پنجشنبه 18 آذر (قوس) 1395 هجری شمسی برابر با 9 ربیع الأوّل 1438 هجری قمری Тоҷикӣ

منصور هاشمی خراسانی

* بخش «آشنایی» حاوی توضیحات کافی درباره‌ی علامه منصور هاشمی خراسانی، آثار و پایگاه ایشان راه‌اندازی شد. * مجموعه‌ی نقدها و بررسی‌های کتاب شریف «بازگشت به اسلام» اثر علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * «بسته‌های معرفتی هدایت» حاوی نامه‌ها، گفتارها، شرح‌ها، نقدها و بررسی‌ها و پرسش‌ها و پاسخ‌های مرتبط درباره‌ی موضوعات مهمّ اسلامی منتشر شد. * کتاب شریف «الکلم الطّیّب» حاوی نامه‌های حکمت‌آموز حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی منتشر شد. * کانال اطلاع‌رسانی «نهضت بازگشت به اسلام» در شبکه‌ی تلگرام راه‌اندازی شد. * صفحه رسمی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی بر روی شبکه‌ی اجتماعی فیسبوک و گوگل پلاس راه‌اندازی شد. * نسخه‌ی تاجیکی پایگاه اطّلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی راه‌اندازی شد.

متن درس

شرح شیخ صالح سبزواری
درس چهلم
موضوع:

اختلاف مسلمانان (2)

(أعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله ربّ العالمين و صلّي الله علي محمّد و آله الطاهرين

در درس قبل روشن شد که اختلاف مسلمانان درباره‌ي حکومت پس از رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم اختلافي بسيار عجيب بوده است؛ چراکه انحصار حکومت به خداوند با توجّه به آيات صريح و متعدّد قرآن کريم، از واضحات اسلام محسوب مي‌شود؛ همچنانکه إعمال حکومت از طريق تعيين نايب، بناي عقلا در سراسر جهان است. به علاوه، روشن شد که مبناي مشروعيّت کارها در اسلام، «اذن خداوند» است. بنابراين، هر کاري که خداوند به آن اذن نداده است، مشروع شمرده نمي‌شود و به قول معروف، بدون اذن او آب هم نمي‌بايد نوشيد! البته اذن او براي کارهاي طبيعي و حياتي مانند نوشيدن آب و خوردن غذا با عناوين اوّلي‌شان، يک اذن عقلي است؛ چراکه خداوند انسان را نيازمند به اين کارها خلق کرده و همين از نظر عقلي به معناي اذن او به آن‌هاست، ولي اينکه چه آبي بنوشد و چه غذايي بخورد، نياز به اذن شرعي او دارد که از طريق کتاب او و پيامبرش شناخته مي‌شود. با اين حال، چيزي که در اينجا مورد بحث است، اين کارهاي طبيعي و حياتي يا حتّي کارهاي فردي و خصوصي انسان نيست، بل کارهاي عمومي و اجتماعي اوست که نياز به اذن حاکم دارند و از اين رو، سيّدنا المنصور براي آن‌ها يک شاخص ذکر مي‌کند و مي‌فرمايد:)

با اين وصف، هر کاري که از نظر عقلا، (براي اينکه نظم جامعه را بر هم نزند و به اصطلاح قانوني شمرده شود) به اذن (يا به اصطلاح مجوّز) حاکم نياز دارد (و امروزه در عرف با نظارت مستقيم يا غير مستقيم دولت‌ها انجام مي‌شود)، در واقع به اذن خداوند نيازمند است؛ چراکه (ثابت شد) حاکم بر هر چيزي اوست. (البته همان طور که گفتيم، تنها کارهاي عمومي و اجتماعي مردم به اذن خداوند نيازمند نيستند، بلکه همه‌ي کارهاي آنان از جمله کارهاي فردي و خصوصي‌شان هم به اذن او نيازمندند، ولي کارهاي عمومي و اجتماعي آنان از اين جهت به اذن او نيازمندند که او حاکم بر مردم است و کارهاي فردي و خصوصي آنان از اين جهت به اذن او نيازمندند که او مولي و مالک مردم است.)

از اينجا (يعني مباحثي که تا اينجا گذشت، نکته‌ي بسيار مهم و بنياديني) دانسته مي‌شود (و آن اين است) که حکومت در اسلام، (از حيث مبنايي) تنها براي کسي (از مردم) مشروعيّت دارد که خداوند (به عنوان حاکم اصلي و حقيقي آنان) او را (با نظر به صلاحيّت علمي و عملي‌اش) به نيابت از خويش براي آن اختيار و منصوب کرده است و اين (از حيث تاريخي) چيزي غريب (يعني غير متعارف) يا تازه نيست (تا باعث تعجّب کسي بشود و کسي بتواند آن را حاشا کند)، بل (جدا از اينکه يک کار عقلايي و معمول در ميان حاکمان جهان است،) سنّتي از سنّت‌هاي اوست که در امّت‌هاي پيشين (از آدم تا خاتم) نيز جريان داشته و (تبعاً) تا دنيا باقي است، جاري خواهد بود (يعني حتّي يک روز از عمر دنيا هم بدون وجود نايبي از جانب او سپري نمي‌شود)؛ چنانکه فرموده است: «سُنَّةَ اللَّهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ ۖ وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا»؛[1] «سنّت خداوند در کساني که پيشتر گذشتند، همين بود و هرگز براي سنّت خداوند تبديلي نخواهي يافت»! آري، حق آن است که لزوم انتصاب حاکم از جانب خداوند و معرّفي او توسّط پيامبرش (در مواردي که پيامبر يا نايب پيامبرش حضور دارند و مي‌توانند مستقيم يا غير مستقيم او را معرّفي کنند) يا از طريق آيتي بيّنه (يعني معجزه در مواردي که پيامبر يا نايب پيامبرش حضور ندارند و نمي‌توانند مستقيم يا غير مستقيم او را معرّفي کنند، مانند مهدي که وقتي ظهور مي‌کند پيامبر يا نايب پيامبر حضور ندارند تا او را معرّفي کنند و با اين وصف، تنها راه شناخت او همان طور که سيّدنا المنصور در مبحث «چگونگي شناخت مهدي توسّط مردم» مي‌فرمايد، آيتي بيّنه است. اين ضرورت انتصاب حاکم از جانب خداوند و معرّفي او توسّط پيامبرش يا از طريق آيتي بيّنه)، از واضحات و ضروريات همه‌ي اديان الهي بوده و در هيچ امّتي از امّت‌هاي گذشته (که به خداوند و پيامبري از پيامبرانش ايمان داشتند)، (با توجّه به گزارش‌هاي قرآن کريم و منابع و متون بر جاي مانده از آن‌ها) مورد ترديد و اختلاف نبوده (به اين معنا که همه‌ي آن‌ها مي‌دانستند و قبول داشتند که خداوند و پيامبرش بايد حاکم آن‌ها را تعيين کنند) و با اين وصف، تنها در اين امّت (آخر الزّمان) مورد ترديد و اختلاف قرار گرفته است (و از اين جهت مي‌توان آن را بزرگ‌ترين بدعت تاريخ بشر در حوزه‌ي دين دانست)! چنانکه به عنوان مثال، بني اسرائيل پس از موسي عليه السّلام بالبداهه (يعني ارتکازاً) مي‌دانستند که براي جهاد در راه خدا با هدف اقامه‌ي دين (به عنوان يکي از احکام عمومي خداوند)، به حاکمي (مختار و منصوب) از جانب خداوند نياز دارند و به همين دليل، از پيامبر خويش (به مثابه‌ي سخنگو و مخبر از جانب خداوند) خواستند که (چنين) حاکمي از جانب خداوند را به آنان معرّفي کند تا به همراه او جهاد کنند و پيامبر آنان نيز خواسته‌ي (معقول و به‌جاي) آنان را پذيرفت و (با منطق امروز مسلمانان) به آنان نگفت که براي جهاد در راه خدا و اقامه‌ي دين، نيازي به حاکمي از جانب خداوند نيست (و مثلاً خودتان مانند داعش و اسلاف داعش، يک حاکم براي خودتان انتخاب کنيد و به جهاد بپردازيد)؛ چنانکه خداوند براي تعليم مسلمانان (دقّت بفرماييد؛ براي تعليم مسلمانان، نه براي قصّه‌سرايي بيهوده و سرگرم کننده)، از آنان (در قرآن) ياد کرده و فرموده است: «أَلَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ مِنْ بَعْدِ مُوسَىٰ إِذْ قَالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنَا مَلِكًا نُقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ۖ قَالَ هَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ أَلَّا تُقَاتِلُوا ۖ قَالُوا وَمَا لَنَا أَلَّا نُقَاتِلَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَقَدْ أُخْرِجْنَا مِنْ دِيَارِنَا وَأَبْنَائِنَا ۖ فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتَالُ تَوَلَّوْا إِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْ ۗ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ»؛[2] «آيا گروهي از بني اسرائيل پس از موسي را نديدي که به پيامبرشان گفتند: براي ما حاکمي را برانگيز تا در راه خدا جهاد کنيم! گفت: آيا احتمال نمي‌دهيد که هرگاه جهاد بر شما واجب شد، جهاد نکنيد؟! گفتند: چرا بايد در راه خدا جهاد نکنيم در حالي که از شهرها و فرزندانمان بيرون شده‌ايم؟! پس چون جهاد بر آنان واجب شد جز اندکي از آنان روي گرفتند و خداوند به ستمکاران داناست» و گذشت که خداوند طالوت را براي آنان (به عنوان حاکم) منصوب کرد.

با اين وصف، غفلت (برخي) اصحاب پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم از اين مبناي واضح و ضروري (که تا اين اندازه معقول و با پيشينه است)، عجيب به نظر مي‌رسد (مي‌فرمايد: «غفلت» و نمي‌فرمايد: «تغافل» يا «إعراض عمدي»، با توجّه به اينکه «غفلت»، قدر متيقّن کار آنان است و «تغافل» يا «إعراض عمدي» کار مضاعفي است که اثبات آن نياز به دليل قطعي دارد و ادّعاي آن بدون دليل قطعي، سوء ظن به برخي اصحاب پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم محسوب مي‌شود که کار بدي است. البته غفلت آنان محال نيست تا کسي بگويد چطور از چنين چيزي غفلت کرده‌اند و نتيجه بگيرد که حتماً تغافل يا إعراض عمدي کرده‌اند؛ چراکه آنان معصوم نبوده‌اند و تنها از معصوم چنين غفلتي صادر نمي‌شود؛ همان طور که اکثر مسلمانان جهان در حال حاضر همچنان از اين مبناي واضح و ضروري اسلام غافل هستند، ولي با اين همه غفلت اين عدّه از اصحاب پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم عجيب به نظر مي‌رسد)؛ زيرا اختلاف آنان درباره‌ي حکومت پس از آن حضرت (در سقيفه‌ي بني ساعده)، مبتني بر اين پيش‌فرض بود که حکومت (براي خداوند نيست، بلکه) براي آنان است و تبعاً (با توجّه به اينکه براي آنان است) حق دارند آن را به هر کس از خود که (همگي يا حضّار در جلسه يا برخي حضّار در جلسه) اختيار مي‌کنند، بسپارند؛ تا جايي که بنا بر گزارش‌هاي متواتر و مشهور (که جاي هيچ ترديدي در آن‌ها نيست و کسي هم در آن‌ها ترديد نکرده است)، بسياري از آنان (يعني اصحاب پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم؛ مي‌فرمايد: «بسياري از آنان» به دليل اينکه همه‌ي آنان حاضر نبودند و به عنوان مثال، عموم بني هاشم و اهل بيت پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم مشغول غسل و کفن و دفن آن حضرت بودند)، در مکاني موسوم به سقيفه‌ي بني ساعده (که مکاني در مدينه براي اجتماع و مشورت بوده است) گرد آمدند و هر گروهي از آنان کوشيد که حکومت را براي خويش (يا کسي از قوم يا حزب خويش) اختيار کند (به اين ترتيب که انصار مي‌گفتند: حکومت حقّ ماست؛ چراکه ما زحمت بيشتري براي اسلام کشيديم و اگر ما نبوديم اسلام به پيروزي نمي‌رسيد و مهاجرين مي‌گفتند: حکومت حقّ ماست؛ چراکه ما به پيامبر نزديک‌تر هستيم)، تا جايي که نزديک شد بر سر آن با يکديگر بجنگند و برخي برخي ديگر را پايمال کنند (چنانکه بنا بر گزارش‌هاي تاريخي، کارشان به لعن و سبّ و تکفير و تهديد يکديگر رسيد و خصوصاً ميان عمر بن خطاب از مهاجرين و سعد بن عباده از انصار خصومتي عظيم درگرفت که نهايتاً به ترور سعد توسّط جنّيان [!] انجاميد)! با اين حال،‌ اصل نزاع آنان درباره‌ي اين مسأله بود که آيا حکومت رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم، در بيت آن حضرت بماند يا از آن خارج شود؟ (با توجّه به اينکه حکومت در زمان حيات رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم براي آن حضرت و در بيت آن حضرت بود و کسي درباره‌ي آن اختلافي نداشت، ولي پس از درگذشت آن حضرت اين مسأله پيش آمد که آيا حکومت در بيت آن حضرت بماند يا از آن خارج شود؟ البته بنا بر برخي گزارش‌هاي تاريخي، تا پيش از وارد شدن علي و ساير بني هاشم به منازعه، اصل نزاع درباره‌ي اين مسأله بود که آيا حکومت رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم، در قبيله‌ي آن حضرت يعني قريش بماند يا از آن خارج شود و بعد از وارد شدن علي و ساير بني هاشم، اصل نزاع درباره‌ي اين مسأله شد که آيا حکومت آن حضرت، در بيت آن حضرت بماند يا از آن خارج شود؟ با اين حال، بنا بر همين گزارش‌هاي تاريخي هم استدلال مهاجرين در برابر انصار -حتّي قبل از ورود علي و ساير بني هاشم- اين بود که به رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم نزديک‌ترند و مفهوم اين استدلال که به وسيله‌ي آن بر انصار غالب شدند اين بود که هر کس به آن حضرت نزديک‌تر باشد به حکومت سزاوارتر است، در حالي که همه می‌دانستند اهل بيت آن حضرت به آن حضرت نزديک‌ترند و با اين وصف، مي‌توان گفت: اصل نزاع آن‌ها از آغاز درباره‌ي اين مسأله بود که آيا حکومت رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم، در ميان اهل بيت آن حضرت بماند يا از ميان آن‌ها خارج شود؟ همچنانکه نزاع درباره‌ي همين مسأله بود که باقي ماند و تا امروز تداوم پيدا کرد. به هر حال،) کساني (از مهاجرين) که در نزاع خود (به دليل وجود اختلاف ميان انصار در اثر رقابت دو قبيله‌ي اوس و خزرج) به پيروزي رسيدند (تحت رهبري خليفه‌ي دوم) گفتند که حکومت آن حضرت، از بيت او (براي همه‌ي قريش و نه براي همه‌ي قبايل) خارج شود (يعني به دليل نزديک‌تر بودن قريش به پيامبر حکومت را از انصار گرفتند، ولي به دليل نزديک‌تر بودن اهل بيت پيامبر به آن حضرت حکومت را به آنان ندادند که اين هم کار عجيبي بود)، با اين استدلال (شبه دموکراتيک) که عرب (نظر به وجود سهم‌خواهي‌ها و رقابت‌هاي جاهلي ميان قبايل و بيوت مختلف)، به اجتماع نبوّت و خلافت در يک بيت (يعني بيت پيامبر)، رضايت نمي‌دهد (خصوصاً با توجّه به کدورتي که از ناحيه‌ي عليّ بن ابي طالب به خاطر کشتن وابستگان و نزديکان مشرک خود در جنگ‌هاي زمان پيامبر داشتند و دوست نداشتند با قاتل پدران و برادران و فرزندان و عموها و دايي‌هاشان براي خلافت بيعت کنند)؛ در حالي که مسلّماً (با توجّه به مباني روشن و متقن اسلامي،) رضايت عرب يا عجم، در تعيين خليفه دخلي نداشت و تعيين حاکم، چنانکه (عقلاً و شرعاً) روشن شد، منوط (يعني مشروط و وابسته) به رضايت خداوند است (و عرب و عجم بايد تسليم حکم خداوند باشند) و رضايت او، ناگزير از طريق پيامبرش (که با او در ارتباط است) اعلام مي‌شود، چنانکه در مورد طالوت (از طريق پيامبرش) اعلام شد و با اين وصف، بر آنان (يعني صحابه‌ي پيامبر اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم) واجب بود که (مانند صحابه‌ي پيامبر بني اسرائيل) به نصوص پيامبرش رجوع کنند و هر کس که آن حضرت (مانند پيامبر بني اسرائيل) به عنوان حاکم از جانب خداوند (مانند طالوت) معرفي کرده است را به حکومت بر خويش متمکّن سازند (اگرچه مانند بني اسرائيل به حکومت او رضايت نداشته باشند و خود را از او به حکومت سزاوارتر بدانند. به هر حال، مسلّم است که خداي بني اسرائيل بخشنده و خداي مسلمانان بخيل نبوده، بلکه خداي هر دو يکي بوده و تبعاً همان طور که براي بني اسرائيل حاکمي از جانب خويش تعيين کرده براي مسلمانان هم تعيين کرده است؛ همچنانکه پيامبر بني اسرائيل خيرخواه‌تر و دلسوزتر از پيامبر مسلمانان نبوده و با اين وصف، پيامبر مسلمانان به طريق اولي براي آنان حاکمي از جانب خداوند معرّفي کرده است)؛ ولي آنان (يعني برخي اصحاب پيامبر اسلام)، با وجود تعلّقي که (واقعاً به عنوان مسلمان) به اسلام داشتند، (متأسفانه از روي غفلتي که بر آنان عارض شد) اين کار (بسيار ضروري و حياتي) را نکردند؛ چراکه از يک سو، با توجّه به نزديکي‌شان به دوران جاهليّت (با توجّه به اينکه بسياري‌شان به تازگي اسلام آورده بودند)، هنوز به برخي رقابت‌هاي قبيلگي در ميان خود (که ميراث ماندگار دوران جاهليّت بود) دچار بودند (به اين ترتيب که نمي‌توانستند برتري بني هاشم بر قبيله‌ي خود را تحمّل کنند و مي‌خواستند افتخارات بيشتري براي قوم خود به دست آورند؛ همان طور که بنا بر برخي گزارش‌هاي تاريخي، قبيله‌ي اوس تنها از ترس خلافت سعد بن عباده‌ي خزرجي و به قدرت رسيدن خزرج با خليفه‌ي اول بيعت کردند) و از سوي ديگر، برخي از آنان، به دليل عدم آشنايي کامل با صلاحيت‌هاي پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم (در اسلام)، نصوص سياسي آن حضرت (يعني سخنان او درباره‌ي خلافت) را بر خلاف ساير نصوص او (مانند سخنان او درباره‌ي نماز و روزه و حجّ و زکات)، الزام‌آور نمي‌دانستند (به اين ترتيب که گمان مي‌کردند سخنان عبادي آن حضرت جنبه‌ي وحياني دارد و از جانب خداوند است، ولي سخنان سياسي او نظرات شخصي اوست که لزوماً از جانب خداوند نازل نشده است) و به همين دليل، حتي در زمان آن حضرت، با اين قبيل نصوص او، خصوصاً در مواردي که معطوف به خاندانش بود، معارضه مي‌کردند (و مثلاً از او مي‌پرسيدند که آيا اين سخن تو از جانب خداوند است يا از جانب خودت؟!)؛ چنانکه به عنوان نمونه، بسياري از محدّثان مانند ابن جعد (د.230ق)،[3] ابن حنبل (د.241ق)،[4] بخاري (د.256ق)،[5] مسلم (د.261ق)،[6] ابو داود (د.275ق)،[7] ترمذي (د.279ق)[8] و ديگران (که سيّدنا المنصور به شمار ديگري از آنان در هامش کتاب اشاره فرموده است)،[9] به اتفاق (يعني بدون هيچ اختلافي در اصل خبر يا صحّت آن) روايت کرده‌اند که وقتي آن حضرت، شروع به سخن گفتن درباره‌ي دوازده خليفه‌ي بعد از خود کرد (و فرمود که پس از من دوازده خليفه هستند و خواست که آنان را معرّفي کند)، گروهي از اصحابش در برابر او، صداي خود را بالا بردند و غوغا کردند، به نحوي که نگذاشتند تتمّه‌ي سخن او در اين باره، شنيده شود![10] (اين رفتار بسيار عجيبي است که تنها يک نمونه‌ي ديگر براي آن وجود دارد و آن هم رفتار همين عدّه در روز پنج‌شنبه‌ي پايان عمر پيامبر است که از قضا آن هم زماني است که آن حضرت خواست درباره‌ي بعد از خود وصيّت کند! اين دو نمونه‌ي مشابه نشان مي‌دهد که احتمالاً بالا بردن صداها و غوغا کردن در حضور پيامبر اتّفاقي نبوده، بلکه با هدف بر هم زدن سخنراني پيامبر درباره‌ي خلفائش بوده است. سيّدنا المنصور نظر به اهمّيت و حسّاسيّت موضوع، برخي گزارش‌ها درباره‌ي اين رفتار عجيب گروهي از اصحاب را در هامش کتاب آورده و فرموده است: در برخي روايات آمده است: «ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكَلِمَةٍ لَمْ أَفْهَمْها وَ ضَجَّ النّاسُ»؛ «سپس آن حضرت چيزي فرمود که نفهميدم؛ چراکه مردم ضجّه زدند» و در برخي روايات آمده است: «ثُمَّ قالَ كَلِمَةً أَصَمَّنِيهَا النّاسُ»؛ «سپس آن حضرت چيزي فرمود که مردم نگذاشتند بشنوم» و در برخي روايات آمده است: «فَكَبَّرَ النّاسُ وَ ضَجُّوا وَ قالَ كَلِمَةً خَفِيَّةً»؛ «در آن هنگام، مردم تکبير گفتند و فرياد کردند و آن حضرت چيزي فرمود که پوشيده ماند» و در برخي روايات آمده است: «فَارْتَفَعَتِ الأَصْواتُ»؛ «در آن هنگام، صداها بالا رفت»!) در حالي که خداوند به روشني آنان را از اين کار (يعني بلند کردن صدا و غوغا کردن در حضور پيامبر) نهي کرده و فرموده بود: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَلَا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَأَنْتُمْ لَا تَشْعُرُونَ»؛[11] «اي کساني که ايمان آورديد! صداهاي خود را بالاي صداي پيامبر نياوريد و براي او بانگ نزنيد آن گونه که براي يکديگر بانگ مي‌زنيد که اعمالتان نابود مي‌شود در حالي که در نمي‌يابيد»! همچنانکه به فراواني (يعني از طرق بسيار و در بسياري از منابع روايي مسلمانان) روايت شده و مورد اتفاق مسلمانان است (يعني کسي در صحّت آن ترديدي ندارد) که در پنج‌شنبه‌ي آخر عمر پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم (يعني حدوداً چهار روز پيش از رحلت آن حضرت با توجّه به اينکه آن حضرت در روز دوشنبه از دنيا رفت)، هنگامي که آن حضرت خواست درباره‌ي بعد از خود به چيزي (احتمالاً درباره‌ي خلافت و همسو با همان سخن قبلي‌اش درباره‌ي دوازده خليفه‌اش) وصيّت کند تا مسلمانان هرگز گمراه نشوند و با يکديگر اختلاف نکنند (به اين ترتيب که فرمود: براي من قلم و کاغذي بياوريد تا چيزي را برايتان مکتوب کنم که پس از من هرگز گمراه نشويد و دو نفر از شما با يکديگر اختلاف نکنند!)، گروهي از اصحابش (که اتفاقاً پس از او حکومت را به دست گرفتند) مانع شدند و صداهاي خود را بالا بردند و گفتند که او هذيان مي‌گويد و با وجود قرآن، نيازي به وصيّت آن حضرت نيست (و ندا سر دادند: «حسبنا کتاب الله»)![12] (إنّا لله و إنّا إليه راجعون! آيا اين رفتار عجيب و بي‌ادبانه با رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم هر مسلمان آزاده‌اي را به فکر فرو نمي‌برد و متأثّر نمي‌کند؟! آيا جلوگيري از وصيّت رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم با هيچ تقريري قابل توجيه يا دفاع است؟! آيا جلوگيري از وصيّت يک فرد عادي که در بستر مرگ است و از نزديکانش مي‌خواهد به او اجازه دهند تا نکات بسيار مهمّي را به آنان بگويد که بعد از او با يکديگر اختلاف نکنند، درست است تا جلوگيري از وصيّت رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم درست باشد؟! مگر همين اختلاف‌هاي بعد از رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم نبود که باعث انحطاط و اعوجاج امّت شد؟! آيا نمي‌توان گفت جلوگيري از وصيّت رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم بود که باعث آن وضعيّت شد؟! آيا نمي‌توان گفت کساني که با جنجال کردن مانع از وصيّت رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم شدند و با قلدري اجازه ندادند که براي آن حضرت قلم و کاغذ آورده شود، باعث اين وضعيّت و باني اختلاف امّت شدند؟! اين‌ها سؤالاتي است که عالمان خائن اين امّت در طول چهارده قرن گذشته هيچ پاسخي به آن‌ها نداده‌اند و همواره از طرح آن‌ها وحشت داشته‌اند! اين‌ها سؤالاتي است که اگر يک مسلمان خداترس و آزادانديش بپرسد، بلا فاصله او را به رافضي‌گري متّهم مي‌کنند يا به او مي‌گويند مراقب باش که رافضي نشوي!! رافضي‌گري چيست؟! رافضي کدام است؟! مگر بخاري و مسلم و ساير اصحاب صحاح و سنن و مسانید اهل سنّت رافضي بوده‌اند که نوشته‌اند رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم چند روز پيش از مرگش فرمود براي من قلم و کاغذ بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم که بعد از من هرگز گمراه نشويد و دو تن از شما با هم اختلاف نکنند، ولي برخي صحابه مانند عمر بن خطاب جنجال به راه انداختند و به بهانه‌ي اينکه قرآن براي ما کافي است و نيازي به وصيّت آن حضرت نيست، اجازه‌ي اين کار را ندادند؟! در حالي که امروز هيچ مسلماني از هيچ مذهبي چنين بهانه‌اي را صحيح نمي‌داند، بلکه چه بسا آن را کفر تلقّي مي‌کند؛ چراکه بر خلاف ضروریات اسلام است. با اين وصف، آيا من به عنوان يک مسلمان که قاعدتاً به رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم بيشتر از صحابه‌ي او علاقه‌مند هستم و احترام مي‌گذارم، وقتي اين خبر صحيح و مشهور را در بخاري و مسلم و ساير منابع معتبر اسلامي مي‌بينم حق ندارم بپرسم که اين ديگر چه کاري بود و چرا آن روز چنين کار نادرستي در محضر رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم انجام شد؟! آيا اگر اين سؤال را بپرسم رافضي محسوب مي‌شوم و اگر آن را نپرسم سنّي هستم؟! آيا سنّي کسي است که به رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم بي‌احترامي مي‌کند يا چشم خودش را به روي بي‌احترامي به آن حضرت مي‌بندد؟! اگرچه موضوع صرفاً بي‌احترامي به آن حضرت نبوده، بلکه جلوگيري از وصيّتي بوده که مي‌توانسته است باعث هدايت و وحدت امّت تا روز قيامت شود! ما واقعاً به کجا سقوط کرده‌ايم و به چه روزي افتاده‌ايم؟! آيا احترام به صحابه تنها فريضه‌ي اسلام است و فريضه‌ي ديگري در اسلام وجود ندارد؟! آيا احترام به رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم فريضه‌ي اسلام نيست؟! آيا «أَطِيعُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ» فريضه‌ي اسلام نيست؟! آيا «وَالَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ» فريضه‌ي اسلام نيست؟! چگونه است که عدّه‌اي از همه‌ي فرائض اسلام تنها احترام به صحابه‌اش را گرفته‌اند و باقي را زير پا گذاشته‌اند؟! آيا احترام به صحابه دليل دفاع از بي‌احترامي به رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم مي‌شود؟! مگر صحابي احترامش را به خاطر مصاحبتش با همين رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم به دست نياورده است؟! چگونه مي‌شود به بهانه‌ي احترام به صحابي، چشم خود را به روي چنين بي‌احترامي بزرگ و ترسناکي به رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم ببنديم و بگوييم: ان شاء الله خير بوده است؟! مانند آن زن سفيه که ميهماناني در خانه داشت و براي آن‌ها قرمه‌اي تهيه کرد و وقتي در ديگ را برداشت، ديد که موشي در آن افتاده است! پس دم موش را گرفت و آن را از قرمه بيرون کشيد و گفت: ان شاء الله بادنجان است! سپس همان غذاي آلوده را براي ميهمانان آورد! اين مصداق خودفريبي و تعصّب است! به راستي چرا کساني که براي صحابه تا اين حد غيرت مي‌ورزند، براي رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم غيرت نمي‌ورزند؟! آيا آن حضرت به غيرت ورزيدن سزاوارتر نيست؟! به خدا قسم توجيه و تأويل هم حدّي دارد و نبايد به چرند گفتن تبديل شود! کساني که چنين خطاي آشکاري را از برخي صحابه توجيه و تأويل مي‌کنند چرند مي‌گويند! دين که جاي تعارف کردن نيست! چه کسي گفته است که ما موظّف به توجيه و تأويل هر خطايي از صحابه هستيم؟! صحابه هم مانند ما مسلمان بودند و بايد بر اساس قرآن و سنّت درباره‌ي کارهاي آنان قضاوت کرد. اسلام که فقط براي ما نيست! حساب و کتاب خداوند که از قرن دوم يعني بعد از صحابه شروع نشده است! اين همه آيات وعيد در قرآن اول خطاب به صحابه نازل شده است! اگر اين خبط فاحش برخي صحابه در محضر پيامبر که خشم خود آن حضرت را هم برانگيخت تا حدّي که آنان را از خانه بيرون کرد، قابل توجيه و تأويل باشد که ديگر سنگ بر روي سنگ بند نمي‌شود و هرج و مرج لازم مي‌آيد! ديگر چيزي از اسلام باقي نمي‌ماند! لذا مسلمانان نبايد چشم خود را به روي چنين فاجعه‌اي ببندند و نسبت به آن بي‌تفاوت باشند يا آن را توجيه و تأويل کنند. ما بحمد الله مسلمان هستيم و حق را باطل و باطل را حق نمي‌کنيم و از کسي جز خداوند نمي‌ترسيم و از چیزی جز قرآن و سنّت تبعیّت نداریم و اين‌ها صفات حسنه‌اي است که استادمان منصور به ما آموخته است. سيّدنا المنصور از اين ماجرا با عنوان «ضايعه‌ي بزرگ» ياد مي‌کند و در هامش کتاب مي‌فرمايد: براي آگاهي از اين ضايعه‌ي بزرگ که به تعبير عبد الله بن عباس «الرزيّة کلّ الرزيّة» بود، نگاه کن به: عبد الرزاق، المصنّف، ج5، ص436 و ج6، ص57 و ج10، ص361؛ مسند أحمد، ج1، ص293، 324 و 336؛ صحيح البخاري، ج1، ص37 و ج4، ص31 و ج7، ص9؛ صحيح مسلم، ج5، ص76؛ سنن النسائي، ج3، ص433 و ج4، ص360؛ صحيح ابن حبان، ج14، ص562 و منابع فراوان ديگر.) (اين عدّه از صحابه) در حالي (تقاضاي آن حضرت براي وصيّت پيش از وفات را که هيچ شباهتي به هذيان نداشت، هذيان شمردند) که خداوند گفتار آن حضرت را (بدون استثنا) در حکم وحي دانسته (و بخشي از آن را هذيان ندانسته) و فرموده بود: «وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ ۝ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ»؛[13] «او از سر هوا سخني نمي‌گويد؛ آن چيزي جز وحيي که مي‌شود نيست» و مسلّم (يعني مورد قبول همه‌ي مسلمانان کنوني) است که قرآن آنان را از سنّت آن حضرت بي‌نياز نمي‌کرد. (زيرا همه‌ي مسلمانان مي‌دانند که اخبار و احکام قرآن عام و کلّي است و آگاهي از مصاديق و فروع آن‌ها تنها از طريق سنّت پيامبر ممکن است و با اين وصف، اگر امروز کسي نداي «حسبنا کتاب الله» سر دهد متّهم به ضلالت بلکه نفاق مي‌شود.

خداوند چشم مسلمانان را به روي حقايق باز کند تا اسلام حقيقي را ببينند و به آنان ظرفيّت قبول آن را بدهد اگرچه با ذهنيّت‌هاي گذشته‌ي آنان منافات داشته باشد؛ چراکه انسان يک بار زندگي مي‌کند و بايد مراقب باشد که اين تنها فرصت خود را فداي تعصّبات پوچش نکند!

و السّلام عليکم و رحمت الله)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

↑[1] . أحزاب/ 62.

↑[2] . بقرة/ 246.

↑[3] . مسند ابن جعد، ص360.

↑[4] . مسند أحمد، ج5، ص93 و 98.

↑[5] . صحيح البخاري، ج8، ص127.

↑[6] . صحيح مسلم، ج6، ص3 و 4.

↑[7] . سنن أبي داود، ج2، ص302.

↑[8] . سنن الترمذي، ج3، ص340.

↑[9] . مانند: ابن أبي عاصم، الآحاد و المثاني، ج3، ص127؛ حاکم نيشابوري، المستدرک، ج3، ص617؛ صحيح ابن حبان، ج15، ص44.

↑[10] . در برخي روايات آمده است: «ثُمَّ تَكَلَّمَ بِكَلِمَةٍ لَمْ أَفْهَمْها وَ ضَجَّ النّاسُ»؛ «سپس آن حضرت چيزي فرمود که نفهميدم؛ چراکه مردم ضجّه زدند» و در برخي روايات آمده است: «ثُمَّ قالَ كَلِمَةً أَصَمَّنِيهَا النّاسُ»؛ «سپس آن حضرت چيزي فرمود که مردم نگذاشتند بشنوم» و در برخي روايات آمده است: «فَكَبَّرَ النّاسُ وَ ضَجُّوا وَ قالَ كَلِمَةً خَفِيَّةً»؛ «در آن هنگام، مردم تکبير گفتند و فرياد کردند و آن حضرت چيزي فرمود که پوشيده ماند» و در برخي روايات آمده است: «فَارْتَفَعَتِ الأَصْواتُ»؛ «در آن هنگام، صداها بالا رفت»!

↑[11] . حجرات/ 2.

↑[12] . براي آگاهي از اين ضايعه‌ي بزرگ که به تعبير عبد الله بن عباس «الرزيّة کلّ الرزيّة» بود، نگاه کن به: عبد الرزاق، المصنّف، ج5، ص436 و ج6، ص57 و ج10، ص361؛ مسند أحمد، ج1، ص293، 324 و 336؛ صحيح البخاري، ج1، ص37 و ج4، ص31 و ج7، ص9؛ صحيح مسلم، ج5، ص76؛ سنن النسائي، ج3، ص433 و ج4، ص360؛ صحيح ابن حبان، ج14، ص562 و منابع فراوان ديگر.

↑[13] . نجم/ 3 و 4.

برای شنیدن صوت درس چهلم اینجا را کلیک کنید.
هر گونه استفاده و برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است.