پنجشنبه 18 آذر (قوس) 1395 هجری شمسی برابر با 9 ربیع الأوّل 1438 هجری قمری Тоҷикӣ

منصور هاشمی خراسانی

* بخش «آشنایی» حاوی توضیحات کافی درباره‌ی علامه منصور هاشمی خراسانی، آثار و پایگاه ایشان راه‌اندازی شد. * مجموعه‌ی نقدها و بررسی‌های کتاب شریف «بازگشت به اسلام» اثر علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * «بسته‌های معرفتی هدایت» حاوی نامه‌ها، گفتارها، شرح‌ها، نقدها و بررسی‌ها و پرسش‌ها و پاسخ‌های مرتبط درباره‌ی موضوعات مهمّ اسلامی منتشر شد. * کتاب شریف «الکلم الطّیّب» حاوی نامه‌های حکمت‌آموز حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی منتشر شد. * کانال اطلاع‌رسانی «نهضت بازگشت به اسلام» در شبکه‌ی تلگرام راه‌اندازی شد. * صفحه رسمی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی بر روی شبکه‌ی اجتماعی فیسبوک و گوگل پلاس راه‌اندازی شد. * نسخه‌ی تاجیکی پایگاه اطّلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی راه‌اندازی شد.

متن درس

شرح شیخ صالح سبزواری
درس هفدهم
موضوع:

موانع شناخت؛ تقلید از عالمان (1)

(أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین

دومین نوع از انواع تقلید که در میان مسلمانان شیوع فراوانی پیدا کرده و به فرهنگی عمومی برای آنان تبدیل شده، تقلید از عالمان است. منظور از عالمان در اینجا کسانی از مسلمانان هستند که مدّت قابل توجّهی به تحصیل علوم دینی از طرق متعارف پرداخته‌اند. توجّه کنید؛ موضوع بحث سیّدنا المنصور در این مبحث آن است که آیا تقلید به معنای پیروی از گفته و کرده‌ی چنین کسانی بدون دلیل، جایز است یا جایز نیست؟ پاسخی که این بزرگوار به این پرسش می‌دهد آن است که جایز نیست؛ چراکه به طور کلّی، پیروی از هیچ غیر معصومی بدون دلیل نمی‌تواند جایز باشد و این یک قاعده‌ی کلّی است. طبیعی است که این بحث ایشان نیز مانند بحث قبلی، حسّاسیت‌های زیادی را در میان مسلمانان خصوصاً اهل تشیّع برانگیخته است؛ چراکه جایز ندانستن تقلید از عالمان، مبنای دین‌ورزی بیشتر آنان را با چالشی جدّی مواجه می‌کند و نظام تقلید و به تبع آن اجتهاد که جایگاه مهمّی در زندگی آنان پیدا کرده است را متزلزل می‌سازد، ولی باید توجّه داشت که دیدگاه سیّدنا المنصور در این باره، از یک مبنای مشخّص قرآنی و برهانی مایه می‌گیرد و آن همانا «عدم کفایت ظن» در اسلام است. ایشان در تبیین این موضوع بسیار خطیر می‌فرماید:)

[دوم؛ تقليد از عالمان]

يکي ديگر از گونه‌هاي رايج تقليد، پيروي از گفته و کرده‌ي عالمان (بدون دلیل) است؛ چراکه بيشتر مسلمانان (از مذاهب مختلف)، گفته و کرده‌ي عالمان را (به اعتبار اینکه درباره‌ی شرع معلومات بیشتری دارند) در حکم شرع مي‌پندارند (یعنی همان طور با فتاوی آنان برخورد می‌کنند که با احکام شرع برخورد می‌کنند) و فرقي ميان آن دو نمي‌شناسند (یعنی تصوّر می‌کنند که فتوای عالم حکم شرع است و به همین سبب، بدون دلیل از آن پیروی می‌کنند)، در حالي که مسلّماً شرع (به عنوان عقاید و احکام ناشی از اراده‌ی خداوند)، گفته و کرده‌ي عالمان نيست (چنانکه عالمان خود ملزم به پیروی از آن هستند)، بل گفته و کرده‌ي خداوند (به عنوان شارع) است که با گفته و کرده‌ي عالمان، ملازمه‌اي ندارد (یعنی لزوماً با آن مطابقت ندارد) و مطابقت آن دو با هم، ذاتي نيست (بلکه اتّفاقی است، به این معنا که گاهی هست و گاهی نیست)؛ چنانکه عدم مطابقت بسياري از گفته‌ها و کرده‌هاي عالمان با شرع، (اجمالاً) معلوم است (یعنی فی الجمله همه می‌دانند که برخی گفته‌ها و کرده‌های عالمان با شرع مطابقت ندارد، هر چند در تعیین مصادیق آن اختلاف نظر داشته باشند)، تا حدّي که خداوند درباره‌ي آنان فرموده است: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ كَثِيرًا مِنَ الْأَحْبَارِ وَالرُّهْبَانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوَالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ ۗ»؛[1] «اي کساني که ايمان آورديد! بسياري از عالمان و راهبان، هرآينه اموال مردم را به باطل مي‌خورند و از راه خدا باز مي‌دارند»! (روشن است که «عالمان» و «راهبان» منحصر به اهل کتاب نیستند و مسلمانان هم عالمان و راهبانی دارند و دلیلی نیست بر اینکه عالمان و راهبان مسلمان از خوردن اموال مردم به باطل و باز داشتن از راه خدا مصون هستند، بلکه دلایلی بر خلاف آن، هم از حیث عقلی و تجربی و هم از حیث شرعی و روایی وجود دارد. این یک علّت برای آن است که نمی‌توانیم از گفته و کرده‌ی عالمان بدون دلیل پیروی کنیم؛ چون علم اجمالی داریم که در میان گفته‌ها و کرده‌های آن‌ها، قطعاً مواردی بر خلاف شرع وجود دارد و احتیاط عقلی حکم می‌کند که برای شناخت این موارد و پرهیز از آن‌ها، همه‌ی گفته‌ها و کرده‌های عالمان را بررسی کنیم و هیچ یک را بدون دلیل نپذیریم تا مبادا با پیروی چشم و گوش بسته از گفته‌ها و کرده‌های آنان، به مواردی که مخالف با شرع است مبتلا شویم.) به علاوه، (علّت دیگری نیز وجود دارد و آن اینکه) اختلاف آنان با يکديگر در گفته‌ها و کرده‌هاشان، (از لحاظ کیفی) فاحش و (از لحاظ کمّی) فراوان است؛ (یک عالم یک طور فتوا می‌دهد و عالم دیگر طور دیگر و هر دو هم فتوای خود را مطابق با شرع می‌دانند) در حالي که حق، (همان طور که در مبحث «وحدت حق و معیار شناخت آن» تبیین فرمود) مسلّماً گفته يا کرده‌ي واحدي است و (بر خلاف توهّم تصویب‌گرایان و تکثّرگرایان) قابليّت تعدّد و تکثّر ندارد و با اين وصف، پيروي (مردم از) آنان، از يک سو متناقض و بي‌معناست (چون پیروی از همه‌ی آنان ممکن نیست و پیروی از برخی‌شان به معنای عدم پیروی از برخی دیگر است و این «پیروی از عالمان» را به کاری متناقض و بی‌معنا تبدیل می‌کند) و از سوي ديگر، به اختلاف مسلمانان مي‌انجامد (چون برخی مسلمانان از برخی عالمان و برخی دیگر از برخی عالمان دیگر پیروی می‌کنند و به اقتضای اختلاف عالمان با هم، آن‌ها نیز با یکدیگر اختلاف پیدا می‌کنند)؛ همچنانکه (عملاً و در مقام واقع) به آن (یعنی اختلاف) انجاميده است؛ چراکه اختلاف مسلمانان در عقايد و اعمالشان (که ما امروز به وضوح مشاهده می‌کنیم)، بيش از هر چيز (چون چیزهای دیگری هم هست)، معلول پيروي آنان از عالمان مختلف است (به این ترتیب که هر گروه از آنان به دنبال یک عالم افتاده و از مذهب او پیروی کرده است)؛ با توجه به اينکه (عموم) آنان (در جهان اسلام)، در عقايد خود، از عالماني مانند (ابو الحسن علی بن اسماعیل) اشعري (د.324ق) (بنیان‌گذار مکتب اشاعره که تا چهل سالگی معتزلی بود و سپس تغییر رویکرد داد و اصول مشخّصی را برای عقاید اسلامی تعریف کرد که تقریباً همه‌ی اهل سنّت و جماعت را فرا گرفت و خدا می‌داند که اگر چهل سال دیگر زنده می‌ماند، آیا بر این رویکرد جدیدش باقی می‌ماند یا دوباره به همان اعتزال گذشته باز می‌گشت یا رویکرد سومی را اختیار می‌نمود؛ چون کسی که یک بار از رویکرد اعتقادی‌اش متحوّل شد، ممکن است که بار دیگر هم از آن متحوّل شود و با این وصف، پیروی از رویکرد اعتقادی او بدون دلیل، کار عاقلانه‌ای نیست) و (احمد بن عبد الحلیم) ابن تيميه (د.728ق) (که بی‌هیچ تردیدی امام سلفیان است و بیشترین تأثیر را بر روی عقاید آنان گذاشته و کتاب‌هایش جهان اسلام را پر کرده و افکار بسیاری از مسلمانان را شکل داده است) و در اعمال خود (اعم از عبادات و معاملات)، از عالماني مانند (نعمان بن ثابت معروف به) ابو حنيفه (د.150ق) (بنیان‌گذار مذهب حنفی که بیشتر مسلمانان جهان خصوصاً در کشورهای شرقی را در خود جای داده)، مالک (بن انس) (د.179ق) (بنیان‌گذار مذهب مالکی)، (محمّد بن ادریس) شافعي (د.204ق) (بنیان‌گذار مذهب شافعی) و (احمد) ابن حنبل (د.241ق) (بنیان‌گذار مذهب حنبلی) پيروي مي‌کنند؛ در حالي که پيروي (مسلمانان) از آن‌ها (چه در حوزه‌ی عقاید و چه در حوزه‌ی احکام)، مبتني بر (یقین به مطابقت مذاهب کلامی و فقهی آن‌ها با شرع نیست؛ چراکه چنین یقینی با توجّه به عدم عصمت آن‌ها از خطا و نسیان و نیز تعارض‌ مذاهب‌شان با یکدیگر امکان ندارد، بلکه به روشنی مبتنی بر) ظنّ پيروانشان به مطابقت گفته‌ها و کرده‌هاي آن‌ها با شرع است که مسلّماً براي پيروي از آن‌ها، کافي نيست؛ با توجه به اينکه علم (یعنی یقین) به مطابقت چيزي با شرع، براي اعتقاد يا عمل به آن، ضروري است و ظن (بر خلاف توهّم رایج) نمي‌تواند مبناي عقيده و عمل مسلمان واقع شود؛ چنانکه خداوند فرموده است: «وَمَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ ۖ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ ۖ وَإِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا»؛[2] «آنان را به آن علمي نيست؛ آنان جز از ظن پيروي نمي‌کنند، در حالي که ظن چيزي را از حق بي‌نياز نمي‌گرداند»! (از این سخن خداوند دانسته می‌شود که ظن، علم شمرده نمی‌شود؛ چراکه می‌فرماید آن‌ها را علمی نیست، بلکه تنها از ظن پیروی می‌کنند و این به آن معناست که ظن غیر از علم است و تنها چیزی که از حق یعنی شناخت آن کفایت می‌کند علم است نه ظن و لذا سیّدنا المنصور در اینجا از یقین، با عنوان «علم» یاد کرده است. این دلیل اصلی بر عدم کفایت تقلید از عالمان است؛ چراکه تقلید از عالمان به طور قطع ظنّی است؛ یعنی هم مبتنی بر ظنّ به مطابقت فتوای آنان با شرع است و هم مفید ظنّ به حکم شرع است، در حالی که ظن در اسلام کافی شمرده نمی‌شود و این به آن معناست که تقلید از عالمان در اسلام کافی نیست.)

به علاوه، (اشکال وقتی شدّت پیدا می‌کند که) مسلمانان، براي آگاهي از گفته‌ها و کرده‌هاي کساني که از آن‌ها تقليد مي‌کنند (مانند همین عالمانی که از آن‌ها نام برده شد)، به خود آن‌ها مراجعه نمي‌کنند؛ زيرا آنان غالباً از کساني تقليد مي‌کنند که مرده‌اند (و مدّت‌هاست که دیگر در میان مسلمانان نیستند) و دسترسي به آن‌ها ممکن نيست (تا حداقل قطع به گفته‌ها و کرده‌های آن‌ها حاصل شود) و آشنايي با آثارشان (یعنی کتاب‌هاشان که بعضاً با طرق معتبر از آن‌ها بر جا مانده) نيز به مقدّماتي (علمی) از قبيل آشنايي با زبان عربي (با توجّه به اینکه نوع این آثار با این زبان نگاشته شده) و مصطلحات فقهي و کلامي (با توجّه به اینکه در این آثار برای بیان مقاصد به کار رفته) نيازمند است که آنان (یعنی مسلمانان غیر عالم) فاقد آنند و از اين رو، به کساني جز آن‌ها (یعنی عالمان معاصر و زنده تحت عنوان «ملّایان») مراجعه مي‌کنند که از گفته‌ها و کرده‌هاي آن‌ها (یعنی امامان مذاهب کلامی و فقهی) خبر مي‌دهند، در حالي که مطابقت خبر اين‌ها با واقع (یعنی با گفته‌ها و کرده‌های واقعی آن امامان، به این ترتیب که مثلاً امام ابو حنیفه این طور گفته و امام شافعی آن طور گفته و نظر اشعری چنین بوده و نظر ابن تیمیه چنان بوده است)، مانند هر خبر واحد ديگري قطعي نيست (یعنی ممکن است واقعاً آن‌ها این طور نگفته باشند و بر آن‌ها دروغ بسته شده باشد یا نظرشان کم و زیاد شده باشد) و تأثّر آن (خبر) از جهل يا اهواء اين‌ها محتمل است (یعنی احتمال دارد که این ملایان، اطلاع کاملی از گفته و کرده‌ی عالمان گذشته نداشته باشند یا حتّی بنا بر دلایلی بر آن‌ها دروغ ببندند) و اين به معناي تحصيل ظن (به احکام شرع با تقلید از عالمان گذشته)، از طريقي ظنّي (یعنی تقلید از عالمان فعلی) است که تاريکي بر روي تاريکي شمرده مي‌شود (چراکه ظن اندر ظن است). روشن است که ديانتي تا اين اندازه متّکي بر ظن، بسيار سست (یعنی در معرض زوال یا دگرگونی) و بي‌اعتبار (یعنی غیر قابل اتّکا) است و نمي‌تواند حقيقت اسلام باشد (چون مسلّماً حقیقت اسلام، در نهایت ثبات و استقامت است و از ظنون ما منزّه) و (چنین دیانتی) از اين حيث مانع شناخت (حق) شمرده مي‌شود که اهل آن (یعنی مقلّدان عالمان)، حق را در صورتي که بر خلاف فتواي عالمانشان باشد، باطل مي‌پندارند (و این مصیبت عظمایی است که بسیار شیوع پیدا کرده است؛ چراکه بیشتر مسلمانان دعوتی را نمی‌شنوند مگر اینکه به جای بررسی آزادانه و منصفانه‌ی آن، از عالمان خود استفتا می‌کنند و فتوای عالمانشان را معیار شناخت آن قرار می‌دهند؛ به نحوی که اگر عالمانشان آن را حق شمردند می‌پذیرند و اگر عالمانشان آن را حق نشمردند نمی‌پذیرند؛ چنانکه به عنوان نمونه، امروز در مواجهه با دعوت حقّ سیّدنا المنصور به سوی اسلام خالص و کامل همین کار را می‌کنند و به جای بررسی دلایل ایشان بر پایه‌ی معیار شناخت، از یک نفر ملّای فاسد و خرافاتی یا یک نفر طلبه‌ی مزدور و بی‌سواد استفتا می‌کنند و بر پایه‌ی نظر آن‌ها به دشمنی با این عالم بزرگ می‌پردازند. موردی را حکایت کنم که مایه‌ی عبرت است. چندی پیش یک نسخه از کتاب شریف «بازگشت به اسلام» را به جوانی هدیه کردم تا مطالعه کند، ولی او کتاب را طوری که انگار مادّه‌ی منفجره‌ای را به دستش داده باشم با نگرانی و ترس به من بازگرداند و گفت که مایل به مطالعه‌ی این کتاب نیست! از او پرسیدم که آیا این کتاب را قبلاً مطالعه کرده‌ای؟ گفت: نه! گفتم: پس چرا مایل به مطالعه‌ی آن نیستی؟! گفت: به این خاطر که این یک کتاب انحرافی است! گفتم: شما که گفتی این کتاب را مطالعه نکرده‌ای! پس چگونه دانستی که این یک کتاب انحرافی است؟! گفت: مطلبی از فلان طلبه خوانده‌ام که در آن گفته این یک کتاب انحرافی است! گفتم: آیا این طلبه‌ی سطح مقدّمات، مرجع تقلید شماست؟! گفت: نه! گفتم: پس روی کدام قاعده از او تقلید می‌کنی؟! کمی فکر کرد و طوری که انگار به خودش آمده باشد گفت: روی قاعده‌ی جهالت! سپس از من خواست که کتاب را به او بدهم. من کتاب را به او دادم و گفتم: شما می‌توانی این کتاب را هم مانند مطلب آن طلبه مطالعه کنی و سپس با هم مقایسه کنی و از هر کدام که مستدل‌تر و به حق نزدیک‌تر بود پیروی کنی. گفت: کاملاً حق با شماست، من همین کار را انجام می‌دهم. جالب است که پس از چند روز به نزد من آمد و گفت: من کتاب شریف «بازگشت به اسلام» را مطالعه کردم و آن را جز حق نیافتم! گفتم: پس با مطلب آن طلبه چه کار کردی؟! شرمنده شد و گفت: من از بابت پیش‌داوری‌ام عذرخواهی می‌کنم. به نظر من آن آقا یک طلبه نیست؛ چون شرط طلبگی را به جا نیاورده و از روی تعصّب مطلب نوشته است. روشن است که اگر این جوان اقدام به بررسی نمی‌کرد و این کتاب را نمی‌خواند، هرگز به این حقیقت پی نمی‌برد. البته این جوان، جوان عاقلی بود که متوجّه اشتباه خود شد و به جای تقلید به تحقیق روی آورد، ولی متأسفانه برخی دیگر از جوانان این اندازه عاقل نیستند و نمی‌توانند خود را از دام این شیاطین بیرون بکشند و لذا مخالفت حق با فتوای ملایان را دلیل بر بطلان حق می‌پندارند)، در حالي که مخالفت آن با فتواي عالمانشان، مستلزم بطلان آن نيست، بلکه مستلزم بطلان فتواي عالمانشان است؛ چراکه مسلّماً حق با رجال (یعنی شخصیت‌ها) شناخته نمي‌شود، بل اين رجال‌اند که با حق شناخته مي‌شوند، اگرچه (مانند عالمان گذشته و حال) بسيار محترم و معظّم باشند و حق از رجال به احترام و تعظيم سزاوارتر است (لذا نمی‌توان به بهانه‌ی احترام به یک عالم، حق را زیر پا گذاشت).

وانگهي (این تنها اشکال موجود در تقلید از عالمان فعلی نیست؛ با توجّه به اینکه) بسياري از عالمان مسلمان در عصر حاضر، عادل به نظر نمي‌رسند (و تقلید از عالم غیر عادل حتّی بنا بر نظر مدافعان تقلید جایز نیست)؛ چراکه گروهي از آنان (با اینکه عالم شمرده می‌شوند) با حاکمان ظالم همکاري مي‌کنند و براي إفساد (یعنی خرابکاری) در زمين و تفرقه‌افکني ميان مسلمانان (از مذاهب مختلف) مي‌کوشند (شاید مراد سیّدنا المنصور از این عالمان، برخی عالمان جهان عرب خصوصاً عربستان باشد که در خدمت پادشاهی سعودی قرار گرفته‌اند و از گروه‌های خونریز در سوریه و عراق و برخی نقاط دیگر حمایت می‌کنند و در آتش تفرقه میان شیعه و سنّی می‌دمند؛ خصوصاً این روزها که اوضاع جهان اسلام وارد مرحله‌ی جدیدی شده و به دنبال تحرّکات شیعیان یمن، عراق و ایران در منطقه، موج شیعه‌ستیزی بلندی در جهان عرب برخاسته و روز به روز هم در حال شدّت گرفتن است و اگر همین طور ادامه پیدا کند، بحران بسیار وحشتناک و بی‌سابقه‌ای را در سراسر جهان ایجاد می‌کند؛ لذا خوب است که ما همین جا نسبت به این وضعیت خطرناک هشدار بدهیم و همه‌ی مسلمانان جهان را به حفظ آرامش و پرهیز از دامن زدن به منازعات مذهبی دعوت کنیم و از آنان بخواهیم که به این بازی جنون‌آمیز ادامه ندهند و بیش از این در این آتش فتنه ندمند و بازیچه‌ی دست کافران و منافقان نشوند و به جای ریختن خون یکدیگر، دعوت سیّدنا المنصور که نه شیعی است و نه سنّی را اجابت کنند و به سوی اسلام محض و عاری از مذاهب بازگردند. به هر حال، گروهی از عالمان مسلمان به اختلاف میان مسلمانان دامن می‌زنند) و گروهي از آنان رياست مي‌طلبند (امان از ریاست‌طلبی که آفت دین و دنیاست!) و خود را اولياء (امور) مسلمانان و ارباب دين و دنياي آنان مي‌شمارند (به این ترتیب که آنان را ملزم به اطاعت بی‌چون و چرا از خود در امور دین و دنیا می‌دانند، مانند برخی عالمان ایران که متأسفانه همین طورند و خیلی متکبّر و گردن‌کش شده‌اند و تا خرخره در باتلاق سیاست‌بازی و قدرت‌طلبی‌ فرو رفته‌اند) و گروهي از آنان در کوه‌ها و درّه‌ها پنهان مي‌شوند و به راهزني (یعنی حمله به کاروان‌های مردم مسلمان) و انتحار (یعنی کشتن خود تحت عنوان فدایی و استشهادی) مي‌پردازند (مانند برخی عالمان افغانستان)، در حالي که هر يک، دسته‌اي از سفيهان (یعنی مقلّدان) را به دنبال خود مي‌کشانند و قرباني مطامع (یعنی آرزوهای شخصی) خود مي‌گردانند. همچنانکه (این عدم عدالت عالمان، چیز تازه‌ای نیست، بلکه یادگار بسیاری از عالمان گذشته است؛ چراکه) در قرن‌هاي نخستين (یعنی دوران حاکمیّت امویان و عبّاسیان)، بسياري از آنان (با کمال میل) در بيعت حاکمان ظالم بودند و مسلمانان را با روايات دروغين و فتواهاي باطل خود (که بر خلاف قرآن و عقل و به سود حاکمان ظالم بود) مي‌فريفتند و به اعانت بر ظلم (با پشتیبانی از حاکمان ظالم) و گناهان بزرگ (مانند شرک و قتل) وا مي‌داشتند، تا آنکه با اين شيوه، زمينه‌ي انحراف مسلمانان از جاده‌ي اسلام و پر شدن زمين از ظلم (در طول قرون متمادی) را فراهم ساختند و الگويي براي عالمان متأخّر (یعنی بعدی) شدند که بسياري‌شان (از آنان الگو می‌گیرند و) به راه و روش آنان سلوک مي‌کنند؛ (حاصل آنکه اولاً تقلید از عالمان، ناشی از ظن و مفید ظن است، در حالی که ظن برای عقیده و عمل مسلمان کافی نیست و ثانیاً بسیاری از عالمان، عادل نیستند، در حالی که بدون هیچ اختلافی، تقلید از غیر عادل جایز نیست. اما اشکال سوم آن است که اصلاً بسیاری از این‌ مدّعیان علم، عالم محسوب نمی‌شوند تا این سؤال پیش بیاید که آیا تقلید از آن‌ها جایز است یا جایز نیست؛ چراکه اولاً عالم در اسلام کسی است که از خداوند پروا داشته باشد، در حالی که بسیاری از این افراد عادل نیستند و تبعاً از خداوند پروا ندارند و ثانیاً مقلّد عالم محسوب نمی‌شود، در حالی که بسیاری از این به اصطلاح عالمان، مقلّدند. سیّدنا المنصور در توضیح این اشکال می‌فرماید:) فارغ از آنکه بيشترشان در واقع عالم نيستند؛ زيرا از يک سو، عالم در اسلام کسي است که از خداوند پروا دارد؛ چنانکه فرموده است: «إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ ۗ»؛[3] «تنها از خداوند از ميان بندگانش عالمان مي‌هراسند» و تبعاً کساني از بندگانش که از او نمي‌هراسند، عالم شمرده نمي‌شوند (اگرچه معلومات بسیاری در حوزه‌ی دین داشته باشند) و از سوي ديگر، بيشتر آنان از عالمان پيش از خود تقليد مي‌کنند (به این معنا که استقلال نظر کامل ندارند و مقیّد به فتاوی آن‌ها هستند) و در چهارچوب مذاهب آن‌ها فتوا مي‌دهند، در حالي که مقلّد، مسلّماً عالم شمرده نمي‌شود و اين چيزي است که در آن اختلافي نيست (چراکه همگان اتّفاق نظر دارند که مقلّد عامّی محسوب می‌شود و عالم محسوب نمی‌شود و با این وصف، نمی‌توان چنین کسانی را عالم دانست.

تا اینجای بحث برای این جلسه کافی است. ادامه‌ی بحث با توجّه به ظرائفی که دارد، به درازا می‌انجامد و بهتر است که آن را به جلسه‌ی بعد موکول کنیم ان شاء الله).

و السلام علیکم و رحمت الله

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

↑[1] . توبة/ 34.

↑[2] . نجم/ 28.

↑[3] . فاطر/ 28.

برای شنیدن صوت درس هفدهم اینجا را کلیک کنید.
هر گونه استفاده و برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است.