دوشنبه 15 آذر (قوس) 1395 هجری شمسی برابر با 6 ربیع الأوّل 1438 هجری قمری Тоҷикӣ

منصور هاشمی خراسانی

* بخش «آشنایی» حاوی توضیحات کافی درباره‌ی علامه منصور هاشمی خراسانی، آثار و پایگاه ایشان راه‌اندازی شد. * مجموعه‌ی نقدها و بررسی‌های کتاب شریف «بازگشت به اسلام» اثر علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * «بسته‌های معرفتی هدایت» حاوی نامه‌ها، گفتارها، شرح‌ها، نقدها و بررسی‌ها و پرسش‌ها و پاسخ‌های مرتبط درباره‌ی موضوعات مهمّ اسلامی منتشر شد. * کتاب شریف «الکلم الطّیّب» حاوی نامه‌های حکمت‌آموز حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی منتشر شد. * کانال اطلاع‌رسانی «نهضت بازگشت به اسلام» در شبکه‌ی تلگرام راه‌اندازی شد. * صفحه رسمی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی بر روی شبکه‌ی اجتماعی فیسبوک و گوگل پلاس راه‌اندازی شد. * نسخه‌ی تاجیکی پایگاه اطّلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی راه‌اندازی شد.

متن درس

شرح شیخ صالح سبزواری
درس چهل و ششم
موضوع:

حاکميّت غير خداوند (2)

(أعوذ بالله من الشّيطان الرّجيم

بسم الله الرّحمن الرّحيم

الحمد لله ربّ العالمين و صلّي الله علي محمّد و آله الطاهرين

در درس قبل روشن شد که مشروعيّت شکل‌گيري خلافت با بيعت اهل حلّ و عقد يا وصيّت حاکم پيشين يا غلبه بر ديگران، به اعتراف همه‌ي مسلمانان از اسلام نشأت نگرفته، بلکه از گفته و کرده‌ي برخي مسلمانان گذشته نشأت گرفته است، در حالي که به بيان سيّدنا المنصور «مسلّماً منشأ عقيده‌ي مسلمانان، اسلام است و اسلام عبارت از گفته و کرده‌ي خدا و پيامبر اوست، نه گفته و کرده‌ي ديگران، هر چند بسيار محترم و معظّم باشند». ايشان در تبيين بيشتر اين قاعده‌ي بسيار مهم مي‌فرمايد:)

از اينجا دانسته ميشود که استناد دربارهي مبناي حاکميّت در اسلام، مانند استناد دربارهي مبناي ساير عقايد و اعمال، بايد به خود اسلام (يعني قرآن و سنّت) باشد، نه گفتهها و کردههاي برخي از مسلمانان! (عجيب است که بيشتر مسلمانان اين قاعده را درباره‌ي مبناي ساير عقايد و اعمال قبول دارند، ولي درباره‌ي مبناي حاکميّت در اسلام قبول ندارند؛ به اين نحو که مي‌پندارند حکم همه چيز در قرآن و سنّت آمده است و جايي براي إعمال رأي درباره‌ي چيزي نيست، مگر حاکميّت که درباره‌ي آن حکمي در قرآن و سنّت نيامده است و ناگزير بايد براي شناخت چند و چون آن به رأي برخي مسلمانان نخستين استناد کرد! به عبارت ديگر، آن‌ها مي‌پندارند که اسلام براي جزئي‌ترين امور آن‌ها از قبل تولّد تا بعد مرگ احکامي وضع کرده، ولي براي حکومت بر آن‌ها حکمي وضع نکرده و آن را به خود آن‌ها واگذاشته است و لذا آن‌ها بايد ببينند که فلان صحابي چگونه به حکومت رسيده يا فلان تابعي با چه کسي بيعت کرده يا فلان فقيه و متکلّم چه شروطي براي خليفه پيشنهاد نموده است تا از همان تقليد کنند! اين در حالي است که اگر کسي به رأي يک صحابي يا تابعي يا فقيه يا متکلّم استناد کند تا جزئيّت عملي براي نماز يا وضو يا حج يا حتّي استنجاء را اثبات نمايد، بسياري از اين‌ها از او نمي‌پذيرند و مي‌گويند که فلان صحابي يا تابعي يا فقيه يا متکلّم محترم است، ولي رأيش درباره‌ي اين موضوع حجّت نيست و بايد درباره‌ي آن به قرآن و سنّت مراجعه کرد. با اين حال، وقتي نوبت به حکومت مي‌رسد قرآن را پشت سرشان مي‌اندازند و سنّت را زير پايشان مي‌گذارند و مي‌گويند که فلان صحابي اين طور کرد يا فلان تابعي آن طور گفت و اگر از آن‌ها بپرسي که قرآن و سنّت در اين باره چه حکمي دارند، مانند احمق‌ها مي‌گويند که هيچ حکمي ندارند و يا مي‌گويند که حکم کرده‌اند از هر کس بر شما حکم مي‌راند اطاعت کنيد، اگرچه ظالم باشد!!! اين گونه خداوند هر جاهل مقلّد و متعصّب را گمراه مي‌کند! در حالي که موضوع حکومت از مهم‌ترين و حسّاس‌ترين موضوعات براي هر امّتي است؛ زيرا هيچ امّتي در طول تاريخ به هلاکت نرسيده است مگر به سبب ظلم و فساد حاکمانش؛ چنانکه خداوند خود به اين حقيقت توجّه داده و پيروي اقوام گذشته از حاکمانشان به جاي پيروي از خلفاء او را علّت سقوط و انحطاط آن‌ها دانسته و به عنوان نمونه فرموده است: «قَالَ نُوحٌ رَبِّ إِنَّهُمْ عَصَوْنِي وَاتَّبَعُوا مَنْ لَمْ يَزِدْهُ مَالُهُ وَوَلَدُهُ إِلَّا خَسَارًا» [نوح/ 21]؛ «نوح گفت پروردگارا! آن‌ها از فرمان من سر پيچيدند و از کسي پيروي کردند که مال و فرزندانش جز بر زيان او نيفزود» و فرموده است: «وَتِلْكَ عَادٌ ۖ جَحَدُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ وَعَصَوْا رُسُلَهُ وَاتَّبَعُوا أَمْرَ كُلِّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ» [هود/ 59]؛ «و اين عاد بود که آيات پروردگارش را انکار کرد و پيامبرانش را نافرماني نمود و فرمانبردار هر جبّار سرکشي شد» و فرموده است: «وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَىٰ بِآيَاتِنَا وَسُلْطَانٍ مُبِينٍ ۝ إِلَىٰ فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِ فَاتَّبَعُوا أَمْرَ فِرْعَوْنَ ۖ وَمَا أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِيدٍ» [هود/ 96 و 97]؛ «و هرآينه موسي را با آيات خود و حجّتي آشکار فرستاديم به سوي فرعون و دسته‌ي او، پس از فرمان فرعون پيروي کردند، در حالي که فرمان فرعون درست نبود»؛ همچنانکه حاکمان امّت‌ها را عامل گمراهي و هلاکت آن‌ها دانسته و فرموده است: «وَقَالُوا رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَكُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا» [احزاب/ 67]؛ «و گويند پروردگارا! ما از حاکمان و بزرگانمان اطاعت کرديم، پس آن‌ها ما را گمراه کردند» و فرموده است: «وَكَذَٰلِكَ جَعَلْنَا فِي كُلِّ قَرْيَةٍ أَكَابِرَ مُجْرِمِيهَا لِيَمْكُرُوا فِيهَا ۖ وَمَا يَمْكُرُونَ إِلَّا بِأَنْفُسِهِمْ وَمَا يَشْعُرُونَ» [انعام/ 123]؛ «و اين گونه در هر سرزميني بزرگان گناه‌کارش را قرار داديم تا در آن مکر کنند، در حالي که جز به خود مکر نمي‌کنند و نمي‌فهمند» و فرموده است: «وَبَرَزُوا لِلَّهِ جَمِيعًا فَقَالَ الضُّعَفَاءُ لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا كُنَّا لَكُمْ تَبَعًا فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنَّا مِنْ عَذَابِ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ ۚ قَالُوا لَوْ هَدَانَا اللَّهُ لَهَدَيْنَاكُمْ ۖ سَوَاءٌ عَلَيْنَا أَجَزِعْنَا أَمْ صَبَرْنَا مَا لَنَا مِنْ مَحِيصٍ» [ابراهيم/ 21]؛ «و همگي براي خداوند آشکار مي‌شوند، پس ضعفا به کساني که بزرگي جستند مي‌گويند ما پيروان شما بوديم، پس آيا شما چيزي از عذاب خدا را از ما بر مي‌گيريد؟! مي‌گويند اگر خدا ما را هدايت مي‌کرد شما را هدايت مي‌کرديم، برايمان يکسان است که بي‌تابي کنيم يا تاب آوريم، برايمان راه گريزي نيست»! اين آيات و آيات مشابه ديگر در قرآن، همگي بر نقش حاکمان در ضلالت و هلاکت جوامع تأکيد دارند و با اين وصف، ممکن نيست که اسلام از يک سو چنين نقش مهم و سرنوشت‌سازي براي حاکمان قائل باشد و از سوي ديگر جوامع را در انتخاب آن‌ها آزاد گذاشته باشد؛ زيرا اگر جوامع را در انتخاب آن‌ها آزاد گذاشته است، ديگر معنا ندارد که آن‌ها را به سبب پيروي از آن‌ها و دچار شدن به بدبختي و هلاکت نکوهش کند! اين گواه ديگري بر آن است که اسلام هرگز دست جوامع را در انتخاب حاکمان باز نگذاشته است. به همين دليل، کساني که از علم نصيبي دارند و تسليم حق هستند و نسبت به مذاهب خود تعصّبي نمي‌ورزند، صادقانه اقرار مي‌کنند که نظر مشهور مسلمانان در اين باره صحيح نيست و اسلام درباره‌ي تعيين حاکم مانند ساير عقايد و اعمال برنامه دارد و آن را به خود مردم واگذار نکرده است، ولي کساني که از علم نصيبي ندارند و به جاي آن در تقليد و تعصّب فرو رفته‌اند، سخن اکثريّت را مثل طوطي تکرار مي‌کنند و مي‌گويند: خداوند ما را درباره‌ي تعيين حاکم به خودمان وا گذاشته است! ما از اين برادران و خواهران غافل خواهش مي‌کنيم که از خواب غفلت بيدار شوند و سخن حقّ سيّدنا المنصور را بپذيرند و دست از خودرأيي و خودسري درباره‌ي حکومت بردارند و تسليم امر خداوند و پيامبرش بشوند. حال سؤال اين است که امر خداوند و پيامبرش درباره‌ي حکومت چيست و برنامه‌ي اسلام براي تعيين حاکم کدام است؟ اين سؤال بسيار مهمّي است که سيّدنا المنصور در ادامه به آن پاسخ مي‌دهد و با بياني بسيار منقّح و قاطع مي‌فرمايد:) اين در حالي است که حاکميّت در اسلام به دو گونه است و گونهي سومي ندارد: يکي حاکميّت خداوند و ديگري حاکميّت طاغوت («طاغوت» در لغت بر وزن «فاعول» يا «فَعَلوت» از ريشه‌ي «طغي» به معناي بسيار طغيان کننده و سرکش است که در کتاب خداوند بر هر معبودي جز خداوند اطلاق شده است)؛ امّا حاکميّت خداوند (در روشن‌ترين تعريفي که مي‌توان از آن ارائه داد)، حاکميّت کسي است که به امر خداوند حکومت مي‌کند؛ مانند حاکميّت آل ابراهيم عليه السّلام که خداوند درباره‌ي آنان فرموده است: «وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا»؛[1] «و آنان را پيشواياني قرار داديم که به امر ما هدايت مي‌کنند» (به قيد «به امر ما» دقّت کنيد) و اما حاکميّت طاغوت (در روشن‌ترين تعريفي که مي‌توان از آن ارائه داد)، حاکميّت کسي است که بدون امر خداوند حکومت مي‌کند؛ مانند حاکميّت آل فرعون که خداوند درباره‌ي آنان فرموده است: «وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ ۖ»؛[2] «و آنان را پيشواياني قرار داديم که به سوي آتش دعوت مي‌کنند» (بدون قيد «به امر ما»)! به اين ترتيب، حاکميّت کسي که خداوند او را براي آن گماشته (يعني منصوب کرده)، حاکميّت خداوند و حاکميّت کسي که خداوند او را براي آن نگماشته (يعني منصوب نکرده)، طاغوت است و اين قاعدهاي است که به غايت ساده و بيّن است. (الحقّ و الإنصاف همين طور است و تاکنون کسي مبناي مشروعيّت سياسي در اسلام را تا اين اندازه ساده و بيّن تعريف نکرده است. با اين مبناي سيّدنا المنصور که مخّ اسلام ناب محمّدي صلّي الله عليه و آله و سلّم است، ميزان مشروعيّت همه‌ي حاکميّت‌هاي گذشته، حال و آينده‌ي دنيا معلوم مي‌شود و جايي براي فرار يا پنهان شدن هيچ يک از آن‌ها باقي نمي‌ماند؛ همچنانکه معلوم مي‌شود حاکميّت‌هاي طاغوت در حال حاضر دو دسته هستند: دسته‌ي اول حاکميّت‌هاي کافر يا منافق که اصلاً به وجود خداوند باور ندارند يا اگر باور دارند معتقد به جدايي دين از سياست هستند و مي‌پندارند که اذن خداوند براي حاکميّت بي‌معناست و مشروعيّت حاکميّت از عوامل ديگري مانند رأي مردم نشأت مي‌گيرد و تبعاً در طاغوت بودن آن‌ها هيچ شک و شبهه‌اي نيست و دسته‌ي دوم حاکميّت‌هاي مسلمان که ظاهراً به وجود خداوند باور دارند، ولي «اذن خاصّي» را از جانب او براي حاکميّت ضروري و چه بسا ممکن نمي‌دانند و معتقدند که او به مال خود آتش زده و به حاکميّت عموم مسلمانان يا عموم قريش يا عموم فقها بر اساس رأي اکثريّت يا خبرگان مردم «اذن عام» داده است و تبعاً طاغوت بودن اين دسته نيز واضح است؛ زيرا بنا بر مبناي سيّدنا المنصور، حاکميّت در اسلام تنها براي خداوند است و او حاکميّت خود را به حراج نگذاشته، بلکه از طريق خليفه‌اش در زمين إعمال کرده است و خليفه‌اش در زمين يک شخص کلّي و غير معيّن نيست، بل يک شخص جزئي و معيّن از آل ابراهيم و آل محمّد عليهم السّلام است که -مانند هميشه- با نص يا معجزه شناخته مي‌شود و با اين وصف، «اذن عامّ» خداوند به حاکميّت عموم مسلمانان يا عموم قريش يا عموم فقها اصلي در اسلام ندارد و يک دروغ بزرگ است. اينکه در روايات آمده، خلافت در قريش است به معناي آن نيست که هر يک از قريش مي‌تواند خليفه باشد؛ زيرا بسياري از قريش ظالم و فاسق هستند و قطعاً صلاحيّت خلافت را ندارند و با اين وصف، ادّعاي آنکه همه‌ي آنان مي‌توانند خليفه باشند، با اصول و قواعد اسلام سازگار نيست. بي‌گمان مراد از بودن خلافت در قريش آن است که خداوند افرادي از اين خاندان را براي خلافت برگزيده و تعيين کرده است، نه فقط به دليل آنکه از اين خاندان هستند، بل به دليل اينکه در اثر نزديک‌تر بودنشان به پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم، عالم‌ترين افراد به سنّت آن حضرت و تبعاً قادرترين افراد به تعليم و اقامه‌ي آن در جهان هستند و با اين وصف، از ديگران به خلافت سزاوارترند. از اينجا دانسته مي‌شود هر کسي جز اين افراد از قريش که خداوند آنان را براي حکومت برگزيده و تعيين کرده است به حکومت دست يازد، طاغوت محسوب مي‌شود، اگرچه قريشي باشد و اکثريّت مردم يا خبرگانِ آنان او را انتخاب کرده باشند.)

بنا بر اين قاعده، آرمان همهي پيامبران (يعني چيزي که براي آن مبعوث شده‌اند و تلاش کرده‌اند و بعضاً به شهادت رسيده‌اند)، تحقّق حاکميّت خداوند (از طريق حاکميّت خليفه‌ي او) و نفي حاکميّت طاغوت (به معناي حاکميّت ديگران) بوده؛ چنانکه خداوند فرموده است: «وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ ۖ»؛[3] «و هرآينه در هر امّتي پيامبري را برانگيختيم که خداوند را بپرستيد و از طاغوت بپرهيزيد» و تبعاً آرمان پيامبر خاتم صلّي الله عليه و آله و سلّم نيز (مانند ساير پيامبران) همين بوده است؛ (حال يک جاهلي ناگهان از راه نرسد و نگويد که چرا همه‌ي پيامبران به دنبال حکومت بوده‌اند! زيرا روشن است که آن‌ها مانند ديگران به دنبال حکومت نبوده‌اند تا از آن سوء استفاده کنند و براي خودشان ثروت و لذّتي فراهم سازند، بل به اقتضاي عصمت و ارتباطشان با خداوند تنها در پي اقامه‌ي دين خالص و اجراي کامل احکام خداوند و نجات مردم از اسارت ظالمان و رساندن آن‌ها به سعادت دنيا و آخرت بوده‌اند که بدون حکومت ممکن نيست؛ همچنانکه بر خلاف ديگران توانايي اين کار را داشته‌اند و در موارد معدودي که توفيق حکومت را پيدا کرده‌اند بهترين دوران زندگي بشر را رقم زده‌اند و چهره‌ي زيباي عدالت را به او نشان داده‌اند. از اينجا دانسته مي‌شود که مطالبه‌ي حکومت براي کساني بد است که صلاحيّت و اجازه‌ي آن را ندارند، وگرنه براي خلفاء خداوند که صلاحيّت و اجازه‌ي آن را دارند، بسيار بجا و ضروري است و لطفي نسبت به مردم محسوب مي‌شود؛ لذا «فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ»؛ «از خدا بترسيد و از من اطاعت کنيد» يکي از دعوت‌هاي محوري و مشترک همه‌ي پيامبران بوده که به عنوان نمونه تنها در سوره‌ي شعراء 8 بار از زبان پيامبران مختلف روايت شده؛ چراکه اطاعت از آنان اطاعت از خداوند و مظهر حاکميّت او بوده است.) با توجّه به اينکه پذيرش حاکميّت در اسلام، از مصاديق پرستش است (چراکه پرستش به معناي فرمان‌برداري است و پذيرش حاکميّت به معناي فرمان‌برداري در امور عمومي است و با اين وصف، پذيرش حاکميّت از مصاديق پرستش محسوب مي‌شود؛ همچنانکه حاکميّت تنها شايسته‌ي خداوند است و با اين وصف، پذيرش آن از او و عدم پذيرش آن از غير او مقتضاي توحيد است) و (از اين رو) هر کس حاکميّت کسي جز خداوند را بپذيرد، در واقع طاغوت را پرستش کرده (و مشرک) است (چنانکه سيّدنا المنصور در مبحث «شناخت اسلام» يکي از اقسام توحيد را «توحيد در حاکميّت» دانسته است)؛ مانند يهوديان که (در برخي ادوار تاريخ خود، حاکميّت روميان يا برخي اقوام مشرک و به طور کلّي حاکماني جز خلفاء خداوند را پذيرفتند و از اين رو،) خداوند درباره‌ي آنان فرموده است: «قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذَٰلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللَّهِ ۚ مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ وَغَضِبَ عَلَيْهِ وَجَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَالْخَنَازِيرَ وَعَبَدَ الطَّاغُوتَ ۚ أُولَٰئِكَ شَرٌّ مَكَانًا وَأَضَلُّ عَنْ سَوَاءِ السَّبِيلِ»؛[4] «بگو آيا شما را به سزايي بدتر از آن نزد خداوند خبر بدهم؟! کسي که خداوند او را لعنت کرد و بر او خشم گرفت و از او بوزينه و خوک ساخت و او طاغوت را پرستيد! آنان جايگاه بدتري دارند و از راه گمراه‌ترند»! همچنانکه خداوند بندگان پرهيزکار خود را به اجتناب از پرستش طاغوت ستوده و فرموده است: «وَالَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ يَعْبُدُوهَا وَأَنَابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرَىٰ ۚ فَبَشِّرْ عِبَادِ»؛[5] «و کساني که از طاغوت پرهيز کردند که آن را بپرستند و به سوي خداوند روي آوردند، براي آنان مژدگاني است؛ پس مژده بده بندگانم را»! با اين وصف، کفر به طاغوت (به معناي عدم اعتقاد به مشروعيّت حکومت کسي که به امر خداوند حکومت نمي‌کند) لازمهي ايمان به خداوند (به معناي شرط آن) است (همچنانکه در قرآن پيش از ايمان به خداوند ذکر شده) و کسي که حاکميّت طاغوت را گردن ننهاده (يعني نپذيرفته است، هر چند او را به خاطرش تحت فشار، تعقيب و تعذيب قرار دهند) و حاکميّت خداوند را پذيرا شده (هر چند مستلزم خطرات و مشکلات فراواني باشد)، به اسلام اصيل و کامل، راه يافته است؛ چنانکه خداوند درباره‌ي او فرموده است: «فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىٰ لَا انْفِصَامَ لَهَا ۗ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ»؛[6] «پس هر کس به طاغوت کافر شود و به خداوند ايمان آورد، هرآينه به ريسمان استواري چنگ زده که گسستگي ندارد و خداوند شنوايي داناست»! از اين رو، تحاکم (يعني حکومت بردن) به طاغوت به معناي قبول حاکميّت کسي که خداوند او را (از طريق معجزه يا نصّ قطعي و عيني) نگماشته، هيچ گاه در اسلام جايي نداشته و همواره از دسيسهي شيطان (براي گمراه کردن انسان‌ها) نشأت گرفته است؛ چنانکه خداوند فرموده است: «يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحَاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ وَيُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلَالًا بَعِيدًا»؛[7] «مي‌خواهند که به طاغوت حکومت برند، در حالي که فرمان داده شدند که به آن کفر ورزند و شيطان مي‌خواهد که آنان را به گمراهي دوري دچار کند»! همچنانکه مقاتله در راه طاغوت به معناي جنگيدن براي تحقّق حاکميّت کسي که خداوند او را نگماشته، کار کافران است و کار مسلمانان، جز جنگيدن در راه تحقّق حاکميّت خداوند نيست (بنابراين، کساني که انقلاب‌ها کردند و خون‌ها دادند تا حاکميّت کسي جز خليفه‌ي خداوند در زمين تحقّق يابد، غلط کردند و کافر شدند، هر چند با توجّه به اينکه ادّعاي مسلماني داشتند، منافق محسوب مي‌شدند و کساني که هم‌اکنون در حال جنگيدن در عراق، شام، افغانستان، پاکستان و جاهاي ديگر هستند تا حکومت کسي جز خليفه‌ي خداوند را ايجاد يا حفظ کنند، غلط مي‌کنند و منافق هستند و بايد به اسلام بازگردند)؛ چنانکه فرموده است: «الَّذِينَ آمَنُوا يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ۖ وَالَّذِينَ كَفَرُوا يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّاغُوتِ فَقَاتِلُوا أَوْلِيَاءَ الشَّيْطَانِ ۖ إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطَانِ كَانَ ضَعِيفًا»؛[8] «کساني که ايمان دارند در راه خداوند مي‌جنگند و کساني که کافرند در راه طاغوت مي‌جنگند؛ پس با اولياء شيطان بجنگيد! هرآينه نيرنگ شيطان ضعيف است»! (با اين وصف، چرا بايد کسي که به خداوند ايمان دارد، براي ايجاد يا تثبيت حکومت کسي بجنگد که خداوند او را براي حکومت نگماشته است؟! آخر اين چه حماقتي و چه ظلمي به خود و فرزندان خود است؟! چرا کساني که به خداوند ايمان دارند، در راه ايجاد حکومت او نمي‌جنگند؟! از اينجا دانسته مي‌شود که ايمان آنان به خداوند واقعي نيست.) آري، آرمان اسلام اين است که کلمهي کافران فرو دست و کلمهي خداوند برتر باشد (يعني در همه جا خداوند حاکم و کافران محکوم باشند)؛ چنانکه خداوند فرموده است: «وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلَىٰ ۗ وَكَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيَا ۗ وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ»؛[9] «و کلمه‌ي کساني که کفر ورزيدند را پايين قرار داد و کلمه‌ي خداوند آن بالاتر است و خداوند عزت‌مندي حکيم است»؛ به اين معنا که دست بالاتر در جهان براي خداوند است؛ چنانکه فرموده است: «وَلِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلَىٰ ۚ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ»؛[10] «و براي خداوند نمودار بالاتر است و او عزّت‌مند حکيم است» و فرموده است: «وَلَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلَىٰ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ»؛[11] «و براي او نمودار بالاتر در آسمان‌ها و زمين است و او عزّت‌مند حکيم است»! (نمودار در لغت به معناي شاخص، گواه، مظهر، قانون، حجّت و نقشه است و سيّدنا المنصور آن را معادل «مَثَل» در اين آيه‌ي شريفه دانسته است. با اين وصف، بهترين شاخص، گواه، مظهر، قانون، حجّت و نقشه براي خداوند است و تبعاً کسي را ياراي معارضه با او نيست و همگان بايد برتري و رياست او را به رسميّت بشناسند.)

به علاوه، روشن است که ولايت در اسلام (به معناي قيمومت و سلطه بر امور ديگران)، تنها براي خداوند است؛ چنانکه فرموده است: «وَمَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَالٍ»؛[12] «و آنان را جز او هيچ والي نيست» و فرموده است: «وَكَفَىٰ بِاللَّهِ وَلِيًّا»؛[13] «و خداوند به عنوان ولي کافي است» و فرموده است: «أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۗ وَمَا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَلَا نَصِيرٍ»؛[14] «آيا نمي‌داني که خداوند، حکومت آسمان‌ها و زمين براي اوست و شما را جز خداوند هيچ وليّي و پشتيباني نيست»؛ (اين‌ها آيات قرآن است که توسّط سيّدنا المنصور -اين منادي حق و إحياگر توحيد- يادآوري مي‌شود و بر مختص بودن ولايت به خداوند دلالت دارد؛ همچنانکه عقل نيز مانند شرع، ولايت را مختص به خداوند مي‌داند؛) چراکه تنها او به اقتضاي علم کامل (خود به نيازهاي حال و آينده‌ي انسان) و قدرت بينظيرش (بر تأمين همه‌ي آن‌ها)، صلاحيّت ولايت (يعني قيمومت و سلطه بر امور او) را دارد (با توجّه به اينکه قبول قيمومت و سلطه‌ي خداوند، از يک سو حقّ طبيعي او به عنوان عالم و قادر مطلق و به عنوان خالق و رازق انسان است و از سوي ديگر قطعاً به سعادت انسان مي‌انجامد، بر خلاف قبول قيمومت و سلطه‌ي غير او که چيزي جز ذلّت و بردگي نيست و انسان را به سوي بدبختي و تباهي سوق مي‌دهد و مهم‌ترين عامل نابودي امّت‌ها است) و با اين وصف، گرفتن وليّي غير او جايز نيست (چراکه غير او به سبب محدود بودن علم و قدرتش، حتّي اگر خيرخواه باشد، قادر به هدايت و مديريت صحيح و کامل انسان نيست، چه رسد به اينکه غالباً خيرخواه هم نيست و تنها بر مبناي خودخواهي سياست مي‌ورزد)، بلکه (گرفتن وليّي غير خداوند) شرک شمرده ميشود (که ظلمي عظيم و نابخشودني است)؛ چنانکه فرموده است: «أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيَاءَ ۖ فَاللَّهُ هُوَ الْوَلِيُّ وَهُوَ يُحْيِي الْمَوْتَىٰ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»؛[15] «يا غير او اوليائي مي‌گيرند؟! در حالي که خداوند است که وليّ است و او مردگان را زنده مي‌کند و او بر هر چيزي تواناست» (اينکه تنها او مردگان را زنده مي‌کند و او بر هر چيزي تواناست، دليل آن است که تنها او وليّ است و نبايد غير او اوليائي بگيرند) و فرموده است: «قُلْ أَغَيْرَ اللَّهِ أَتَّخِذُ وَلِيًّا فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ يُطْعِمُ وَلَا يُطْعَمُ ۗ قُلْ إِنِّي أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ ۖ وَلَا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ»؛[16] «بگو: آيا غير خداوند وليّي بگيرم؟! در حالي که او آفريننده‌ي آسمان‌ها و زمين است و او مي‌خوراند و به او خورانده نمي‌شود! بگو: من فرمان داده شده‌ام که نخستين مسلمان باشم و هرگز از مشرکان نباش» (اينکه خلق و رزق موجودات تنها در دست خداي بي‌نياز است دليلي براي آن است که گرفتن وليّي غير او معقول نيست، بلکه شرک شمرده مي‌شود و به همين دليل، مي‌فرمايد: «و هرگز از مشرکان نباش») و فرموده است: «قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ قُلِ اللَّهُ ۚ قُلْ أَفَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِيَاءَ لَا يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعًا وَلَا ضَرًّا ۚ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمَىٰ وَالْبَصِيرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوِي الظُّلُمَاتُ وَالنُّورُ ۗ أَمْ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكَاءَ خَلَقُوا كَخَلْقِهِ فَتَشَابَهَ الْخَلْقُ عَلَيْهِمْ ۚ قُلِ اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ»؛[17] «بگو چه کسي پروردگار آسمان‌ها و زمين است؟! بگو خدا! بگو آيا با اين وصف، غير او را اولياء خود مي‌گيريد که براي خود سود يا زياني را مالک نيستند؟! بگو آيا کور و بينا برابرند؟! يا تاريکي و نور يکسانند؟! يا براي خداوند شريکاني قرار داده‌اند که آفرينشي مانند آفرينش او دارند پس آفرينش بر آنان مشتبه شده است؟! بگو خداوند آفريننده‌ي هر چيز است و او يگانه‌ي چيره است» (در اين آيه نيز دليل اختصاص ولايت به خداوند، اختصاص ربوبيّت و خلقت به او و مالک نبودن و کور بودن و تاريک بودن غير او دانسته شده) و فرموده است: «أَفَحَسِبَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنْ يَتَّخِذُوا عِبَادِي مِنْ دُونِي أَوْلِيَاءَ ۚ إِنَّا أَعْتَدْنَا جَهَنَّمَ لِلْكَافِرِينَ نُزُلًا»؛[18] «آيا کساني که کافر شدند پنداشتند که بندگان من را جز من اوليائي گرفتند؟! هرآينه ما جهنّم را براي فرود کافران فراهم ساخته‌ايم»! (اين آيه نيز صريح در آن است که قبول قيمومت و سلطه‌ي هيچ يک از بندگان خداوند جايز نيست، بلکه ويژگي کافران است و به جهنّم منتهي مي‌شود؛) همچنانکه از پي‌آمد گرفتن اوليائي جز او خبر داده و فرموده است: «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ ۖ وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ ۗ أُولَٰئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ ۖ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ»؛[19] «خداوند وليّ کساني است که ايمان آورده‌اند، آنان را از تاريکي به نور خارج مي‌کند و کساني که کافرند اوليائشان طاغوت است، آنان را از نور به تاريکي خارج مي‌کنند، آنان همگنان آتشند و در آن جاودان خواهند بود» (بنابراين، قبول ولايت خداوند به خروج از ظلمات به سوي نور و قبول ولايت غير او به خروج از نور به سوي ظلمات و آتش ابدي مي‌انجامد) و فرموده است: «مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِيَاءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتًا ۖ وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ ۖ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ»؛[20] «مثل کساني که غير خداوند اوليائي گرفتند مثل عنکبوت است که خانه‌اي گرفته باشد، در حالي که سست‌ترين خانه‌ها خانه‌ي عنکبوت است اگر بدانند»! (بنابراين، نظام سياسي مبتني بر ولايت غير خداوند، مانند خانه‌ي عنکبوت سست، متزلزل و در معرض سقوط است و با اين وصف، همه‌ي نظام‌هاي سياسي کنوني که به امر خداوند تشکيل نشده‌اند، محکوم به زوال هستند و بايد منتظر نابودي باشند، اگرچه همه‌ي معادلات مادّي و ظاهري از اقتدار و بقاء آن‌ها حکايت داشته باشد. اين وعده‌ي خداوند و سنّت اوست و ترديدي نيست که وعده‌ي خداوند تخلّف نمي‌پذيرد و سنّت او تغيير نمي‌يابد و با اين وصف، مؤمنان نبايد فريب ظاهر فريبنده‌ي آن‌ها را بخورند. به اميد آنکه هر چه زودتر شاهد سقوط اين نظام‌هاي تارعنکبوتي و قدرت‌هاي پوشالي در هر نقطه‌ي جهان باشيم و تحقّق وعده و سنّت خداوند در ظهور حکومت خليفه‌اش در زمين را با چشم خود ببينيم.

والسّلام عليکم و رحمت الله)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

↑[1] . أنبياء/ 73.

↑[2] . قصص/ 41.

↑[3] . نحل/ 36.

↑[4] . مائدة/ 60.

↑[5] . زمر/ 17.

↑[6] . بقرة/ 256.

↑[7] . نساء/ 60.

↑[8] . نساء/ 76.

↑[9] . توبة/ 40.

↑[10] . نحل/ 60.

↑[11] . روم/ 27.

↑[12] . رعد/ 11.

↑[13] . نساء/ 45.

↑[14] . بقرة/ 107.

↑[15] . شوری/ 9.

↑[16] . أنعام/ 14.

↑[17] . رعد/ 16.

↑[18] . کهف/ 102.

↑[19] . بقرة/ 257.

↑[20] . عنکبوت/ 41.

برای شنیدن صوت درس چهل و ششم اینجا را کلیک کنید.
هر گونه استفاده و برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است.