پنجشنبه 18 آذر (قوس) 1395 هجری شمسی برابر با 9 ربیع الأوّل 1438 هجری قمری Тоҷикӣ

منصور هاشمی خراسانی

* بخش «آشنایی» حاوی توضیحات کافی درباره‌ی علامه منصور هاشمی خراسانی، آثار و پایگاه ایشان راه‌اندازی شد. * مجموعه‌ی نقدها و بررسی‌های کتاب شریف «بازگشت به اسلام» اثر علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * «بسته‌های معرفتی هدایت» حاوی نامه‌ها، گفتارها، شرح‌ها، نقدها و بررسی‌ها و پرسش‌ها و پاسخ‌های مرتبط درباره‌ی موضوعات مهمّ اسلامی منتشر شد. * کتاب شریف «الکلم الطّیّب» حاوی نامه‌های حکمت‌آموز حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی منتشر شد. * کانال اطلاع‌رسانی «نهضت بازگشت به اسلام» در شبکه‌ی تلگرام راه‌اندازی شد. * صفحه رسمی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی بر روی شبکه‌ی اجتماعی فیسبوک و گوگل پلاس راه‌اندازی شد. * نسخه‌ی تاجیکی پایگاه اطّلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی راه‌اندازی شد.

متن درس

شرح شیخ صالح سبزواری
درس چهل و چهارم
موضوع:

اختلاف مسلمانان (6)

(أعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرّحمن الرّحيم

الحمد لله ربّ العالمين و صلّي الله علي محمّد و آله الطاهرين

در جلسه‌ي قبل روشن شد که به طور حتم رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم بدون وصيّت درباره‌ي چند و چون حکومت بعد از خود از دنيا نرفته، بلکه تعلّق آن به عترت و اهل بيت خود را با صراحت بيان فرموده و اين بيان او علاوه بر عقل سليم، با قرآن کريم نيز هماهنگ است. سيّدنا المنصور در ادامه و به عنوان جمع‌بندي اين بحث بسيار مهم مي‌فرمايد:)

اين به آن معناست که اهل بيت آن حضرت، بر پايه‌ي قرآن (با توجّه به آيه‌ي تطهير، آيه‌ي مودّت و برخي آيات ديگر)، سنّت قطعي (با توجّه به احاديثي مانند حديث متواتر ثقلين) و حکم عقل (با توجّه به دلايل عقلي متعدّدي که در ذيل آيات و در ذيل حديث ثقلين تبيين شد)، به عين و کلّ اسلام (که علم و عمل به آن دو با توجّه به مباحث «ضرورت و امکان بازگشت به اسلام» براي نيل به سعادت و رفع مشکلات مادّي و معنوي مسلمانان ضروري است) عالم و عامل‌اند (يعني هم علم دارند و هم عمل مي‌کنند)؛ چراکه پيراستگي از هر گونه ناپاکي (در آيه‌ي تطهير)، به معناي پيراستگي از هر عقيده و عمل خلاف اسلام است (که ناپاکي حقيقي محسوب مي‌شوند) و روشن است که پيراستگي از هر عقيده و عمل خلاف اسلام (هر چند جنبه‌ي عملي دارد)، بدون علم به عين و کلّ اسلام ممکن نيست (با توجّه به اينکه انسان نمي‌تواند به عقيده و عملي که براي او مجهول است ملتزم باشد). از اينجا دانسته مي‌شود که اهل بيت پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم (به اقتضاي علم و عملشان به عين و کلّ اسلام) سزاوارترين مسلمانان به حکومت بر آنان (در مقايسه با ساير صحابه، تابعين، اتباع تابعين و علما) هستند؛ چراکه چنين پيراستگي و علمي (در اين اندازه و به صورت منصوص)، براي کسي جز آنان ادّعا نشده و (به فرض که ادّعا هم شده باشد) به اثبات نرسيده است (يعني کسي از امّت ادّعا نکرده است که کسي از صحابه، تابعين، اتباع تابعين و علما جز اهل بيت پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم از هر گونه ناپاکي پيراسته شده و به همه‌ي اسلام عالم است و اگر فرضاً کسي در آينده هم ادّعا کند، ادّعاي او از طريق کتاب خدا و سنّت متواتر و در روشنايي عقل سليم قابل اثبات نيست. البته ممکن است روايات ديگري درباره‌ي برخي صحابه رسيده باشد، مانند روايت «لَوِ ٱسْتَخْلَفْتُ أَحَداً عَن غَيرِ مَشوَرَةٍ لَٱسْتَخْلَفْتُ ٱبْنَ أُمِّ عَبْدٍ» [مسند احمد، ج1، ص95؛ سنن ابن ماجه، ج1، ص49]؛ يعني «اگر مي‌خواستم کسي را بدون مشورت خليفه قرار دهم، ابن امّ عبد [عبد الله بن مسعود] را خليفه قرار مي‌دادم» و روايت «إِنّي لا أَدْرِي ما قَدْرُ بَقائي فيكُمْ فَٱقْتَدُوا بِاللَّذِينَ مِن بَعدِي -وَ أَشارَ إِلىٰ أَبي بَكرٍ وَ عُمَر- وَ ٱهْتَدُوا بِهَدْيِ عَمّارٍ وَ ما حَدَّثَكُمُ ٱبْنُ مَسْعُودٍ فَصَدِّقُوهُ» [مسند احمد، ج5، ص385؛ سنن الترمذي، ج5، ص333]؛ يعني «من نمي‌دانم چه مدّت ميان شما باقي مي‌مانم، پس به کساني که بعد از من هستند اقتدا کنيد -و به ابو بکر و عمر اشاره کرد- و از روش عمّار پيروي کنيد و هر چه ابن مسعود برايتان گفت تصديقش کنيد»، ولي اين قبيل روايات از يک سو واحد و غير يقيني و از سوي ديگر بسيار ضعيف و متناقض هستند؛ همچنانکه به عنوان نمونه، راوي اصلي اين دو روايت، يک نفر به نام عبد الملک بن عمير است که از دوستداران بني اميّه و دشمنان اهل بيت بود و با اين وصف، نمي‌توان به روايت او در برابر روايت متواتر و مشهور ثقلين اعتنا کرد؛ خصوصاً با توجّه به اينکه عمل به روايت او ممکن نبوده است؛ چراکه به عنوان نمونه، عبد الله بن مسعود معتقد بود که دو سوره‌ي فلق و ناس از قرآن نيستند، بل صرفاً دعايي از دعاهاي پيامبر هستند که نبايد در مصحف نوشته شوند و از اين رو، آن دو را از مصحف‌هاي خود پاک مي‌کرد [نگاه کنيد به: مصنّف ابن ابي شيبه، ج7، ص194؛ مسند احمد، ج5، ص129]، در حالي که اين دو سوره يقيناً از قرآن هستند و با اين وصف، واضح است که هر چه او براي مردم مي‌گفت قابل تصديق نبود تا پيامبر به آن امر فرموده باشد و عمّار نيز از کساني بود که بعد از پيامبر، حاضر به بيعت با ابو بکر و عمر نشد، بلکه خواهان بيعت با علي شد و با اين وصف، پيروي از روش او مستلزم عدم اقتدا به ابو بکر و عمر بود که در روايت به آن امر شده است! اين‌ها شواهد روشني بر آن است که اين قبيل روايات، ساختگي و دروغ هستند و از پيامبر صادر نشده‌اند و تبعاً نمي‌توانند با کتاب خدا و سنّت قطعي پيامبر معارضه کنند) و ترديدي نيست که (اگر نحوي از پيراستگي و علم براي کساني جز اهل بيت مانند برخي صحابه ثابت باشد نيز) هر کس پيراسته‌تر و عالم‌تر است، به حکومت بر ديگران سزاوارتر است (و اهل بيت با توجّه به دلايل مذکور، از ديگران پيراسته‌تر و عالم‌تر و در نتيجه سزاوارتر هستند)؛ چنانکه خداوند فرموده است: «أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لَا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدَىٰ ۖ فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ»؛[1] «آيا کسي که به حق راه مي‌نمايد سزاوارتر است که پيروي شود يا کسي که راه نمي‌نمايد مگر آنکه راهنمايي شود؟! شما را چه مي‌شود چگونه حکم مي‌کنيد؟!» (همچنانکه ائمّه‌ي اهل بيت به تبع علم بيشتر خود، همواره راهنماي ساير مردم بوده‌اند و هيچ گاه توسّط ساير مردم راهنمايي نشده‌اند؛ همان طور که در برخي روايات رسيده درباره‌ي آنان آمده است: «فَلا تَقَدَّمُوهُمْ فَتَهْلِکُوا وَ لا تُعَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْکُمْ» [طبراني، المعجم الکبير، ج3، ص66 و ج5، ص167]؛ «بر آنان پيشي نجوييد که هلاک مي‌شويد و به آنان نياموزيد که آنان از شما عالم‌ترند» و اين ناشي از يک قاعده‌ي عقلايي و متعارف است که «أهلُ البيتِ أدري بما في البيت»؛ «اهل خانه به آنچه در خانه است داناترند» و با اين وصف، کاملاً طبيعي است که اهل خانه‌ي پيامبر با افکار، اقوال و افعال پيامبر آشناتر باشند؛ خصوصاً عليّ بن ابي طالب که از زمان کودکي در خانه‌ي پيامبر زندگي مي‌کرد و تحت تعليم و تربيت پدرانه‌ي آن حضرت قرار داشت و تبعاً پيش از ديگران اسلام آورده بود و بيش از ديگران با سنّت آن حضرت آشنا شده بود، تا حدّي که آن حضرت بنا بر روايتي متواتر و مشهور فرمود: «أَنا مَدینةُ ٱلعِلْمِ وَ عليٌّ بابُها فَمَنْ أَرادَ ٱلْمَدِینةَ فَلْیَأتِها مِنْ بابِها» [سنن الترمذي، ج5، ص301؛ مستدرک الحاکم، ج3، ص126؛ المعجم الکبير للطبراني، ج11، ص55]؛ يعني «من شهر علم هستم و علي دروازه‌ي آن است، پس هر کس مي‌خواهد به شهر درآيد بايد از دروازه‌ي آن داخل شود»؛ چنانکه مراجعات خلفا و صحابه خصوصاً عمر بن خطاب به او و مراجعات علما و فقها خصوصاً ابو حنيفه به ائمّه‌ي اولاد او مشهور و متواتر است) و (خداوند) فرموده است: «قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ ۗ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُو الْأَلْبَابِ»؛[2] «بگو آيا کساني که علم دارند و کساني که علم ندارند، برابرند؟! بي‌گمان تنها خردمندان در مي‌يابند»! (با اين وصف، ديگران با اهل بيت پيامبر برابر نيستند، تا چه رسد به اينکه از آنان برتر باشند! از همين جهت، ما براي همه‌ي اصحاب پيامبر به دليل اينکه آن حضرت را در اداي رسالت و مبارزه با دشمنانش ياري کردند احترام قائل هستيم، همان طور که براي همه‌ي ائمّه‌ي مسلمين خصوصاً ابو حنيفه، مالک، شافعي و ابن حنبل به دليل حسن نيّت و خدمات علمي‌شان احترام قائل هستيم، ولي هيچ يک از آن‌ها را در علم و طهارت با اهل بيت پيامبر برابر نمي‌دانيم و از کساني که قادر به درک اعلميّت و احقّيت اهل بيت پيامبر نيستند تعجّب مي‌کنيم که چگونه چنين واقعيّت واضحي را درک نمي‌کنند! خصوصاً با توجّه به اينکه هيچ يک از صحابه‌ي کرام خود را از اهل بيت پيامبر افضل نمي‌دانستند و ائمّه‌ي مسلمين هم نوعاً به اعلميّت و احقّيت آنان اعتراف داشتند. حالا اگر من برخي سخنان رسيده از صحابه و ائمه‌ي مسلمين درباره‌ي اعلميّت و احقّيت اهل بيت پيامبر را نقل کنم، ممکن است برخي افراد عيب‌جو و بهانه‌گير با من مجادله کنند و بگويند که اين‌ها خبر واحد است و ثابت نيست، در حالي که مجموع آن‌ها با هم به حدّ تواتر مي‌رسد و موضع سلف صالح در قبال اهل بيت پيامبر را نشان مي‌دهد و آشکار مي‌کند که آن‌ها في الجمله حساب اهل بيت پيامبر را از حساب ديگران جدا مي‌دانستند. حالا عدّه‌اي جاهل متعصّب و منحرف پيدا شده‌اند که وقتي ما به سوي اهل بيت پيامبر دعوت مي‌کنيم طوري با ما برخورد مي‌کنند که انگار به سوي چند نفر يهودي و نصراني دعوت مي‌کنيم! کساني که معلوم نيست نطفه‌ي‌شان به چه ترتيبي منعقد شده است يا با چه لقمه‌هايي پرورش يافته‌اند ما را به سبب دعوت به سوي اهل بيت پيامبر مشرک مي‌نامند! إنا لله و إنا إليه راجعون! آيا دعوت به سوي زيد و عمرو و بکر توحيد است و دعوت به سوي اهل بيت پيامبر شرک؟! آيا کساني که به سوي حکومت ابو بکر بغدادي يا فلان آخوند کم‌سواد در ايران دعوت مي‌کنند موحّدند و منصور هاشمي خراساني که به سوي حکومت مهديّ آل محمّد دعوت مي‌کند مشرک است؟! اين قضاوت عجيب و محيّر العقول بر چه اساسي و با چه منطقي انجام مي‌شود؟! آيا کساني که چنين قضاوت وحشتناکي مي‌کنند خجالت نمي‌کشند؟! خجالت که نمي‌کشند هيچ، آن قدر احمق و بي‌شرم هستند که از موضع بالا هم سخن مي‌گويند و کوچک‌ترين ترديدي در درستي قضاوت‌شان به خود راه نمي‌دهند! شما ببينيد که چه اندازه از سيّدنا المنصور متنفّر و خشمگين هستند و چه اندازه بر ضدّ ايشان لجن‌پراکني مي‌کنند! در حالي که جرم ايشان تنها دعوت به سوي اهل بيت پيامبر به جاي ديگران است و سخنشان تنها اين است که ظاهر ساختن مهدي به دست مردم ممکن و ضروري است! جرم ايشان آن است که در کتاب خود از علي و حسن و حسين و فاطمه نام برده و ياد مهدي را زنده کرده است! جرم ايشان آن است که گفته است ديگران را در رديف اين‌ها قرار ندهيد و داراي ولايت و اختيارات اين‌ها ندانيد! تو اگر خبر نداشته باشي گمان مي‌کني اين کتاب را براي يهودي‌ها يا شيطان‌پرست‌ها نوشته که چنين نفرت و خشمي را باعث شده است، نه براي کساني که خود را مسلمان و بعضاً شيعه‌ي اهل بيت پيامبر مي‌شمارند!!! چطور ممکن است کسي حبّ پيامبر را در دل داشته باشد، ولي محبوب‌ترين افراد در نزد او که علي و فاطمه و حسن و حسين بودند را دوست نداشته باشد و از کسي که حقّ آن‌ها را يادآوري کرده است بيزار باشد؟! چطور ممکن است کسي خود را اهل سنّت پيامبر يا شيعه‌ي اهل بيت پيامبر بداند، ولي دعوت به سوي فرزند پاک پيامبر و بازمانده‌ي اهل بيت او را انحراف يا شرک تعبير کند؟! مگر چنين تناقضي ممکن است؟! اف باد بر جثّه‌هاي خبيثي که از خشم و نفرت نسبت به زمينه‌ساز ظهور مهدي پر شده‌اند و از هيچ شرارتي بر ضدّ او خودداري نمي‌کنند! اي برخي از اهل سنّت! چرا به محض اينکه نام اهل بيت پيامبرتان را در اين کتاب مي‌بينيد آن را کتاب ضالّه مي‌پنداريد و نويسنده‌اش را تکفير مي‌کنيد؟! مگر نمي‌دانيد که نام اهل بيت پيامبرتان در کتاب خدا آمده است؟! آيا کتاب خدا هم کتاب ضالّه است و آورنده‌اش مشرک؟! به راستي چرا از اهل بيت پيامبرتان وحشت داريد؟! چرا از دعوت منصور به سوي اهل بيت پيامبرتان ناخرسند و خشمگين هستيد؟! شما که در طول تاريخ خود، با هر ظالم و فاسق و سفّاکي بيعت کرده‌ايد و همين حالا هم در بيعت گرگ‌ها و خرس‌ها هستيد، چرا از بيعت با مهدي کراهت داريد؟! آيا مهدي را از اين‌ها بدتر مي‌پنداريد؟! اي برخي از اهل تشيّع! شما چرا از دعوت منصور به سوي اهل بيت پيامبرتان مي‌ترسيد؟! شما که خودتان را دوستداران اهل بيت پيامبرتان مي‌دانيد؟! شما چرا در دشمني با ايشان از ديگران سبقت گرفته‌ايد؟! به خاطر انتقاد ايشان از يک نظريه‌ي فقهي نوپيدا و انحرافي تحت عنوان ولايت مطلقه‌ي فقيه؟! آيا اين موضوع آن قدر براي شما اهمّيت پيدا کرده است که به خاطرش دعوت ايشان به سوي اهل بيت پيامبرتان را ناديده مي‌گيريد و از آن حمايت نمي‌کنيد؟! آيا به خاطر حمايت از حکومت فقيه، از حکومت مهدي حمايت نمي‌کنيد؟! اف باد بر شما که تا اين اندازه کوته‌بين و کوردل شده‌ايد! يا شايد به خاطر آن است که ايشان ظن را حجت ندانسته و بر وجوب تحصيل علم تأکيد فرموده است، در حالي که پيش از ايشان خدا اين کار را کرده و به روشني فرموده است: «إِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا ۚ» [يونس/ 36]؛ «هرآينه ظن چيزي را از حق کفايت نمي‌کند» و فرموده است: «وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ ۚ» [إسراء/ 36]؛ «و از چيزي که به آن علم نداري پيروي نکن»! ديگر چه چيزي در کتاب ايشان هست که شما را به دشمني با ايشان وا داشته است؟! پس واي بر شما که خود گمراه هستيد و راهنماي خود را گمراه مي‌شماريد! اي اهل عالم! از ظهور مهدي نترسيد و جلوگيري نکنيد؛ چراکه آن براي همه‌ي شما خير است و عدالت را براي همه‌ي شما به ارمغان مي‌آورد. پس بيهوده نترسيد و کمک کنيد که زمينه براي ظهور او فراهم شود. اگر هم کمک نمي‌کنيد دست کم مزاحمت نکنيد و بگذاريد ما اين کار را انجام دهيم. به خدا قسم جناب منصور مي‌تواند اين کار را انجام دهد اگر شما بگذاريد. پس اين اندازه سنگ‌اندازي نکنيد و فضا را تاريک نسازيد! اين اندازه تبليغات سوء نکنيد و مردم را از اين بزرگوار نترسانيد! اين اندازه عيب‌جويي نکنيد که بکوشيد يک کلمه يا يک جمله از کتاب گران‌سنگ ايشان بيابيد و با هزار تقطيع و تحريف و پيچاندن و تاباندن، معناي نادرست و دل‌خواه خودتان را از آن بيرون بکشيد تا شايد مردم را فريب بدهيد! اين‌ها کارهاي درستي نيست و فايده‌اي براي شما ندارد. اگر دين داريد که دين اجازه‌ي چنين کارهايي را نمي‌دهد و اگر دين نداريد دست کم در دنياي خود آزاده باشيد! مراد سيّدنا المنصور از همه‌ي کلمات و جملات‌شان در اين کتاب کاملاً روشن است و ما هم مشغول روشن‌تر کردن آن‌ها براي عموم مردم هستيم و با اين وصف، تحريف يا پيچاندن کلمات و جملات ايشان معنا ندارد. مي‌گوييد از فلان کلمه يا جمله‌ي ايشان در کتاب، فلان معناي نادرست برداشت مي‌شود، در حالي که خود مي‌دانيد ايشان آن معنا را قصد نکرده و قائل به آن نيست و با کلمه يا جمله‌ي ديگري در کتاب آن را صريحاً نفي فرموده است، ولي با اين حال از روي شرارت و شيطنت به آن کلمه يا جمله‌ي ديگر اشاره نمي‌کنيد و بر برداشت نادرست خود از همان کلمه يا جمله اصرار مي‌ورزيد! واضح است که نيّت شما از اين کارهاي غير صادقانه خير نيست، بلکه تنها در پي فريب مردم هستيد! در حالي که اگر خداوند خواسته باشد که مردم را هدايت کند، شما قادر به گمراه کردن آنان نيستيد و با اين کارهاي زشت تنها عاقبت خودتان را خراب مي‌کنيد! لذا توصيه‌ي ما به شما اين است که در موضع خود نسبت به منصور هاشمي خراساني تجديد نظر کنيد و به جاي دشمني با ايشان، به دوستي با ايشان روي آوريد. ايشان دوست خوبي براي شما و براي هر مسلماني در جهان است، اگر عاقل باشيد. حتّي حاکمان شما هم بايد ايشان را دوست خود بدانند و دست از عناد و معارضه با ايشان بردارند تا اين روزنه‌ي اميدي که به روي مستضعفان جهان گشوده شده است با خودخواهي و حماقت آنان مسدود نشود.

بالجمله سيّدنا المنصور بعد از تبيين دلالت آيات قرآن و احاديث متواتر بر برگزيدگي خاندان پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم مي‌فرمايد:) آري انصاف آن است که برگزيدگي خاندان پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم براي خلافت خداوند در زمين و تعليم مسلمانان (که بنا بر عقل و شرع ثابت شد)، از واضح‌ترين مباني اسلام است (در اينجا ايشان برگزيدگي خاندان پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم را از «مباني اسلام» مي‌شمارد و ظاهراً مرادشان از آن مباني عملي اسلام مانند نماز، روزه، زکات و حج است، نه مباني نظري آن مانند توحيد و نبوّت؛ چراکه آن جناب عدم اعتقاد به خلافت و مرجعيّت علمي خاندان پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم را کفر نمي‌داند، بلکه ضلالت مي‌داند؛ با توجّه به اينکه آن صريح آيات قرآن نيست، بلکه مستنبَط از آيات قرآن است و در نظر ايشان عدم اعتقاد به مستنبَط از آيات قرآن موجب خروج از اسلام نمي‌شود. با اين حال، از آنجا که دلالت آيات قرآن بر مقدّمات و مقتضيات خلافت و مرجعيّت علمي عترت و اهل بيت پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم يعني طهارت آنان از هر رجس و وجوب مودّت آنان، در حدّ صراحت است، آن را از واضح‌ترين مباني اسلام شمرده) و (ضمناً تأکيد فرموده است که آن) به هيچ روي چيز غريب يا جديدي نيست (هر چند براي بيشتر مسلمانان غريب يا جديد جلوه مي‌کند. در اينجا سيّدنا المنصور بعد از اثبات برگزيدگي خاندان پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم بر بنياد آيات و روايات متواتر، به پيشينه‌ي برگزيدگي خاندان پيامبران مي‌پردازد تا اثبات فرمايد که آن نه تنها چيز غريب يا عجيبي نيست، بلکه ادامه‌ي يک روند تاريخي و رويّه‌ي الهي است)؛ چراکه بناي خداوند (از آدم تا خاتم عليهما السّلام) همواره بر گزينش خاندان پيامبرانش و فرزندان آنان بوده و اين به منزله‌ي سنّت او در امّت‌هاي گذشته است (که هيچ گاه تغيير نمي‌پذيرد)؛ چنانکه از آن خبر داده و فرموده است: «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَىٰ آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ؛ ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ ۗ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ»؛[3] «هرآينه خداوند آدم و نوح و خاندان ابراهيم و خاندان عمران را بر جهانيان برگزيده است؛ فرزنداني که برخي از برخي ديگرند و خداوند شنوايي داناست»! (در اين آيه‌ي مبارکه، خداوند از برگزيدگي خاندان ابراهيم و خاندان عمران و استمرار اين برگزيدگي در ميان ذرّيه و فرزندان آن‌ها -يکي بعد از ديگري- خبر مي‌دهد و روشن است که اين سلسله تا روز قيامت تداوم دارد.) با اين وصف، رقابت مردم با خاندان پيامبران و فرزندان آنان، در هيچ امّتي (از امّت‌هاي گذشته) جايز نبوده و تنها در اين امّت بوده که جايز شمرده شده (يعني با توجّه به شواهد و مدارک تاريخي موجود، هيچ گاه در امّت‌هاي گذشته اکثريّت پيروان پيامبران با خاندان و فرزندان پيامبران رقابت و حتّي دشمني نمي‌کردند و تنها در اين امّت بوده که چنين بدعتي در اين سطح شکل گرفته) و اين از عجيب‌ترين بدعت‌ها است؛ زيرا رقابت مسلمانان (بر سر قدرت) با کساني که خداوند آنان را (بنا بر نصّ کتاب خود و پيامبرش) برگزيده و برتري داده و واسطه‌ي در تعليم و تطبيق (يعني اجراي) اسلام ساخته، بي‌معناست (يعني غير عقلايي و غير قابل توجيه است) و حسادت به آنان چيزي جز حماقت نيست؛ چنانکه خداوند در اين باره فرموده است: «أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَىٰ مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ ۖ فَقَدْ آتَيْنَا آلَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْنَاهُمْ مُلْكًا عَظِيمًا»؛[4] «يا به اين مردم بر چيزي که خداوند از فضل خود به آنان داده است، حسد مي‌ورزند! چه آنکه ما به آل ابراهيم کتاب و حکمت داديم و آنان را حکومتي بزرگ بخشيديم»! (سيّدنا المنصور الف و لام در «النَّاسَ» را الف و لام عهد دانسته است، به قرينه‌ي ذيل آيه که درباره‌ي آل ابراهيم است و به دليل اينکه مسلّماً آنان به همه‌ي مردم حسد نمي‌ورزند، بلکه به برخي از مردم حسد مي‌ورزند و آنان با توجّه به ذيل آيه، آل ابراهيم هستند.) روشن است که تفضّل خداوند بر آل انبيا (به معناي برخي از اهل بيت و خاندان آنان)، يک قاعده‌ي عام و ثابت است؛ (البته ممکن است کسي اشکال کند که اين يک قاعده‌ي عام و ثابت نيست؛ چراکه همسر و پسر نوح عليه السّلام بنا بر صريح قرآن از کافران بودند و تبعاً مورد تفضّل خداوند قرار نداشتند، ولي اين اشکال به هيچ وجه وارد نيست؛ با توجّه به اينکه مراد از تفضّل خداوند بر آل انبيا، تفضّل او به همه‌ي اهل بيت و خاندان آنان بدون استثنا نيست، بل تفضّل خاصّ او به برخي از اهل بيت و خاندان آنان است که قاعده‌اي عام و ثابت است و شامل نوح عليه السّلام هم مي‌شود؛ چنانکه خداوند در قرآن از خاندان او نيز پيش از ساير مؤمنان و اهل نجات ياد کرده و فرموده است: «قُلْنَا احْمِلْ فِيهَا مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَأَهْلَكَ إِلَّا مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَمَنْ آمَنَ ۚ» [هود/ 40]؛ «گفتيم که در آن [کشتي] از هر گونه‌اي يک جفت بردار و همچنين، خاندانت را به استثناي کسي که قبلاً درباره‌ي او وعده داده شد و کساني را که ايمان آوردند» و فرموده است: «فَاسْلُكْ فِيهَا مِنْ كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَأَهْلَكَ إِلَّا مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ مِنْهُمْ ۖ» [مؤمنون/ 27]؛ «پس در آن از هر چيزي يک جفت سوار کن و همچنين خاندانت را مگر کسي از آنان را که سخن درباره‌ي او گذشت»؛ لذا مشهور است که خليفه‌ي نوح عليه السّلام پسرش سام بود.) همچنانکه به عنوان نمونه، علاوه بر آل ابراهيم که با عنوان «اهل بيت»، رحمت و برکات خود را بر آنان قرار داده و فرموده است:‌ «رَحْمَتُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ ۚ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ»؛[5] «رحمت خدا و برکات او بر شما اهل بيت باد؛‌ چراکه او ستوده‌اي بزرگوار است»، از تفضّل خود بر آل يعقوب (که دو بار در قرآن از آنان ياد کرده و فرموده است: «وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَعَلَىٰ آلِ يَعْقُوبَ» [يوسف/ 6]؛ «و تا نعمتش را بر تو و بر آل يعقوب کامل کند» و فرموده است: «يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ ۖ» [مريم/ 6]؛ «تا [آن فرزند] وارث من و وارث آل يعقوب شود»)، آل لوط (که چهار بار در قرآن از آنان ياد کرده و فرموده است: «إِلَّا آلَ لُوطٍ إِنَّا لَمُنَجُّوهُمْ أَجْمَعِينَ» [حجر/ 59]؛ «مگر آل لوط که نجات دهنده‌ي همه‌ي آنان [به استثناي همسرش] هستيم» و فرموده است: «فَلَمَّا جَاءَ آلَ لُوطٍ الْمُرْسَلُونَ» [حجر/ 61]؛ «پس چون فرستادگان ما به نزد آل لوط آمدند» و فرموده است: «قَالُوا أَخْرِجُوا آلَ لُوطٍ مِنْ قَرْيَتِكُمْ ۖ إِنَّهُمْ أُنَاسٌ يَتَطَهَّرُونَ» [نمل/ 56]؛ «گفتند آل لوط را از شهرتان بيرون کنيد؛ زيرا آنان گروهي پاکيزه هستند» و فرموده است: «إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ حَاصِبًا إِلَّا آلَ لُوطٍ ۖ نَجَّيْنَاهُمْ بِسَحَرٍ» [قمر/ 34]؛ «ما بر آنان توفان شن فرستاديم مگر آل لوط که در سحرگاهي نجاتشان داديم»)، آل عمران (که يک مرتبه در قرآن از آنان ياد کرده و فرموده است: «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَىٰ آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ» [آل عمران/ 33]؛ «هرآينه خداوند آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برگزيد»)، آل موسي، آل هارون (که يک بار در قرآن از آنان در کنار هم ياد کرده و فرموده است: «أَنْ يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَبَقِيَّةٌ مِمَّا تَرَكَ آلُ مُوسَىٰ وَآلُ هَارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلَائِكَةُ ۚ» [بقره/ 248]؛ «براي شما تابوت را مي‌آورد که در آن آرامشي از پروردگارتان و بازمانده‌اي از چيزي است که آل موسي و آل هارون بر جاي گذاشتند و فرشتگان آن را حمل مي‌کنند») و آل داود (که يک بار در قرآن از آنان ياد کرده و فرموده است: «اعْمَلُوا آلَ دَاوُودَ شُكْرًا ۚ وَقَلِيلٌ مِنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ» [سبأ/ 13]؛ «اي آل داود! شکر به جاي آوريد و اندکي از بندگانم شکرگزارند»)، ياد کرده (و در همه‌ي اين موارد از آل انبياء به نيکي ياد کرده و از تفضّل خود بر آنان خبر داده) و با اين وصف، تفضّل او بر آل محمّد که (بنا بر ادلّه‌ي عقلي و شرعي) بهترين انبياء اوست، طبيعي بلکه اولي است؛ (لذا بسيار نادان و گمراه هستند کساني که اين آيات فراوان درباره‌ي تفضّل خداوند بر آل انبياء را مي‌بينند، ولي تفضّل خداوند بر آل محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم که بهترين انبياء اوست را انکار يا استبعاد مي‌کنند و ساخته و پرداخته‌ي روافض مي‌پندارند!) جداي از آنکه آل محمّد (به اقتضاي اسماعيلي بودنشان)، در اصل جزئي از آل ابراهيم هستند و خداوند از بقاء حکومت خود در (ميان) آنان به عنوان (تنها) اعقاب و ذريّه‌ي پاک آن حضرت (که بعد از پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم تاکنون باقي مانده‌اند و از پاکي‌شان خبر داده شده)، خبر داده و فرموده است: «وَجَعَلَهَا كَلِمَةً بَاقِيَةً فِي عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ»؛[6] «و آن را کلمه‌اي ماندگار در ميان فرزندانش قرار داد، باشد که آنان رجوع کنند» (بنابراين، هم‌اکنون هم بايد عهد خداوند در ميان فرزندان او باشد تا وعده‌ي خداوند خلاف نشده باشد) و فرموده است: «وَجَعَلْنَا فِي ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَالْكِتَابَ»؛[7] «و نبوّت و کتاب را در ذريّه‌ي او قرار داديم» (لذا بعد از ختم نبوّت، خلافت و کتاب در ذرّيّه‌ي او قرار دارد که همان «کتاب الله و عترتي أهل بيتي» است) و فرموده است: «وَإِذِ ابْتَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ ۖ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا ۖ قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي ۖ قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»؛[8] «و هنگامي که ابراهيم را پروردگارش با کلماتي آزمود، پس چون آن‌ها را کامل کرد، فرمود: من تو را براي مردم امام قرار مي‌دهم! گفت: و از فرزندانم؟! فرمود: عهد من به ظالمان نمي‌رسد»، به اين معنا که به پاکانشان (يعني فرزندان پاک ابراهيم) مي‌رسد و روشن است که اهل بيت محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم تنها کساني از فرزندان موجود ابراهيم‌اند که خداوند از پاکي آنان (در آيه‌ي تطهير) خبر داده است. (بنابراين، به موجب دعاي ابراهيم و اجابت مشروط خداوند، عهد خداوند به مرداني پاک و عادل از اهل بيت محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم رسيده و آنان براي مردم امام قرار داده شده‌اند و اين مفهوم سخن خداوند در قرآن است و چيزي نيست که شيعه آن را درست کرده باشد. از اين رو، جاي تعجّب و تأسّف دارد که برخي افراد جاهل و متعصّب اعتقاد به الهي بودن امامت را اعتقاد روافض و حتّي شرک مي‌پندارند، در حالي که امامت در قرآن به روشني الهي است و اصلاً امامت غير الهي در آن طاغوت دانسته شده است؛ زيرا اين خداوند است که کسي را براي مردم امام قرار مي‌دهد و به او مي‌فرمايد: «إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا ۖ» [بقره/ 124]؛ «من تو را براي مردم امام قرار مي‌دهم» و ديگران حقّ ندارند که کسي را امام قرار دهند و اگر اين کار را بکنند خود را شريک خداوند گرفته‌اند و اين عکس توهّم افراد جاهل و متعصّب است؛ چنانکه يکي از اين‌ها چند روز پيش با کمال وقاحت به من گفت: منصور هاشمي خراساني مشرک است! گفتم: به چه دليل؟! گفت: به اين دليل که امامت را به امر خداوند مي‌داند! گفتم: سبحان الله! کسي که امامت را به امر خداوند مي‌داند مشرک است و تو که امامت را به امر خداوند نمي‌داني، بلکه به امر زيد و عمرو و بکر مي‌داني موحّدي؟! چنين نيست، بلکه شيطان تو را فريب داده و شرک و توحيد را در نظرت جابه‌جا کرده است؛ زيرا خداوند در کتاب خود امامت را به امر خود دانسته و فرموده است: «وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا» [أنبياء/ 73]؛ «آنان را اماماني قرار داديم که به امر ما رهبري مي‌کنند» و اماماني که به امر او رهبري نمي‌کنند را «أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ ۖ» [قصص/ 41]؛ «اماماني که به سوي آتش دعوت مي‌کنند» دانسته است؛ همچنانکه امامت را عهد خود شمرده و بر ظالمان حرام کرده و به ابراهيم بخشيده و تا ابد در ذرّيّه‌ي پاک او قرار داده است! با اين حساب، ببينيد چه بلايي بر سر اين امّت آمده است که توحيد خالص را شرک و شرک خالص را توحيد مي‌پندارد و اسوه‌ي موحّدان جهان را مشرک مي‌خواند! إنّا لله و إنّا إليه راجعون!)

با اين وصف، روشن است که دعوت به سوي حاکميّت آنان (يعني حاکميّت عترت و اهل بيت پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم که سيّدنا المنصور به سوي آن دعوت مي‌کند)، دعوت به سوي هيچ مذهبي (مانند مذهب شيعه از آن حيث که يک مذهب است) شمرده نمي‌شود (هر چند ممکن است اهل تشيّع هم نظري نزديک به اين داشته باشند)، بل دعوت به سوي اسلامي اصيل و کامل است که از اقتضائات قطعي عقلي و شرعي (يعني آيات قرآن و احاديث متواتر) برخاسته و (اين حاکميّت عترت و اهل بيت پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم) تنها طريق تحقّق حاکميّت خداوند بر جهان است. همچنانکه من به طور حتم، يک شيعه يا سنّي به معناي مصطلح (يعني به معناي رايج در زمان کنوني) نيستم (ابتدا شيعه را ذکر مي‌کند به دليل اينکه ممکن است با توجّه به دعوتش به سوي حاکميّت عترت و اهل بيت پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم بيشتر متّهم به شيعه بودن شود و مي‌فرمايد «به معناي مصطلح» يعني رايج در زمان کنوني، تا شامل شيعه‌ي حقيقي به معناي پيرو راستين عترت و اهل بيت پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم و سنّي حقيقي به معناي پيرو راستين سنّت پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم نشود؛ با توجّه به اينکه آن حضرت به طور حتم يک شيعه‌ي حقيقي و يک سنّي حقيقي است، هر چند تفاوت‌هاي فراواني با شيعيان و سنّيّان اصطلاحي دارد و به همين دليل، گاهي هيچ يک از آن دو او را از خودشان نمي‌دانند و گاهي هم هر دو او را از خودشان مي‌دانند)، ولي نمونه‌اي (يعني مصداقي يا الگويي) از يک مسلمان حق‌گرايم (يعني حق‌محور و نه مذهب‌محور) که به سوي اسلام (و نه به سوي مذهب شيعه يا مذهب تسنّن) دعوت مي‌کنم و در اين زمينه به ابراهيم عليه السّلام اقتدا مي‌ورزم که خداوند (او را متعلّق به اصل اسلام و نه متعلّق به هيچ يک از دو مذهب دانسته و) درباره‌ي او فرموده است: «مَا كَانَ إِبْرَاهِيمُ يَهُودِيًّا وَلَا نَصْرَانِيًّا وَلَٰكِنْ كَانَ حَنِيفًا مُسْلِمًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ»؛[9] «ابراهيم نه يهودي و نه مسيحي بود، ولي حق‌گرايي مسلمان بود و از مشرکان نبود»! (استشهاد به اين آيه‌ي شريفه مي‌تواند اشاره‌اي به آن باشد که نسبت دو مذهب اهل سنّت و اهل تشيّع به اسلام مانند نسبت يهوديت و مسيحيت به دين ابراهيم عليه السّلام است؛ زيرا همان طور که يهوديت و مسيحيت در اصل همان دين ابراهيم عليه السّلام بودند و سپس دچار تفاوت و انحراف شدند، دو مذهب اهل سنّت و اهل تشيّع نيز در اصل همان اسلام بودند و سپس هر کدام در جهاتي مختلف دچار تفاوت و انحراف شدند، تا حدّي که امروز هيچ يک از آن دو نمايانگر کامل اسلام نيست. بنابراين، سيّدنا المنصور را نمي‌توان و نمي‌بايست به خاطر دعوت به سوي حاکميّت عترت و اهل بيت پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم يک شيعه به معناي رايج دانست و نمي‌توان و نمي‌بايست به خاطر تأکيد بر لزوم احترام صحابه و انتقاد از انحرافات و بدعت‌هاي شيعه و عدم استناد به منابع آنان در اين کتاب، يک سنّي به معناي رايج دانست، بلکه او را تنها مي‌توان و مي‌بايست يک مسلمان از سنخ همان مسلمانان صدر اسلام دانست که هنوز شيعه يا سنّي مصطلح ناميده نمي‌شدند و عنواني جز مسلمان نداشتند.) اين در حالي است که کساني از مسلمانان در سرزمين‌هاي اسلامي مانند عراق، سوريه، افغانستان و ايران، (با عناوين و پوشش‌هاي مختلف) به سوي حاکميّت خود (به جاي حاکميّت عترت و اهل بيت پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم) دعوت مي‌کنند و رؤياي خلافت اسلامي (يا حاکميّت خود بر جهان اسلام) را در سر مي‌پرورانند! بي‌گمان آنان در ضلالتي آشکارند؛ زيرا چنانکه (قبلاً) روشن شد، حاکميّت براي خداوند است و حاکميّت آنان (بدون امر خداوند و نيابت از جانب او)، اگرچه با حسن نيّت (مثلاً به قصد اقامه‌ي اسلام) باشد، خلافت اسلامي شمرده نمي‌شود؛ با توجه به اينکه (حسن نيّت براي اين امر خطير کافي نيست، بلکه نياز به امر خداوند و انتصاب از جانب اوست، در حالي که) خداوند آنان را از جانب خود منصوب نکرده و مسلمانان را به پيروي از آنان فرمان نداده است و آنان خود به اين واقعيّت، واقف و معترفند (يعني آنان خود ادّعا نمي‌کنند که خداوند شخص آنان را به صورت معيّن از جانب خود منصوب کرده و از مسلمانان خواسته است که از آنان اطاعت کنند). با اين وصف، تصرّفات آنان در زمين (خواه به معناي اشغال آن و خواه به معناي تغيير آن) و مرزبندي‌هايي که (بر اساس منافع موهوم خود) در آن مي‌کنند، عدواني (يعني غير مشروع و تجاوزکارانه) است؛ چراکه زمين براي خداوند است و آن را به هر کس از بندگانش که بخواهد (يعني به خليفه‌اش) ارزاني مي‌دارد؛ چنانکه فرموده است: «إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُهَا مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ ۖ وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ»؛[10] «هرآينه زمين براي خداوند است، آن را به هر کس از بندگانش که بخواهد ميراث مي‌دهد و عاقبت براي پرهيزکاران است»؛ همچنانکه دارايي‌هاي عمومي (مانند کوه‌ها و جنگل‌ها و درياها و معدن‌ها و چاه‌هاي نفت) براي خدا و گماشته‌ي اوست و کسي حقّ حيازت آن‌ها بدون اذن‌شان را ندارد و تبعاً براي آنان (يعني خدا و گماشته‌ي او) جايز است که آن‌ها را از تحت حيازت ديگران خارج کنند؛ چنانکه به روشني فرموده است: «يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفَالِ ۖ قُلِ الْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَالرَّسُولِ ۖ»؛[11] «از تو درباره‌ي نفل‌ها مي‌پرسند، بگو نفل‌ها براي خدا و پيامبر است» و فرموده است: «وَلَٰكِنَّ اللَّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلَىٰ مَنْ يَشَاءُ ۚ وَاللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»؛[12] «و اما خداوند پيامبرانش را بر هر کس که بخواهد مسلّط مي‌کند و خداوند بر هر چيزي تواناست»! (اين سخن سيّدنا المنصور به معناي آن است که حقّ خارج ساختن زمين‌ها و دارايي‌هاي عمومي از تحت حيازت حاکمان فعلي، براي مهدي و ياران او محفوظ است و تبعاً هر زماني که بتوانند اين کار را انجام مي‌دهند.)

از اينجا دانسته مي‌شود که هيچ يک از جنبش‌ها و حکومت‌هاي فعلي در جهان اسلام، مشروعيت ندارد (چراکه استقرائاً هيچ يک از آن‌ها از شرط ايشان براي مشروعيّت برخوردار نيست) و تنها راه مسلمانان براي بازگشت به اسلام (به معناي اقامه‌ي آن پس از اضاعه‌اش)، روي گرفتن از آن‌ها (يعني از اين جنبش‌ها و حکومت‌هاي غير اسلامي) و زمينه‌سازي براي جنبش و حکومت کسي از اهل بيت پيامبر است که خداوند او را (به واسطه‌ي نصّ پيامبرش و آيتي بيّنه) از جانب خويش منصوب کرده و به پيروي‌اش فرمان داده و اين کاري است که (پيش از هر چيز) با شناخت او حاصل مي‌شود و شناخت او، چنانکه به خواست خداوند (در بخش «شناخت اسلام») خواهم گفت، ممکن است.

(خداوند اين راهنما و معلّم بزرگ را براي ما حفظ کند و سلامت و طول عمر عطا فرمايد.

والسّلام عليکم و رحمت الله)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

↑[1] . يونس/ 35.

↑[2] . زمر/ 9.

↑[3] . آل عمران/ 33 و 34.

↑[4] . نساء/ 54.

↑[5] . هود/ 73.

↑[6] . زخرف/ 28.

↑[7] . عنکبوت/ 27.

↑[8] . بقرة/ 124.

↑[9] . آل عمران/ 67.

↑[10] . أعراف/ 128.

↑[11] . أنفال/ 1.

↑[12] . حشر/ 6.

برای شنیدن صوت درس چهل و چهارم اینجا را کلیک کنید.
هر گونه استفاده و برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است.