دوشنبه 15 آذر (قوس) 1395 هجری شمسی برابر با 6 ربیع الأوّل 1438 هجری قمری Тоҷикӣ

منصور هاشمی خراسانی

* بخش «آشنایی» حاوی توضیحات کافی درباره‌ی علامه منصور هاشمی خراسانی، آثار و پایگاه ایشان راه‌اندازی شد. * مجموعه‌ی نقدها و بررسی‌های کتاب شریف «بازگشت به اسلام» اثر علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * «بسته‌های معرفتی هدایت» حاوی نامه‌ها، گفتارها، شرح‌ها، نقدها و بررسی‌ها و پرسش‌ها و پاسخ‌های مرتبط درباره‌ی موضوعات مهمّ اسلامی منتشر شد. * کتاب شریف «الکلم الطّیّب» حاوی نامه‌های حکمت‌آموز حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی منتشر شد. * کانال اطلاع‌رسانی «نهضت بازگشت به اسلام» در شبکه‌ی تلگرام راه‌اندازی شد. * صفحه رسمی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی بر روی شبکه‌ی اجتماعی فیسبوک و گوگل پلاس راه‌اندازی شد. * نسخه‌ی تاجیکی پایگاه اطّلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی راه‌اندازی شد.

متن درس

شرح شیخ صالح سبزواری
درس هشتم
موضوع:

منکران حجّیت عقل؛ سلفیان مسلمان

(أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین

پس از تبیین خصوصیّات سه‌گانه‌ی «عقل» به عنوان معیار شناخت، یعنی «ضروری بودن»، «یگانه بودن» و «بدیهی بودن» آن، سیّدنا المنصور شروع به معرّفی منکران حجّیت عقل کرده است که در درس قبل به دو گروه از آن‌ها یعنی «عالمان مسیحی» و «اهل حدیث مسلمان» پرداختیم و به رویکردهای مشابه آن‌ها در مواجهه با عقل و نصوص دینی اشاره کردیم. در این درس، به گروه دیگری از منکران حجّیت عقل در بیان سیّدنا المنصور می‌پردازیم و آن‌ها)

[سلفيان مسلمان]

(هستند. نکته‌ای که نخست باید توجّه داشت این است که «سلفیان مسلمان» به طور کلّی مشترکات زیادی با «اهل حدیث مسلمان» دارند، تا جایی که می‌توان از بسیاری جهات، آن‌ها را یک گروه دانست، هر چند از جهاتی هم می‌توان آن‌ها را متمایز دانست؛ چراکه «سلفیان» از لحاظ اعتقادی غلظت و تشدّد بیشتری نسبت به «اهل حدیث» به معنای عام دارند و در بسیاری از مسائل فقهی و عملی هم دیدگاه‌های تندتری را اظهار می‌کنند و این در حدّی است که چه بسا آن دو را از هم متمایز می‌کند. با این حال، حقیقت آن است که سیّدنا المنصور به طور روشن آن دو را از هم متمایز نمی‌داند، بلکه سلفیان را نسخه‌ی جدید و مرحله‌ی تکامل یافته‌ای از اهل حدیث معرفی می‌کند و این از بیان ایشان در ادامه روشن می‌شود. ایشان می‌فرماید:)

متأسفانه اين رويکرد (با توجّه به اینکه تبعات بسیار تأسف‌برانگیزی را در جهان اسلام در پی داشته است)، با آنکه بسياري از عالمان مسلمان در سده‌هاي نخستين اسلامي (یعنی سده‌ی دوم و سوم) با آن موافق نبودند (مانند عالمان اهل رأی، معتزله و شیعه)، تحت حمايت حکومت عباسيان از زمان متوکّل (د.247ق) (با توجه به اینکه عباسیان تا پیش از متوکّل، به طور علنی و محسوس حامی این رویکرد نبودند، ولی متوکّل دقیقاً بر خلاف خلفاء قبل از خود خصوصاً مأمون و معتصم عباسی، حدیث‌گرایی و عقل‌ستیزی را سیاست خود قرار داد و به طور کامل میدان را از عالمان عقل‌گرا گرفت و به عالمان اهل حدیث داد و برای محدّثان نزدیک به خود، مواجب و جوائز تعیین کرد و از آن‌ها خواست که احادیث مخالف با عقل مانند احادیث حاکی از امکان رؤیت خداوند را میان مردم منتشر کنند. حمایت این مرد از اهل حدیث و مبارزه‌ی او با عقل‌گرایی تا حدّی بود که حدیث‌گرایان، او را علی‌ رغم اینکه شارب الخمر و خونریز می‌دانند، «محیی السنّه» یعنی «احیاگر سنّت» لقب می‌دهند!! ناگفته پیداست آن سنّتی که باده‌نوشان و ستمگران احیاگر آن بوده‌اند، چگونه سنّتی بوده است!! به هر حال، این رویکرد تحت حمایت چنین «احیاگری») و نيز تبليغات گروهي از حنابله (یعنی پیروان ابن حنبل مانند ابو محمّد بربهاری و ابن بطه) که خود را پيروان سلف مي‌شمردند، به حيات خود ادامه داد و به نسل‌هاي پسين اسلامي (مانند ابن تیمیه، ابن قیّم جوزیّه و بعدتر محمّد بن عبد الوهاب) منتقل شد، تا آنکه امروز به گروهي موسوم به «سلفيه» (یعنی سلف‌گرایان و طرفداران گذشتگان) رسيده است (ظاهراً این نامی است که خود بر روی خود نهاده‌اند، ولی اگر هم دیگران بر روی آن‌ها نهاده‌اند آن‌ها به آن راضی هستند و از این رو، سیّدنا المنصور آن‌ها را به آن موسوم می‌داند.). اينان که خود را وارثان «اهل حديث» مي‌شمارند (یعنی عقاید و اعمالشان را مغایر با عقاید و اعمال آنان نمی‌دانند و خود را وارث فکر و فقه آنان می‌دانند)، عقل‌ستيزي را از پيشواياني چون ابن تيميه (د.728ق) به ارث برده‌اند (چون هیچ کدام از عالمان مسلمان را به اندازه‌ی ابن تیمیه تأیید نمی‌کنند و دوست نمی‌دارند و از هیچ کس هم به اندازه‌ی او تأثیر نمی‌پذیرند، در حالی که ابن تیمیه هر چند با علوم عقلی آشنایی اجمالی و مختصری داشت، به شدّت ضدّ منطق و ضدّ فلسفه بلکه ضدّ عقل بود و گواه آن این است که نه تنها بسیاری از فلاسفه مانند ابن سینا را کافر می‌دانست، بلکه نامعقول‌ترین برداشت‌های ممکن از نصوص دینی را تبلیغ می‌کرد و خصوصاً در حوزه‌ی خداشناسی تا حدّ زیادی به جسم‌گرایان و تشبیه‌گرایان نزدیک می‌شد. با این همه، عجیب است که برخی دوستدارانش امروز حاضر به قبول این واقعیّت نیستند و این دیدگاه سیّدنا المنصور را بدون دلیل می‌پندارند و ادعا می‌کنند که ابن تیمیه به هیچ وجه عقل‌ستیز نبوده است! علّتش هم این است که این‌ها خودشان از او عقل‌ستیزترند و تبعاً او را نسبت به خودشان خیلی عقل‌گرا می‌یابند و از این لحاظ درست هم می‌گویند؛ چون ابن تیمیه با همه‌ی عقل‌ستیزی، نسبت به سلفیان روزگار ما عقل‌گرا محسوب می‌شد و دیدگاه‌های معقول‌تری داشت، تا جایی که شاید اگر امروز بود و این فرزندان عقل‌ستیز خود را می‌دید، آن‌ها را از خود بیگانه می‌شمرد؛ با توجّه به اینکه این‌ها عقل‌ستیزی ابن تیمیه را خیلی غنا بخشیده‌اند و ارتقا داده‌اند؛ چنانکه سیّدنا المنصور به این نکته تصریح می‌کند و می‌فرماید:) و با هدايت کساني چون ابن عبد الوهاب (د.1206ق)، (که دست کم از لحاظ عقل‌ستیزی چند درجه از ابن تیمیه، ابن تیمیه‌تر بود) در دو جهت افزايش داده‌اند: از جهتي عقل را نه تنها در شناخت روايات عملي که ناظر به احکام ديني (و حلال و حرام) هستند حجّت نمي‌دانند (و معتقدند که استنباط عقلانی از روایات فقهی خصوصاً در حوزه‌ی عبادات لازم نیست و باید با جمود و تعبّد محض با آن‌ها برخورد کرد)، بل در شناخت روايات نظري که ناظر به عقايد ديني هستند نيز تعطيل کرده‌اند (که در این نظر از سایر عالمان مذاهب متمایز می‌شوند؛ هر چند این روزها دست کم در میان اهل سنّت و جماعت، اکثریّت غالب عالمان مذاهب، در حوزه‌ی عقاید گرایش‌های سلفی پیدا کرده‌اند، هر چند در حوزه‌ی فقه، گرایش‌های مذهبی و ضدّ سلفی داشته باشند.) و باور يافته‌اند که عقايد ديني (مانند احکام دینی)، نيازي به دلايل عقلي ندارند و مي‌توانند مبتني بر روايات ظنّي (یعنی واحد و غیر متواتر) باشند؛ چراکه به زعم اينان، روايات ظنّي، هرگاه با معيارهاي خودساخته‌ي آنان (مثل وثاقت راویان بر اساس توثیق زید و عمرو و بکر و مطابقت مضامین روایات با مذهب و قرائت رسمی آن‌ها از دین) صحيح شمرده شوند، موجب يقين هستند! در حالي که اين، بر خلاف نظر اکثر اهل علم (از اهل سنّت و جماعت و سایر مسلمانان) است و کساني چون شافعي (د.204ق) (که بر خلاف ابو حنیفه، مورد قبول و احترام سلفیان است) و جمهور (یعنی عمده‌ یا قاطبه‌ی) اهل فقه و نظر (یعنی مجتهدان و محقّقان مسلمان) تأکيد داشته‌اند که جز آنچه صدورش از جانب خداوند بي‌هيچ خلافي قطعي است (مانند قرآن و خبر متواتر)، موجب يقين نمي‌شود.[1] (این نکته‌ی بسیار مهمی است که اعتقاد به ظنّی بودن روایات واحد و غیر متواتر، از ابداعات و اختصاصات سیّدنا المنصور نیست، بلکه بنا بر اسناد و مدارک معتبر، اکثر قریب به اتّفاق علمای سلف، بر همین اعتقاد بوده‌اند و سیّدنا المنصور تنها آن را یادآوری کرده است. بله، اعتقاد به عدم حجّیت روایات واحد و غیر متواتر، قائلان کمتری در گذشته داشته و بیشتر از سایر اعتقادات به فراموشی سپرده شده، ولی آن هم در میان عالمان بزرگ قرن‌های نخستین مطرح بوده و سابقه داشته و با این وصف، سیّدنا المنصور تنها آن را إحیاء و تجدید بنا کرده است.) بل کساني چون نووي (د.676ق) (از عالمان بزرگ و مشهور اهل سنّت و جماعت) به درستي تأکيد کرده‌اند که چنين باوري (یعنی باور به یقینی بودن روایات واحد و غیر متواتر) چيزي جز مکابره (یعنی لجبازی و خیره‌سری) در برابر محسوس نيست.[2] (چون انسان با مشاعر خود به روشنی احساس می‌کند که یک خبر واحد و غیر متواتر با یک عدد راوی جایز الخطا، باعث یقین به صدور آن نمی‌شود و با این وصف، ادّعای یقین‌آور بودن آن، لجبازی و خیره‌سری در برابر چیزی است که از طریق حسّ ادراک می‌شود.

 این یکی از دو جهتی بود که به تعبیر سیّدنا المنصور، سلفیان عقل‌گریزی را در آن‌ها افزایش داده‌اند.) از جهت ديگر، اينان نه تنها مطابقت روايات با عقل را ضروري ندانسته‌اند (که این سنگ بنای سلفیّت محسوب می‌شود)، بلکه مطابقت آن‌ها با قرآن که اصيل‌ترين نصّ ديني و مطابق عقل است را نيز لازم نشمرده‌اند (که شاید بتوان این را سنگ بنای وهابیّت به معنای سلفیّت غنی‌شده و ارتقا یافته دانست!)، تا بدين سان هيچ تعلّقي به عقل و عاقل و معقول باقي نماند (چون بعد از دور انداختن عقل و عبور از قرآن، دیگر هیچ پیوندی با عقلانیّت برای آنان باقی نمی‌ماند.) و زمينه براي رواج عقايد خرافي و شرک‌آميز آنان (مانند عقیده به فوقیّت و حرکت و اندام حقیقی برای خداوند) فراهم گردد (چون تنها عامل بازدارنده از «شرک» و «خرافات» به عنوان انحرافاتی عقیدتی، عقل است و در خلأ عقل، هیچ مانعی برای پیدایش چنین عقایدی باقی نمی‌ماند.). اينان با بي‌پروايي عجيبي (با توجّه به اینکه بر خلاف احتیاط در دین است) تأکيد کرده‌اند که روايات ظنّي (یعنی واحد و غیر متواتر)، نه تنها حکم عقل را نسخ مي‌کنند (با آنکه حکم عقل، حقیقی است و حکم روایات ظنّی، اعتباری است و اعتباری نمی‌تواند حقیقی را کنار بزند)، بلکه ناسخ قرآن نيز هستند،[3] (این رویکرد در بسیاری از عبارات سلفیان جدید ظهور دارد.) در حالي که قرآن کتابي (چه از لحاظ صدور و چه از لحاظ دلالت محکمات آن) يقيني است (بر خلاف توهّم کسانی که کلّ قرآن را ظنّیّ الدّلاله می‌پندارند و تصوّر می‌کنند که تنها سنّت قطعیّ الدلاله است!) و نسخ آن با روايات ظنّي معقول نيست (چون یک چیز ظنّی مثل روایت واحد، صلاحیّت نسخ یک چیز یقینی مثل کتاب خداوند را ندارد). به علاوه، بر خلاف نظر جمهور سلف (یعنی نوع صحابه، تابعین و اتباع تابعین) و حتي بر خلاف نظر پيشواياني است که اينان خود را پيرو آنان مي‌شمارند! (چون به هر حال، این‌ها مدّعی پیروی از پیشوایان سلف هستند.) چنانکه مثلاً مالک بن أنس (د.179ق) (یکی از ائمّه‌ی حدیث و مذاهب چهارگانه‌ی اهل سنّت و جماعت) نسخ قرآن با سنّت را جايز نمي‌دانست[4] و شافعي (د.204ق) (یکی دیگر از ائمّه‌ی حدیث و مذاهب چهارگانه‌ی اهل سنّت و جماعت) نيز در اين باره با او هم‌نظر بود[5] و احمد بن حنبل (د.241ق) (که بزرگ‌ترین امام اهل حدیث و یکی دیگر از ائمّه‌ی مذاهب چهارگانه‌ی اهل سنّت و جماعت بود) مي‌گفت که سنّت مفسّر و مبيّن قرآن است نه حاکم (یعنی مقدّم) بر آن و اعتقاد به حکومت (یعنی تقدّم) سنّت بر قرآن را «جسارتي عجيب» مي‌شمرد![6] ديدگاه ابو حنيفه (د.150ق) (یکی دیگر از ائمّه‌ی مذاهب چهارگانه‌ی اهل سنّت و جماعت، هر چند مورد تأیید و اعتنای اهل حدیث نبود و به همین دلیل، سیّدنا المنصور او را در انتها یاد کرده است.) نيز در اين باره کاملاً روشن بود؛ چراکه او به طور کلّي اعتبار چنداني براي اين قبيل روايات قائل نبود (همان طور که در مبحث «حدیث‌گرایی» به برخی نظرات او در این باره اشاره می‌شود.) و عقل را حتي در حوزه‌ي احکام بر آن‌ها ترجيح مي‌داد! (چنانکه قیاس عقلی در هیچ مذهبی به اندازه‌ی مذهب او رواج نداشت و حتّی بنا بر نظر برخی، به افراط کشیده شد؛ چون حجّیت عقل و معیار بودن آن برای شناخت، مطلقاً به این معنا نیست که انسان می‌تواند احکام نماز و روزه را با صرف عقل و بدون تمسّک به شرع بفهمد؛ با توجّه به اینکه این قبیل احکام شرعی، در واقع چیزی جز اعتبارات شارع نیستند و اعتبارات شارع به صورت طبیعی، با رجوع به او دانسته می‌شوند؛ مثل مقرّرات رانندگی در زمان ما که کاملاً اعتباری هستند و بدون مراجعه به قانون‌گذار دانسته نمی‌شوند و این چیزی است که عقل ادراک می‌کند. بنابراین، نباید از دعوت سیّدنا المنصور به سوی عقلانیّت دینی، این طور برداشت کرد که ایشان عقل را برای شناخت حلال و حرام و مستحبّات و مکروهات کافی می‌داند یا قائل به درستی قیاس برخی از آن‌ها با برخی دیگر است؛ چون اتفاقاً ایشان تنها طریق شناخت احکام خداوند را رجوع به کتاب او و سنّت قطعی پیامبرش و خلیفه‌ی او در زمین می‌داند و قیاس احکام با یکدیگر را صحیح نمی‌شناسد و معتقد است که این از مقتضَیات عقل است.) با اين وصف، رويکردي که اين گروه در پيش گرفته‌اند، بيشتر به رويکرد پيشوايان مسيحي (که قبلاً تبیین شد) مي‌ماند تا پيشوايان مسلمان (یعنی عالمان سلف) و در عمل نيز همان نتايجي را در جامعه‌ي اسلامي پديد آورده که در جامعه‌ي مسيحي پديد آمده است (طابق النّعل بالنّعل)؛ زيرا به عنوان مثال، اعتقاد (سلفیان) به اينکه خداوند مثل مخلوقات خود نيست (با توجّه به اینکه صریحاً فرموده است: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ») و در عين حال، جهت (یعنی فوقیّت) و حرکت (یعنی رفت و آمد به آسمان دنیا) و جوارح (یعنی دست و روی و پا و چشم و انگشت) حقيقي دارد، همان اندازه متناقض است که اعتقاد (عالمان مسیحی) به وحدانيت خداوند در عين خداوندي پدر، پسر و روح القدس! (یعنی این هر دو از حیث متناقض بودن و غیر قابل جمع بودن، یکسان هستند.) با اين حال، سلفيان با استناد به روايات ظنّي خود، اين قبيل باورهاي شرک‌آميز را ترويج مي‌دهند (بلکه منکرانش را تکفیر می‌کنند!)، همچنانکه مسيحيان با استناد به روايات ظنّي خود، دقيقاً همين کار را انجام مي‌دهند! (الله اکبر! ببینید چگونه سیّدنا المنصور شرک کسانی را آشکار می‌کند که خود را تنها موحّدان عالم می‌پندارند و سایر مسلمانان را مشرک می‌شمارند و جان و مال و ناموسشان را حلال می‌دانند!! این از کارهای خداوند است که اراده فرموده است این جاهلان پرادّعا را به وسیله‌ی این عبد صالح خود، سر جایشان بنشاند و رسوا گرداند تا دست از فتنه‌انگیزی میان مسلمانان و إفساد در زمین بردارند!) بل سلفيان، عقل‌ستيزي را به جايي رسانده‌اند که با استناد به روايات ظنّي (بلکه برداشت وهمی از روایات ظنّی)، محسوسات را نيز انکار مي‌کنند؛ همچنانکه به عنوان مثال، (بسیاری از آنان) کرويّت زمين و گردش آن به گرد خورشيد را انکار مي‌کنند و هنوز معتقدند که خورشيد به گرد زمين مي‌گردد![7] من خود (به عنوان یک نمونه‌ی عینی و تجربی) با يکي از علماي آنان در اين باره گفتگو کردم و برايش توضيح دادم که کرويت زمين و گردش آن به گرد خورشيد، از متواترات است (یعنی از چیزهایی است که شمار بسیار زیادی از انسان‌ها در قرن اخیر مشاهده کرده‌اند و به صورت یکسان خبر داده‌اند و تبانی همه‌ی آن‌ها بر کذب ممکن نیست.)، بل از محسوسات است (یعنی چیزهایی که با حواسّ پنجگانه قابل ادراکند؛ با توجّه به اینکه کرویّت و گردش زمین با مشاهده‌ی طلوع و غروب خورشید و برخی قرائن و شواهد طبیعی دیگر قابل احساس است و تبعاً از محسوسات شمرده می‌شود) که ترديد در آن‌ها سفسطه (یعنی سوفسطایی‌گری) است، ولي او به من گفت که حتي اگر با چشم خود کرويت و گردش آن را مشاهده کند، تصديق نمي‌کند؛ چراکه به زعم او با روايات مخالف است! (البته درست هم معلوم نیست که با کدام روایات مخالف است؛ چون اتّفاقاً بسیاری از عالمان مسلمان معتقدند که برخی آیات و روایات، بر کرویّت زمین و گردش آن به گرد خورشید دلالت دارد و موارد مشخّصی را نیز ذکر می‌کنند، ولی گویی این جماعت علاقه‌ی خاصّی به ضدّیت با معقولات و محسوسات دارند و تنها روایاتی را اخذ می‌کنند که با معقولات و محسوسات مخالف باشد!) اين رويکرد که به رويکرد کليسا در قرون وسطا شباهت دارد (چون کلیسا هم در آن دوران، فیزیک‌دانانی مانند گالیله را به خاطر اعتقاد به کرویت و گردش زمین، به مخالفت با نصوص کتاب مقدّس متّهم می‌کرد)، نشان دهنده‌ي ميزان عقل‌ستيزي اين گروه است (چون بالاترین درجه‌ی عقل‌ستیزی انکار محسوسات است.

از اینجا سیّدنا المنصور نقد مبنایی و بسیار عمیق خود درباره‌ی عقل‌ستیزی را آغاز می‌کند و به اثبات بنیادین وحدت جوهری عقل و شرع می‌پردازد و می‌فرماید:). در حالي که عقل‌ستيزي، مستلزم خداستيزي است (هر چند ناآگاهانه باشد)؛ زيرا عقل، (چنانکه مسلّم است) مخلوق خداست و (چنانکه محسوس است) تنها وسيله‌اي است که براي شناخت در انسان قرار داده است و با اين وصف، ضدّيت با آن، به معناي ضدّيت با اراده و فعل اوست! کساني که (مانند سلفی‌ها) عقل را رقيب شرع (و در کشمکش با آن) مي‌پندارند، از اين واقعيت بزرگ غافل‌اند که عقل و شرع از يک منشأ نشأت گرفته‌اند و هر دو مخلوق خداي واحدند! (به این اعتبار می‌فرماید: «از اين واقعيت بزرگ غافل‌اند» که ظاهراً به آن علم دارند، ولی التفات ندارند.) آيا در خلقت خداي واحد اختلاف است و برخي مخلوقات او برخي ديگر را نقض مي‌کنند؟! (این استفهام ایشان، انکاری است؛ به این معنا که در خلقت خداي واحد اختلاف نیست و برخي مخلوقات او برخي ديگر را نقض نمي‌کنند؛ چنانکه می‌فرماید:) روشن است که چنين نيست؛ چراکه افعال خداوند از روي حکمت است (نه از روی عبث یا تصادف؛ لذا) و هيچ يک ديگري را نقض نمي‌کند (چون افعال حکیمانه با یکدیگر متناسب و هماهنگ‌اند)؛ چنانکه خود فرموده است: «مَا تَرَىٰ فِي خَلْقِ الرَّحْمَٰنِ مِنْ تَفَاوُتٍ ۖ»؛[8] «در خلقت خداوند هيچ تناقضي نمي‌بيني»! (ببینید که چطور کلام سیّدنا المنصور با کلام خداوند منطبق است و در یک «واو» اختلاف پیدا نمی‌کند!) به عبارت ديگر، کسي که شرع را فرستاده، همان کسي است که عقل را آفريده و با اين وصف، تناقض عقل و شرع، محال است (تناقض در اینجا به معنای لغوی است و منظور از آن تضادّ اصطلاحی است؛ چنانکه بلا فاصله می‌فرماید:). کساني که عقل و شرع را در تضاد مي‌شمارند، نادانسته به زندقه (یعنی ثنویّت و دوخدایی) روي آورده‌اند و خالق عقل را از خالق شرع جدا پنداشته‌اند! (یعنی همان اعتقادی را پیدا کرده‌اند که اگر خالق عقل را از خالق شرع جدا می‌دانستند، پیدا می‌کردند. از این رو، می‌فرماید:) اعتقاد به تضادّ عقل و شرع، يک اعتقاد شرک‌آميز است که در برابر اعتقاد توحيدي پديد آمده است؛ چراکه وجود دوگانگي در عالم و ضدّيت تکوين با تشريع، تنها بر پايه‌ي الحاد (یعنی انکار وجود یا وحدانیّت خداوند) پذيرفتني است!

(این اثبات عقلی توافق عقل و شرع بود. اما سیّدنا المنصور پس از اثبات عقلی آن، اثبات شرعی آن را آغاز می‌کند و مطابق با رویّه و مبنای خود، آیات روشن قرآن را دلیل قرار می‌دهد و با قاطعیّت می‌فرماید:) هيچ شکّي نيست که شرع با عقل موافق است و به روشني آن را تصديق مي‌کند، بلکه به سوي آن فرا مي‌خواند و تارکانش را بيم مي‌دهد (همان طور که عقل نیز دقیقاً همین کار را نسبت به شرع انجام می‌دهد)؛ چنانکه به عنوان مثال مي‌فرمايد: «إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»؛[9] «ما آن را قرآني عربي فرو فرستاديم باشد که شما عقل را به کار بنديد» (یعنی غرض خداوند از فرو فرستادن قرآن به زبان فصیح و گویای عربی، کمک به عقل برای شناخت حق بوده است) و مي‌فرمايد: «كَذَٰلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»؛[10] «اين گونه خداوند آياتش را برايتان تبيين مي‌کند تا باشد که شما عقل را به کار بنديد» (یعنی غرض خداوند از تبیین آیاتش، کمک به عقل برای شناخت حق است) و مي‌فرمايد: «إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ»؛[11] «همانا در آن نشانه‌هايي براي گروهي است که عقل را به کار مي‌بندند» (یعنی نشانه‌های موجود در مخلوقات، تنها به وسیله‌ی عقل قابل شناخت هستند) و مي‌فرمايد: «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ»؛[12] «همانا بدترين جنبندگان نزد خداوند کرها و گنگ‌هايي هستند که عقل را به کار نمي‌بندند» (یعنی کسانی که عقل را خواه مانند سلفیان به این دلیل که حجّت نمی‌دانند و خواه به دلیلی دیگر، در شناخت شریعت یا طبیعت استفاده نمی‌کنند، از یک سو مانند افراد کر و لال قادر به شناخت واقعیّت‌های بیرونی نیستند و از سوی دیگر بدتر از همه‌ی حیوانات محسوب می‌شوند!) و مي‌فرمايد: «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَعْقِلُونَ»؛[13] «کران و گنگان و کورانند، پس عقل را به کار نمي‌بندند» (یعنی عدم کاربرد عقل از نظر شرع، مساوی با کری، لالی و کوری در مواجهه با حق است که طبیعتاً به عدم امکان شناخت آن می‌انجامد!) و مي‌فرمايد: «وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ»؛[14] «و ناپاکي را بر کساني قرار مي‌دهد که عقل را به کار نمي‌برند»! (یعنی عدم عقلانیت منشأ انواع آلایش‌های فرهنگی، سیاسی و اقتصادی است که نمونه‌های آن در پیرامون ما مشهود است.) اين آيات به روشني دلالت دارند کساني (مانند سلفیان) که حجّيت عقل را (در مقام نظر) انکار و (در مقام عمل) از کاربرد آن دوري مي‌کنند، بدترين جنبندگان نزد خداوند و قرين ناپاکي و ناداني هستند (و این واقعیّتی است که انصافاً قابل مشاهده و استقراء است؛ چراکه وحشیانه‌ترین جنایات جاری در جهان اسلام عمدتاً زیر سر همین سلفی‌هاست و همین‌ها هستند که سردسته‌ی تبه‌کاران و فتنه‌انگیزان در جهان اسلامند و بر پایه‌ی اهواء خود و برای رسیدن به قدرت، خون مسلمانان را می‌ریزند و نوامیس آنان را به کنیزی می‌گیرند و به کودکان آنان رحم نمی‌کنند و مانند سلاخ‌ها سرها را می‌برند و پوست‌ها را می‌کنند و گوشت‌ها را قطعه قطعه می‌کنند!)؛ بل صراحت اين آيات در حجّيت عقل و ضرورت کاربرد آن تا اندازه‌اي است که شايد منکر آن منکر ضروري اسلام و خارج از آن باشد! (چون بنا بر مبنای حضرت منصور، هر چیزی که از نصوص محکم و صریح قرآن معلوم می‌شود ضروری اسلام است و منکر ضروری اسلام مسلمان نیست. البته ایشان کفر این جماعت را محتمل دانسته‌ و قاطعانه به آن فتوا نداده‌ است، وگرنه ما بدون هیچ تردیدی آن‌ها را کافر می‌دانستیم و احکام کفّار را بر آن‌ها جاری می‌کردیم! ولی ما تابع این انسان بزرگ هستیم که می‌بینیم در یک «واو» از کتاب خداوند جدا نمی‌شود و از روی هوای نفس سخن نمی‌گوید و از فتوای او تجاوز نمی‌کنیم و به پیروی از او، کفر این جماعت گمراه و خشن را محتمل می‌دانیم. هر چند ایشان در ادامه، این احتمال را تقویت می‌کند و با توجّه به علم تجربی خود درباره‌ی این جماعت، می‌فرماید:) من بارها از اين گروه شنيده‌ام که عقليّات را (مطلقاً) مردود مي‌شمارند و هر گونه عقلانيت در فهم شريعت را بدعت مي‌پندارند و روشن است که اگر بيّنه (یعنی شهود و مدارک کافی) بر فردي از اينان با اين عقيده قائم شود، احکام مرتد (بنا بر مبنای فقها) يا منافق (بنا بر مبنای خاصّ سیّدنا المنصور) بر او جريان مي‌يابد؛ چراکه اعتبار عقل و وجوب کاربرد آن در شريعت، از ضروريات اسلام است که جاهل به آن معذور نيست. (مانند وجوب نماز و حرمت نکاح با محارم. حاصل آنکه ایشان کفر سلفیان را از یک سو با توجّه به انکار حجّیت عقل توسّط آن‌ها و از سوی دیگر با توجّه به اظهار عقاید شرک‌آمیز درباره‌ی خداوند توسّط آن‌ها، به طور کلّی محتمل دانسته‌ است، ولی اثبات کفر آنان را تنها به صورت موردی و در صورت وجود علم تفصیلی و جزئی ممکن دانسته و به صورت کلّی و مجموعی ممکن ندانسته است. این به آن معناست که نمی‌توان به عنوان یک قاعده گفت: «سلفی‌ها کافرند»، ولی در صورتی که دلایل کافی برای کفر «یک سلفی» به صورت خاص اقامه شود، مانند اینکه تعدادی از مسلمانان از او بشنوند که عقل را به طور کلّی بی‌اعتبار می‌داند یا برای خداوند جهت و حرکت و جوارح حقیقی ذکر می‌کند، می‌توان او را مرتد یا منافق دانست.

و السلام علیکم و رحمت الله)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

↑[1] . نگاه کن به: ابن عبد البر، التمهيد، جص7.

↑[2] . نگاه کن به: نووي، شرح صحيح مسلم، جص132.

↑[3] . به عنوان نمونه، نگاه کن به: الباني، إرواء الغليل، جص322.

↑[4] . نگاه کن به: غزالي، المنخول، ص387.

↑[5] . نگاه کن به: أصول السرخسي، ج27، ص143؛ بدر العيني، عمدة القاري، جص31.

↑[6] . نگاه کن به: خطيب بغدادي، الکفاية في علم الرواية، ص30.

↑[7] . نگاه کن به: بن باز، الأدلة النقلية و الحسّية علي جريان الشمس و سکون الأرض.

↑[8] . ملک/ 3.

↑[9] . يوسف/ 2.

↑[10] . بقرة/ 242.

↑[11] . رعد/ 4.

↑[12] . أنفال/ 22.

↑[13] . بقرة/ 171.

↑[14] . يونس/ 100.

برای شنیدن صوت درس هشتم اینجا را کلیک کنید.
هر گونه استفاده و برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است.