دوشنبه 15 آذر (قوس) 1395 هجری شمسی برابر با 6 ربیع الأوّل 1438 هجری قمری Тоҷикӣ

منصور هاشمی خراسانی

* بخش «آشنایی» حاوی توضیحات کافی درباره‌ی علامه منصور هاشمی خراسانی، آثار و پایگاه ایشان راه‌اندازی شد. * مجموعه‌ی نقدها و بررسی‌های کتاب شریف «بازگشت به اسلام» اثر علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * «بسته‌های معرفتی هدایت» حاوی نامه‌ها، گفتارها، شرح‌ها، نقدها و بررسی‌ها و پرسش‌ها و پاسخ‌های مرتبط درباره‌ی موضوعات مهمّ اسلامی منتشر شد. * کتاب شریف «الکلم الطّیّب» حاوی نامه‌های حکمت‌آموز حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی منتشر شد. * کانال اطلاع‌رسانی «نهضت بازگشت به اسلام» در شبکه‌ی تلگرام راه‌اندازی شد. * صفحه رسمی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی بر روی شبکه‌ی اجتماعی فیسبوک و گوگل پلاس راه‌اندازی شد. * نسخه‌ی تاجیکی پایگاه اطّلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی راه‌اندازی شد.

متن درس

شرح شیخ صالح سبزواری
درس چهل و پنجم
موضوع:

حاکميّت غير خداوند (1)

(أعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرّحمن الرّحيم

الحمد لله ربّ العالمين و صلّي الله علي محمّد و آله الطاهرين

نخستين مانع از «موانع بازگشت به اسلام» در کلام سيّدنا المنصور، «اختلاف مسلمانان» بود که در چند جلسه‌ي گذشته پيرامون آن به تفصيل سخن گفتيم. حالا به دومين مانع از «موانع بازگشت به اسلام» در کلام ايشان مي‌رسيم که)

2 . حاکميّت غير خداوند

(است. از خداوند مي‌خواهيم که به ما توفيق شناخت اين مانع را هم عطا بفرمايد تا بتوانيم به نوبه‌ي خودمان براي برداشتن آن از سر راه مسلمانان تلاش کنيم. مراد از «حاکميّت غير خداوند» در کلام سيّدنا المنصور با توجّه به مباحث قبل، حاکم بودن کسي از مردم است که خداوند او را براي حکومت بر آن‌ها تعيين نکرده است، خواه صحابي باشد و خواه تابعي و خواه پادشاه باشد و خواه فقيه؛ با توجّه به اينکه همه‌ي آن‌ها -با وجود اختلاف مراتب علم و فضل‌شان- در عدم برخورداري از اذن خداوند مشترک هستند. سيّدنا المنصور مي‌فرمايد:) دومين سبب عدم اقامه‌ي اسلام پس از رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم (شايد از حيث زماني و شايد از حيث اهمّيت)، تحقّق نيافتن حاکميّت خداوند (به معناي حاکميّت کسي از جانب خداوند) پس از آن حضرت بود؛ زيرا رقابت اصحاب آن حضرت پس از او (بر سر حاکميّت که در مبحث «اختلاف مسلمانان» بررسي شد)، قطع نظر از آنکه با چه انگيزه‌هايي همراه بود (با توجّه به اينکه تنها خداوند از انگيزه‌هاي آنان آگاه است و ما نمي‌توانيم بعد از هزار و چهار صد سال اينجا بنشينيم و درباره‌ي انگيزه‌هاي آنان قضاوت کنيم و اگر هم بتوانيم مجبور نيستيم که اين کار را بکنيم؛ چراکه خير بودن يا شر بودن انگيزه‌هاي آنان در نتيجه فرقي ندارد و به ما سود يا زياني نمي‌رساند؛ با توجّه به اينکه در هر صورت ديدگاه‌هاي نادرست آنان را درست و ديدگاه‌هاي درست آنان را نادرست نمي‌کند؛ به اين ترتيب که مثلاً اگر آنان از روي خيرخواهي براي امّت و با انگيزه‌ي جلوگيري از بروز فتنه و ارتداد عرب، حاکمشان را شتابزده و بر اساس رأي مردم و نه بر اساس قرآن و سنّت تعيين کردند، باز هم ما نمي‌توانيم از کار آنان پيروي کنيم؛ چراکه ما مکلّف به پيروي از قرآن و سنّت هستيم، نه مکلّف به پيروي از آنان. هر چند برخي افراد جاهل و بي‌اطّلاع که تعصّب مذهبي کورشان کرده است، به هيچ وجه قادر به قبول اين حقيقت واضح نيستند؛ زيرا آنان تحت تأثير علاقه‌ي افراطي و غلوآميز خود به اصحاب پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم، از دايره‌ي عقلانيّت خارج شده‌اند و با خودفريبي و تنگ‌نظري آشکاري مي‌گويند که اصحاب پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم بيشتر از ما پيرو قرآن و سنّت بوده‌اند و منظورشان اين است که ما نمي‌توانيم پيرو قرآن و سنّت باشيم و بايد به صورت چشم و گوش بسته، پيرو اصحاب پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم باشيم! در حالي که مسلّماً قرآن و سنّت تنها براي اصحاب پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم نبوده و براي ما هم است و تبعاً ما هم مانند آنان مکلّف به پيروي از قرآن و سنّت هستيم، اگرچه پيروي از قرآن و سنّت در برخي موارد ما را به نظري متفاوت با نظر برخي از آنان برساند؛ زيرا داشتن نظري متفاوت با نظر برخي از آنان مادامي که مستند به قرآن و سنّت است اشکالي ندارد؛ خصوصاً وقتي که با نظر برخي ديگر از آنان مشابهت دارد؛ با توجّه به اينکه همه‌ي آنان درباره‌ي همه‌ي موضوعات با يکديگر اتّفاق نظر نداشتند و با اين وصف، معلوم نيست که چرا اين افراد جاهل و متعصّب نيمه‌ي خالي ظرف را مي‌بينند و نيمه‌ي پر آن را نمي‌بينند و تنها مخالفت نظر ما با نظر برخي از صحابه را در نظر مي‌گيرند و مشابهت نظر ما با نظر برخي دیگر از آنان را در نظر نمي‌گيرند! از اينجا دانسته مي‌شود که اين افراد از مخالفت نظر ما با نظر خودشان ناراحت و خشمگين هستند، نه مخالفت نظر ما با نظر برخي از صحابه و در واقع خودشان را در پشت صحابه پنهان مي‌کنند! به هر حال، رقابت اصحاب پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم پس از آن حضرت)، به پيروزي جريان مخالف با (حاکميّت) خاندان آن حضرت، منتهي شد و نظامي سياسي را (تحت عنوان خلافت) روي کار آورد که صرف اعتقاد حاکم به اسلام (يعني مسلمان بودن او) را براي تحقّق حکومت اسلامي، کافي مي‌دانست (يعني «حکومت اسلامي» را مساوي با «حکومت مسلمان» مي‌دانست) و به لزوم انتصاب او از جانب خداوند به عنوان خليفه‌ي او در زمين (که باور مشترک امّت‌هاي پيامبران و مبتني بر نصوص صريح کتاب خداوند بود)، باور نداشت (و آشکارا به دنبال زميني کردن حکومت و جدا کردن آن از آسمان بود که هنوز هم توسّط پيروان چشم و گوش بسته‌ي اين نظام تأييد و تحسين مي‌شود). هر چند اين جهت‌گيري نادرست در دهه‌هاي آغازين اسلامي، به دليل تعهّد (يعني التزام) نسبي حاکمان نخستين به اسلام (يعني ابو بکر و عمر که نسبت به حاکمان اموي و عباسي ملتزم به اسلام بودند)، آثار مخرّب و هولناک خود را آشکار نکرد، به زودي با درگذشت آنان و روي کار آمدن گروهي ديگر (يعني بني اميّه) که هيچ تعهّدي (يعني پايبندي و التزامي) به اسلام نداشتند (و آشکارا از روش‌هاي کسرا و قيصر تبعيّت مي‌کردند)، نادرستي خود را به اثبات رساند (گويي آن دسته از اصحاب پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم که از نظريّه‌ي حکومت غير الهي دفاع مي‌کردند عنايت نداشتند که هميشه کساني مانند ابو بکر و عمر حاکم نيستند و ممکن است در آينده کساني به حکومت برسند که هيچ التزامي به اسلام ندارند؛ همچنانکه به زودي حتّي خليفه‌ي سوم نتوانست به طور کامل مانند ابو بکر و عمر حکومت کند و پس از حکومت کوتاه و غير مستقرّ علي بن ابي طالب، بني اميّه با فريب و نيرنگ و سرکوب به حکومت رسيدند و تنها پس از 40 سال، نادرست بودن حکومت غير الهي را به اثبات رساندند. با اين حال، کاش کساني که با استناد به عمل برخي صحابه، هنوز از حکومت غير الهي دفاع مي‌کنند، حدّ اقل قائل به تفصيل مي‌شدند و حکومت بدون اذن خداوند را محدود به دوران صحابه مي‌دانستند؛ چراکه اينان قويّاً معتقدند که آيندگان هرگز نمي‌توانند از حيث علمي و اخلاقي مانند صحابه باشند و با اين وصف، استنادشان به عمل صحابه براي توجيه حکومت آيندگان بدون اذن خداوند، درست نيست. اين به معناي آن است که مشروع بودن حکومت صحابه و کساني مانند ابو بکر و عمر بر اساس رأي مردم و بدون اذن خداوند -اگر ثابت باشد- مستلزم مشروع بودن حکومت آيندگان بر اساس رأي مردم و بدون اذن خداوند نيست؛ چراکه به اعتقاد اين گروه، آيندگان شبيه صحابه نيستند و هرگز نمي‌توانند مانند صحابه و کساني چون ابو بکر و عمر عمل کنند و با اين وصف، چاره‌اي جز مراجعه به خداوند براي تعيين حاکم ندارند. به عنوان مثال، آيا کساني که براي اثبات مشروعيّت خلافت ابو بکر بغدادي بر اساس رأي شماري از مردم، به مشروعيّت خلافت خليفه‌ي اوّل بر اساس رأي شماري از صحابه استناد مي‌کنند، ابو بکر بغدادي را با ابو بکر صدّيق و بيعت کنندگان با او را با شماري از صحابه برابر مي‌دانند؟! روشن است که اين طور نيست. با اين حساب، بايد از آنان پرسيد که بر چه اساسي چنين قياس باطل و استدلال مزخرفي مي‌کنند و چنين نتيجه‌ي عجيبي مي‌گيرند! از اينجا معلوم مي‌شود که اعتقاد به مشروعيّت خلافت سه خليفه‌ي اوّل، مستلزم انکار مبناي سيّدنا المنصور در زمان حاضر نيست؛ چون معتقدان به مشروعيّت خلافت صحابه بدون اذن خداوند، مجبور به قبول مشروعيّت خلافت آيندگان بدون اذن خداوند نيستند. به عبارت ساده‌تر، قرار نيست حالا که خلافت ابو بکر و عمر و عثمان را مشروع مي‌دانند، خلافت هر گرگي در طول تاريخ را مشروع بدانند، تنها به اين دليل که مانند آن سه به خلافت دست يافته است! چون موضوع تنها نحوه‌ي رسيدن آن سه به خلافت نيست، بل سوابق و خصوصيّات آن‌ها به عنوان صحابه هم است که از نحوه‌ي رسيدن آن‌ها به خلافت مهم‌تر است. با اين حساب، معتقدان به مشروعيّت خلافت صحابه بدون اذن خداوند، مي‌توانند به مشروعيّت خلافت آيندگان بدون اذن خداوند معتقد نباشند و بر اين اساس، خلافت بني اميّه و بني عبّاس و خلافت امثال ابو بکر بغدادي را مشروع ندانند، اگرچه در ظاهر مانند صحابه به خلافت دست يافته باشند. همچنانکه ضربه‌ي نهايي بر امّت اسلام را خلافت بني اميّه بود که وارد کرد، نه خلافت سه خلیفه‌ی اوّل؛ زيرا اگر شيطنت و ستمکاري بني اميّه نبود، خلافت پس از علي بن ابي طالب در دست حسن بن علي مي‌ماند و پس از او به دست حسين مي‌رسيد و پس از او چه بسا در دست اهل بيت مي‌ماند و چيزي که خداوند و پيامبرش خواسته بودند، پس از وقفه‌اي کوتاه محقّق مي‌شد، ولي شيطنت و ستمکاري بني اميّه اجازه‌ي اين کار را نداد)؛ زيرا اين گروه (يعني بني اميّه) که (في الجمله) سابقه‌ي بيشترين دشمني با اسلام و کمترين بهره‌گيري از تعاليم آن در زمان رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم را داشتند (با توجّه به اينکه بزرگ‌ترين دشمنان رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم از بني اميّه بودند و بيشتر آنان بعد از فتح مکّه و با اکراه مسلمان شدند و تبعاً فرصت و انگيزه‌ي کمتري براي آشنايي با عقايد و احکام اسلام داشتند)، به پشتوانه‌ي حمايت مردماني تازه‌مسلمان (در خلال فتوحات خليفه‌ي دوم و سوم) از سرزمين‌هايي فتح‌شده (مانند شام) که تبعاً شناختي (کافي) از اسلام نداشتند (و بني اميّه را در جنگ‌هايي مانند صفّين بر ضدّ مهاجران و انصار با مال و جان حمايت مي‌کردند، بي‌آنکه مهاجران و انصار را بشناسند و از سوابق آنان در اسلام آگاهي داشته باشند)، (به صورت مشخّص بعد از شهادت علي بن ابي طالب و روي کار آمدن فرزند او حسن بن علي،) رقيبان خود (يعني مدّعيان خلافت يا کساني که به خلافت شايسته‌تر محسوب مي‌شدند) از مهاجران و انصار را کنار زدند و حکومت بر مسلمانان را (با خدعه و غلبه) به دست گرفتند و آنچه پيشتر (در زمان حکومت ابو بکر، عمر و عثمان) به سبب برخي مشابهت‌هاي ظاهري‌اش با حکومت پيامبر (هر چند طبيعتاً تفاوت‌هايي هم داشت)، «خلافت» ناميده مي‌شد را آشکارا به ملوکيّت کسرا (پادشاه ايران) و قيصر (پادشاه روم) تبديل نمودند (چه از حيث استبداد و اشرافي‌گري و چه از حيث موروثي بودن؛ چنانکه از معاويه نقل شده است که آشکارا مي‌گفت: «أنا أوّلُ المُلوک»؛ «من نخستين پادشاهان [در اسلام] هستم» [مسند الطيالسي، ص151؛ مصنّف ابن أبي شيبه، ج7، ص279]). به علاوه، آنان (يعني پادشاهان بني اميّه در طول 91 سال پادشاهي خود،) با ترويج رويکردهايي غير اسلامي (يعني مغاير با آموزه‌هاي اسلام) مانند عقل‌گريزي (که براي بقاي حکومت همه‌ي ظالمان لازم است)، خبر‌محوري (به معناي محور قرار دادن خبر واحد براي شناخت عقايد و احکام اسلام به جاي مراجعه به خليفه‌ي خداوند در زمين)، جبرگرايي (به معناي برداشتي انحرافي و نادرست از قضا و قدر که منافي با مسؤوليّت و تکليف انسان است)، اهل‌بيت‌ستيزي (که در ادبيات مسلمانان «نصب» و «ناصبي‌گري» ناميده مي‌شود و در زمان امويان بنيان گذاشته شده و هنوز هم جلوه‌هايي از آن باقي است) و ظلم‌پذيري (در برابر حاکم ظالم) در ميان مسلمانان که با اقبال و حمايت اهل حديث در قرن دوم و سوم (يعني دوران تابعين و اتباع تابعين) مواجه شد (به اين ترتيب که براي هر يک از اين رويکردهاي غير اسلامي احاديثي ساختند و ميان مسلمانان رواج دادند؛ احاديثي در ردّ اعتبار عقل، احاديثي در تأکيد بيش از حدّ بر روي حديث که عملاً بازيچه‌ي دست امويان شده بود، احاديثي در ترويج نظريه‌ي جبر، احاديثي در ردّ فضائل اهل بيت و جعل فضائل براي دشمنان آنان، احاديثي در ترويج وجوب اطاعت از حاکمان ظالم که هنوز در مجامع حديثي آنان قابل مشاهده است)، آشکارا فرهنگ اموي را (که ريشه در جاهليّت عرب داشت) جايگزين فرهنگ اسلامي ساختند (که ريشه در وحي داشت) و (اين گونه) شناخت اسلام اصيل (يعني عيني و اصلي) و کامل (يعني داراي همه‌ي اجزاء نازل شده بر پيامبر از جانب خداوند) را براي نسل‌هاي بعدي مسلمانان، به غايت دشوار نمودند. (ببينيد اين تحليل سيّدنا المنصور چه اندازه عميق و بنيادين است! اينکه مي‌بينيد امروز شناخت اسلام اصيل و کامل براي مسلمانان به غايت دشوار شده، به خاطر رسوخ فرهنگ اموي در انديشه‌ي تاريخي آنان است، در حالي که با جهلي مرکّب و توهّمي شگفت‌آور آن را فرهنگ اسلامي مي‌پندارند! با چنين نگرش جا افتاده و عادي‌شده‌اي عجيب نيست که گاهي دعوت سيّدنا المنصور را ديني جديد مي‌پندارند، در حالي که آن عين اسلام اصيل و کامل است و اين نگرش آنان است که دين جديدي است!)

(اما چرا حکومت امويان چنين تأثير ژرف و ماندگاري بر روي فرهنگ مسلمانان داشته است؟! سيّدنا المنصور در پاسخ به اين پرسش مهم مي‌فرمايد:) بي‌گمان حکومت فرزندان اميّه در حساس‌ترين برهه‌ي تاريخ مسلمانان (يعني سده‌ي آغازين آن) که هر اتّفاقي در آن مي‌توانست (خواسته يا ناخواسته) به الگويي براي آنان (در سده‌هاي آينده) تبديل شود (مانند سال‌هاي آغازين رشد کودک که شخصيّت او در آن شکل مي‌گيرد و شديداً از محيطش اثر مي‌پذيرد)، اسلام را به روزگار غربت خود در نخستين روزهاي بعثت رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم (يعني روزهايي که هنوز از بيم مشرکان مکّه در خفا قرار داشت) بازگرداند (تا حدّي که پيروان آن از بيم حکومت اموي عقايد و اعمال خود را مخفي کردند)، بلکه ماهيّت آن را (در نظر عامّه‌ي مسلمانان) به کلّي (و نه به صورت جزئي و سطحي) تغيير داد و قرائتي (مغلوط و انحرافي) از آن را (بر جهان اسلام) حاکم ساخت که چيزي جز بدبختي و بي‌چارگي (مادّي و معنوي) براي مسلمانان، به ارمغان (يعني تحفه و سوغات) نياورده و تبعات ويرانگرش (در همه‌ي عرصه‌هاي فردي و اجتماعي)، مانند زخمي (کهنه) بر پيکر مسلمانان، تا به امروز باقي است؛ بلکه هر چه (بر آن) مي‌گذرد، (با گذر زمان) ژرف‌تر و گسترده‌تر مي‌شود (يعني عمق و وسعت پيدا مي‌کند)؛ تا جايي که گاهي جبران آن (يعني جبران اين ويراني‌هاي مادّي و معنوي از طريق اصلاح اين قرائت مغلوط و انحرافي از اسلام)، غير ممکن يا به غايت بعيد به نظر مي‌رسد (مانند مرضي مهلک که آن قدر پيشرفت کرده و کهنه شده است که پزشک ديگر اميد چنداني به درمان آن ندارد، هر چند نااميد هم نيست)؛ چراکه اگر در دهه‌هاي نخستين اسلامي (يعني دوران حکومت اموي که اصل سخن سيّدنا المنصور درباره‌ي آن است)، اين مصيبت عظمي (يعني اين تأثيرگذاري بر روي فرهنگ مسلمانان و ارائه‌ي قرائتي مغلوط و انحرافي از اسلام)، در قالب حکومتي واحد (بر جهان اسلام يعني حکومت اموي) تجلّي يافته بود، ديري است در قالب ده‌ها حکومت (مختلف در جهان اسلام) تجلّي يافته که هر يک به نوبه‌ي خود، مصيبتي عظمي است! (چون هر يک از حاکمان کنوني در جهان اسلام، براي خودش يک معاويه يا يزيد يا عبد الملک يا وليد کوچک است و قرائتي متفاوت از اسلام ارائه مي‌دهد! البته اين فرمايش سيّدنا المنصور به معناي آن نيست که حکومت يک ظالم بر جهان اسلام لزوماً از حکومت چند ظالم بر آن بهتر است و تبعات منفي کمتري دارد؛ چون از برخي عبارات ديگر ايشان بر مي‌آيد که ممکن است بر عکس باشد و حکومت يک ظالم بر جهان اسلام با توجّه به اقتدار و ميدان بيشتري که دارد تبعات منفي بيشتري داشته باشد، ولي اين فرمايش ايشان به معناي آن است که ما اگر در گذشته با يک قرائت مغلوط و انحرافي از اسلام مواجه بوديم، ديري است که با چندين قرائت مغلوط و انحرافي از اسلام مواجه هستيم و طبعاً اصلاح همه‌ي آن‌ها از اصلاح يک قرائت مغلوط و انحرافي در گذشته بسيار دشوارتر است! چنانکه به عنوان نمونه، اين بزرگوار همزمان بايد قرائت سعودي و قرائت ايراني از اسلام را اصلاح کند و از يک سو با سلفيان متعصّب و سنّيان مقلّد و از سوي ديگر با شيعيان سياست‌زده و اخباري‌هاي غالي گفت‌وگو کند و اين کار بسيار پرمشقّت و جانکاهي است که البته اين بزرگوار به نحو احسن و با صبری جمیل در حال انجام آن است.)

پس از بني اميه (که حکومتشان در سال 132 هجري قمري با قيام ابو مسلم خراساني و کشته شدن «مروان حمار» ساقط شد)، عباسيان (که يک طايفه‌ي هاشمي با تفکّر و روش اموي بودند،) راه آنان را ادامه دادند و به صورت مشخص (چون پيشتر به صورت نامشخّص و تحت پوشش‌هاي مختلف قرار داشت) از زمان متوکّل (بن معتصم عبّاسي) (د.247ق)، مبارزه‌ي همه‌جانبه‌اي را بر ضدّ اصول و مقوّمات اسلام (از توحيد گرفته تا خلافت اهل بيت پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم) به راه انداختند و از يک سو با حمايت متقابل از محدّثان منفعل (مانند أبو بکر بن أبي شيبه، مصعب بن عبد الله زبيري، عثمان بن أبي شيبه، ابراهيم بن عبد الله هروي و اسحاق بن أبي اسرائيل که سيّدنا المنصور در فرازي از کتاب براي نمونه به آن‌ها اشاره مي‌فرمايد) و قتل و حبس عالمان مستقل (مانند ابو حنيفه که قائل به جواز خروج بر حاکمان ظالم بود و حاضر به قبول قضاوت براي عبّاسيان نشد و به اين خاطر او را زنداني کردند و سيّدنا المنصور در فرازي از کتاب براي نمونه به او اشاره مي‌فرمايد) و از سوي ديگر با دامن زدن به اختلافات کلامي و فقهي ميان آنان (مانند قضيه‌ي محنه با محوريّت خلق قرآن و قضاياي مشابه ديگر)، زمينه‌ي شکل‌گيري مذاهب (مختلف کلامي و فقهي) در ميان مسلمانان را فراهم ساختند (با توجّه به اينکه عمده‌ي مذاهب کلامي و فقهي در زمان عبّاسيان پديد آمدند) و (مجموعه‌ي) عقايد و اعمال مورد پسند خود را با عنوان عقايد و اعمال اهل سنّت و جماعت، به آنان تحميل نمودند (از اين عبارت سيّدنا المنصور برداشت مي‌شود که عنوان «اهل سنّت و جماعت» نخستين بار در زمان عبّاسيان بر مذهب رسمي اطلاق شده، هر چند اين مذهب بلا فاصله بعد از رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم پديد آمده و در زمان امويان تثبيت و تقويت شده است). پس از عباسيان، عثمانيان راه آنان را ادامه دادند (حکومت عباسيان در بغداد به دنبال يورش مغولان در سال 656 هجري قمري به پايان رسيد، ولي آنان حکومت خود را به قاهره منتقل کردند و تا سال 923 هجري قمري به آن ادامه دادند، تا اينکه سرانجام به دنبال فتح شام و مصر توسّط عثمانيان سقوط کردند. عثمانيان که با شعار «خلافت تا ابد» بر روي کار آمدند، بزرگ‌ترين و پهناورترين دولت در جهان اسلام پس از عباسيان را تشکيل دادند، ولي آنان نيز در خطوط اصلي از عباسيان پيروي کردند)، تا آنکه به دنبال شکست آنان در جنگ جهاني يکم (در برابر بريتانيا و متّحدانش)، حکومت متمرکز مسلمانان که تا آن گاه «خلافت» ناميده مي‌شد، از هم پاشيد و به حکومت‌هاي متعدّد و متخاصمي تبديل شد (چنانکه امپراتوري عثماني به کشور ترکيه تبديل شد و نواحي تحت سلطه‌اش توسّط بريتانيا و متّحدانش تقسيم شدند يا استقلال يافتند).

(اين تاريخچه‌ي غم‌انگيز حکومت از بعد رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم بود که سيّدنا المنصور به اجمال ذکر فرمود.) در اين ميان امّا مهم‌ترين عنصر از عناصر فرهنگ اموي و عبّاسي که در تضادّ آشکار با فرهنگ اسلامي (يعني آموزه‌هاي قرآن و سنّت) است و با اين وصف، در اثر تبليغات امويان و عبّاسيان (در طول قرن‌ها)، به باوري شايع در ميان مسلمانان تبديل شده، تحقّق حکومت اسلامي بدون نصّي از جانب خداوند است (اين از نظر سيّدنا المنصور مهم‌ترين عنصر از عناصر فرهنگ اموي و عبّاسي است که در تضادّ آشکار با فرهنگ اسلامي قرار دارد)؛ چراکه بيشتر مسلمانان، با تقليد کورکورانه (يعني بدون چون و چرا) از امويان و جرياني (در ميان صحابه) که پس از رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم قدرت را به دست گرفت (و به لزوم دخالت خداوند در تعيين حاکم اعتقاد نداشت)، انعقاد حکومت اسلامي را مبتني بر نصّ خداوند ندانسته‌اند، بلکه تنها مبتني بر بيعت اهل حلّ و عقد (يعني اهل گشودن و بستن رشته‌هاي امور، کنايه از صاحب‌نظران مسلمان) يا وصيّت حاکم پيشين (به حکومت کسي پس از خود) يا تغلّب (يعني غلبه) بر ديگران (از طريق شمشير) پنداشته‌اند؛[1] به اين معنا که هرگاه يک يا چند نفر از مسلمانان صاحب‌نظر، (در زماني که حاکم مستقرّي وجود ندارد، بنا بر صلاح‌ديد خود) با کسي به عنوان حاکم بر مسلمانان بيعت کنند، چنانکه مثلاً در سقيفه با ابو بکر بيعت کردند، يا کسي توسّط حاکم قبل از خود به عنوان حاکم بر مسلمانان تعيين شود، چنانکه مثلاً عمر توسّط ابو بکر تعيين شد، يا کسي از طريق قهر و غلبه (يعني لشکرکشي و اقدامات مسلّحانه)، رقيبان خود (در مسابقه‌ي قدرت) را کنار بزند و حکومت بر مسلمانان را تصاحب کند، چنانکه مثلاً مأمون عباسي (د.218ق) با کشتن برادرش (امين عبّاسي) به قدرت رسيد، بيعت با او (شرعاً) بر همه‌ي مسلمانان واجب مي‌شود! (به نحوي که اگر کسي با او بيعت نکند از جماعت مسلمانان خارج شده است و اهل فتنه محسوب مي‌شود.) کاملاً واضح و مسلّم (يعني مورد قبول همه‌ي مسلمانان) است که منشأ اين عقيده (درباره‌ي روش‌هاي معتبر تحقّق خلافت)، کتاب خدا و سنّت پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم نبوده است (چراکه در قرآن و سنّت هيچ دليلي براي اعتبار بيعت اهل حلّ و عقد يا وصيّت حاکم پيشين يا سلطه‌جويي از طريق زور وجود ندارد و عمل کنندگان به اين روش‌ها نيز خودشان مدّعي نبوده‌اند که با استناد به قرآن و سنّت به اين روش‌ها عمل کرده‌اند) و در اين باره ميان مسلمانان اختلافي نيست؛ زيرا آنان مي‌پندارند که خدا و پيامبرش، درباره‌ي (روش‌هاي تحقّق) حکومت بر مسلمانان چيزي نفرموده‌اند و آنان را در سرگرداني و اختلاف درباره‌ي آن (در طول اين هزار و چهار صد سال) رها کرده‌اند و بر اين اساس کسي (يعني شخصيّت و چهره‌اي شناخته شده) از آنان نيز، مدّعي استنباط اين عقيده از قرآن يا سنّت نشده است؛ بل آنان (از همه‌ي مذاهب اسلامي) بالاتفاق اقرار دارند که منشأ اين عقيده، افعال شماري از صحابه‌ي پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم (مانند ابو بکر) و حاکمان اموي و عباسي (مانند معاويه و مأمون) بوده و اين در حالي است که همه‌ي آنان مي‌دانند که افعال اينان، خصوصاً آنجا که با اختلاف شماري ديگر از همگنانشان همراه بوده است، حجّت نيست! (مانند جايي که عدّه‌اي از صحابه مانند علي با بيعت ابو بکر مخالفت کردند و عدّه‌اي ديگر از صحابه مانند عمر بن خطاب آن را «فلته» يعني شتابزده شمردند و گفتند که در آينده نبايد تکرار شود و هر کس در آينده نظير آن را انجام دهد بايد کشته شود [نگاه کنيد به: مصنّف عبد الرزاق، ج5، ص441؛ مصنّف ابن ابي شيبه، ج7، ص615 و ج8، ص570؛ مسند احمد، ج1، ص55؛ صحيح البخاري، ج8، ص25؛ نسائي، السنن الکبري، ج4، ص272 و منابع فراوان ديگر]، يا جايي که عدّه‌اي از صحابه مانند حسين بن علي با بيعت يزيد مخالفت کردند و آن را نامشروع دانستند.) با اين وصف، گويي آنان (از همه‌ي مذاهب اسلامي) خود به بي‌اساس بودن عقيده‌ي‌شان (درباره‌ي خلافت و حکومت)، واقفند و اقرار دارند و تنها با تکيه بر تسامح (يعني سهل‌انديشي) و تغافل (يعني چشم‌پوشي) و به منظور تصحيح (يعني صحيح قرار دادن) افعال شماري از سلف، آن را پذيرفته‌اند (و اين از عجيب‌ترين کارهاي آنان است که سيّدنا المنصور با بيان روشن خود افشا مي‌کند. انصافاً بيان اين بزرگوار در اين باره بياني بي‌نظير و فوق العاده است که حقيقت را براي هر مسلمان منصفي از هر مذهبي آشکار مي‌کند. شما ببينيد اين بزرگوار چگونه حقايق را در کنار هم قرار مي‌دهد و با چه لطافت و متانتي نتيجه‌گيري مي‌کند؛ بدون هيچ عبارت نادرست و نامعقولي و بدون هيچ گونه هواي نفس و تعصّبي! آيا اين جز از يک انسان کامل که مورد عنايت خداوند و مورد عنايت خليفه‌ي او در زمين است بر مي‌آيد؟! برخي با تعجّب به ما مي‌گويند که چرا سيّدنا المنصور با اين مقام علمي و معنوي هيچ ادّعايي درباره‌ي خود نمي‌کند؟! به راستي چنين انساني چه نيازي به ادّعا دارد؟! آيا ادّعا چيزي بر بزرگي او مي‌افزايد؟! در حالي که کيستي انسان يک امر اعتباري نيست تا تنها با ادّعايش شناخته شود، بلکه يک امر عيني و حقيقي است و از اين رو، اگر انساني واقعاً کسي باشد بر أولو الأبصار پوشيده نمي‌ماند؛ همچنانکه اگر کسي نباشد با ادّعا کسي نمي‌شود! «منصور هاشمي خراساني» يک وجود عيني و ماهيّت حقيقي دارد و به همين دليل، براي شناختش بايد از يک سو به مقام علمي و معنوي او و از سوي ديگر به راه و روش و آرمان او نظر کرد، نه به ادّعاي او؛ زيرا چنين کسي با عمل خود اثبات مي‌کند که کيست، نه با زبان خود! بر خلاف کساني که با زبان خود هزار مقام و منصب براي خود ادّعا مي‌کنند، در حالي که با عمل خود اثبات مي‌کنند که هيچ نيستند! اين فرق ميان حقّ و باطل است و عاقلان به اين فرق توجّه دارند، هر چند سفها از آن غافل هستند و تنها به دنبال ادّعاها و مدّعي‌ها مي‌روند. به هر حال، اين بزرگوار مي‌فرمايد که مشروعيّت شکل‌گيري خلافت با بيعت اهل حلّ و عقد يا وصيّت حاکم پيشين يا غلبه بر ديگران، به اعتراف همه‌ي مسلمانان از اسلام نشأت نگرفته، بلکه از گفته و کرده‌ي برخي سلف نشأت گرفته است). در حالي که مسلّماً منشأ عقيده‌ي مسلمانان، اسلام است (اين خبر در مقام انشاء است؛ يعني بايد اسلام باشد) و اسلام عبارت از گفته و کرده‌ي خدا و پيامبر اوست (يعني قرآن و سنّت)، نه گفته و کرده‌ي ديگران، هر چند (مانند صحابه و تابعين) بسيار محترم و معظّم باشند و خدا و پيامبر او نيز هر چيزي که مسلمانان تا روز قيامت به علم (يعني دانستن) يا عمل (يعني انجام دادن) آن نياز داشته‌اند را (در قرآن و سنّت) گفته يا کرده‌اند (و ديگر نيازي به افزودن گفته و کرده‌ي ديگران به آن نيست) و اقرار به اين واقعيّت (چون يک واقعيّت است و صرفاً يک شعار نيست)، واجب و مقتضاي مسلماني است (يعني اگر کسي اقرار به اين واقعيّت نداشته باشد مسلمان نيست)؛ چنانکه خداوند فرموده است: «مَا فَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِنْ شَيْءٍۚ»؛[2] «چيزي را در کتاب کم نگذاشتيم»! با اين وصف، تکيه بر مبناي حاکميّت شماري از صحابه (مانند ابو بکر و عمر و معاويه) و حاکمان بعد از آن‌ها (مانند مأمون عبّاسي) براي شناخت مبناي حاکميّت در اسلام، خلاف قاعده است (چون قاعده تکيه بر قرآن و سنّت براي شناخت هر چيزي است، نه تکيه بر گفته‌ها و کرده‌هاي گذشتگان) و هيچ بنيادي بر شرع ندارد (چون حاکميّت در شرع براي خداوند و براي کسي است که خداوند او را تعيين کرده است)؛ همچنانکه با عقل (عملي يا بناي عقلا) در تضادّ آشکار است؛ زيرا وجوب بيعت مسلمانان با کسي که تنها يک يا چند نفر از آنان به حاکميّت او رضايت دارند (و با او بيعت کرده‌اند)، احمقانه است (يعني سنجيده و حکيمانه نيست)؛ همچنانکه وجوب بيعت آنان با کسي که تنها حاکم قبلي به حاکميّت او راضي است (و وصيّت کرده است)، معقول نيست و وجوب بيعت آنان با کسي که از طريق ريختن خون مسلمانان به سلطه دست يافته، مستهجن (يعني منکَر و قبيح) است.

(همين مقدار براي اين جلسه کافي است. ان شاء الله ادامه‌ي بحث را در جلسه‌ي بعد پي مي‌گيريم.

والسّلام عليکم و رحمت الله)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

↑[1] . نگاه کن به: نووي، المجموع، ج19، ص192؛ همو، روضة الطالبين، ج7، ص263؛ شربيني، مغني المحتاج، ج4، ص130؛ ابن عابدين، حاشية ردّ المحتار، ج1، ص591؛ حاشية الدسوقي، ج4، ص298؛ ابن نجيم، البحر الرائق، ج6، ص462؛ بهوتي، کشاف القناع، ج6، ص202؛ تفتازاني، شرح المقاصد، ج2، ص272؛ ابن حجر هيتمي، الصواعق المحرقة، ص8 و منابع فراوان ديگر.

↑[2] . أنعام/ 38.

برای شنیدن صوت درس چهل و پنجم اینجا را کلیک کنید.
هر گونه استفاده و برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است.