پنجشنبه 18 آذر (قوس) 1395 هجری شمسی برابر با 9 ربیع الأوّل 1438 هجری قمری Тоҷикӣ

منصور هاشمی خراسانی

* بخش «آشنایی» حاوی توضیحات کافی درباره‌ی علامه منصور هاشمی خراسانی، آثار و پایگاه ایشان راه‌اندازی شد. * مجموعه‌ی نقدها و بررسی‌های کتاب شریف «بازگشت به اسلام» اثر علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * «بسته‌های معرفتی هدایت» حاوی نامه‌ها، گفتارها، شرح‌ها، نقدها و بررسی‌ها و پرسش‌ها و پاسخ‌های مرتبط درباره‌ی موضوعات مهمّ اسلامی منتشر شد. * کتاب شریف «الکلم الطّیّب» حاوی نامه‌های حکمت‌آموز حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی منتشر شد. * کانال اطلاع‌رسانی «نهضت بازگشت به اسلام» در شبکه‌ی تلگرام راه‌اندازی شد. * صفحه رسمی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی بر روی شبکه‌ی اجتماعی فیسبوک و گوگل پلاس راه‌اندازی شد. * نسخه‌ی تاجیکی پایگاه اطّلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی راه‌اندازی شد.

متن درس

شرح شیخ صالح سبزواری
درس سی و ششم
موضوع:

امکان اقامه‌ی کلّ اسلام

(أعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله ربّ العالمين و صلّي الله علي محمّد و آله الطاهرين

در دو درس قبل، روشن شد که اقامه‌ي اسلام تنها هنگامي تأمين کننده‌ي سعادت مسلمانان است که کلّ آن بدون زيادت و نقصان اقامه شود. اکنون اين سؤال پيش مي‌آيد که آيا اصلاً اقامه‌ي کلّ اسلام به اين صورت ممکن است؟! با توجّه به اينکه يک ارتکاز ذهني براي مسلمانان وجود دارد و آن اين است که اقامه‌ي کلّ اسلام بدون زيادت و نقصان ممکن نيست؛ به اين معنا که از عهده‌ي مسلمانان خارج است. بسيار شنيده‌ايم که آنان مي‌گويند: هيچ يک از ما قادر نيست به همه‌ي اسلام عمل کند و از اين رو، عمل به هر مقدار از آن که برايمان مقدور است کافي است. امّا سؤال آن است که آيا اين پيش‌ذهنيّت شايع درست است و عمل به همه‌ي اسلام مقدور نيست؟! در اين صورت، همه‌ي اسلام براي چه منظوري تشريع شده است؟! شکّي نيست که تشريع آن عبث نبوده، بلکه با هدف عمل به آن انجام شده است. از اين رو، پيش‌ذهنيّت مذکور با وجود شيوعي که در ميان مسلمانان يافته است، درست نيست و اقامه‌ي کلّ اسلام ممکن است. سيّدنا المنصور در اين باره تحت عنوان)

[امکان اقامه‌ي کلّ اسلام]

(مي‌فرمايد:) ممکن است پنداشته شود که عمل به کلّ اسلام (بدون زيادت و نقصان)، ممکن نيست و با اين وصف، چاره‌اي جز عمل به جزئي از آن وجود ندارد (بنا بر اين قاعده‌ي عقلايي که «ما لا يُدرَکُ کلُّهُ لا يُترَکُ کلُّه»؛ يعني هر چيزي که کلّ آن به دست نمي‌آيد کلّ آن وا نهاده نمي‌شود) و هرگاه عمل به جزئي از آن مجزي (يعني کفايت کننده و موجب برائت ذمّه‌ي مسلمانان) نباشد، بي‌چارگي (براي آنان) پديد می‌آيد که (منافي با عدالت خداوند است و تبعاً) ممکن نيست (صورت استدلال اين است که عمل به همه‌ي اسلام ممکن نيست و اگر عمل به جزئي از اسلام که امکان دارد کافي نباشد، بن‌بست پديد مي‌آيد، در حالي که عدالت خداوند اقتضا مي‌کند که بندگان خود را در بن‌بست قرار ندهد و از اين رو، چاره‌اي نيست جز آنکه عمل آنان به جزئي از اسلام کافي باشد)؛ اما روشن است که اين پنداري واهي (يعني سست و بي‌بنياد) است؛ چراکه مسلّماً خداوند به اقتضاي حکمت و رحمتش (يعني از آن حيث که حکيم است و کار جاهلانه نمي‌کند و رحيم است و بندگان خود را به کاري که در قدرت‌شان نيست تکليف نمي‌فرمايد)، چيزي را در اسلام قرار نداده است که عمل به آن مقدور نباشد (چون اگر عمل به چيزي مقدور نباشد، حکمت و رحمت خداوند اقتضا مي‌کند که آن را در اسلام قرار ندهد، نه اينکه قرار دهد و وجوب عمل به آن را بردارد)؛ بل قرار دادن چيزي در اسلام، با هدف عمل (مسلمانان) به آن بوده و روشن است که قرار دادن چيزي در اسلام که عمل (مسلمانان) به آن مقدور نيست، عبث است و با اين وصف، از خداوند صادر نمي‌شود (چراکه حکيم، کار عبث انجام نمي‌دهد). به علاوه، ترديدي نيست که خداوند (در کتاب خود و سنّت پيامبرش) به (اقامه‌ي) همه‌ي اسلام و نه تنها بخشي از آن، امر کرده (چنانکه به عنوان مثال فرموده است: «أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ ۚ» [شوري/ 13]؛ «همه‌ي دين را اقامه کنيد و در آن تفرقه نکنيد») و واضح است که امر او به محال (يعني کار غير ممکن)، محال است؛ چراکه با حکمت او منافات دارد (با توجّه به اينکه حکيم به کار غير ممکن امر نمي‌کند. بنابراين، از امر او به اقامه‌ي همه‌ي دين در مي‌يابيم که اقامه‌ي همه‌ي دين ممکن است). وانگهي (جدا از اين قاعده‌ي کلّي) در کلّ اسلام (به صورت مصداقي) چيزي ادّعا نشده است که عقيده يا عمل به آن، ذاتاً محال باشد (يعني وقتي ما به صورت استقرائي هر يک از عقايد و اعمال اسلام که در قرآن و سنّت پيامبر ثابت است را جداگانه بررسي مي‌کنيم، عقيده يا عملي را در ميان آن‌ها نمي‌يابيم که به ذات خود غير ممکن باشد. عقايد اسلام در زمينه‌ي توحيد خداوند يا نبوّت پيامبر يا جهان آخرت، هيچ يک غير معقول نيست و احکام اسلام در زمينه‌ي عبادات و معاملات همگي آسان و قابل اجرا است و مراد از کلّ اسلام، چيزي جز مجموع همين عقايد معقول و احکام عملي نيست). با اين حال، تنها وجهي که مي‌توان براي عدم امکان عمل به کلّ اسلام ياد کرد، عدم امکان علم به کلّ آن است (چون هر جزئي از اسلام که علم به آن وجود دارد، عملي است، ولي عمل به جزئي از آن که علم به آن وجود ندارد، ممکن نيست)؛ با توجه به اينکه علم به کلّ اسلام، براي عمل به کلّ آن ضروري است (چراکه عمل به مجهول، امکان ندارد) و البته (اين علم به کلّ اسلام) تنها براي کسي ممکن است که آن را تشريع کرده است (چون کلّ آن چيزي جز مجموع تشريع‌هاي او نيست و ابتدائاً تنها او مي‌داند که چه چيزهايي را تشريع کرده است و ديگران جز از طريق او نمي‌توانند از آن اطّلاع حاصل کنند) و با اين وصف، علم مسلمانان به کلّ آن و تبعاً عملشان به کلّ آن (با توجّه به اينکه متوقّف بر علمشان به کلّ آن است)، ممکن نيست. اما حق آن است که اين وجه (يعني عدم امکان عمل به کلّ اسلام با توجّه به عدم امکان علم به کلّ آن) نيز مردود است؛ چراکه مسلّماً خداوند، عمل به کلّ اسلام را بر مسلمانان واجب ساخته است (چنانکه به صورت مطلق فرموده است: «أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ» [شوري/ 13]؛ «همه‌ي دين را اقامه کنيد») و با اين وصف، از توقّف آن بر علم به کلّ اسلام، تنها لزوم تعليم کلّ اسلام بر خداوند لازم مي‌آيد (يعني لازم مي‌آيد که خداوند کلّ اسلام را به مسلمانان تعليم دهد يا به عبارت دقيق‌تر، امکان علم به کلّ اسلام را براي آنان فراهم کند)، نه رفع وجوب عمل به کلّ آن (يعني لازم نمي‌آيد که خداوند وجوب عمل به کلّ اسلام را از عهده‌ي مسلمانان بردارد. توضيح آنکه وقتي عمل به کلّ اسلام نياز به علم به کلّ اسلام دارد و علم به کلّ اسلام تنها براي خداوند ممکن است، بر خداوند واجب است که يکي از دو کار را انجام دهد: يا وجوب عمل به کلّ اسلام را از گردن مسلمانان بردارد و يا طريقي براي علم آنان به کلّ اسلام قرار دهد. امّا معلوم است که خداوند وجوب عمل به کلّ اسلام را از گردن مسلمانان برنداشته است؛ چراکه روشن شد تشريع چيزي در اسلام که عمل به آن ممکن و ضروري نيست امکان ندارد و با اين وصف، عمل به هر چيزي که جزئيّت آن در اسلام معلوم است، واجب است؛ خصوصاً با توجّه به اينکه تشريع‌هاي خداوند در اسلام مبتني بر مصالح و مفاسد واقعي هستند و با اين وصف، برداشتن وجوب عمل به آن‌ها موجب فوت مصالح واقعي و ابتلا به مفاسد واقعي مي‌شود که قبيح است. لذا بر خداوند واجب نيست که وجوب عمل به برخي از تشريع‌هاي خود را بردارد، بل اتفاقاً واجب است که اين کار را نکند و به جاي آن، طريقي براي علم مسلمانان به کلّ آن‌ها قرار دهد)؛ به اين معنا که با توجه به لزوم عمل به کلّ اسلام و توقّفش بر علم به کلّ آن و انحصار ذاتي اين علم به خداوند، بر خداوند لازم است که به نحوي از انحاء (مانند فرستادن پيامبر)، علم به کلّ آن را براي مسلمانان ممکن کند (نه اينکه همه‌ي آنان را بالفعل عالم کند؛ چراکه اين کار ضروري نيست و چه بسا با قابليّت و اختيار آنان منافات دارد، بل کافي است که امکان علم به کلّ اسلام را براي آنان فراهم کند) تا عذري در برابر او براي عمل نکردن به کلّ اسلام و تبعاً وقوع در شقاوت (اخروي) و مشکلات (دنيوي)، نداشته باشند (اگرچه به اختيار خود از اين امکان استفاده نکنند؛ چراکه وقتي امکان علم به کلّ اسلام را براي آنان فراهم کرده باشد و آنان از اين امکان استفاده نکرده و جاهل مانده باشند، در نظر عقلا مسؤول و مذموم هستند و معذور شمرده نمي‌شوند). روشن است که اين تعليم (از جانب خداوند)، اجتناب‌ناپذير (يعني تنها راهکار موجود) و (به همين دليل) قطعي است و با اين وصف، (در مقام عمل) به دو صورت ممکن است: يا خداوند همه‌ي مسلمانان را مستقيماً (مثلاً از طريق وحي) به کلّ اسلام عالم مي‌سازد (به نحوي که همه‌ي آنان بدون استثنا همه‌ي عقايد و احکام واقعي اسلام را بشناسند و هيچ يک به ديگري احتياج نداشته باشد تا به اين ترتيب، قادر به اجراي همه‌ي اسلام باشند) و يا (همه‌ي مسلمانان را مستقيماً به کلّ اسلام عالم نمي‌سازد، بلکه) برخي از آنان را براي اين امر بر مي‌گزيند تا ديگران به نحو غير مستقيم، علم به کلّ اسلام را از آنان فرا گيرند. (توضيح آنکه عقلاً سه حالت در اين زمينه متصوّر است: اينکه خداوند هيچ کس را به کلّ اسلام آگاه نسازد؛ اينکه همگان را به کلّ اسلام آگاه سازد؛ اينکه برخي را به کلّ اسلام آگاه سازد تا برخي ديگر به آنان مراجعه کنند. امّا روشن شد که حالت اوّل جايز نيست؛ چراکه با حکمت و رحمت خداوند منافات دارد و حالت دوّم نيز ضرورت ندارد و منافي با قابليّت و اختيار مردم است. به علاوه، مشهود است که عملاً نيز واقع نشده است، در حالي که اگر ضرورت داشت حتماً واقع شده بود. لذا سيّدنا المنصور مي‌فرمايد:) از آنجا که مسلّم است خداوند همه‌ي مسلمانان را مستقيماً به کلّ اسلام عالم نساخته (زيرا ما به وضوح مي‌بينيم که بيشتر آنان جاهل هستند)، معلوم مي‌شود که برخي از آنان را به کلّ اسلام عالم ساخته (چراکه اين تنها حالت ممکن و باقي مانده است) و تبعاً بر ديگران واجب است که آنان را بشناسند و از آنان تعليم پذيرند (چراکه وقتي عمل به کلّ اسلام بر همگان واجب است و علم به کلّ آن تنها در اختيار برخي از آنان است، براي ديگران چاره‌اي جز مراجعه به اين گروه نمي‌ماند، در حالي که مراجعه به اين گروه متوقّف بر شناخت آنان است و از اين رو، شناخت آنان بر ديگران واجب است؛ به نحوي که اگر آنان را نشناسند در جهل به اسلام باقي مي‌مانند و به تعبير مشهور نبوي «به مرگ جاهليّت مي‌ميرند». لذا اين سؤال مهم پديد مي‌آيد که آنان چه کساني هستند؟ سيّدنا المنصور پاسخ مي‌دهد:). آنان، با توجه به اينکه (روشن شد) علم به کلّ اسلام (در اصل) اختصاص به خداوند دارد، ناگزير يا پيامبرند که (در پرتو ارتباط وحياني با خداوند) علم به کلّ اسلام را مستقيماً از خداوند تلقّي کرده‌اند (به اين ترتيب که خداوند از طريق وحي، همه‌ي عقايد و احکام دين خود را به اطّلاع آنان رسانده است) و يا مرتبط به پيامبرند که (در پرتو ارتباط کافي با او) علم به کلّ اسلام را غير مستقيم و از پيامبر دريافت نموده‌اند (به اين ترتيب که پيامبر همه‌ي عقايد و احکام دين را پس از دريافت وحياني از خداوند به آنان انتقال داده و آموخته است. روشن است که از نظر عقل، حالتي جز اين دو متصوّر نيست؛ چراکه تعليم همه‌ي دين به برخي از مردم توسّط خداوند يا مستقيم انجام مي‌شود يا غير مستقيم. اگر مستقيم انجام شود، به آن عدّه از مردم به اعتبار ارتباط مستقيم‌شان با خداوند پيامبر گفته مي‌شود و اگر غير مستقيم و به واسطه‌ي پيامبران انجام شود به آن عدّه از مردم، پيامبر گفته نمي‌شود، ولي مي‌توان به آنان خليفه‌ يعني جانشين پيامبر گفت؛ چراکه تعليم کلّ دين به مردم را به جاي پيامبر عهده‌دار شده‌اند و از جانب او عقايد و احکام اسلام را به مسلمانان ابلاغ مي‌کنند) و چنين کساني (يعني تعليم دهندگان کلّ اسلام به مسلمانان، خواه پيامبر باشند و خواه خلفاء پيامبر)، به اعتبار نيابتشان از خداوند در تعليم کلّ اسلام، خليفه‌ي خداوند در ميان مسلمانان شمرده مي‌شوند (چراکه خليفه‌ي يک کس نايب او در انجام وظيفه‌ي اوست و اينان نايب خداوند در تعليم کلّ اسلام به بندگانش هستند. توضيح آنکه تعليم کلّ اسلام به مسلمانان بر عهده‌ي خداوند است و او اين کار را خودش مباشرتاً انجام نمي‌دهد، بلکه از طريق گرفتن نايب انجام مي‌دهد و با اين وصف، نايب يا همان خليفه‌ي او واسطه‌ي او در تعليم کلّ اسلام به مسلمانان است). از اينجا دانسته مي‌شود که خداوند در زمين خليفه‌اي را قرار داده است (مي‌فرمايد «قرار داده است» به دليل اينکه ضرورت قرار دادن آن ثابت شد و ثابت است که خداوند هر کار ضروري را انجام داده است)؛ چنانکه به عنوان رويّه‌ي خود، از آن ياد کرده و فرموده است: «إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً ۖ»؛[1] «من در زمين خليفه‌اي را قرار دهنده‌ام» (تعبير «قرار دهنده‌ام» همان طور که سيّدنا المنصور در برخي گفتارهاي نوراني خود فرموده است، گونه‌اي استمرار و تداوم را در قرار دادن مي‌رساند. جدا از اين واضح است که تعبير مذکور اختصاصي به آدم عليه السلام نداشته؛ چراکه خداوند نظير آن را درباره‌ي داوود عليه السلام نيز به کار برده و فرموده است: «يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ» [ص/ 26]؛ «اي داوود! ما تو را خليفه‌اي در زمين قرار داديم». بنابراين، تنها خليفه‌ي خداوند در زمين، آدم عليه السلام نبوده است، بلکه همه‌ي گماشتگان خداوند در زمين براي تعليم دينش خليفه‌ي او در آن بوده‌اند.) و روشن است که اين خليفه، هرگاه (از جانب خداوند) عالم به کلّ اسلام و مکلّف به تعليم آن باشد، مي‌تواند کلّ آن را به مسلمانان تعليم دهد و (از اين طريق) قابل عمل توسّط آنان گرداند (چون روشن شد تنها چيزي که مانع از عمل آنان به کلّ اسلام مي‌شود، عدم علم آنان به کلّ آن است که با تعلّم آنان از خليفه‌ي خداوند در زمين برطرف مي‌شود) و روشن است که با اين وصف، تعلّم از او بر مسلمانان واجب خواهد بود (چراکه عمل آنان به کلّ اسلام عقلاً و شرعاً واجب است، در حالي که متوقّف بر تعلّم آنان از اوست. بنابراين، تعلّم آنان از او عقلاً واجب خواهد بود و شرعاً نيز خداوند به آنان امر کرده و فرموده است: «فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ» [نحل/ 43]؛ «از اهل ذکر بپرسيد اگر علم نداريد»). از اين مبنا لازم مي‌آيد که زمين هيچ گاه از چنين خليفه‌اي (از اهل ذکر) خالي نباشد؛ چراکه خلوّ (يعني خلأ) او، هر چند براي زماني کوتاه (مثلاً يک روز يا يک ساعت)، مستلزم عدم امکان علم (به کلّ اسلام) و تبعاً عمل به کلّ اسلام در آن زمان است و از آنجا که اين عدم امکان (هر چند کوتاه‌مدّت باشد)، مستند به خداوند (يعني ناشي از اراده و فعل او) و موجب خسارت (مادّي و معنوي) مسلمانان است، ممکن نيست و خداوند از آن تنزيه مي‌شود (چراکه إغراء به جهل و بر خلاف عدالت است و از صفات خداوند نيست و لذا خداوند از آن منزّه شمرده مي‌شود). آري، هرگاه چنين خليفه‌اي در ميان مسلمانان (از جانب خداوند) قرار داده شده باشد، ولي آنان (با توجّه به بقاء اختيارشان) به سبب تقصير خود (در التزام به معيار و اجتناب از موانع شناخت)، او را نشناسند و (از طريق زمينه‌سازي براي تمکّن او) متمکّن از تعليم نگردانند (با توجّه به اينکه او از آن حيث که بشري مانند ديگران است، متمکّن از تعليم ديگران متولّد نمي‌شود و خودش بدون قبول، مساعدت و تسهيل ديگران نمي‌تواند متمکّن از تعليم آنان شود)، ايرادي بر خداوند وارد نخواهد بود (چراکه خداوند وظيفه‌ي خودش را انجام داده است و بندگانش وظيفه‌ي خود را انجام نداده‌اند) و در اين صورت، بي‌چارگي آنان ممکن خواهد بود؛ چراکه بي‌چارگي (مسلمانان به اين معنا که در تنگنا و بن‌بست گرفتار شوند)، هرگاه ناشي از فعل مسلمانان و نه ناشي از فعل خداوند باشد، ممکن است (چراکه کار نامعقول و غير عادلانه از خداوند محال است نه از مسلمانان و مسلمانان ممکن است حماقت هم بکنند و خود را در تنگنا و بن‌بست قرار دهند)؛ به اين صورت که عمل به جزئي از (اجزاء) اسلام به سبب تقصير آنان در تحصيل مقدّمات آن (يعني مقدّمات عمل به آن جزء که عبارت از شناخت و متمکّن ساختن خليفه‌ي خداوند در زمين است)، غير ممکن (باشد) و عمل به ساير اجزاء اسلام بدون عمل به آن (جزء)، غير مجزي (يعني ناکافي) باشد (يعني از يک طرف عمل به کلّ اسلام به دليل عدم شناخت و متمکّن ساختن خليفه‌ي خداوند در زمين ممکن نباشد و از طرف ديگر عمل به جزئي از اسلام کافي و موجب برائت ذمّه‌ي مسلمانان نباشد و خلاصه، عمل به کلّ اسلام غير ممکن و عمل به جزئي از آن غير کافي باشد)؛ هر چند چنين حالتي (يک تنگنا و بن‌بست واقعي براي مسلمانان محسوب نمي‌شود؛ چراکه)، با توجه به امکان ترک تقصير براي مسلمانان، قابل رفع خواهد بود (توضيح آنکه تنگنا و بن‌بست پيش آمده، ناشي از تقصير مسلمانان در شناخت و متمکّن ساختن خليفه‌ي خداوند در زمين بوده است و تبعاً با ترک اين تقصير قابل رفع است. از اين رو، مي‌توان گفت که تنگنا و بن‌بستي حقيقي براي مسلمانان پيش نيامده و راه چاره و برون‌رفت براي آنان باقي است؛ چراکه خداوند امکان شناخت و متمکّن ساختن خليفه‌ي خود در زمين را در هر زماني براي آنان قرار داده است؛ چنانکه سيّدنا المنصور در مباحث مربوط به «مهدي» به تفصيل در اين باره سخن خواهد فرمود)؛ چنانکه خداوند فرموده است: «ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ أَيْنَ مَا ثُقِفُوا إِلَّا بِحَبْلٍ مِنَ اللَّهِ وَحَبْلٍ مِنَ النَّاسِ وَبَاءُوا بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْكَنَةُ ۚ»؛[2] «ذلّت بر آنان زده شد هر جا که يافت شوند مگر نزد ريسماني از خدا و ريسماني از مردم و به خشمي از خدا دچار آمدند و بي‌چارگي بر آنان زده شد» (وجه استشهاد به آيه، استثناي موجود در آن به مثابه‌ي راه چاره و برون‌رفت از «ذلّت» و «مسکنت» است؛ با توجّه به اينکه خداوند آنان را در هر جايي که باشند دچار «ذلّت» و «مسکنت» شمرده است مگر آنکه به ريسماني از خداوند يعني کتاب او و ريسماني از مردم يعني خليفه‌ي او متمسّک شوند؛ چنانکه در مباحث آينده درباره‌ي اين معنا بيشتر توضيح خواهد داد) و فرموده است: «إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ ۗ»؛[3] «بي‌گمان خداوند چيزي را براي قومي دگرگون نمي‌کند تا آن گاه که آنان چيزي که در خودشان است را دگرگون کنند»! (وجه استشهاد به اين آيه نيز مسؤول بودن مردم نسبت به تنگنا و بن‌بست موجود به دليل عدم تغيير اسباب و مقتضيات آن در خودشان است؛ چراکه خداوند مي‌فرمايد تغيير وضعيّت موجود متوقّف بر تغيير اسباب و مقتضيات آن توسّط مردم است.)

 خلاصه آنکه إقامه‌ي کلّ اسلام به همان اندازه که (براي سعادت و حلّ مشکلات مسلمانان) ضروري است، ممکن است؛ جز آنکه در گرو علم به کلّ آن است (چون عمل به مجهول ممکن نيست) و علم به کلّ آن، براي شارع آن ممکن است (چون عبارت از اعتبارات اوست که طبيعتاً براي خودش معلوم است) و ناگزير از او اخذ مي‌شود (چون اگر او اعلام نکند که من چه چيزي تشريع کرده‌ام، کسي نمي‌تواند از آن آگاهي پيدا کند) و او يا آن (يعني علم به کلّ اسلام) را به همه‌ي اهل اسلام (يعني همه‌ي قائلان به شهادتين) داده که نداده است (چنانکه بالوجدان مشهود است) و يا آن را به برخي از آنان (يعني پيامبران و خلفاء خود در زمين) بخشيده است تا ديگران (به آن‌ها رجوع و) از آن‌ها اخذ کنند و قهراً همين کار را کرده، چراکه کار ديگر را نکرده (و عقلاً انجام يکي از دو کار ضروري) است و با اين وصف، (عقل سليم حکم مي‌کند که چنين کساني در زمين وجود دارند و با اين وصف،) شناخت آن‌ها براي علم به کلّ اسلام، ضروري است (تا جايي که اگر کسي بدون شناخت آن‌ها از دنيا برود، در جاهليّت از دنيا رفته است) و به همين دليل نيز (شناخت آن‌ها براي مسلمانان) ممکن است (چراکه روشن شد خداوند هر کار ضروري را انجام مي‌دهد تا بندگانش بر او حجّتي نداشته باشند)؛ به اين معنا که ناگزير، اسباب لازم براي شناخت آن‌ها از خداوند صادر شده و قابل تتبّع (يعني جستجو در منابع اسلام مانند قرآن و سنّت) است؛ همچنانکه (نه تنها طرق لازم براي شناخت علمي آن‌ها توسّط خداوند جعل شده، بلکه) طرق لازم براي دسترسي (عملي) به آن‌ها (به منظور پرسش و تعلّم از آن‌ها نيز) توسّط خداوند جعل شده و قابل پيگيري (در مقام عمل) است و اين چيزي است که درباره‌ي آن (در بخش چهارم کتاب يعني «شناخت اسلام») سخن گفته خواهد شد إن شاء الله.

و السلام عليکم و رحمت الله

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

↑[1] . بقرة/ 30.

↑[2] . آل عمران/ 112.

↑[3] . رعد/ 11.

برای شنیدن صوت درس سی و ششم اینجا را کلیک کنید.
هر گونه استفاده و برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است.