پنج شنبه ۱۲ تیر (سرطان) ۱۳۹۹ هجری شمسی برابر با ۱۰ ذی القعده ۱۴۴۱ هجری قمری

منصور هاشمی خراسانی

* بخش «درس‌ها» حاوی درس‌های علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی با محوریّت قرآن و سنّت، راه‌اندازی شد. * امکان مطالعه‌ی آنلاین با قابلیت جستجو در متن و عکس‌برداری از صفحات، به بخش «کتاب‌ها» افزوده شد. * کتاب شریف «سبل السّلام» حاوی مجموعه‌ی نامه‌ها و گفتارهای فارسی حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * کتاب شریف «هندسه‌ی عدالت» اثری ارزشمند از علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * کتاب شریف «مناهج الرّسول صلّی الله علیه و آله و سلّم» حاوی مجموعه‌ی گفتارهای نورانی علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی در ابواب «مقدّمات»، «عقاید»، «اخلاق» و «احکام» منتشر شد. * کتاب شریف «الکلم الطّیّب» حاوی نامه‌های حکمت‌آموز حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی منتشر شد.
loading
منصور هاشمی خراسانی
منصور هاشمی خراسانی
منصور هاشمی خراسانی
منصور هاشمی خراسانی
منصور هاشمی خراسانی
منصور هاشمی خراسانی
منصور هاشمی خراسانی
یادداشت روز

یک قدم مانده به صبح

الیاس حکیمی

شبِ تاریکی بود. بسیار تاریک و ترسناک. مرد جوان، خود را به تجربه و دانش جنگیِ محمد مهدی سپرده بود. محمد مهدی دیگر از مرز پنجاه سالگی هم گذشته بود، اما همچنان قبراق و نیرومند بود. برای مقداد که تازه از دوره‌ی آموزش نظامی فشرده به میدان جنگ می‌آمد، خیمه‌ی شبانگاهانِ تیره، وحشت‌انگیز بود. کز کرده بود و ترس و لرز خود را پنهان نمی‌کرد. ترس از جنگ و لرز از سرمای صحرا. سنگری موقتی و نَمور بود. می‌دانست که محمد مهدی مردی جنگاور و دنیا دیده است و تا با او هست، تکیه‌گاهی محکم دارد، اما در تمام لحظات که نمی‌توانست با او باشد. شاید کاری پیش می‌آمد یا حادثه‌ای؛ یا حتی دستوری صادر می‌شد و مقداد مجبور می‌شد تا از یاور و فرمانده و بهترین مربّی خود فاصله بگیرد. این نیز برای او اضطرابی خورنده بود که اعصابش را بر هم می‌ریخت.

آنان باید به زودی آن‌جا را ترک می‌کردند، امّا پس از انجام امر بسیار مهمی که بر دوش فرمانده بود و البتّه مقداد؛ امری که مقداد با اشتباهی که در صبح از او سر زد، آن را به عقب انداخت...

هیچ‌گاه کسانی برای انجام مأموریتی به جایی فرستاده نمی‌شدند، مگر آن‌که یک فرد باتجربه‌تر همراه آنان و مسؤول و فرمانده‌شان باشد. تیم‌ها و گروه‌های اعزامی، معمولاً دو نفره، سه نفره یا چهار نفره بودند و گاهی هم بیشتر. اما از دوازده نفره تجاوز نمی‌کردند. چرا که افراد مجرب و مورد اطمینان و تربیت‌یافته که امکان اعزام آن‌ها بود، محدود بودند. تعداد یاران در حال افزایش بود، اما کارها هم بسیار زیاد و انبوه. این قلّت افراد و فراوانی کارها تنها با یک هدایت و فرماندهی قدرتمند و الهی می‌توانست راه خود را برای فتح جهان باز کند و نیز یک چیز دیگر: اخلاصِ افراد پخته و تربیت یافته که در طول سال‌ها، برای این روزها آماده شده بودند؛ افرادی که از سر تا سر جهان اسلام فراخوانده شده بودند...

فرصتی دست داده بود و آرامشی نسبی بر سنگر حاکم بود. محمد مهدی بلند شد و سلاحش را حمایل کرد و به نماز شب ایستاد. معمولاً وضو داشت. هر کجا به آب و آبادی و جویباری می‌خوردیم، او وضویی تازه می‌کرد. دو رکعت از نماز شب را خواند و سپس گفت: "اگر تو هم می‌خوانی بخوان، اما باید به نوبت بخوانیم". مقداد وضو نداشت و هوا هم سرد بود. گفت: "وضو ندارم. شما بخوانید". محمد مهدی تهجّدش را مختصر کرد و هنگامی که از آن فارغ شد، رو به مقداد گفت: "امروز اشتباه بزرگی مرتکب شدی. من به تو گفتم مخفیانه به سراغ محمد ابراهیم در ناعور[۱] برو و تا او را نیافتی، با احدی درباره‌ی مأموریتمان سخن نگو، حتی اگر مجبور شدی؛ چرا که تحمّل آن جبر و فرارِ از آن، آسان‌تر از کشته شدن است! و تو دقیقاً خودت را تابلو کردی و ما را به خطر انداختی و کارمان را به تأخیر کشیدی! مگر تو نمی‌فهمی که در چه شرایطی هستیم؟! کارها حسّاس است. تغییرات و تحوّلات لحظه‌ای است. فرصت‌ها اندک است و یاران کم‌اند. آن‌گاه تو این‌قدر بد عمل می‌کنی. تقریباً ناامیدم کردی. نزدیک بود ما را به کشتن دهی. اگر من احتمال شناخته شدنم در آن‌جا نبود، خودم می‌رفتم و این کار را به تو نمی‌سپردم. می‌دانم که جوان‌هایی مانند تو کار ما را کند می‌کنند و جز خراب‌کاری هنری ندارند"!

مقداد که دیگر نمی‌توانست به چشمان فرمانده نگاه کند، سر به زیر انداخت و هم‌چنان می‌لرزید...

↑[۱] . یکی از شهرهای اردن واقع در استان عمان.
دانلود کتاب و نرم‌افزار
هرگونه استفاده و برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است.
×
آیا مایلید در خبرنامه‌ی پایگاه عضو شوید؟