اقامهی اسلام، هنگامی موجب نیل به سعادت و رهایی از مشکلات است که عین آن اقامه شود؛ با توجه به اینکه همهی عقاید و احکامی که به اسلام نسبت داده میشود، از اسلام نیست... از این روست که خداوند به تأکید فرموده است: ﴿أَلَا لِلَّهِ الدِّينُ الْخَالِصُ﴾؛ «آگاه باشید که دین خالص برای خداوند است»؛ به این معنا که دین غیر خالص، برای خداوند نیست و به او نسبت داده نمیشود، اگرچه بخشی از آن، از او صادر شده باشد؛ چراکه آنچه از خداوند صادر شده، در واقع یک مجموعهی پاک بوده و مجموعهی ناپاکی که از آلایش ارادهی خداوند با غیر او برآمده، از او صادر نشده است و با این وصف، وجود برخی عناصر اصیل در آن، برای انتسابش به خداوند، کافی نیست؛ چراکه خداوند پاکیزه است و از هر چیز غیر پاکیزه، تنزیه میشود. به علاوه، آن عناصر اصیل، به عناصر دیگر وابسته و پیوستهاند و در کنار آنها، یک مجموعهی واحد را تشکیل میدهند و به سبب همین آمیختگی و ارتباط تنگاتنگ، نتایج مورد ارادهی خداوند را در پی ندارند و با این وصف، گویی که در عمل عناصری اصیل نیستند... از اینجا دانسته میشود که اسلام، هرگاه به عقاید و احکامی غیر اصیل آمیخته باشد، در کل نسبتی با خداوند ندارد و عمل به آن، مجزی نیست؛ زیرا چیزی که از تلفیق عناصر اسلامی و عناصر غیر اسلامی پدید آمده است، در واقع اسلام نیست، بل اختراع جدیدی است که تسامحاً اسلام نامیده میشود و تبعاً إقامهی آن، إقامهی اسلام نیست، اگرچه عرفاً اقامهی اسلام شمرده شود. [بازگشت به اسلام، ص۱۰۲-۱۰۳]
افزون بر اقامهی عین اسلام به صورت خالص و بر کنار از عقاید و احکام غیر حقیقی، اقامهی کلّ اسلام به صورت کامل و بر کنار از تجزیه و تبعیض، ضروری است؛ زیرا اسلام، یک مجموعهی مرتبط و به همپیوسته، مانند یک نظام دقیق و زنجیرهی حلقه در حلقه است که هر جزء آن با نظر به جزء دیگرش، تشریع شده، به نحوی که قطع نظر از آن، قابل تشریع نبوده و چه بسا تشریع آن، ناقض غرض بوده است؛ مانند دانههای تسبیح که هر یک به اعتبار جزئی از کل ساخته شده است و هیچ یک به تنهایی ارزشی ندارد و جز در قالب کل سودمند نیست و با این وصف، وجود اجزاء آن، در ضمن وجود کلّ آن است و با زوال کلّ آن، اجزاء آن نیز از بین میرود. به همین ترتیب، اجزاء اسلام نیز به اعتبار کلّ آن، تشریع شده است و جز در صورت اقامهی کلّ آن، سودمند نیست، بلکه چه بسا در صورت عدم اقامهی کلّ آن، اقامهی اجزائی از آن به تنهایی، زیانبار است؛ مانند داروهایی که طبیب، با نظر به ترکیبشان با یکدیگر تجویز کرده و استعمال برخی از آنها جدا از برخی دیگر، خطرناک است. [بازگشت به اسلام، ص۱۰۳-۱۰۴]
اقامهی اسلام، هنگامی موجب نیل به سعادت و رهایی از مشکلات است که همهی آن به منزلهی حکمی واحد، اقامه شود؛ با توجه به اینکه اسلام حقیقتاً نیز حکمی واحد است و اجزاء موجود در آن، مانند اجزاء موجود در یک دستگاهند که به رغم تعدّد، دستگاهی واحد را به وجود میآورند و عدم کارکرد هر یک از آنها، بر کارکرد سایر اجزاء تأثیر میگذارد و کلّ دستگاه را از حرکت باز میدارد. [بازگشت به اسلام، ص۱۰۶]
تنها وجهی که میتوان برای عدم امکان عمل به کلّ اسلام یاد کرد، عدم امکان علم به کلّ آن است؛ با توجه به اینکه علم به کلّ اسلام، برای عمل به کلّ آن ضروری است و البته تنها برای کسی ممکن است که آن را تشریع کرده است و با این وصف، علم مسلمانان به کلّ آن و تبعاً عملشان به کلّ آن، ممکن نیست. اما حق آن است که این وجه نیز مردود است؛ چراکه مسلّماً خداوند، عمل به کلّ اسلام را بر مسلمانان واجب ساخته است و با این وصف، از توقّف آن بر علم به کلّ اسلام، تنها لزوم تعلیم کلّ اسلام بر خداوند لازم میآید، نه رفع وجوب عمل به کلّ آن؛ به این معنا که با توجه به لزوم عمل به کلّ اسلام و توقّفش بر علم به کلّ آن و انحصار ذاتی این علم به خداوند، بر خداوند لازم است که به نحوی از انحاء، علم به کلّ آن را برای مسلمانان ممکن کند تا عذری در برابر او برای عمل نکردن به کلّ اسلام و تبعاً وقوع در شقاوت و مشکلات، نداشته باشند. روشن است که این تعلیم، اجتنابناپذیر و قطعی است و با این وصف، به دو صورت ممکن است: یا خداوند همهی مسلمانان را مستقیماً به کلّ اسلام عالم میسازد و یا برخی از آنان را برای این امر بر میگزیند تا دیگران به نحو غیر مستقیم، علم به کلّ اسلام را از آنان فرا گیرند. از آنجا که مسلّم است خداوند همهی مسلمانان را مستقیماً به کلّ اسلام عالم نساخته، معلوم میشود که برخی از آنان را به کلّ اسلام عالم ساخته و تبعاً بر دیگران واجب است که آنان را بشناسند و از آنان تعلیم پذیرند... چنین کسانی، به اعتبار نیابتشان از خداوند در تعلیم کلّ اسلام، خلیفهی خداوند در میان مسلمانان شمرده میشوند. [بازگشت به اسلام، ص۱۰۷]
إقامهی کلّ اسلام به همان اندازه که ضروری است، ممکن است؛ جز آنکه در گرو علم به کلّ آن است و علم به کلّ آن، برای شارع آن ممکن است و ناگزیر از او اخذ میشود و او یا آن را به همهی اهل اسلام داده که نداده است و یا آن را به برخی از آنان بخشیده است تا دیگران از آنها اخذ کنند و قهراً همین کار را کرده، چراکه کار دیگر را نکرده است و با این وصف، شناخت آنها برای علم به کلّ اسلام، ضروری است و به همین دلیل نیز ممکن است؛ به این معنا که ناگزیر، اسباب لازم برای شناخت آنها از خداوند صادر شده و قابل تتبّع است؛ همچنانکه طرق لازم برای دسترسی به آنها توسّط خداوند جعل شده و قابل پیگیری است و این چیزی است که دربارهی آن سخن گفته خواهد شد إن شاء الله. [بازگشت به اسلام، ص۱۰۸]
کجا هستند یاران راستین من؟ کجا هستند کسانی که چون مسیح دنیا را پشت سر انداختند و از هر تعلّقی به آن آزاد گردیدند؟ کجا هستند کسانی که با مرگ همنشین بودند و خدا را در پیش روی خود میدیدند؟ از هول آتش چنان میگریستند که گویی مادرانِ فرزندمرده بودند! به اطراف آسمان چنان مینگریستند که میپنداشتی فرشتگان را در جای جای آن میبینند! خدا را میپرستیدند و از پرستش طاغوت میپرهیختند. از پیشوای خود فرمان میبردند و در یاری او از هم پیشی میگرفتند. تو گویی تختههای فولاد بودند یا کوههای سر به فلک کشیده! وقتی در صفوف خود به سوی دشمن میتاختند، تو گویی گردباد و توفان شن به راه میانداختند! رفتار خود را زیر نظر داشتند و وقت هر سخن را میشناختند. به مکارم اخلاق آراسته بودند و از رذائل بزرگ وارسته. در زمین گمنام و ناشناخته بودند و در آسمان معروف و پرآوازه. گرد و خاک بر آنها نشسته بود و رنگ رخسارشان پریده بود. در میان شبها چنان بودند که گویی کندوهای عسلاند! در نماز و استغفار و خواندن قرآن صبح میکردند و در علم و جهاد و خدمت به مردم شب. نه خسته میشدند و نه تردید میکردند. خدایشان بیامرزد. روزگار خود را گذراندند و رفتند. اکنون شما برای ما ماندهاید. پس بکوشید که جانشینان نیکو باشید برای آنها و به آنها اقتدا کنید و بدانید که فرج را نخواهید دید مگر آن گاه که این گونه باشید. [نامهی ششم]
برگی از درخت دین نمیکَنند ولی ریشهی آن را از بیخ در میآورند! خَس را از چشم مردم بر میگیرند، ولی کاج را در چشم خود وا میگذارند! مگس را از پشت مردم میپرانند، ولی شتر را بر پشت خود حمل میکنند! ظاهر خویش را میآرایند، ولی باطن خویش را میآلایند! در أنظار مردم از عسل شیرینترند، ولی در پشت دیوارها از حنظل تلخترند! حقیقت را دوست میدارند، ولی نه به اندازهی قدرت و معرفت را دوست میدارند، ولی نه به اندازهی شهرت! آخرت را برای دیگران میخواهند و دنیا را برای خود! خود را از آنچه هستند بزرگتر میپندارند و دیگران را از آنچه هستند کوچکتر میشمارند! خدا را برای خود میخواهند و خود را برای خدا نمیخواهند! حکمت را با جهالت برابر میدانند و نور را با ظلمت یکسان میشمارند! چاپلوسیِ جاهلان آنان را فریب داده و القاب باشکوه آنان را خوش آمده است! مصلحت را بر شریعت مقدّم میدارند و منفعت را بر سرِ حقیقت مینشانند! گمان نمیکنند حقیقت در چیزی باشد که منکر آنند و میپندارند ورای آنچه بدان دست یافتهاند چیزی نیست! به خدا سوگند، اینان پا به پای عالمان امّتهای گذشته رفتهاند، جز اینکه آنان، الفاظِ شریعت را تحریف میکردند و اینان، معانیِ آن را تحریف میکنند! زنهار! از اینان بر حذر باشید که شما را گمراه نکنند همان گونه که عالمان امّتهای گذشته آنان را گمراه کردند! [نامهی هفتم]
هلا ای مردم! بیمناک باشید؛ چراکه شما بدون هدایتی از جانب خدا دینداری کردهاید و به راههایی ناشناخته گام نهادهاید و در گیر و دار دگرگونیهای زمان رنگ باختهاید و در کشاکش فتنههای جهان در هم شکستهاید و اکنون پیرو کسانی شدهاید که خداوند پیروی آنان را از شما نخواسته است؛ پس اولیائتان شما را از نور به تاریکی بیرون آوردهاند و برایتان در دین چیزی را تشریع کردهاند که خداوند به آن اذن نداده... به راستی که بیم دهنده بیم داد و حق شناخته شد و باطل رسوا گردید، ولی بیشتر مردم شناسا و پذیرای حق نیستند. البته اگر شناخت و پذیرش آن با اهواء آنان سازگار بود و دنیای کسی را به خطر نمیانداخت، همگان آن را میشناختند و میپذیرفتند و دو کس دربارهی آن اختلاف نمیکردند، امّا حق بر خلاف پسندهای دیرینهی مردم در میآید و باورهای بیبنیاد آنان را که چون تار عنکبوت سست است، فرو میریزد و داشتههای دنیوی آنان را در معرض خطر قرار میدهد و اینجاست که شناسای حق کم میشود و پذیرای آن کاستی میپذیرد. [نامهی هشتم]
هنگامی که حق ظهور میکند ثروتمندان برای ثروت خود نگران میشوند و قدرتمندان برای قدرت خود هراسان میگردند و شهیران برای شهرت خود حرص میزنند و وابستگان از ارباب خود کسب تکلیف میکنند و مقلّدان از مراجع تقلید خود استفتاء مینمایند! از این رو، همیشه فقیران و مستضعفان و گمنامان و آزاد اندیشان و محقّقان هستند که حق را اجابت و از آن پیروی میکنند؛ زیرا نه آنان را ثروتی است که نگرانشان کند و نه آنان را قدرتی است که هراسانشان کند و نه آنان را شهرتی است که حریصشان کند و نه آنان را اربابی است که بازخواستشان کند و نه آنان را مرجعی است که عقیدهی خود را با نام فتوا به آنان تحمیل کند... همانا اسلام، غریب آغاز شد و اکنون به غربت آغازینِ خود باز گشته است؛ جز آنکه غربتِ واپسین از غربت آغازین بزرگتر است؛ زیرا در غربتِ آغازین، مردم بتهایی از سنگ و چوب را میپرستیدند و در غربت واپسین، مردم بتهایی از گوشت و خون را میپرستند! [نامهی هشتم]
بدانید که مقصود من از این حرکت، کسب ثروت یا قدرت یا شهرت در زندگی دنیا نیست و نمیخواهم که در زمین برتری یابم یا تباهی انگیزم و در دین بدعتی گذارم یا فرقهای برسازم یا حلالی را حرام و حرامی را حلال گردانم یا مدّعی چیزی شوم که خداوند برای من قرار نداده است. بیگمان من فرشته نیستم و نمیگویم که به من وحی میشود و نمیگویم که صاحب این امر هستم و نمیگویم که با او در ارتباطم. جز این نیست که مقصود من از این حرکت، بر پا داشتن اسلام و پیراستن آن از بدعتها بر پایهی کتاب خدا و سنّت پیامبر اوست. نه جبّاری ستمگر و نه شیّادی فتنهگرم، بل آمدهام تا چیزهایی از اسلام که فراموش کردهاید را به یاد آورم و چیزهایی از آن که پنهان ساختهاید را آشکار سازم، بیآنکه در ازایش از شما مزدی طلبم یا بر شما منّتی بنهم. آمدهام تا خلیفهی خدا در زمین را تصدیق کنم و راه را برای او هموار سازم، پس گروهی را برای یاریاش فراهم آورم و در زیر بالهایم بپرورانم، با کتابها و حکمتها و پندها و تأدیبها، مانند شمعی که در تاریکی روشن میشود، تا چیزی که دور کردهاید را نزدیک کنم و چیزی که سخت کردهاید را آسان و بشارتی برای ستمدیدگان شما و هشداری برای ستمگرانتان باشم. [نامهی دهم]
ترجمهی گفتار: یکی از یارانمان ما را خبر داد، گفت: از منصور دربارهی سخن خردمندان پرسیدم که میگویند: «و ما را به همراه نیکان بمیران»، پس فرمود: هیچ زمانی از امامی نیک که هر کس با او بمیرد رستگار میشود خالی نیست، پس ملازم امام نیک در زمان خود باشید تا رستگار شوید! گفتم: امام نیک در زمان ما کیست؟ فرمود: مردی از آل محمّد صلّی الله علیه و آله و سلّم که به او مهدی میگویند، گفتم: چگونه ملازم او باشیم در حالی که او را نمیشناسیم؟! فرمود: هرگاه ملازمت را در شما احساس کند، خود را به شما میشناساند، همان طور که وقتی مفارقت را در شما احساس کرد، از شما پنهان شد! [فقرهی ۱۵ از گفتار ششم]
ترجمهی گفتار: یکی از یارانمان ما را خبر داد، گفت: از منصور دربارهی سخن خداوند بلندمرتبه پرسیدم که فرموده است: «به او آگاه را بپرس»، پس فرمود: (یعنی) از آگاه به او بپرس، سپس فرمود: هرآینه در میان مردم مردی آگاه به خداوند وجود دارد که بر آنان واجب است از او بپرسند تا آنان را از خداوند آگاهی دهد، پس هر کس از آنان بمیرد در حالی که این مرد را نمیشناسد، در جهل و گمراهی مرده است، گفتم: چگونه ممکن است که او را بشناسند؟! فرمود: اگر به کتاب خداوند و کسی از خلفاء او در زمین که شناخته بودند تمسّک میجستند بر آنان پوشیده نمیماند، ولی آنان روی برتافتند، پس «خداوند بر دلها و گوشها و چشمهایشان مهر نهاد و آنان غافلان هستند». [فقرهی ۱۶ از گفتار ششم]
ترجمهی گفتار: یکی از یارانمان ما را خبر داد، گفت: شنیدم منصور میفرماید: خداوند در کتاب چیزی که مردم قادر به انجام آن نباشند را نازل نکرده و در آن نازل کرده است: «از اهل ذکر بپرسید اگر نمیدانید»، پس هیچ زمانی بدون مردی از اهل ذکر نیست که مردم دربارهی چیزی که نمیدانند از او بپرسند و او به آنان پاسخ درست دهد و اگر به این جاهلان بگویی که این مرد را بشناسید و از او بپرسید، خواهند گفت که شما جز اهل بدعت نیستید! گفتم: فدایت شوم، اینها میگویند که علما همهیشان اهل ذکر هستند، پس فرمود: آیا همهیشان هرگاه از آنان پرسیده شود پاسخ درست میدهند؟ گفتم: نه، فرمود: خداوند به پرسیدن از گروهی امر نمیکند که ممکن است پاسخ درست ندهند! [فقرهی ۱۷ از گفتار ششم]
ترجمهی گفتار: شماری از یارانمان ما را خبر دادند، گفتند: ما جماعتی نزد منصور بودیم، در حالی که او اندیشناک زمین را لمس میکرد و به آهستگی میفرمود: خداوند را چنانکه سزاوار است نشناختند! خداوند را چنانکه سزاوار است نشناختند! خداوند را چنانکه سزاوار است نشناختند! سپس سر خود را به سوی ما بالا آورد و فرمود: بنویسید! پس شروع کردیم به نوشتن، پس فرمود: خداوند را چنانکه سزاوار است نشناختند هنگامی که گفتند: «خداوند در این امّت خلیفهای قرار نداد»، در حالی که میدانند در امّتهای پیشین قرار داد و هیچ گاه سنّت خود را تغییر نمیدهد، مگر اینکه خود از تغییری خبر دهد و از ختم نبوّت خبر داده و از ختم خلافت خبر نداده، بل دربارهی کسانی از این امّت که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند فرموده است: «حتماً آنان را در زمین خلیفه میگرداند همان طور که کسانی پیش از آنان را خلیفه گرداند»، پس سنّت او در خلیفه قرار دادن مردانی از اهل ایمان و کارهای شایسته پس از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم تا روز قیامت به قوّت خود باقی است، ولی چون آن را به اینان که فراموشش کردهاند یادآوری میکنم، از من بیّنه طلب میکنند، در حالی که بیّنه جز بر عهدهی آنان نیست؛ زیرا آنان تغییر سنّتی را ادّعا میکنند که به ثبوت آن در امّتهای پیشین اقرار دارند و من منکر تغییر آن هستم و آنان میدانند که بیّنه بر عهدهی مدّعی است و بر عهدهی منکر نیست! با این حال، من برای آنان بیّنه آوردهام و آن آیاتی از قرآن است که بر آنان میخوانم، ولی آنان در پاسخ من به کار پدرانشان استناد میکنند! میگویند: «تو داناتری یا صحابه و تابعین؟!» در حالی که خود از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت میکنند: «چه بسیار ناقل دانشی که خود دانشی ندارد و چه بسیار ناقل دانشی برای کسی که از او داناتر است» و میگویند: «این بدعت است»، در حالی که بدعت چیزی بود که پدرانشان در سقیفه بنیان نهادند، هنگامی که بخشی از آنچه یادآوری شدند را از یاد بردند، همان طور که گذشتگان از یاد بردند، پس گفتند: «از ما امیری باشد و از شما امیری»... [فقرهی ۱۹ از گفتار ششم]
[ترجمهی گفتار] ...سپس با ابو بکر بیعت کردند، در حالی که میدانستند خداوند آنان را به بیعت با او امر نکرده است، پس عمر هنگامی که کار از کار گذشت گفت: «بیعت با ابو بکر کاری عجولانه و نسنجیده بود که خداوند از شرّ آن حفظ کرد، پس هر کس مانند آن را تکرار کند، بیعتی برای او نیست»، ولی هر تکرار کنندهای مانند آن را تکرار کرد و آنان با او بیعت کردند و گفتند: «بیعت با ابو بکر همین طور بود»! پس از عمر در خطایش پیروی کردند و در چیزی که به درستی گفت پیروی نکردند! پس چون این را به آنان یادآوری میکنم تا توبه و اصلاح کنند، تعصّب جاهلی آنان را فرا میگیرد، میگویند: «ای وای! آیا میگویی که ابو بکر و عمر خطا کردند؟!»، در حالی که میدانند آن دو خدایانی جز خداوند یا پیامبرانی پس از محمّد صلّی الله علیه و آله و سلّم نبودند، بل دو مرد صالح بودند که در برخی چیزها درست عمل کردند و در برخی چیزها خطا و هیچ مؤمنی را نمیرسد که از آن دو در خطایشان پیروی کند؛ چنانکه صحابه در بسیاری از امور، با آن دو مخالفت کردند و فقها در مسائل بسیاری بر خلاف فتوای آن دو فتوا دادند و اینان نیز بر آنان عیب نگرفتند و نگفتند: «ای وای! ابو بکر و عمر را در خطا دانستند»! تا آن گاه که من آنچه آنان برایشان پراکنده گفتند را برایشان یکجا کردم و آن را روشن و بیپیرایه برایشان آوردم، پس بر آنان گران آمد و گفتند: «این دین جدیدی است»! در حالی که آن دین جدیدی نیست، بلکه همان دین نخستین است، مگر اینکه منظورشان از جدید چیزی باشد که از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت میکنند که خداوند در میانشان مردانی را بر میانگیزد که دینشان را برایشان تازه کنند؛ زیرا من دینشان را پس از اینکه مندرس شده بود، برایشان تازه کردم و برایشان در برابر خداوند اختیار چیزی را ندارم و نگهبان آنان نیستم. [فقرهی ۱۹ از گفتار ششم]
قاعده نزد حضرت علامه حفظه الله تعالی، حجّیّت خبر متواتر و عدم حجّیّت خبر واحد است و خبر متواتر نزد او چیزی است که در هر طبقه بیش از چهار مرد آن را روایت کردهاند، به شرط اینکه قرین یکدیگر نباشند و دربارهی معنا اختلاف نکرده باشند و چیزی که روایت کردهاند با کتاب خداوند یا سنّت ثابت از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم یا عقل سلیم تعارض نداشته باشد. همچنین، چیزی که در هر طبقه چهار مرد آن را روایت کردهاند، در حکم خبر متواتر است، به شرط اینکه عادل باشند، علاوه بر سه شرط پیشین و این چیزی است که بررسی حال راویان هرگاه بیش از چهار مرد نباشند را ضروری میسازد. اما بررسی حال آنان هرگاه کمتر یا بیشتر از این تعداد باشند، کاری است که حضرت علامه حفظه الله تعالی از باب إلزام انجام میدهد؛ چراکه اکثر مسلمانان قائل به حجّیّت خبر واحدِ ثقه یا صدوق هستند و چه بسا چیزی که توسّط پنج مرد روایت شده است را متواتر نمیدانند. از این رو، حضرت علامه حفظه الله تعالی چیزی که راویان ثقه یا صدوق نزد آنان روایت کردهاند را اختیار میکند تا حجّتی بر آنان باشد و باشد که آنان هدایت یابند. [مقدّمهی درسها]
شرط حضرت علامه حفظه الله تعالی برای اختیار احادیث، پس از سازگاری معنای آنها با کتاب خداوند و سنّت ثابت از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم و عقل سلیم، شهرت راویان آنها به وثاقت یا صداقت نزد کسانی است که اهل مذهب آنها هستند، نه مخالفان آنها؛ چنانکه در شرح حال جابر بن یزید جعفی آن را تبیین کرده و فرموده است: «ملاک، حال فرد نزد اصحاب اوست (یعنی اهل مذهب او)؛ چراکه آنان به حال او آگاهترند و نظر سایر مردم هرگاه با نظر اصحاب او منافات داشته باشد، حجّت نیست؛ چراکه آنان از او دورترند و چه بسا به خاطر دوست نداشتن مذهبش، دربارهی او بد میگویند و گواه آن، کار رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم است که به یهودیان فرمود: <عبد الله بن سلام در میان شما چگونه مردی است؟> پس گفتند: <خوب ما و پسر خوب ما و سرور ما و پسر سرور ما و عالم ما و پسر عالم ماست>، پس سخنشان دربارهی او را پذیرفت؛ چراکه آنان اصحاب او بودند و سپس به آنان خبر داد که او مسلمان شده است، پس شروع به بدگویی دربارهی او کردند و گفتند: <بدترین ما و پسر بدترین ماست>، ولی سخن آنان دربارهی او را پس از اینکه مخالفان او در مذهبش شدند نپذیرفت و اگر سخن مخالفان در مذهب پذیرفته شود، چیزی از حدیث باقی نمیماند؛ چراکه هر طائفهای دربارهی طائفهی دیگر بد میگویند؛ چنانکه میبینی شیعیان به چیزی که اهل سنّت روایت میکنند وقعی نمینهند مگر چیزی که آن را حجّتی بر ضدّ آنان قرار میدهند و میبینی اهل سنّت به چیزی که شیعیان روایت میکنند نمینگرند مگر با تعجّب و استهزاء و هر دو میانهی راه را گم کردهاند، ولی ما هر چیزی که مسلمانان در مطابقت با کتاب خداوند روایت میکنند را میپذیریم هرگاه نزد اصحاب خود به راستگویی معروف باشند بدون اینکه برای هیچ یک از مذاهب تعصّب بورزیم». [مقدّمهی درسها]
چیزی که نزد حضرت علامه حفظه الله تعالی ملاک است، اسلام و شهرت راوی به وثاقت یا صداقت نزد طایفهی اوست، نه مذهب او یا تضعیفات مخالفانش بدون دلیلی قابل قبول. پس اگر راوی از اهل سنّت است، ملاک حال او نزد اهل سنّت است و حالش نزد شیعه ملاک نیست و اگر راوی از شیعه است، ملاک حال او نزد شیعه است و حالش نزد اهل سنّت ملاک نیست و فرقی میان روایات شیعه و روایات اهل سنّت وجود ندارد هرگاه با سه اصل پیشگفته سازگار باشند و راویانشان معروف به وثاقت یا صداقت نزد اهل مذهب خود باشند. به همین دلیل است که حضرت علامه حفظه الله تعالی روایاتی از اهل سنّت را مانند روایاتی از شیعه اختیار میکند و روایت کسی را به خاطر مذهبش ترک نمیکند مادامی که مذهبش بر خلاف ضروری دین نباشد، به نحوی که او را از اسلام خارج سازد؛ چراکه در آن صورت او منافق است و منافق در هیچ زمینهای قابل اعتماد نیست، اگرچه همهی مردم او را ثقه بدانند. [مقدّمهی درسها]
ترجمه: محمّد بن عیسی ترمذی [د.۲۷۹ق] در سنن خود روایت کرده، (به این صورت که) گفته است: قُتیبة بن سعید ما را حدیث کرد، گفت: حمّاد بن زید ما را حدیث کرد، از ایّوب، از ابو قِلابة، از ابو اسماء رَحَبی، از ثوبان که گفت: رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «من بر امّتم از امامان گمراهکننده میترسم» و فرمود: «همواره شماری از امّتم بر حق استوار خواهند بود و کسی که آنان را یاری نمیکند به آنان زیانی نمیرساند، تا آن گاه که کار خداوند فرا رسد». منصور حفظه الله تعالی فرمود: این حدیثی متواتر از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم است؛ چراکه آن را بیست تن از او روایت کردهاند و آنان ثوبان، جابر بن عبد الله، عمران بن حُصین، سعد بن أبي وقّاص، عمر بن خطاب، عقبة بن عامر، أنس بن مالك، عبد الله بن عمر، جابر بن سَمُرة، زید بن أرقم، مغیرة بن شعبة، نُعمان بن بشیر، ابو هریرة، ابو اُمامة، ابو درداء، معاویة، قُرّة بن إیاس مُزَنی، شُرَحبیل بن سِمط کِندی، کعب بن مُرّة بَهزی و سلمة بن نُفیل حَضرمی هستند و کسانی که نمیفهمند گفتهاند: مراد از شماری که همواره بر حق خواهند بود، اهل شام هستند و برخی از آنان این را در حدیث نیز داخل کردهاند و من نمیدانم که اهل شام کِی بر حق بودهاند؟! آیا زمانی که بر علی خروج کردند و یارانش را به فتنه انداختند، یا زمانی که حسین را کشتند و سرش را در شهرها گرداندند، یا زمانی که به مدینه هجوم آوردند و مهاجرین و انصار را از لب تیغ گذراندند؟! چنین نیست، بلکه آنان تا بودهاند بر باطل بودهاند و در آخر الزمان نیز یاران سفیانی خواهند بود و هر حدیثی در فضیلت آنان ساختگی است و اصلی ندارد و پیروان بنی امیّه در زمان معاویه و مروان و خاندانشان آن را ساختهاند؛ چراکه آن دروغ است و رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم دروغی نمیگوید. [باب ۱، درس ۲۶]
ترجمه: کسانی از اهل حدیث گفتهاند: مراد از شماری که همواره بر حق خواهند بود، اهل حدیث هستند، «هر گروهی به چیزی که دارد، دلخوش است» و گفته شده است که مراد از آنان، اهل غرب هستند؛ به دلیل روایت سعد بن ابی وقّاص از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم که در آن آمده است: «اهل غرب همواره بر حق استوار خواهند بود تا آن گاه که قیامت فرا رسد» و شاید آن تصحیف باشد؛ چراکه در برخی نسخهها آمده است: «عرب همواره بر حق استوار خواهند بود تا آن گاه که قیامت فرا رسد» یعنی شماری از عرب و گفته شده: مراد از غرب دلو بزرگی است که از پوست گاو ساخته میشود و آن از اثاث عرب است و گفته شده: مراد از آن، اهل مقاومت و جنگ هستند و غرب هر چیز، لبهی تیز آن است و درست این است که شماری که همواره بر حق خواهند بود، امامان هدایت هستند. آیا نمیبینی که آنان را پس از بیم دادن از امامان گمراهکننده ذکر فرموده است؟ و این بر آن دلالت دارد که امّت هیچ گاه از امامی هدایتکننده خالی نخواهد بود، تا آن گاه که قیامت فرا رسد. [باب ۱، درس ۲۶]
زمینهسازان راستین ظهور مهدی، جماعتی از اهل خراسانند که با پرچمهای سیاه در طلب مهدی بیرون آمدهاند و با خلوص کامل و به دور از هر شرک و شبههای، به سوی او دعوت میکنند و رهبرشان منصور، عالمی صالح است که هیچ سخن ناروایی دربارهی خود نمیگوید. او مدّعی نیست که مهدی است و مدّعی نیست که فرزند اوست و مدّعی نیست که نایب اوست و مدّعی نیست که فرستادهی اوست، ولی در عمل به سوی او فرا میخواند و در واقع برای ظهور او زمینهسازی میکند و هر کس که خداوند برایش خیری خواسته باشد، به سوی او میشتابد، اگرچه چهار دست و پا بر روی برف. [پرسش و پاسخ ۴ تعلیقات]
جناب علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی، صرفاً زمینهساز ظهور امام مهدی علیه السلام است و ادّعای دیگری ندارد. زمینهسازی برای ظهور امام مهدی علیه السلام نیز منزلتی برای آن جناب نیست، بل عملی صالح از آن جناب است که در قالب جمعآوری و تربیت عدّهای کافی از مسلمانان برای حفاظت و حمایت از امام مهدی علیه السلام انجام میشود و واقعیّتی محسوس بر روی زمین است. با این وصف، یاری رساندن به آن جناب به حکم ﴿وَتَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى﴾؛ «به یکدیگر در نیکوکاری و تقوا یاری رسانید» واجب است و ترک واجب معصیت شمرده میشود. [پرسش و پاسخ ۳۴]
گردهمایی مؤمنان برای یاری امام مهدی علیه السلام ضروری است و روزی باید انجام شود... و علّت آن این است که هر یک از مؤمنان به تنهایی و جدا از دیگران برای یاری امام مهدی علیه السلام کفایت نمیکند، بل او به سپاهی آراسته و آماده نیازمند است که بتواند با اتّکاء به آن ظهور کند... با این حال، کاری که اکنون از مؤمنان خواسته میشود، هجرت به خراسان نیست، بل تلاش برای همراه کردن شماری کافی از مردم است که پیش از هجرت به خراسان باید انجام شود. بنابراین، مؤمنان باید در کشورها و شهرهای خود، دوستان و آشنایانشان را با نهضت زمینهسازی برای ظهور امام مهدی علیه السلام همراه کنند، تا آن گاه که شماری کافی از میان آنان برای هجرت به خراسان آماده شوند. آن گاه هجرت به خراسان برای آنان آسان خواهد شد؛ چراکه برخی از آنان به برخی دیگر کمک خواهند کرد و خداوند پشتیبان مؤمنان است. [پرسش و پاسخ ۲۱ تعلیقات]
حق آن است که باید زمینهسازی برای ظهور مهدی علیه السلام را با ایمان به وعدهی خداوند انجام داد و نباید به سبب جهل به برخی جزئیات کمّی یا کیفی آن، در لازم و مفید بودن آن تردید روا داشت و دعوتکنندهی به سوی آن را به گزافهگویی متّهم نمود. به هر حال، معضل غیاب مهدی علیه السلام معضل پیچیدهای است و منصور هاشمی خراسانی در حال تلاش برای حلّ آن به صورت علمی و میدانی است و برای این کار دشوار و نفسگیر، دست کم به حمایت یکی از کشورهای اسلامی و حاکمان مسلمان نیاز دارد. خداوند به همهی مسلمانان توفیق درک این حکمتها و حقایق گرانسنگ را ارزانی دارد و دلهای حاکمان مسلمان را برای قبول آن نرم گرداند تا هر چه زودتر زمینه برای ظهور آقایمان مهدی علیه السلام فراهم شود و مصائب و معضلات جهان اسلام پایان پذیرد؛ چراکه او بر هر کاری تواناست و بسیار بخشنده و مهربان است. [پرسش و پاسخ ۱۱]
مشکلات جهان همه ریشه در عدم حاکمیّت خداوند بر آن دارد و حاکمیّت خداوند بر آن، با حاکمیّت مهدی بر آن تحقّق مییابد و حاکمیّت مهدی بر آن با زمینهسازی برای آن ممکن میشود و زمینهسازی برای آن در گرو اجتماع شماری کافی از مردم برای حمایت از اوست و جناب منصور هاشمی خراسانی در حال ایجاد این اجتماع است و هر کسی که به قدر توان خود با او همکاری نمیکند، در ایجاد مشکلات جهان سهیم است، خواه حاکم باشد و خواه رعیّت. [پرسش و پاسخ ۶۸]
منصور هاشمی خراسانی از اینکه انحراف همهی گروهها، فرقهها، مذهبها و کشورهای اسلامی را با تکیه بر یقینیّات اسلام و مشترکات مسلمانان و با بیانی علمی و دلسوزانه تذکّر داده و عموم آنان را بدون تبعیض و استثنا، به سوی اسلام خالص و کامل و زمینهسازی برای ظهور خلیفهی خداوند در زمین دعوت کرده، پشیمان و شرمسار نیست؛ زیرا پشیمانی و شرمساری شایستهی کسی است که بر خلاف کتاب خداوند و سنّت پیامبرش عمل کرده و چنین کسی است که در دنیا و آخرت پشیمان و شرمسار است. هر چند ایشان همهی گروهها، فرقهها، مذهبها و کشورهای اسلامی را به همراهی با خویش در راه مبارکی که در پیش گرفته است، دعوت میکند؛ با توجّه به اینکه انصافاً همراهی با ایشان در این راه، برای همهی آنها ممکن است و نهضت ایشان از چنان وسعتی برخوردار است که برای همهی آنها گنجایش دارد و حقیقتاً و نه ادّعائاً منحصر به هیچ یک از آنها نیست و اگر آنها نتوانند زیر پرچم ایشان با چنین سایهی پهناوری گرد هم آیند، هرگز زیر پرچم کسی گرد هم نخواهند آمد، ولی روشن است که اگر هیچ یک از آنها این کار را انجام ندهند و همگی بر ردّ ایشان اجتماع کنند، به ایشان زیانی نمیرسانند، بلکه به خود زیان میرسانند و ایشان در هر صورت، «منصور» و پیروز این میدان است؛ چراکه هدف ایشان انجام وظیفهی عقلی و شرعی با تبیین حقیقت اسلام است و این هدفی است که هماکنون نیز حاصل شده است؛ چراکه پیام ایشان با نشر کتاب «بازگشت به اسلام» به نیکی ابلاغ گردیده و مانند بذر مبارکی به هر گوشهی این زمین پهناور پاشیده شده است و طبیعتاً دیر یا زود، در سرزمینهای دور یا نزدیک، یکی یکی و دو تا دو تا و چندتا چندتا جوانه میزند و به رغم همهی دشمنیها و کژاندیشیها رشد میکند و تنومند میگردد تا جایی که به شجرهای طیّبه با اصلی ثابت و فرعی در آسمان تبدیل میشود و میوهی خود را میدهد. [نقد و بررسی ۱۴]
پیام روشن و کلیدی این کتاب بزرگ، تنها «نفی دیگران» نیست، بلکه «اثبات مهدی» و «نفی دیگران» است و این تجلّی «لا إله إلا الله» و تفسیر «البیعة لله» است که شعار منصور هاشمی خراسانی و رکن دعوت اوست. همهی سخن این عالم مصلح و مجاهد آن است که هیچ حکومتی جز برای الله نیست و مراد او از حکومت الله، بر خلاف مراد سخیف و نادرست خوارج، عدم حکومت انسان نیست، بل حکومت انسانی است که خداوند او را منصوب کرده و از طریق کتاب خود و سنّت متواتر پیامبرش یا از طریق آیتی بیّنه، از انتصاب او خبر داده و او همان «مهدی» است که اکنون در زمین وجود دارد، ولی غایب است و علّت غیاب او، بر خلاف پندار بیشتر مردم، اراده و اقدام ابتدایی خداوند نیست، بل اراده و اقدام ابتدایی مردم است که شرایط لازم برای ظهور او را فراهم نکردهاند و از این رو، مسؤول همهی تبعات و عوارض ناشی از غیاب او هستند، اگرچه این تبعات و عوارض، «بنبست در امّت آخر الزمان» تلقّی شود؛ چراکه چنین «بنبستی» به «اسلام» نسبت داده نمیشود تا با «کمال» آن ضدّیت داشته باشد، بل به مردم نسبت داده میشود که باعث و بانی آن بودهاند؛ ﴿فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ﴾؛ «پس عبرت بگیرید ای صاحبان بینشها!» [نقد و بررسی ۲۵]
راهکار منصور هاشمی خراسانی برای ظهور و حاکمیّت مهدی، راهکاری جامع با ابعاد امنیّتی، فرهنگی و سیاسی است؛ چراکه او برای ظهور مهدی به معنای امکان دسترسی به او، وجود شماری کافی از مسلمانان قوی و امین به منظور محافظت از او در برابر خطرات احتمالی را ضروری میداند؛ با توجّه به اینکه تنها علّت عدم ظهور او به معنای عدم دسترسی به او را خوف او از کشته شدن یا اسارت میداند و معتقد است که در صورت تضمین امنیّت او توسّط این شمار از مسلمانان، ظهور او به معنای دسترسی به او حتمی خواهد بود. از این رو، به اقتضای وجوب عقلی و شرعی زمینهسازی برای ظهور او، در حال گردآوری شماری کافی از مسلمانان قوی و امین به منظور محافظت از او در برابر خطرات احتمالی است و از همهی آنان مانند جنابعالی، برای این منظور یاری میطلبد؛ چراکه به نظر این عالم صدّیق، ظهور مهدی در صورت تضمین امنیّت او، حتّی در صورت عدم امکان حاکمیّت او، قطعی است؛ با توجّه به اینکه میان ظهور او و حاکمیّت او ملازمهای نیست و ظاهر بودن او بدون حاکمیّت او نیز سودمند است؛ بلکه ظاهر بودن او، مقدّمهای برای حاکمیّت اوست؛ زیرا حاکمیّت کسی که ظاهر نیست، مشکل است و با این وصف، زمینهسازی برای ظهور مهدی، مقدّمهی زمینهسازی برای حاکمیّت اوست. [نقد و بررسی ۲۵]
منصور هاشمی خراسانی زمینهی حاکمیّت مهدی را اجتماع شماری کافی از مردم برای اعانت و اطاعت او میداند و معتقد است که هرگاه این شمار از آنان، این اعانت و اطاعت را بر عهده بگیرند، قیام مهدی برای حاکمیّت حتمی خواهد بود؛ چراکه حاکمیّت تنها حقّی برای او نیست، بلکه تکلیفی برای او نیز شمرده میشود، تا جایی که اگر پس از حصول شرایط برای آن قیام نکند، شایسته است که گردنش زده شود؛ با توجّه به اینکه مسؤول همهی مفاسد و مظالم جاری در زمین، کسی جز او نخواهد بود. از این رو، منصور هاشمی خراسانی، همزمان با گرد آوردن شماری کافی از مسلمانان برای محافظت از مهدی، در حال گرد آوردن شماری کافی از آنان برای اعانت و اطاعت اوست و از همهی آنان مانند جنابعالی، برای این منظور یاری میطلبد؛ چراکه به نظر این اعجوبهی دوران، حاکمیّت مهدی در صورت تضمین اعانت و اطاعت او، حتمی است و این تضمین در اسلام «بیعت» نامیده میشود. بر این اساس، منصور هاشمی خراسانی، از مسلمانان جهان برای مهدی بیعت میگیرد؛ به این معنا که از آنان تعهّد میگیرد تا هرگاه مهدی برای آنان ظاهر شد، او را اعانت و اطاعت نمایند و مانند خلفایی که پیش از او بودند، خذلان و عصیان نکنند و با این تقریر، هرگاه شماری کافی از مسلمانان با او بر اعانت و اطاعت مهدی بیعت کردند، حاکمیّت آن حضرت برایشان محقّق میشود؛ همچنانکه هرگاه شماری کافی از آنان با او بر حفاظت از مهدی پیمان بستند، ظهور آن حضرت برایشان واقع خواهد شد. [نقد و بررسی ۲۵]
قیاس نهضت منصور هاشمی خراسانی با نهضتهای گذشتگان، قیاسی مع الفارق و نابجاست؛ چراکه این نهضت بر خلاف نهضتهای گذشتگان، در بنیادیترین زیرساخت خود، مبتنی بر توحید خداوند در تحکیم به معنای اختصاص حاکمیّت به اوست، بلکه ماهیّتی جز دعوت به سوی حاکمیّت خلیفهی خداوند در زمین ندارد و با این وصف، اجتماع آن با حاکمیّت غیر خداوند، مانند اجتماع چیزی با ضدّ خود است که محال است؛ همچنانکه انجامیدن آن به حاکمیّت غیر خلیفهی خداوند در زمین، انجامیدن آن به چیزی است که مقتضی آن نیست و با این وصف، یا این نهضت به تحقّق حاکمیّت خلیفهی خداوند در زمین میانجامد و یا کلّاً نابود میشود و در هر حال، انجامیدن آن به حاکمیّت غیر خلیفهی خداوند در زمین ممکن نیست. این به آن معناست که منصور هاشمی خراسانی و یاران او، یا به آرمان مقدّس خود با تحقّق حاکمیّت مهدی دست مییابند و یا مانند حسین بن علی و یارانش در کربلا، تا آخرین نفر خود به شهادت میرسند. [نقد و بررسی ۱۷]
۲ . چرا عکس، تصویر و صدایی از منصور هاشمی خراسانی منتشر نمیشود؟
علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی، مخالف جدّی بسیاری از مبانی، دیدگاهها و سیاستهای حاکمان کنونی است و عملاً برای از بین بردن حکومت آنان و حاکم ساختن امام مهدی علیه السلام به جایشان تلاش میکند و از این رو، شدیداً تحت تعقیب آنان و گروههای مسلّح همسو با آنان قرار دارد، در حالی که فعلاً، به دلیل نداشتن حامیان کافی، قادر به دفاع از خود نیست و از این رو، چارهای جز فعالیّت در خفا ندارد. این مصداق تقیّه و دعوت غیر علنی است که با دستور قرآن و سیرهی پیامبر و امام مهدی علیه السلام سازگار است و از این رو، نمیتوان او را به خاطر آن سرزنش نمود.[۲] [مقالهی ۱۱۷]
۳ . چرا از منصور هاشمی خراسانی با عنوان «علامه» یاد میشود؟
«علامه» به معنای شخصی بسیار عالم است و شاگردان علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی او را شخصی بسیار عالم میدانند و به این دلیل، از او با این عنوان یاد میکنند؛ همان طور که شاگردان کسانی مانند حلّی، مجلسی، امینی، طباطبایی و جعفری، آنان را اشخاصی بسیار عالم میدانند و به این دلیل، از آنان با عنوان علامه حلّی، علامه مجلسی، علامه امینی، علامه طباطبایی و علامه جعفری یاد میکنند. این یک تعبیر رایج و متعارف است و با این وصف، حساسیّت نسبت به آن دلیلی ندارد، جز عداوت، تنگنظری و بیانصافی نسبت به علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی که علم بسیارش به قرآن، حدیث، فقه، کلام و غیره، در آثارش متجلّی است و قابل انکار نیست.[۳] [مقالهی ۱۱۷]
۴ . آیا علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی، نام مستعار «ع. ب» است که دانشجوی دکترای یکی از دانشگاههای ایران بوده و بعد از دستگیری توسط دستگاه اطلاعاتی ایران، به افغانستان مهاجرت کرده است؟
این ادّعا که توسّط برخی عناصر مرتبط با دستگاه اطلاعاتی ایران منتشر شده است، صحّت ندارد و از اشتباه این دستگاه و هوشیاری یاران علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی نشأت گرفته است. شخصی که از او نام برده شده، نمایندهی علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی در ایران بوده که بعد از دستگیری توسط دستگاه اطلاعاتی این کشور، خود را علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی معرّفی کرده است، تا مجبور به افشای مکان آن بزرگوار نشود و دشمنان او را از تعقیبش باز دارد؛ مانند علی علیه السلام که در شب هجوم مشرکان، بر بستر پیامبر خوابید و وانمود کرد که پیامبر است، تا آن حضرت فرصت فرار و دور شدن از چنگ آنان را داشته باشد. این یکی از اقدامات آموزشدادهشده به نمایندگان آن بزرگوار برای حفظ امنیّت او و فریب دشمنانش بوده که به نظر میرسد کاملاً مؤثر ونتیجهبخش بوده است![۴] [مقالهی ۱۱۷]
۵ . آیا منصور هاشمی خراسانی، مدّعی مهدویّت یا ارتباط با امام مهدی علیه السلام است؟
علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی، نه ادّعای مهدویّت دارد و نه ادّعای ارتباط با امام مهدی علیه السلام. این تهمتِ گروهی از دشمنان بیوجدان و بیاخلاق اوست که برای تخریب او و بازداشتن مردم از خواندن آثارش، خطّ قرمزی نمیشناسند و از هیچ دروغ و شیطنتی فروگذار نمیکنند. علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی، صرفاً مردم را به زمینهسازی برای ظهور امام مهدی علیه السلام دعوت و ترغیب میکند و این هرگز به معنای ادّعای مهدویّت یا ارتباط با امام مهدی علیه السلام نیست. علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی، دشمن مدّعیان دروغین مهدویّت و ارتباط با امام مهدی علیه السلام است و بهتر از هر کسی، به افشا و ابطال اکاذیب آنان پرداخته است.[۵] [مقالهی ۱۱۷]
۶ . آیا منصور هاشمی خراسانی، مدّعی است که سیّد خراسانی موعود است؟
هر چند ممکن است که این عالم بزرگوار، با توجّه به ظهورش در خراسان بزرگ و دعوت خالص و متینش به سوی امام مهدی علیه السلام، همان خراسانی موعود باشد که در روایات فریقین به عنوان زمینهساز ظهور امام مهدی علیه السلام یاد شده است، ولی او چنین ادّعایی ندارد و از هر گونه مجادله دربارهی آن میپرهیزد و نهی میکند.[۶] [مقالهی ۱۱۷]
﴿إِنَّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ مُنْتَقِمُونَ﴾[۱]
«بدون تردید، ما از مجرمان انتقامگیرندهایم.»
رهبران و مسؤولان شرور ایران در طول بیش از یک دههی گذشته از هیچ شرارتی بر ضدّ نهضت پاک زمینهسازی برای ظهور امام مهدی و رهبر فرزانهاش علامه منصور هاشمی خراسانی فروگذار نکردند. این عناصر شیطانصفت، در طول این مدّت، به دشمنی آشکار با این عالم پرهیزکار پرداختند و مردان و زنان مؤمنی را که دعوت مشروع و معقول او برای «بازگشت به اسلام» را لبّیک گفتند، تهدید، تعقیب، دستگیر، شکنجه و زندانی کردند و حتّی برای ترور این ولیّ خدا نقشه کشیدند و اقدام نمودند[۲] و وقتی با لطف و فضل الهی از این نقشه و اقدام شرورانه ناامید شدند، به ترور شخصیّت او روی آوردند و با جوسازیها و دروغپردازیهای گسترده و بیشرمانه کوشیدند که مردم را نسبت به او بدبین سازند و از توجّه به دعوتش بازدارند؛ غافل از آنکه خداوند از مکر آنها آگاه است و بر گرفتن انتقام از آنها تواناست.
چند ماه پیش که اسرائیل مانند آتشی از آسمان بر سر آنها نازل شد و بسیاری از مسؤولانشان را به سریعترین و شدیدترین شکل ممکن کشت، دکتر ذاکر معروف -مسؤول دفتر علامه منصور هاشمی خراسانی- یادداشتی نوشت و اعلام کرد: «این دست انتقام الهی است که از آستین اسرائیل بیرون آمده و گلوی حکومت ایران -این حکومت جبّار عنید- را گرفته است» و ناصحانه هشدار داد: «امیدواریم کسانی از آنان که هنوز در گوشه و کنار باقی ماندهاند، از سرنوشت شیاطینشان عبرت بگیرند و دست از دشمنی با حق بردارند، پیش از آنکه به سرنوشت آنان دچار شوند»، ولی آنان مغرورتر و کوردلتر از آن بودند که این هشدار را جدّی بگیرند و دریابند که فرصت توبه رو به اتمام است، تا اینکه به اتمام رسید و دست انتقام الهی، این بار از آستین آمریکا و اسرائیل بیرون آمد و بمبهای مرگبار و ویرانگر، مانند سنگهای آتشین، از آسمان بر سرشان نازل شد و پیش از هر کس، بت بزرگشان را در هم شکست و متلاشی کرد و سپس تک تک آنها را در امنترین پناهگاههایشان در هم کوبید و سوزاند:...