پنجشنبه 18 آذر (قوس) 1395 هجری شمسی برابر با 9 ربیع الأوّل 1438 هجری قمری Тоҷикӣ

منصور هاشمی خراسانی

* بخش «آشنایی» حاوی توضیحات کافی درباره‌ی علامه منصور هاشمی خراسانی، آثار و پایگاه ایشان راه‌اندازی شد. * مجموعه‌ی نقدها و بررسی‌های کتاب شریف «بازگشت به اسلام» اثر علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * «بسته‌های معرفتی هدایت» حاوی نامه‌ها، گفتارها، شرح‌ها، نقدها و بررسی‌ها و پرسش‌ها و پاسخ‌های مرتبط درباره‌ی موضوعات مهمّ اسلامی منتشر شد. * کتاب شریف «الکلم الطّیّب» حاوی نامه‌های حکمت‌آموز حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی منتشر شد. * کانال اطلاع‌رسانی «نهضت بازگشت به اسلام» در شبکه‌ی تلگرام راه‌اندازی شد. * صفحه رسمی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی بر روی شبکه‌ی اجتماعی فیسبوک و گوگل پلاس راه‌اندازی شد. * نسخه‌ی تاجیکی پایگاه اطّلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی راه‌اندازی شد.

متن درس

شرح شیخ صالح سبزواری
درس سی و نهم
موضوع:

اختلاف مسلمانان (1)

(أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرّحمن الرّحیم

الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین

در جلسه‌ی قبل روشن شد که بر خلاف توهّم بسیاری از مقلّدان متعصّب و احساساتی مذاهب، مطالعه‌ی تاریخ اسلام بدون اعتنا به پیش‌فرض‌های مذهبی اشکالی ندارد و بررسی عملکرد مسلمانان نخستین با تکیه بر معیار شناخت، بی‌احترامی به آنان شمرده نمی‌شود، بلکه از اوجب واجبات است که در کتاب خداوند بارها و با صراحت به آن امر شده است؛ خصوصاً با توجّه به اینکه روشن شد موانع بازگشت به اسلام در زمان کنونی، یک چیز جدید و نوپیدا نیست، بلکه همان اسباب عدم اقامه‌ی اسلام پس از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم است که همواره در طول چهارده قرن گذشته استمرار داشته و چه بسا برای مسلمانان عادی و نهادینه شده است. لذا سیّدنا المنصور پس از تبیین این مقدّمه، یک پژوهش بسیار عمیق را در تاریخ اسلام آغاز می‌کند و به آسیب‌شناسی فکری و عملی مسلمانان از بعد رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم تاکنون می‌پردازد و الگوی کامل و زیبایی را در این زمینه به ما ارائه می‌دهد. این بزرگوار در معرّفی)

اسباب عدم اقامه‌ي اسلام

(که آن‌ها را مانند موانع شناخت به تعداد دروازه‌های جهنّم می‌داند، می‌فرماید:) اما مهم‌ترين اسباب (یعنی عوامل) و دواعي (یعنی انگیزه‌های) عدم اقامه‌ي اسلام پس از درگذشت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم (در سال یازدهم هجری) تاکنون (که سال هزار و چهارصد و سی و هفت هجری است)، به قرار زير بوده است:

1 . اختلاف مسلمانان

نخستين سبب عدم اقامه‌ي اسلام پس از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم (از لحاظ زمانی)، اختلاف مسلمانان پس از آن حضرت (با یکدیگر) بود؛ چراکه آنان پس از آن حضرت، به سرعت (حتّی پیش از اینکه آن حضرت را به خاک بسپارند، اگر نگوییم در پنج شنبه‌ی آخر عمر آن حضرت که مانع از نوشتن وصیّت آن حضرت شدند)، هم‌بستگي خود (که در زمان حیات آن حضرت با زحمت به دست آورده بودند) را از دست دادند و مانند کساني که پيش از آنان بودند (یعنی یهودی‌ها و مسیحی‌ها)، فرقه فرقه شدند و هر فرقه‌اي (عقاید و اعمال متفاوتی را در پیش گرفت و) به عقايد و اعمال خود، دلبستگي يافت (تا حدّی که حاضر به تغییر یا اصلاح آن نبود)؛ در حالي که خداوند بارها (در آیات متعدّد) و به روشني (با الفاظ و عبارات صریح) آنان را از اين کار بر حذر داشته (و هشدارهای لازم برای پیشگیری از آن را داده) و فرموده بود: «وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَاخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْبَيِّنَاتُ ۚ وَأُولَٰئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ»؛[1] «و مانند کساني نباشيد که فرقه فرقه شدند و اختلاف کردند پس از آنکه روشني‌ها برايشان آمد و آنان را عذابي بزرگ است» (کدام روشنی‌ها بزرگ‌تر از روشنی‌های قرآن و سنّت و کدام فرقه فرقه شدن و اختلاف کردن بزرگ‌تر از فرقه فرقه شدن و اختلاف کردن مسلمانان نخستین پس از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم که به کینه و دشمنی و حتّی جنگ در میانشان انجامید؟! پس آنان دقیقاً مانند کساني بودند که فرقه فرقه شدند و اختلاف کردند پس از آنکه روشني‌ها برايشان آمد و آنان را عذابي بزرگ است، مگر اینکه خداوند آنان را بیامرزد که البته این به خودش مربوط می‌شود و به ما مربوط نمی‌شود) و فرموده بود: «وَلَا تَكُونُوا مِنَ الْمُشْرِكِينَ؛ مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكَانُوا شِيَعًا ۖ كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ»؛[2] «و از مشرکان نباشيد؛ از کساني که دين خود را فرقه فرقه کردند و گروه گروه شدند؛ هر گروهي به آنچه نزد خود داشت، دلبسته بود»! (این سخن خداوند عزّوجلّ دو معنا می‌تواند داشته باشد: یکی اینکه فرقه فرقه کردن دین خود و گروه گروه شدن، کار مشرکان است و مسلمانان نباید در مسلمانی خود کار مشرکان را انجام دهند و دیگری اینکه فرقه فرقه کردن دین خود و گروه گروه شدن، از مصادیق شرک است و کسانی که چنین کاری را انجام می‌دهند از مشرکانند، اگرچه خود را مسلمان بشمارند؛ با توجّه به اینکه خداوند یکی است و دین او هم یکی است و با این وصف، کسانی که عقاید و اعمال مختلفی را دین می‌کنند، گویی خدایان مختلفی گرفته‌اند.) اما (متأسفانه) آنان (تحت تأثیر عوامل مختلفی مانند ترس، نگرانی، عجله و رقابت‌های قبیلگی که سیّدنا المنصور در ادامه به برخی از آن‌ها اشاره می‌فرماید،) هشدار (مکرّر و جدّی) خداوند را از ياد بردند (که امان از این فراموشی!) و نهي او را عصيان ورزيدند (که امان از این نافرمانی!) و پس از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم در حالي که آن حضرت هنوز به خاک سپرده نشده بود (و اهل بیت و خاندانش بنی هاشم، مشغول غسل و کفن و دفن آن حضرت در خانه‌اش بودند)، (در مکانی به نام سقیفه‌ی بنی ساعده گرد آمدند و) درباره‌ي جانشيني او اختلاف کردند و اين (اختلاف عجیب و نامبارک) اصل (و مبدأ) همه‌ي اختلافات آنان پس از آن حضرت بود که تاکنون به نحو روزافزون ادامه يافته (یعنی هر چه گذشته بدتر و بیشتر شده است) و از اين رو، به رغم کراهت برخي‌شان (خصوصاً سلفی‌های متعصّب) از تأمّل درباره‌ي آن (به تصوّر اینکه مستلزم بی‌احترامی به صحابه یا گمراهی مسلمانان است)، بسيار مهم و قابل بررسي است (چراکه رفع اختلاف مسلمانان بدون شناخت، بررسی و اصلاح ریشه‌ و خاستگاه آن ممکن نیست و با این وصف، نباید از مطالعه‌ی تاریخ اسلام ترسی به خود راه داد).

(اما ماجرای این نخستین اختلاف مسلمانان که مبدأ و منشأ همه‌ی اختلافات آنان تا امروز شد، چه بود؟) از لحاظ تاريخي، به اقتضاي روايات متواتر (که طبعاً قطعیّت و حجّیّت دارد)، مسلّم (یعنی مورد قبول همه‌ی مذاهب اسلامی) است که اصحاب رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم درباره‌ي اينکه حکومت پس از آن حضرت، براي چه کسي است، اختلاف نظر داشتند؛ به اين ترتيب که گروهي از آنان (مانند علی، فاطمه، سلمان، ابو ذر، مقداد، عمّار، حذیفه، زبیر و بسیاری از بنی هاشم)، حکومت پس از آن حضرت را براي اهل بيت او مي‌دانستند و گروهي ديگر (مانند عمر، ابو بکر، عایشه، ابو عبیده، سالم و عبد الرّحمن بن عوف)، آن را براي ديگران (یعنی غیر از اهل بیت آن حضرت) مي‌شمردند (و اتفاقاً معتقد بودند که نبوّت و خلافت نباید در یک خاندان جمع شود)، در حالي که چنين اختلافي ميان مسلمانان (قطع نظر از اینکه حق با کدام یک از آنان بود)، به غايت عجيب و دور از انتظار است؛ زيرا (بنا بر ده‌ها آیه‌ی صریح در قرآن که هر مسلمانی آن‌ها را در نمازهای خود و در سایر اوقات شبانه‌روز می‌خواند،) هيچ ترديدي نيست که حکومت در اسلام، (اصلاً و ذاتاً) براي خداوند است و به غير او (خواه ملک مقرّب باشد و خواه نبیّ مرسل و خواه صحابی جلیل باشد و خواه تابعی کبیر) تعلّق ندارد و اين از مباني واضح و ضروري اسلام شمرده مي‌شود (تا حدّی که بی‌خبران از آن اصلاً نفهمیده‌اند اسلام چیست!)؛ چنانکه خداوند با تأکيد فرموده است: «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ ۖ»؛[3] «حکمراني جز براي خداوند نيست» و فرموده است: «أَلَا لَهُ الْحُكْمُ»؛[4] «آگاه باشيد که حکمراني براي اوست» و فرموده است: «لَهُ الْحَمْدُ فِي الْأُولَىٰ وَالْآخِرَةِ ۖ وَلَهُ الْحُكْمُ»؛[5] «ستايش در دنيا و آخرت براي اوست و حکمراني براي اوست» و فرموده است: «فَالْحُكْمُ لِلَّهِ الْعَلِيِّ الْكَبِيرِ»؛[6] «پس حکمراني براي خداوند والاي بزرگ است» و فرموده است: «لَهُ الْمُلْكُ وَلَهُ الْحَمْدُ ۖ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»؛[7] «حکومت براي اوست و ستايش براي اوست و او بر هر چيزي تواناست» (دقّت کنید که سیّدنا المنصور «حکم» را حکمرانی و «مُلک» را حکومت یا حاکمیّت ترجمه فرموده و این ترجمه‌ی بسیار دقیقی است) و فرموده است: «ذَٰلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ ۖ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ فَأَنَّىٰ تُصْرَفُونَ»؛[8] «آن است خداوند پروردگارتان که حکومت براي اوست، جز او خدايي وجود ندارد، پس به کجا روي مي‌گردانيد؟!». (به کجا روی می‌گردانید ای توده‌ها؟! حکومت بر خود را به جای خداوند به چه کسی واگذار می‌کنید‌؟! به دیکتاتورها؟! به منتخبان اکثریّت؟! به ملّاها؟! به ابو بکر بغدادی؟! مگر نمی‌دانید که خداوند پروردگارتان است و جز او خدایی وجود ندارد؟!) با اين وصف، (از حیث نظری) مسلّم است که حقّ حاکميّت، در انحصار اوست و کسي در آن با او مشارکتي ندارد؛ چنانکه فرموده است: «مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَلَا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَدًا»؛[9] «آنان را به جز او هيچ سرپرستي نيست و در حکومت خود کسي را شريک نمي‌کند» («ولیّ» به معنای کسی است که ولایت و سرپرستی دارد و «والی» و «ولیّ امر» از همین لفظ گرفته شده) و فرموده است: «الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَمْ يَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ»؛[10] «کسي که حکومت آسمان‌ها و زمين براي اوست و فرزندي نگرفته است و براي او شريکي در حکومت نيست» (پس نه کسی را در حاکمیّت خود شریک ساخته و به او درباره‌ی آن اختیاراتی مانند اختیارات خود بخشیده و نه کسی خودش شریک در حاکمیّت او شده و درباره‌ی آن اختیاراتی مشابه اختیارات او پیدا کرده) و فرموده است: «ذَٰلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ ۚ وَالَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مَا يَمْلِكُونَ مِنْ قِطْمِيرٍ»؛[11] «آن خداوند پروردگارتان است که حکومت براي اوست و کساني جز او که مي‌خوانيد رشته‌ي هسته‌ي خرمايي را مالک نيستند» (تا چه رسد به حکومت)! اين به آن معناست که انسان‌ها، بهره‌اي هر چند اندک از حاکميّت ندارند (خصوصاً با توجّه به اینکه هر کس هر بهره‌ای هر چند اندک از حاکمیّت داشته باشد، به همان اندازه در آن شریک است و با این حساب، بر خلاف توهّماتی که رواج یافته است، حاکمیّت برای مردم نیست و مردم هیچ مشارکتی در آن ندارند)؛ چنانکه خداوند به استبعاد فرموده است: «أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنَ الْمُلْكِ فَإِذًا لَا يُؤْتُونَ النَّاسَ نَقِيرًا»؛[12] «يا آنان را بهره‌اي از حاکميّت است که در آن صورت، به مردم پشيزي نپردازند؟!». (یعنی یک فرد یا یک حزب حاکمیّت را به دست بگیرد و همه‌ی امکانات، مناصب، امتیازها، آزادی‌ها و حقوق شهروندی را در اختیار طرفداران خود قرار دهد و از سایر مردم خصوصاً مخالفان و منتقدانش باز دارد.) بل حاکميّت، تماماً مخصوص خداوند است؛ (به چه دلیل؟) زيرا تنها اوست که جهان را آفريده (و طبیعتاً بر آن سلطه دارد؛ با توجّه به اینکه هر کس بر چیزی که خودش ساخته است و مالش محسوب می‌شود تسلّط دارد و کسی نمی‌تواند بدون اذن او در آن تصرّف کند) و (در نتیجه‌ی همین آفرینندگی و مالکیّت طبیعی) به (همه‌ی) نيازهاي آن دانا و بر تأمين‌شان تواناست (یعنی می‌تواند با استفاده از حاکمیّت خود، همه‌ی نیازهای جهان و جهانیان را تأمین کند و برایشان خوشبختی را به ارمغان بیاورد، در حالی که دیگران از همه‌ی نیازهای جهان اطلاع ندارند و قهراً اگر بسیار دلسوز و خیرخواه باشند هم نمی‌توانند همه‌ی آن‌ها را تأمین کنند و وقتی همه‌ی آن‌ها را تأمین نکردند، جهان به خوشبختی شایسته‌ی خود نمی‌رسد) و (امّا سؤال این است که خداوند حاکمیّت خود را چگونه و به چه ترتیب و با چه واسطه‌ای إعمال می‌کند؟ آیا از طریق جبر تکوینی، به این صورت که هر چیزی را به قرار گرفتن در جای مناسبش مجبور می‌کند؟ یا از طریق فرستادن فرشتگان به عنوان ضابطان خود؟) روشن است که او حاکميّت خويش را نه از طريق جبر تکويني يا فرستادن فرشتگان، بل از طريق جعل خليفه‌اي (یعنی جانشین و نماینده‌ای) در زمين، إعمال مي‌کند؛ چنانکه فرموده است: «إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً ۖ»؛[13] «من در زمين خليفه‌اي را قرار دهنده‌ام»؛ چنانکه به عنوان نمونه، (علاوه بر آدم علیه السلام که نخستین خلیفه‌ی خداوند در زمین بود،) داود علیه السلام را خليفه‌اي در زمين قرار داد و فرمود: «يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَىٰ فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ»؛[14] «اي داود! ما تو را خليفه‌اي در زمين قرار داديم، پس ميان مردم به حق حکومت کن و از هواي خويش پيروي نکن که تو را از راه خدا گمراه مي‌کند»! (این آیه‌ی شریفه دو قرائت و تفسیر غلط از آیه‌ی «إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً ۖ» را برطرف می‌کند: یکی اینکه مراد از «خلیفه» صرفاً شخص آدم علیه السّلام بوده و بعد از او خلیفه‌ی دیگری برای خداوند در زمین وجود نداشته است، با توجّه به اینکه خداوند داود علیه السلام را هم خلیفه‌ای در زمین قرار داده و معلوم است که داود علیه السلام خصوصیّتی نسبت به سایر انبیاء قبلی و بعدی و مثلاً نبیّ مکرّم اسلام صلّی الله علیه و آله و سلّم نداشته و ذکر او در کلام خداوند از باب نمونه بوده و با این وصف، خداوند همواره در زمین خلیفه‌ای مانند داود علیه السلام داشته است و دیگری اینکه روشن می‌کند مراد از «خلیفه» نوع انسان به صورت مطلق نبوده، بل افراد خاصّی از میان انسان‌ها مانند داود علیه السلام بوده است که به صورت خاص از جانب خداوند برای خلافت «جعل» و به اصطلاح منصوب شده‌اند و شأن آن‌ها حکومت کردن میان مردم به حق با امر خداوند و بدون پیروی از هوای نفس است که طبیعتاً اختصاص به آن‌ها دارد و برای غیر آن‌ها ممکن نیست.) اين به آن معناست که خداوند به عنوان حاکم بر هستي (با توجّه به اینکه حاکمیّت او بر هستی در بالا ثابت شد)، در اقدامي کاملاً معقول (یعنی عقلایی و معمول در میان عقلا)، حکومت خويش را از طريق تعيين نايب (یعنی نماینده)، إعمال مي‌کند؛ چنانکه همه‌ي عقلا (در هر نظام سیاسی، خواه دیکتاتوری و فردمحور باشد و خواه دموکراتیک و مردم‌سالارانه)، براي إعمال حکومت خويش (در جاهایی که مباشرت مستقیم‌شان در آن جاها ممکن نیست)، همين کار را انجام مي‌دهند (و نماینده تعیین می‌کنند) و روشن است که او خالق عقلا و رئيس آنان است (و تبعاً عقلایی عمل می‌کند)؛ همچنانکه فرموده است: «وَاللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشَاءُ ۚ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ»؛[15] «و خداوند حکومت خويش را به هر کس که بخواهد مي‌دهد و خداوند گشاينده‌اي داناست» (این دادن حکومت خویش به هر کس که بخواهد، روش إعمال حکومت اوست) و فرموده است: «قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ»؛[16] «بگو خداوندا! مالک حکومت تويي! حکومت را به هر کس که بخواهي مي‌دهي و از هر کس که بخواهي باز مي‌گيري» (این اختیارات تام در نصب و عزل حاکم، نحوه‌ی إعمال حکومت اوست)؛ همچنانکه به عنوان مثال، حکومت خويش را (پیش از داود علیه السلام) به طالوت علیه السلام داد و اين در حالي بود که اصحاب پيامبرش، به حکومت او راضي نبودند و حکومت را شايسته‌ي خود مي‌پنداشتند (چه نکته‌ی مهم و بدیعی است این نکته که سیّدنا المنصور از کتاب خداوند برای ما می‌گشاید! به راستی چه کسی مانند این بزرگوار کتاب خداوند را تا این اندازه درک کرده است و گنجینه‌های آن را برای مردم استخراج می‌کند؟!)؛ چنانکه فرموده است: «وَقَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكًا ۚ قَالُوا أَنَّىٰ يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمَالِ ۚ قَالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ ۖ وَاللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشَاءُ ۚ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ»؛[17] «و پيامبرشان به آنان گفت که خداوند براي شما طالوت را به عنوان حاکم برانگيخته است! گفتند: چگونه براي او حکومت بر ما باشد، در حالي که ما به حکومت از او شايسته‌تر هستيم و او وسعتي از مال ندارد؟! گفت که خداوند او را بر شما برگزيده و از علم و نيروي جسماني وسعت بخشيده است و خداوند حکومت خويش را به هر کس که بخواهد مي‌دهد و خداوند گشاينده‌اي داناست»! (از اینجا دانسته می‌شود که تعیین حاکم از جانب خداوند و به واسطه‌ی پیامبرش انجام می‌شود و رضایت و کراهت مردم هر چند از صحابه‌ی پیامبرش باشند در آن نقشی ندارد و این عکس چیزی است که نوع مسلمانان به آن معتقد شده‌اند!)

اين کاملاً طبيعي و قابل درک است که حکومت خداوند، هنگامي تحقّق مي‌يابد که تعيين حاکم در دست او باشد (نه در دست دیگران)؛ زيرا مادامي که تعيين حاکم در دست ديگران و نه در دست او باشد، حکومت براي او شمرده نمي‌شود (بلکه برای دیگران شمرده می‌شود) و اين همان است که خود به آن اشاره کرده و فرموده است: «تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»؛[18] «متبارک آمد کسي که حکومت در دست اوست و او بر هر چيزي تواناست» («حکومت در دست اوست» یعنی چه؟ در چه صورتی حکومت در دست خداوند محسوب می‌شود؟ روشن است در صورتی که نصب و عزل حاکم به دست او و در اختیار او باشد) و فرموده است: «فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»؛[19] «پس پاکيزه آمد کسي که حاکميّت هر چيز به دست اوست و به سوي او بازگردانده مي‌شويد» («ملکوت» بر وزن «فعلوت» از «مُلک» به معنای پادشاهی و حکومت گرفته شده) و فرموده است: «قُلْ مَنْ بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ يُجِيرُ وَلَا يُجَارُ عَلَيْهِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»؛[20] «بگو کيست که حاکميّت هر چيز به دست اوست و او پناه مي‌دهد و پناه داده نمي‌شود اگر دانا بوده‌ايد»! (پناه دادن و قبول پناهندگی در همه جای دنیا از اختیارات حاکم است و به همین دلیل، خداوند هنگامی که حاکمیّت بر هر چیزی را به دست خود می‌شمارد، به برخورداری خود از این اختیارات اشاره می‌فرماید.) با اين وصف، تعلّق حاکميّت به او (که در آیات مختلف قرآن مورد تأکید قرار گرفته است)، در عمل (هنگامی که می‌خواهیم آن را به رسمیّت بشناسیم و رعایت کنیم) معنايي جز ابتناء‌ (یعنی مبتنی بودن) آن بر اختيار او قطع نظر از اختيار ديگران (خواه با آن موافق باشد و خواه مخالف)،‌ ندارد؛ چنانکه فرموده است: «وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَيَخْتَارُ ۗ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ ۚ سُبْحَانَ اللَّهِ وَتَعَالَىٰ عَمَّا يُشْرِكُونَ»؛[21] «و پروردگارت هر چيزي که بخواهد را مي‌آفريند و اختيار مي‌کند، آنان را اختياري نيست؛ خداوند پاک‌تر و والاتر از چيزي است که شريک او قرار مي‌دهند»! (ملاحظه می‌کنید که آیات خداوند تا چه اندازه روشن و گویا است و با این حال، مسلمانان تا چه اندازه درباره‌ی آن اختلاف کرده‌اند و به خلاف آن عمل کرده‌اند! البته انصاف آن است که آیات خداوند از زبان راسخون در علمی مانند سیّدنا المنصور تا این اندازه روشن و گویا تجلّی می‌کند، وگرنه وقتی از زبان اصحاب اهواء و مذاهب و کسانی که به تعبیر قرآن «فِي قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ» هستند شنیده می‌شود، مغلق و مجمل جلوه می‌کند و چه بسا باعث گمراهی و سرگردانی می‌شود و این همان است که خداوند درباره‌ی آن فرموده است: «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ ۙ وَلَا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَارًا» [إسراء/ 82]؛ «از قرآن چیزی را نازل می‌کنیم که برای مؤمنان شفا و رحمتی است و برای ظالمان جز زیان نمی‌افزاید»! لذا می‌بینید که مسلمانان این آیات روشن و گویا را هر روز و هر شب می‌خوانند، ولی معانی آن‌ها را در نمی‌یابند؛ چنانکه گویی خداوند درباره‌ی همینان فرموده است: «فَمَالِ هَٰؤُلَاءِ الْقَوْمِ لَا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثًا» [نساء/ 78]؛ «پس این گروه را چه می‌شود که نزدیک نیست سخنی را دریابند؟!»)

به عبارت ديگر، (از لحاظ مبنایی) بازگشت حاکميّت در اسلام (یعنی مبنای حکومت اسلامی)، به اذن خداوند است (یعنی حکومتی اسلامی و مشروع شمرده می‌شود که پیدایش و بقاء آن با اذن خداوند باشد)، بلکه هيچ امري از امور (یعنی عملی از اعمال اختیاری انسان)، جز با منتهي شدن به اذن او (خواه به صورت مستقیم و خواه به صورت غیر مستقیم) مشروعيت ندارد و اين (تحقّق مشروعیّت با اذن مستقیم یا غیر مستقیم خداوند) از مهم‌ترين قواعد بنيادين در اسلام است؛ چنانکه بارها و با تأکيد (در کتاب خود) فرموده است:‌ «أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الْأُمُورُ»؛[22] «آگاه باشيد که همه‌ي کارها به خداوند باز مي‌گردند» («باز می‌گردند» یعنی منتهی می‌شوند؛ به این معنا که چیستی و چگونگی همه‌ی آن‌ها را خداوند تعیین می‌کند) و فرموده است: «وَإِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ»؛[23] «و همه‌ي کارها به خداوند بازگشت داده مي‌شوند» (یعنی به ذات مقدّس او ارجاع می‌شوند و مشروعیّت و صحّت خود را از او می‌گیرند) و فرموده است: «وَإِلَى اللَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ»؛[24] «و همه‌ي کارها به خداوند سرانجام مي‌يابند» (یعنی منتهی می‌شوند و مآل آن‌ها از حیث صحّت اوست؛ همچنانکه نتیجه‌ی مترتّب بر آن‌ها وابسته به میزان انطباق‌شان بر امر خداوند است) و فرموده است: «وَلِلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ وَإِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ»؛[25] «حکومت آسمان‌ها و زمين براي خداوند است و به خداوند بازگشت داده مي‌شود»! (تأکید بر اینکه به خداوند بازگشت داده می‌شود پس از تأکید بر اینکه حکومت برای اوست، می‌تواند اشاره‌ای ضمنی به این باشد که هر حکومتی در جهان برای اینکه مشروعیّت داشته باشد، باید به حکومت او بازگردد؛ چراکه حکومت در اصل برای اوست و قهراً حکومت دیگران با اذن او مشروعیّت پیدا می‌کند.) اين به آن معناست که مبناي مشروعيت در اسلام، (قدرت یا ثروت یا طرفداران بیشتر یا حتّی فقاهت نیست، بلکه) اذن خداوند است و هر کاري که به اذن خداوند باز نمي‌گردد، اسلامي شمرده نمي‌شود (پس کاری اسلامی است که خداوند به آن اذن داده و کاری که خداوند به آن اذن نداده، غیر اسلامی است) و تبعاً به جنّت و مغفرت او نمي‌انجامد؛ چنانکه به روشني فرموده است: «وَاللَّهُ يَدْعُو إِلَى الْجَنَّةِ وَالْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ ۖ»؛[26] «و خداوند به جنّت و مغفرت دعوت مي‌کند با اذن خود»؛ به اين معنا که اذن خود را وسيله‌ي مشروعيّت بخشيدن به کارها و تبعاً نيل به رضايت خويش از طريق انجام آن‌ها قرار مي‌دهد. (این‌ها گنجینه‌های قرآن است که توسّط سیّدنا المنصور استخراج می‌شود و تا این اندازه تازگی و طراوت دارد. اینکه در روایات اهل بیت آمده است وزراء مهدی با آنکه عرب‌زبان نیستند، قرآن را آن طور که نازل شده است به مردم تعلیم می‌دهند، به کامل‌ترین شکل خودش در این بزرگوار متجلّی است. به راستی چه کسی مانند این بزرگوار معانی قرآن را درک کرده و چه کسی از او به کتاب خداوند عالم‌تر است؟! این طور نیست که ما عالمانی را ندیده باشیم یا با اساتید و بزرگان ننشسته باشیم. اتفاقاً ما عالمان بسیاری را دیده‌ایم و با برجسته‌ترین اساتید و بزرگان زمانمان معاشرت داشته‌ایم، ولی انصافاً کسی را در حدّ و اندازه‌ی این بزرگوار ندیده‌ایم. همه‌ی آنان در برابر این انسان بزرگ، مانند ستارگانی در برابر خورشید هستند. این مرد اصلاً از جنس دیگری است! انگار که از عالم دیگری آمده است! علم در قلب او می‌جوشد و بیرون می‌زند و این طور نیست که از بیرون به قلب او وارد شود! این را کسانی که با ایشان معاشرت داشته‌اند کاملاً حس کرده‌اند و کسانی که بصیرت و دقّت نظر دارند درک می‌کنند. با این همه، کسانی هم یافت می‌شوند که بر ما عیب می‌گیرند و می‌گویند که چرا به این مرد «علامه» می‌گویید؟! «علامه» به معنای مردی بسیار عالم است و این‌ها معتقدند که نباید بر این بزرگوار اطلاق شود! دعانویس‌ها و استخاره‌چی‌ها و روضه‌خوان‌های این‌ها همگی «حجّت الإسلام» و «آیت الله» هستند، ولی حضرت منصور هاشمی خراسانی که معدن علوم ربّانیّه و مخزن معارف رحمانیه است، «علامه» نیست! معلوم است که این‌ها بسیار تنگ‌نظر و کوته‌فکرند و اصلاً نفهمیده‌اند که چه خبر است! انسان باید صداقت داشته باشد و حق را بگوید و نباید متکبّر و لئیم باشد! آیا این بزرگوار مرد بسیار عالمی نیست؟! البته شاید این‌ها از جهتی دیگر درست می‌گویند؛ چراکه لفظ «علامه» لفظی قاصر و ناقص است و نمی‌تواند بیانگر عظمت علمی این شخصیّت استثنایی باشد، ولی چه می‌توان کرد؟! الفاظ از حروف محدود الفبا ساخته شده‌اند و ناچار باید یکی از آن‌ها را انتخاب کرد! این از درماندگی ماست که به چنین انسان بزرگی «علامه» می‌گوییم؛ چراکه انصافاً این لفظ او را بالا نمی‌برد، بلکه پایین می‌آورد! خصوصاً با توجّه به اینکه آن را بسیار مستعمَل کرده‌اند و برای هر کس و ناکسی به کار برده‌اند! به هر حال، خداوند این بنده‌ی صالحش را از چشم حسودان و زبان کج‌اندیشان حفظ بفرماید و او را به همه‌ی آمال و اهدافش برساند.

ادامه‌ی بحث را در جلسه‌ی بعد پی می‌گیریم ان شاء الله.

و السّلام علیکم و رحمت الله)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

↑[1] . آل عمران/ 105.

↑[2] . روم/ 31 و 32.

↑[3] . أنعام/ 57.

↑[4] . أنعام/ 62.

↑[5] . قصص/ 70.

↑[6] . غافر/ 12.

↑[7] . تغابن/ 1.

↑[8] . زمر/ 6.

↑[9] . کهف/ 26.

↑[10] . فرقان/ 2.

↑[11] . فاطر/ 13.

↑[12] . نساء/ 53.

↑[13] . بقرة/ 30.

↑[14] . ص/ 26.

↑[15] . بقرة/ 247.

↑[16] . آل عمران/ 26.

↑[17] . بقرة/ 247.

↑[18] . ملک/ 1.

↑[19] . يس/ 83.

↑[20] . مؤمنون/ 88.

↑[21] . قصص/ 68.

↑[22] . شوري/ 53.

↑[23] . آل عمران/ 109.

↑[24] . لقمان/ 22.

↑[25] . نور/ 42.

↑[26] . بقرة/ 221.

برای شنیدن صوت درس سی و نهم اینجا را کلیک کنید.
هر گونه استفاده و برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است.