پنجشنبه 18 آذر (قوس) 1395 هجری شمسی برابر با 9 ربیع الأوّل 1438 هجری قمری Тоҷикӣ

منصور هاشمی خراسانی

* بخش «آشنایی» حاوی توضیحات کافی درباره‌ی علامه منصور هاشمی خراسانی، آثار و پایگاه ایشان راه‌اندازی شد. * مجموعه‌ی نقدها و بررسی‌های کتاب شریف «بازگشت به اسلام» اثر علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * «بسته‌های معرفتی هدایت» حاوی نامه‌ها، گفتارها، شرح‌ها، نقدها و بررسی‌ها و پرسش‌ها و پاسخ‌های مرتبط درباره‌ی موضوعات مهمّ اسلامی منتشر شد. * کتاب شریف «الکلم الطّیّب» حاوی نامه‌های حکمت‌آموز حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی منتشر شد. * کانال اطلاع‌رسانی «نهضت بازگشت به اسلام» در شبکه‌ی تلگرام راه‌اندازی شد. * صفحه رسمی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی بر روی شبکه‌ی اجتماعی فیسبوک و گوگل پلاس راه‌اندازی شد. * نسخه‌ی تاجیکی پایگاه اطّلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی راه‌اندازی شد.

متن درس

شرح شیخ صالح سبزواری
درس چهل و یکم
موضوع:

اختلاف مسلمانان (3)

(أعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله ربّ العالمين و صلّي الله علي محمّد و آله الطاهرين

در جلسه‌ي قبل روشن شد که بسياري از اصحاب پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم پس از آن حضرت دچار يک نسيان و غفلت عجيب از مبناي حاکميّت در اسلام شدند، تا حدّي که به جاي مراجعه به نصوص خداوند و پيامبرش براي «شناخت خليفه»، به آراء مختلف و اهواء متشتّت خود مراجعه کردند تا به زعم خود خليفه را «انتخاب» کنند، در حالي که اين به روشني بر خلاف تعاليم اسلام بود و تنها با جهان‌بيني دموکراتيک رومي سازگاري داشت. هر چند انصاف آن است که در سقيفه‌ي بني ساعده، همين قواعد دموکراسي غربي نيز به درستي رعايت نشد؛ چراکه به بخش قابل توجّهي از اصحاب پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم مانند بني هاشم، فرصت رأي‌دهي داده نشد و بيشتر انصار نيز در يک عمل انجام شده و تحميلي قرار گرفتند و به همين دلايل، مشهور است که عمر بن خطاب، بيعت با ابو بکر در سقيفه را «فَلتَة» يعني شتابزده و نسنجيده مي‌دانست و معتقد بود که اگر کس ديگري به سوي چنين بيعتي دعوت کند، بايد کشته شود! [نگاه کنيد به: مصنّف عبد الرزاق، ج5، ص441؛ مصنّف ابن ابي شيبه، ج7، ص615 و ج8، ص570؛ مسند احمد، ج1، ص55؛ صحيح البخاري، ج8، ص25؛ نسائي، السنن الکبري، ج4، ص272 و منابع فراوان ديگر.] لذا سيّدنا المنصور در ادامه‌ي آسيب‌شناسي اين «بيعت شتابزده و نسنجيده» که سرآغاز اختلاف مسلمانان با يکديگر تا روز قيامت شد، مي‌فرمايد:)

به هر حال، اين گروه از اصحاب پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم (تحت تأثير و مديريت عمر بن خطاب)، بر آن بودند که تعيين حاکمان بعد از او (بر خلاف تعيين حاکمان امّت‌هاي گذشته که نياز به نصوص پيامبرانشان داشت)، نيازي به نصّ آن حضرت ندارد و اگر نصّي درباره‌ي آن (يعني تعيين حاکمان بعد از او) از او صادر شود، خصوصاً هرگاه به سود خاندانش (يعني عترت و اهل بيتش) باشد، لازم الإجرا نيست (به نحوي که گويي اين نصّ آن حضرت صرفاً يک «پيشنهاد» يا «توصيه» است، نه يک امر واجب الإتّباع) و با اختيار آنان در تعيين حاکم (مطابق با اصول دموکراسي و مردم‌سالاري)، منافات ندارد. روشن است که اين پنداري نادرست (و بر خلاف اصول اسلامي) بود؛ چراکه خداوند به روشني فرموده است: «وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ ۗ وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِينًا»؛[1] «و هيچ مرد مؤمن و يا زن مؤمني را نمي‌رسد که چون خداوند و پيامبرش فرماني را صادر کنند، برايشان اختياري در کارشان باشد و هر کس خداوند و پيامبرش را نافرماني کند، به گمراهي آشکاري دچار شده است» و روشن است که (اختيار مردم در برابر اختيار خداوند و پيامبرش وزني ندارد و) اختيار خداوند و پيامبرش، مبتني بر حکمت (آن دو) و مصلحت (مردم) بوده و مبتني بر تعصّب (قومي) و اهواء نفساني (خداوند و پيامبرش) نبوده است (يعني قطعاً اين طور نبوده است که پيامبرش مثلاً خواسته باشد بر خلاف حکمت و مصلحت، خاندان خودش را به حکومت برساند؛ زيرا چنين گماني به او با ايمان به پيامبري او قابل جمع نيست و تنها براي کافران و منافقان پديد مي‌آيد؛ همچنانکه مسلّماً خداوند نيز از تعصّب قومي و اهواء نفساني منزّه است). با اين حال، پندار (نادرست) آن گروه (از اصحاب پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم)، به دليل اينکه (در پي يک «بيعت شتابزده و نسنجيده») قدرت را پس از پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم به دست گرفتند، (بنا بر قاعده‌ي «النّاسُ علی دینِ مُلوکِهم»؛ «مردم بر دين پادشاهانشان هستند») به پندار رايج مسلمانان خصوصاً در نسل‌هاي بعدي (يعني تابعين، اتباع تابعين و پس از آنان)، تبديل شد (با توجّه به اينکه هنوز در بين صحابه مخالفاني داشت و پس از آنان هر چه گذشت رواج و رسوخ بيشتري پيدا کرد، تا به نسل کنوني رسيد که غالباً توان تصوّر چيزي جز آن را ندارند و هيچ تأمّلي درباره‌ي آن را هم تحمّل نمي‌کنند و تا حدّي از حقيقت اسلام فاصله گرفته‌اند که ضرورت يافته است کسي مانند سيّدنا المنصور در ميان آنان ظهور کند و آنان را به «بازگشت به اسلام» دعوت کند)؛ چراکه مسلمانان در نسل‌هاي بعدي (يعني تابعين، اتباع تابعين و پس از آنان)، پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم را درک نکرده بودند و اسلام را از طريق آن گروه (از صحابه که متأسفانه دچار خطا، نسيان و غفلت شده بودند) و پيروانشان (از تابعين) که بر آنان حکم مي‌راندند (و به اقتضاي حاکميّت خود بر آنان، بر شناخت آنان از اسلام تأثير مي‌گذاشتند)، فرا گرفته بودند و تبعاً چاره‌اي جز خوشبيني و اعتماد کامل به آنان، براي تصحيح عقايد و اعمال ديني خود، نمي‌يافتند (يعني يا بايد بسياري از عقايد و اعمال ديني خود که از طريق آنان فرا گرفته بودند را غلط مي‌دانستند که اين براي آنان تبعات سنگيني داشت و از نظر آنان عملي نبود و يا بايد به اين گروه از صحابه و حاکمان خود خوشبيني و اعتماد کامل مي‌يافتند تا عقايد و اعمال ديني‌شان صحيح شود. البته به حساب خودشان؛ وگرنه حساب خداوند که تابع حساب آنان نيست و با تغيير آن تغييري نمي‌کند).

اين است که اکنون بيشتر مسلمانان (که اکثريّت مطلق آنان در جهان را تشکيل مي‌دهند)، با انفعال (يعني اثرپذيري) کامل و تقليد کورکورانه (يعني بدون چون و چرا) از جريان (فکري و سياسي) غالب بعد از رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم، گمان مي‌برند که خداوند (بر خلاف سنّت تاريخي خود و بدون اعتنا به نياز ابدي بندگانش،) کسي را از جانب خويش براي حکومتش (بعد از پيامبرش) اختيار نکرده و آنان را در اين باره به خودشان (با آرائي مختلف و اهوائي متشتّت) وانهاده (تا خودشان هر غلطي که دوست دارند در اين باره بکنند و يکديگر را بر سر تصاحب حکومت زير بگيرند و بکشند)، ولي روشن است که اين سوء ظنّ به او (يعني خداوند) به سبب حسن ظنّ به اصحاب رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم است؛ به اين معنا که اينان به سبب حسن ظنّ خود به اصحاب آن حضرت (در اثر توجّه به برخي آيات و روايات که به ستايش آنان پرداخته و بدون توجّه به آيات و روايات ديگر که به انتقاد از آنان پرداخته است و توهّم اينکه همه‌ي اين هزاران نفر بدون استثنا عادل و پرهيزکار بوده‌اند و شأنشان از اينکه به چنين غفلت، نسيان و خطايي دچار شوند، بالاتر بوده است)، به خداوند سوء ظنّ يافته‌اند (و دچار شدن به چنين غفلت، نسيان و خطايي را بر گردن او انداخته‌اند، در حالي که تنزيه او از آن سزاوارتر از تنزيه اصحاب پيامبر است) و پنداشته‌اند که او سنّت (چند هزار ساله‌ي) خود را تبديل کرده و حکومت خود (بر آدميان) را وانهاده (و از آن استعفا داده) و اين از بدترين گمان‌ها درباره‌ي اوست (که با صفات ذاتي و فعلي او مانند حکمت و عدالت منافات دارد و موجب خشم و عقوبت او در دنيا و آخرت مي‌شود)؛ چنانکه خود درباره‌ي اهل آن فرموده است: «الظَّانِّينَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ ۚ عَلَيْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ ۖ وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَلَعَنَهُمْ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ ۖ وَسَاءَتْ مَصِيرًا»؛[2] «گمان‌برندگان به خداوند گمان بد را بر آنان چرخه‌ي بدي است و خداوند بر آنان خشم گيرد و آنان را لعنت کند و جهنّم را برايشان فراهم سازد که بد بازگشت‌گاهي است» و فرموده است: «وَذَٰلِكُمْ ظَنُّكُمُ الَّذِي ظَنَنْتُمْ بِرَبِّكُمْ أَرْدَاكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ مِنَ الْخَاسِرِينَ»؛[3] «و اين ظنّ شما که به پروردگارتان گمان برديد، شما را نگونسار کرد، پس از زيانکاران شديد» و فرموده است: «يَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجَاهِلِيَّةِ ۖ»؛[4] «به خداوند گماني نادرست مي‌برند گماني جاهلانه»! («الْجَاهِلِيَّةِ» در اينجا مضاف اليه براي «ظَنَّ» است، ولي افاده‌ي صفت مي‌کند و از اين رو، سيّدنا المنصور آن را صفت معنا فرموده و معادل «جاهلانه» در زبان فارسي دانسته است که مانند «جاهليّت» نسبت به «جاهل» است و مراد از آن گماني درباره‌ي خداوند است که از جهل به صفات او نشأت گرفته است.) همچنانکه گمان اينان درباره‌ي رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم، از بدترين گمان‌ها درباره‌ي آن حضرت (و منافي با حکمت و نصيحتي) است (که از آن حضرت مي‌شناسيم)؛ زيرا اينان (يعني بيشتر مسلمانان) گمان مي‌برند که آن حضرت، با آنکه نحوه‌ي استنجاء از پيش‌آب و پس‌آب را به آنان تعليم فرمود (و چگونگي انجام چنين کار شخصي و کوچکي را به خود آنان وا نگذاشت)، در حالي آنان را ترک نمود که ضروري‌ترين نياز آنان (در حوزه‌ي عمومي) يعني نياز به حاکمي از جانب خداوند (براي تعليم و اقامه‌ي کامل دينش) را برآورده نساخت و (از روي غفلت يا کوتاهي،) آنان را در معرض اختلافات خونين درباره‌ي حکومت بعد از خويش قرار داد (اختلافاتي که بلا فاصله بعد از مرگش در سقيفه‌ي بني ساعده آغاز شد و به قتل برخي صحابه و تبعيد برخي ديگر و جنگ‌هاي خانمان‌برانداز در زمان عليّ بن ابي طالب و سپس استيلاء خاندان فاسد و جبّار اموي بر سرزمين‌هاي اسلامي و منازعات مذهبي خاموش‌نشدني ميان مسلمانان تا روز قيامت منجر شد)! در حالي که انصافاً هيچ حکيمي (چه رسد به پيامبر بصير و عظيم الشأني مانند محمّد صلّي الله عليه و آله و سلّم)، صغار (يعني فرزندان صغير) خود را بدون تعيين قيّم (يعني سرپرست) برايشان ترک نمي‌کند (با توجّه به اينکه پيامبر مانند پدر جامعه و مسؤول تربيت افراد آن است)؛ بلکه هيچ چوپاني (چه رسد به پيامبر معصوم)، گوسفندان خود را در صحرا وا نمي‌گذارد که گرگ‌ها (در غياب او) آن‌ها را بدرند (با توجّه به اينکه مشهود است برخي از مردم مانند گوسفند و برخي ديگر مانند گرگ هستند و تبعاً پيامبر مانند چوپان است و بايد از برخي مردم در برابر برخي ديگر مراقبت کند و نبايد آن‌ها را با يکديگر در صحراي جامعه تنها بگذارد) و اين از کارهاي عقلايي و متعارف است (که عقلا به اقتضاي عاقل بودنشان به آن اهتمام دارند)؛ تا جايي که ترک کننده‌ي آن در نزد عقلا، به سفاهت (يعني کم‌عقلي) و دنائت (يعني فرومايگي) متهم (و مستحقّ ملامت) مي‌شود. (اين منطق بسيار روشن و متيني است که هر کس از نعمت عقل برخوردار و از موانع شناخت برکنار باشد آن را تصديق مي‌کند، ولي متأسفانه بيشتر مسلمانان با عقل ميانه‌ي چنداني ندارند و دچار جهل، تقليد و تعصّب هستند و به همين دليل، آن را تصديق نمي‌کنند، بلکه چه بسا آن را ساخته و پرداخته‌ي شيعيان مي‌پندارند، در حالي که ضرورت تعيين تکليف حکومت پس از پيامبر، يک ضرورت عقلايي است و ربطي به شيعيان ندارد و به علاوه، از عموم و اطلاق ضرورت تعيين همه‌ي تکاليف مسلمانان توسّط خدا و پيامبرش نشأت مي‌گيرد. مگر همه‌ي تکاليف مسلمانان را خدا و پيامبرش تعيين نمي‌کنند؟! پس چگونه ممکن است تکليف آنان درباره‌ي حکومت که از مهم‌ترين تکاليف آنان است را تعيين نکرده باشند و آن را به خودشان واگذاشته باشند؟! مگر تکليف آنان درباره‌ي نماز و روزه و حج و زکات را به خودشان واگذاشته‌اند که تکليف آنان درباره‌ي حکومت را به خودشان واگذاشته باشند؟! اصلاً مگر بناي خدا و پيامبرش بر واگذاشتن مردم به خودشان بوده است؟! آيا خلقت مردم عبث بوده و هدف خاصّي نداشته است؟! قطعاً هدف خاصّي داشته است و با اين وصف، بايد آنان را براي رسيدن به اين هدف خاص «هدايت» کرد. با واگذاشتن آنان به خودشان که هدايت صورت نمي‌گيرد. خداوند انسان را خلق نکرده است که او را مانند شتري وحشي در بيابان رها کند تا براي خودش بچرد و هر جا مي‌خواهد برود و هر جا نمي‌خواهد نرود! او صاحب دارد و تبعاً صاحبش او را مديريت مي‌کند و به سوي جاي مناسبش رهنمون مي‌شود. خداوند انسان را خلق کرده است تا «بنده‌ي او» باشد، نه «شريک او»! لذا انسان بايد در همه‌ي امور بنده بودن خود را به ياد داشته باشد و هرگز آن را فراموش نکند؛ زيرا هر زماني و در هر امري که بنده بودن خود را فراموش کند، طاغي مي‌شود. انساني که بنده‌ي خدا است، در همه‌ي امور به خدا رجوع مي‌کند و از او فرمان مي‌گيرد. در نظام بندگي، اختيار معنا ندارد. اينکه برخي مي‌گويند مردم اختيار دارند که حاکم خود را برگزينند، کفر است؛ خواه نام آن را خلافت بگذارند و خواه ولايت فقيه و خواه جمهوريّت و مردم‌سالاري! اسلام، دين بندگي است و نام آن هم از «تسليم» گرفته شده است. لذا «مسلمان» کسي است که در همه‌ي امور تسليم امر خداوند باشد، نه اينکه براي خودش در برابر خداوند اختياري قائل باشد و خودسري و خودرأيي داشته باشد! خودسري و خودرأيي حقّ يک مسلمان شمرده نمي‌شود، بلکه ظلم او به خود و جامعه است. وظيفه‌ي مسلمان «خداپرستي» است، نه «خودپرستي»! اين حرف‌ها که رايج شده، همان «انسان‌محوري» ملحدانه است و در برابر «خدامحوري» رواج يافته است. حال اگر کفّار و مشرکين از آن دفاع مي‌کنند عجيب نيست؛ چراکه آنان به خداوند ايمان ندارند، ولي اينکه مسلمانان از آن دفاع مي‌کنند بسيار عجيب است و از اين عجيب‌تر دفاع برخي صحابه از آن است که پس از پيامبر، حکومت را بر «رأي مردم» مبتني ساختند! اين در حالي است که هيچ حکمي در اسلام مبتني بر «رأي مردم» نبوده است و «اصحاب رأي» همواره در ميان مسلمانان مذموم و محکوم بوده‌اند. مگر «اصحاب رأي» چه مي‌گفته‌اند جز اينکه مي‌توان حکم برخي موضوعات را با «رأي مردم» تعيين کرد؟! آيا اين همان سخني نيست که قاطبه‌ي مسلمانان از بعد رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم تاکنون درباره‌ي حکومت گفته‌اند؟! روشن است که اين همان سخن است و با اين وصف، اکثريّت مطلق مسلمانان از بعد رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم تاکنون «اصحاب رأي» بوده‌اند، در حالي که در اسلام بايد مطيع «نصّ» بود و جايي براي اتّباع آراء وجود ندارد و خود آقايان از مذاهب گوناگون نيز اين قاعده را درباره‌ي ساير موضوعات قبول دارند و تنها حکومت را از آن استثنا مي‌کنند! در حالي که دليلي براي استثنا کردن حکومت از اين قاعده نيست و عمل برخي صحابه دليلي براي آن نمي‌شود؛ همان طور که برخي صحابه مرتکب قتل و زنا و سرقت و شرب خمر هم شدند، ولي عمل آنان دليلي براي قتل و زنا و سرقت و شرب خمر نمي‌شود! اين حقيقت فراموش شده‌اي است که سيّدنا المنصور آن را با شجاعت و خيرخواهي يادآوري مي‌کند، ولي برخي افراد جاهل و متعصّب مي‌خواهند ايشان را به خاطر اين کار يک شيعه معرّفي کنند! در حالی که نگرش ایشان اصلاً یک نگرش مذهبی نیست و از منابع و مآخذ شیعه مایه نگرفته است، بلکه در واقع همان نگرش گروهی از صحابه مانند سلمان، ابوذر، مقداد و عمّار است که از صحابه‌ی مورد اعتماد و عنایت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم بودند و امروز نیز مورد احترام و تکریم عموم اهل سنّت و جماعت هستند. از این گذشته، آیا اگر فرضاً یک عالم سنّی بر اساس آيات قرآن و بر اساس احاديثي که در منابع حديثي اهل سنّت است به نتيجه‌اي متفاوت با نظر مشهور عالمان اهل سنّت و نزديک به نظر مشهور عالمان شيعه برسد، شيعه محسوب مي‌شود؟! به عنوان مثال، ابن تيميه بر اساس آيات قرآن و بر اساس احاديثي که در منابع حديثي اهل سنّت است، به اين نتيجه رسيده که سه طلاق در يک مجلس صحيح نيست و منعقد نمي‌شود و اين مخالف با نظر مشهور عالمان اهل سنّت و نزديک به نظر مشهور عالمان شيعه است، ولي آيا مي‌توان به خاطر آن ابن تيميه را شيعه دانست؟! مسلّماً نمي‌توان؛ چراکه او صرفاً با استفاده از روش علمي اهل سنّت و منابع معتبر آنان به اين نتيجه رسيده و قصد تبعيّت از مذهب شيعه را نداشته است. اين قبيل موارد در ميان ديدگاه‌هاي عالمان اهل سنّت کم نيست و هيچ يک دلالتي بر تشيّع آنان ندارد و کسي هم آن را به معناي تشيّع آنان ندانسته است و با اين وصف، نمي‌توان سيّدنا المنصور را نيز به خاطر اينکه بر اساس آيات قرآن و بر اساس احاديثي که در منابع حديثي اهل سنّت آمده، به اين نتيجه رسيده که پيامبر اهل بيت خود را به عنوان مرجع مسلمانان پس از خود تعيين کرده است، يک شيعه دانست. البته انصاف آن است که او را يک سنّي هم نمي‌توان دانست؛ چراکه تقيّدي به اين مذهب نيز ندارد، ولي قطعاً يک شيعه هم نيست، بلکه به معناي دقيق کلمه يک «مسلمان» است؛ مسلماني حقيقي که عملاً تسليم کتاب خداوند و سنّت متواتر پيامبر و ملتزم به عقل سليم است و از بند جهل، تقليد، اهواء نفساني، دنياگرايي، تعصّب، تکبّر و خرافه‌گرايي رهايي يافته و به اسوه‌ي حسنه‌اي براي اهل زمان خود از همه‌ي مذاهب تبديل شده است. اين حقيقت امر درباره‌ي منصور هاشمي خراساني است. حال اگر کسي به دليل تعصّبات مذهبي خود نمي‌تواند آن را بپذيرد، مشکل ما نيست، بلکه مشکل خودش است. اگر قرار بود همگان هر حقيقتي را بپذيرند که خداوند جهنّم را نمي‌آفريد! بدون شک جهنّم را آفريد به خاطر اينکه مي‌دانست بسياري از مردم بسياري از حقايق را نمي‌پذيرند. انصافاً منصور با اين رويکرد خاصّي که دارد، محک خوبي براي مسلمانان شيعه و اهل سنّت است تا ميزان ظرفيّت هر يک از آن‌ها براي مواجهه با مهدي معلوم شود؛ چراکه قطعاً مهدي نيز يک مهدي شيعه يا سنّي نخواهد بود، بلکه يک مهدي مسلمان مانند منصور خواهد بود. اين هم از فروع زمينه‌ساز بودن منصور براي مهدي است؛ لذا اگر کسي نمي‌تواند منصور را بپذيرد، تبعاً از پذيرش مهدي ناتوان‌تر خواهد بود. امروز با ظهور منصور ميزان قابليّت مسلمانان براي ظهور مهدي معلوم مي‌شود؛ به اين ترتيب که اگر مسلمانان بتوانند با منصور کنار بيايند، با مهدي هم مي‌توانند و اگر نتوانند با منصور کنار بيايند، با مهدي هم نمي‌توانند. لذا اگر کسي خواه از شيعيان و خواه از اهل سنّت، مايل است بداند که فردا پس از ظهور مهدي چه جايگاهي خواهد داشت و نسبت به او چه موضعي خواهد گرفت، کافي است ببيند که امروز پس از ظهور منصور چه جايگاهي دارد و نسبت به او چه موضعي گرفته است. اين يک محک بسيار خوب است. اگر کسي خواه از شيعيان و خواه از اهل سنّت و خواه از نظام‌هاي سياسي منطقه، امروز پس از ظهور منصور در برابر او قرار گرفته و موضع مخالفت و دشمني با او را اتّخاذ کرده است، معلوم مي‌شود که فردا پس از ظهور مهدي نيز در برابر او قرار خواهد گرفت و موضع مخالفت و دشمني با او را اتّخاذ خواهد کرد؛ چراکه رويکرد منصور مبتني بر يقينيّات اسلام و هماهنگ با رويکرد مهدي است؛ همچنانکه اگر کسي خواه از شيعيان و خواه از اهل سنّت، امروز پس از ظهور منصور در کنار او قرار گرفته و موضع همراهي و دوستي با او را اتّخاذ کرده است، معلوم مي‌شود که فردا پس از ظهور مهدي نيز در کنار او قرار خواهد گرفت و موضع همراهي و دوستي با او را اتّخاذ خواهد کرد؛ چنانکه سيّدنا المنصور در نامه‌اي که براي يکي از ياران خود نوشته، به اين نکته‌ي مهم اشاره کرده و فرموده است: «هر که امروز با ما باشد، فردا نيز در کنار ما خواهد بود و ما فردا در کنار کسي خواهيم بود که امروز به سويش در حرکتيم» [نامه 2]. با اين حساب، کساني هم که امروز پس از ظهور منصور توقّف و سکوت پيشه کرده‌اند و به زعم خود جانب احتياط را گرفته‌اند، بايد بدانند که فردا پس از ظهور مهدي نيز به طريق اولي توقّف و سکوت پيشه خواهند کرد و به زعم خود جانب احتياط را خواهند گرفت. حالا که اين موضوع روشن شد، هر کس هر کاري که مي‌خواهد بکند؛ چراکه هر کاري بکند به سود يا زيان خودش کرده است. سخن در اين باب بود که ترک کردن امّت بدون تعيين تکليف آنان در زمينه‌ي حکومت، عقلايي نيست و از يک حکيم بعيد است. سيّدنا المنصور در ادامه‌ي اين باب مي‌فرمايد:) با اين وصف، ترديدي نيست که خداوند (که حکيم است و خير بندگانش را مي‌خواهد)، هر چيزي که مسلمانان به آن نياز داشته‌اند را (در شرع خود) نازل کرده؛ چنانکه فرموده است: «وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِكُلِّ شَيْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً وَبُشْرَىٰ لِلْمُسْلِمِينَ»؛[5] «و کتابي را بر تو نازل کرديم که براي هر چيزي روشن کننده و هدايت و رحمت و بشارتي براي مسلمانان است» و پيامبر او نيز بدون شک (با توجّه به اينکه شکّ به اين کفر است)، همه‌ي آن را بي‌هيچ سستي و کوتاهي (با استفاده از گوياترين الفاظ و عبارات و همه‌ي روش‌هاي متعارف)، (به عامّه‌ي اصحابش و نه فقط شمار خاصّي از آنان) ابلاغ نموده و از دورانديشي و خيرخواهي لازم براي اين کار برخوردار بوده است (با توجّه به اينکه تعيين تکليف مردم درباره‌ي حکومت پس از او، به دو عنصر «دورانديشي» و «خيرخواهي» نيازمند بوده است تا از يک سو نياز آنان در آينده را درک کند و از سوي ديگر به تأمين آن اهمّيت بدهد و اين هر دو عنصر در او وجود داشته است)؛ چنانکه خداوند درباره‌ي او فرموده است: «لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ»؛[6] «بي‌گمان شما را پيامبري از خودتان آمده که هر چه بر شما دشوار مي‌آيد بر او گران است و بر شما حرص مي‌ورزد و به مؤمنان رأفت و رحمت دارد»! روشن است که چنين پيامبري (با اين رأفت و رحمت)، پس از يک عمر تلاش و مشقّت براي تعليم و تزکيه‌ي امّت خويش، آنان را درباره‌ي چيزي که مورد ابتلا و مقتضي اختلاف آنان است (يعني حکومت پس از او)، بي‌خبر نمي‌گذارد و بدون باقي گذاشتن ضامني براي هدايت آنان و صيانت از دست‌آوردهايش بعد از او (از طريق علم و سلطه‌ي لازم)، از ميان آنان نمي‌رود (هر چند از دنيا رفتن او در اختيار خداوند است، ولي خداوند عادل و حکيم او را بدون باقي گذاشتن چنين جانشيني برايش از دنيا نمي‌برد) و اين (که ضرورت عقلي آن ثابت شد،) حقيقتي است که (واقع نيز شده است و) روايات متواتر رسيده از او، به (وقوع) آن شهادت مي‌دهد. (با توجّه به اينکه وقتي ضرورت آن ثابت شد، وقوع آن قطعي است؛ چراکه عقلاً ممکن نيست خداوند و پيامبرش کاري که ضرورت داشته است را انجام نداده باشند. لذا کافي است که ما در کتاب خداوند و سنّت متواتر پيامبرش تفحّص کنيم تا آن را بيابيم. ان شاء الله در جلسه‌ي بعد اين کار را انجام مي‌دهيم تا ببينيم که خداوند و پيامبرش تکليف مردم درباره‌ي حکومت را چگونه تعيين فرموده‌اند.

و السّلام عليکم و رحمت الله)

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

↑[1] . أحزاب/ 36.

↑[2] . فتح/ 6.

↑[3] . فصّلت/ 23.

↑[4] . آل عمران/ 154.

↑[5] . نحل/ 89.

↑[6] . توبة/ 128.

برای شنیدن صوت درس چهل و یکم اینجا را کلیک کنید.
هر گونه استفاده و برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است.