ایشان با چنین سایهی پهناوری گرد هم آیند، هرگز زیر پرچم کسی گرد هم نخواهند آمد، ولی روشن است که اگر هیچ یک از آنها این کار را انجام ندهند و همگی بر ردّ ایشان اجتماع کنند، به ایشان زیانی نمیرسانند، بلکه به خود زیان میرسانند و ایشان در هر صورت، «منصور» و پیروز این میدان است؛ چراکه هدف ایشان انجام وظیفهی عقلی و شرعی با تبیین حقیقت اسلام است و این هدفی است که هماکنون نیز حاصل شده است؛ چراکه پیام ایشان با نشر کتاب «بازگشت به اسلام» به نیکی ابلاغ گردیده و مانند بذر مبارکی به هر گوشهی این زمین پهناور پاشیده شده است و طبیعتاً دیر یا زود، در سرزمینهای دور یا نزدیک، یکی یکی و دو تا دو تا و چندتا چندتا جوانه میزند و به رغم همهی دشمنیها و کژاندیشیها رشد میکند و تنومند میگردد تا جایی که به شجرهای طیّبه با اصلی ثابت و فرعی در آسمان تبدیل میشود و میوهی خود را میدهد. [نقد و بررسی ۱۴]
عدهای نیز این کتاب شریف را میخوانند و به معارف آن پی میبرند، اما در غوغای فتنه و آشوب و حاشیهسازی و هوچیگری و تبلیغات مسموم دشمنان خدا فریفته میشوند و بدبین میگردند و دلشان تیره میشود و به جای متن به حاشیه میپردازند و در نهایت از حق دور میشوند. البته تردیدی نیست که این گناه بزرگ، نخست بر گردن آن فتنهگرانی است که از راه خدا باز میدارند و عذابی دردناک در انتظار آنهاست. این هوچیگران با وجود باز بودن دروازه نقد علمی و منطقی، از آن جا که هیچ برهان و منطقی ندارند، دست به آلوده کردن فضا میزنند. اما به هر حال مخاطبان این کتاب شریف باید بدانند که حرکت حقّ تمام انبیاء و اولیاء در طول تاریخ نیز با سمپاشی و توهین و تهمت و فتنهگری مستبدان و مستکبران و زورگویان همراه بوده است و دشمنان خدا همواره با بدترین شیوه فضا را آلوده میساختند و مردم را از راه خدا باز میداشتند. لذا اتفاق جدیدی نیفتاده است و مخاطبان این کتاب شریف باید با آزادگی و انصاف به دلایل و براهین آن نظر کنند و فارغ از احساسات زودگذر و هیجانات کاذب، حق را بیابند و به مقتضایش عمل نمایند ان شاءلله. [مقالهی ۴]
تردیدی نیست که در رأس همهی آرزوها و آرمانهای مشترک مسلمانان جهان، برقراری عدالت جهانی و ریشهکن شدن بیداد و فساد بر روی زمین در سایهی دولت مستقل و حقیقتمدار اسلامی قرار دارد. حکومتی که اسلام از همان روزهای نخستین، وعدهی آن را به مسلمانان داده است و بدون شک هر آرزوی مشروع و صحیح دیگری تنها در این صورت محقّق خواهد شد و همهی مسلمانان جهان، چه التفات داشته باشند و چه نداشته باشند، چنین آرزویی را در سر میپرورند. امّا چیزی که در این میان گروه کثیری از مسلمانان را به اشتباه انداخته و از مسیر اصیل اسلام، منحرف ساخته، این توهّم شوم و بیاساس بوده است که برای تحقّق این آرمان دیرین و آرزوی شیرین، مسلمانان را نیازی به هدایت خداوند نیست و هر گروه از ایشان میتواند از هر روشی که به نظرش درست است، پیروی نماید و هر کسی را که پسندید برای قیادت و رهبری خویش به سوی این آرمان بزرگ برگزیند! امّا به روشنی میبینیم که چنین توهّم شوم و تصوّر خامی تا کنون چه نتایجی به بار آورده و مسلمانان جهان را به چه روزی انداخته است! امروز هر گروه از مسلمانان کسی را بر خود مسلّط ساخته و با حاکم دلخواه خویش بیعت کرده است... از این رو جهل و ظلم و تجاوز و جنگ و بیعدالتی و فقر بر ایشان مستولی شده و سایهی تباهی و سقوط بر سرشان سنگینی میکند. این از آن روست که مسلمانان، خداوند را نادیده گرفتند و مشیّت و ارادهی او را در این امر به حساب نیاوردند و از روشی که او برای رسیدن به این آرمان بزرگ تعیین فرموده بود تخلّف نمودند. مسلمانان فراموش کردند که اذن خداوند و امر او اصل و اساس خلقت و سنگ بنای آفرینش این جهان است و همهی جریانات، معادلات و محاسبات حاکم بر آن جز به خواست و ارادهی او جریان نمییابد و بدون آن حتّی سنگریزهای روی زمین حرکت نمیکند. [مقالهی ۸]
مسلمانان جهان از این حقیقت بزرگ غفلت کردهاند که خداوند متعال، ولایت و بیعت را تنها از آن خود دانسته است و آنان را از شریک گرفتن در آن به شدّت نهی فرموده و تشریک در آن را مصداق شرک به الله دانسته است... بیتردید خداوند بلندمرتبه، حاکم حقیقی و مالک اصلی این جهان است و حکومت بر آن نیز تنها از آن اوست. لذا تحقّق حکومت عدالت جهانی تنها به طریقی که او خواسته است میسّر تواند شد و تنها حاکمی که او برای مردم برگزیده است، توان و صلاحیت برقراری عدالت را خواهد داشت و نه هیچ کس دیگر. این حقیقتی است که در عین وضوح و حقّانیتش مورد غفلتی عمیق واقع شده و به فراموشی سپرده شده و البته این فراموشی بسیار عجیب و غیر قابل درک است؛ چراکه همهی مسلمانان اتّفاق نظر دارند که بنابر اخبار متواتر اسلامی، قائم به حق و برپا کنندهی عدالت بر روی زمین و تنها کسی که خداوند به خروج و قیام او به حق و عدالت و پیروزی نهاییاش خبر داده، مهدی آل محمد است؛ «همان کسی که زمین را از قسط و عدل پر میکند؛ همچنانکه از ظلم و جور پر شده است» و دربارهی هیچ شخص دیگری چنین اتّفاق نظری وجود ندارد. این به آن معناست که تنها حاکم مشروع و مورد رضایت خداوند در این زمان هموست و در حال حاضر تنها کسی که بیعت با او برای مسلمانان جهان جایز و بلکه واجب شمرده میشود، مهدی است و هر بیعتی جز با او، عصیان امر خداوند و در نتیجه تبعیّت شیطان و به تعبیر قرآن، تحاکم به سوی طاغوت شمرده میشود و این نشاندهندهی اوج اهمیّت و محوریّت بیعت با مهدی در آموزههای اسلامی است. [مقالهی ۸]
در حال حاضر اختلاف و تفرقهی امت از حاکمیتهای متعدّد و متفرّق نشأت میگیرد و چند دستگی مسلمانان، معلول پیروی آنان از حکّام و قدرتهای سیاسی گوناگون است و طبیعی است که هر گروه و هر دسته و هر ملّتی از مسلمانان، پیرو زعیم خویش است و زعمای جهان اسلام نیز هر کدام به سوی خود میخوانند و عموماً مهدی را از یاد بردهاند؛ چراکه یا اساساً هیچ توجّهی به او ندارند و از بردن نام او نیز عاجزند و یا اینگونه تبلیغ میکنند که ظهور مهدی بسیار دور است و معلوم نیست در چه زمانی واقع میشود. اینگونه است که زعمای جهان اسلام دانسته یا نادانسته علیه مهدی اقدام میکنند و اذهان عمومی مسلمانان را از تأمّل دربارهی او باز میدارند. حال اگر تصوّر کنیم که ندای بیدارگر دعوت به سوی مهدی و پیوستن به او و گسستن از غیر او به گوش همهی مسلمانان جهان برسد و ایشان همگی، یک صدا دست از حاکمانی که بدون اذن خداوند برگزیدهاند، بردارند و به سوی مهدی بشتابند چه خواهد شد؟ به راستی با به راه افتادن نهضت بیداریبخش حمایت و اطاعت از مهدی و طنینانداز شدن شعار بازگشت مسلمانان به سوی مهدی چه تحولاتی در منطقه و جهان روی خواهد داد؟ به نظر میرسد پیش از هر چیز، اولین نتیجهی مبارک چنین حرکت بیدارگری، اتّحاد مسلمین در یک صف و زیر یک بیرق و نیز همگرایی و اتّفاق ایشان در سایهی بیعت با گماشتهی خداوند خواهد بود و این اوّلین گام در راستای تحقّق آرمان اسلامی ما یعنی تحقّق حاکمیت حضرت مهدی است؛ چراکه تردیدی نیست که یک اتّحاد راستین و به هم پیوستگی عمیق میان صفوف مسلمانان، پیشنیاز انقلاب جهانی مهدوی شمرده میشود. [مقالهی ۸]
به عقیدهی ما آن نهضت مبارک اسلامی که اتّحاد همهی مسلمانان در زیر بیرق مهدوی را هدف خود قرار داده آغاز شده و آوای «بازگشت به اسلام» را سر داده است. رهبری این نهضت بر عهدهی اندیشمند هوشیار و مبارز، حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی است که با شجاعت بینظیر و مثالزدنی خود، کلمهی «البیعة لله» را شعار نهضت خود قرار داده و معتقد است که تنها مصداق بیعت با الله در دوران ما بیعت با خلیفهی خدا مهدیّ آل محمد است و هر بیعت دیگری در این دوران، مصداق بیعت با طاغوت شمرده میشود. بنابراین «البیعة لله» به معنای انحصار حکومت و قدرت به کسی است که خداوند او را به عنوان خلیفهی خود برگزیده است و آن هیچکس نیست جز مهدی. این پرچمدار اسلام خالص و کامل، با ارائهی چنین قرائت اصیل و معتبری، معتقد است که مهدی، عمود آهنین خیمهی اسلام است و تا این عمود آهنین بر زمین استوار نگردد، خیمهی اسلام بر پا نخواهد شد. لذا وظیفهی فرد فرد مسلمانان جهان، حمایت همهجانبه و صادقانه از مهدی و نصرت و اعانت و اطاعت از اوست. به همین خاطر است که میتوان نهضت این اندیشمند بزرگ را نهضت «بازگشت به اسلام» یا نهضت بازگشت به سوی مهدی نام نهاد؛ چه آنکه رکن رکین و اقامه کنندهی موعود اسلام هموست و بازگشت به او در واقع بازگشت به سوی اسلام راستین است. [مقالهی ۸]
﴿إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنْتَقِمُونَ﴾[۱]
«بدون تردید، ما از مجرمان انتقامگیرندهایم.»
رهبران و مسؤولان شرور ایران در طول بیش از یک دههی گذشته از هیچ شرارتی بر ضدّ نهضت پاک زمینهسازی برای ظهور امام مهدی و رهبر فرزانهاش علامه منصور هاشمی خراسانی فروگذار نکردند. این عناصر شیطانصفت، در طول این مدّت، به دشمنی آشکار با این عالم پرهیزکار پرداختند و مردان و زنان مؤمنی را که دعوت مشروع و معقول او برای «بازگشت به اسلام» را لبّیک گفتند، تهدید، تعقیب، دستگیر، شکنجه و زندانی کردند و حتّی برای ترور این ولیّ خدا نقشه کشیدند و اقدام نمودند[۲] و وقتی با لطف و فضل الهی از این نقشه و اقدام شرورانه ناامید شدند، به ترور شخصیّت او روی آوردند و با جوسازیها و دروغپردازیهای گسترده و بیشرمانه کوشیدند که مردم را نسبت به او بدبین سازند و از توجّه به دعوتش بازدارند؛ غافل از آنکه خداوند از مکر آنها آگاه است و بر گرفتن انتقام از آنها تواناست.
چند ماه پیش که اسرائیل مانند آتشی از آسمان بر سر آنها نازل شد و بسیاری از مسؤولانشان را به سریعترین و شدیدترین شکل ممکن کشت، دکتر ذاکر معروف -مسؤول دفتر علامه منصور هاشمی خراسانی- یادداشتی نوشت و اعلام کرد: «این دست انتقام الهی است که از آستین اسرائیل بیرون آمده و گلوی حکومت ایران -این حکومت جبّار عنید- را گرفته است» و ناصحانه هشدار داد: «امیدواریم کسانی از آنان که هنوز در گوشه و کنار باقی ماندهاند، از سرنوشت شیاطینشان عبرت بگیرند و دست از دشمنی با حق بردارند، پیش از آنکه به سرنوشت آنان دچار شوند»، ولی آنان مغرورتر و کوردلتر از آن بودند که این هشدار را جدّی بگیرند و دریابند که فرصت توبه رو به اتمام است، تا اینکه به اتمام رسید و دست انتقام الهی، این بار از آستین آمریکا و اسرائیل بیرون آمد و بمبهای مرگبار و ویرانگر، مانند سنگهای آتشین، از آسمان بر سرشان نازل شد و پیش از هر کس، بت بزرگشان را در هم شکست و متلاشی کرد و سپس تک تک آنها را در امنترین پناهگاههایشان در هم کوبید و سوزاند:...