منظور از معیار شناخت چیزی است که خود به خود شناخته است و موجب شناخت چیزهای دیگر میشود؛ به این معنا که برای شناخت آن به چیز دیگری نیاز نیست و چیزهای دیگر به وسیلهی آن شناخته میشوند؛ مانند نور که خود به خود دیده و موجب دیده شدن چیزهای دیگر میشود. این بدان معناست که معیار شناخت، خود نیازی به شناخت ندارد؛ چراکه اگر خود نیازی به شناخت داشته باشد، شناخت آن نیز خود به معیاری نیازمند خواهد بود و این به معنای تسلسل است که امکان ندارد. شناختهای انسان ناگزیر باید به شناختی بدیهی منتهی شوند که منشأ همهی شناختها است و خود از شناختی ناشی نشده است؛ زیرا چیزی که خود نیاز به شناخت دارد، نمیتواند معیار شناخت باشد؛ با توجّه به اینکه خود به معیار شناخت نیازمند است. با این وصف، کسانی که چنین چیزی را معیار شناخت خود قرار میدهند، نباید به شناخت خود مطمئن باشند؛ چراکه شناخت آنان سست و بیپایه است؛ مانند کسی که بنیان خود را بر روی ریگ ساخته و ممکن است هر زمانی در آن فرو رود. [بازگشت به اسلام، ص۲۲-۲۳]
تنها چیزی که در انسان هست و در موجودات دیگر یافته نمیشود، عقل است که توانایی درک مفاهیم کلّی و تطبیق آنها بر مصادیق جزئی را دارد و با کوششی که «تفکّر» نامیده میشود، از چیزهایی که میشناسد به چیزهایی که نمیشناسد راه مییابد. شاید این نیرو در حیوانات دیگر نیز موجود باشد، ولی مسلماً در انسان بیشتر است و به همین دلیل، او را بر حیوانات دیگر مسلّط ساخته است. اگر حیوان دیگری وجود داشت که بیشتر از انسان میفهمید، بدون شک بر انسان تسلّط مییافت و او را به خدمت خود میگرفت، در حالی که چنین اتفاقی نیفتاده و سلطهی انسان بر حیوانات دیگر مشهود است. این برتری انسان تنها رهاورد عقل اوست و امتیاز دیگری برای او دیده نمیشود. از این رو، انسانی که فاقد عقل است یا از عقل خود بهرهی کافی نمیبرد، بر سایر حیوانات برتری ندارد، بلکه از آنها پستتر است؛ چنانکه خداوند فرموده است: ﴿أُولَئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ ۚ أُولَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ﴾؛ «آنان مانند چهارپایانند، بلکه آنان گمراهترند؛ آنان همانا بیخبرانند»! با توجه به این واقعیت، تنها چیزی که میتواند معیار شناخت انسان باشد، «عقل» است؛ چراکه عقل، تنها ابزار شناخت آدمی است و قوّهی مدرکهای جز آن در نفس او وجود ندارد. [بازگشت به اسلام، ص۲۳]
برای عقل جایگزینی نیست که در عرض آن قرار داشته باشد و بتواند از آن بینیاز کند و این یک امر محسوس و وجدانی است. وانگهی شناخت انسان عملاً به وسیلهی عقل انجام میشود و رضایت یا کراهت او تأثیری بر این واقعیّت ندارد؛ چراکه این واقعیّت، خصلت ذاتی انسان و خلقت پروردگار حکیم است و با این اوصاف، تغییر آن توسط انسان، ممکن نیست. به این ترتیب، عقل اصلیترین و ابتداییترین مبنای شناخت است و هر شناختی که مستقیم یا غیر مستقیم به عقل نمیانجامد، بیمعناست. مبانی دیگر، اگر وجود داشته باشند، خود به عقل باز میگردند؛ چراکه بدون عقل شناخته نمیشوند و جز برای عاقلان کارآیی ندارند؛ همچنانکه شرع، اگرچه بسیار سودمند است، خود به وسیلهی عقل شناخته میشود و تنها عاقلان را مخاطب ساخته و مثلاً فرموده است: ﴿فَاتَّقُوا اللَّهَ يَا أُولِي الْأَلْبَابِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ﴾؛ «از خدا بترسید ای صاحبان عقلها، باشد که رستگاری یابید». [بازگشت به اسلام، ص۲۴]
عقل، گوهر یکدانهای است که میان فرزندان آدم مشترک است و مبنای اختیار فردی و مسئولیت اجتماعی آنان و حلقهی اتصالشان به یکدیگر محسوب میشود و از آنجا که منشأ واحدی دارد، ادراکات واحدی نیز دارد و میان افراد آن، اختلافی نیست. منشأ عقل، پروردگار جهانیان است که خود عقل محض و رئیس عاقلان است و در افعال او منافاتی نیست. از این رو، عاقلان در سراسر جهان با هر نژاد و زبان و فرهنگی، در نظریاتی که به عقل استناد دارد، اتفاق دارند و دو نفر از آنان با هم اختلاف نمیکنند. به عنوان مثال، همهی آنان اتفاق دارند که آنچه حس میشود وجود دارد و کل از جزء بزرگتر است و اجتماع دو نقیض محال است و حادث به محدث نیازمند است و خبر متواتر صحیح است و ظلم بد است و عدل خوب است و مانند آن. این بدان معناست که عقل، وجودی واحد است و از این حیث، صلاحیت آن را دارد که معیار شناخت واقع شود تا با التزام به آن، اختلاف عاقلان به اتّفاق تبدیل گردد. [بازگشت به اسلام، ص۲۴]
عقل به معنای نیروی اندیشه و دانایی، اگرچه در برخی انسانها بیشتر از برخی دیگر است، در همهی انسانها به قدر کافی وجود دارد و همین برای وحدت آن به عنوان معیار شناخت کافی است؛ زیرا خداوند عادل، به هر انسان مکلّفی بهرهی کافی از عقل بخشیده و فزونی آن در برخی، فضلی است که به آنان بخشیده است، بیآنکه ظلمی به برخی دیگر باشد؛ چنانکه فرموده است: ﴿وَاللَّهُ يُضَاعِفُ لِمَنْ يَشَاءُ ۗ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ﴾؛ «خداوند برای هر کس که خواهد میافزاید و خداوند وسعت دهندهای داناست»! همچنانکه عقل برخی انسانها، در فرآیندی طبیعی و متقابل، عقل برخی دیگر را کامل میکند؛ چراکه آنها با یکدیگر در تعاملاند و از طریق هماندیشی، عقلی جمعی را پدید میآورند که نقصان عقل فردی را جبران میکند؛ چنانکه خداوند فرموده است: ﴿وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضًا سُخْرِيًّا﴾؛ «و برخی را بر برخی دیگر در رتبه برتری دادیم تا برخیشان برخی دیگر را به خدمت بگیرند»! [بازگشت به اسلام، ص۲۵]
چرا هیچ یک از آنان که در زمین مکنت داده شدند به سوی خلیفهی خداوند در آن فرا نخواندند و از مال و سلاح خود به او نبخشیدند تا مانند آنان در آن مکنت داده شود؟ آیا ترسیدند که از مکنتشان در آن کاسته شود؟ لاجرم همهی مکنتشان در آن را از دست خواهند داد هنگامی که خلیفهی خداوند در آن به مکنت میرسد، تا جایی که خوشبختترین آنان کسی خواهد بود که گوسفندان قریهی پدرش را میچراند! آیا حاکمی در دنیا یافت نمیشود که حکومت خود در آن را بفروشد، در ازای اینکه برایش حکومتی در بهشت باشد؟ هرآینه خداوند به گرفتن حکومت آنان با قهر قادر است، ولی میخواهد که آن را با رغبت به او بسپارند. [نامهی دوازدهم]
زنهار! شیطان شما را نفریبد که توهّمِ اضطرار کنید و بگویید که اینان برای ما از دیگران بهترند و ما را از اینان گزیری نیست و دفعِ افسد به فاسد میکنیم؛ چراکه اگر شما تقوا پیش گیرید و راضی به فاسد نشوید و از پیروی طاغوت بپرهیزید، خداوند برای شما از جایی که نمیپندارید راهی میگشاید و شما را دو بهره از رحمتش ارزانی میدارد و برای شما نوری قرار میدهد تا در پرتو آن گام بردارید و کوتاهی گذشتهیتان را میبخشاید؛ چراکه او بسیار آمرزنده و مهربان است... خداوند هرگز بندگان خویش را میان بد و بدتر سرگردان نساخته و او حکیمتر و کریمتر از آن است که چنین کرده باشد، بل برای آنان ورای بد و بدتر، خوبی قرار داده است، ولی بیشتر آنان از آن بیخبرند. اکنون من بیرون آمدهام تا شما را از آن خبر دهم و پس از روزگاری که بر شما دراز آمده است، پرده از روی آن برگیرم، باشد که بصیرت یابید. [نامهی دوازدهم]
تو را سفارش میکنم به ترس از خدا در پنهان و آشکار و اینکه او را بسیار یاد کنی؛ چراکه بسیار یاد کردن او سپری پاس دارنده در برابر گناهان است و تو را سفارش میکنم به شناخت دین و آگاهی از عقاید و احکام آن؛ چراکه ناآگاهی از عقاید آن زمینهی گمراهی و ناآگاهی از احکام آن زمینهی گناهکاری است و هر کس با دین آشناتر است به اقامهی آن تواناتر است و تو را سفارش میکنم به حرفشنوی و فرمانبرداری از کسانی که خداوند آنان را بر تو گماشته است؛ چراکه حرفشنوی و فرمانبرداری از آنان مایهی آبادانی دنیا و آخرت و خیر و صلاح مسلمانان است و تو را سفارش میکنم به اینکه سلیقهی خود را مانند عقیدهی خود ندانی و رأی خود را جزئی از دین خود نپنداری... [نامهی سیزدهم]
زنهار از کسانی نباش که از خود راضی و از دیگران ناراضی هستند؛ چراکه آنان دوست داشته نمیشوند و از کسانی نباش که خود را برتر از دیگران میانگارند؛ زیرا خداوند به کسانی که برتر از دیگرانند آگاهتر است. همواره مانند خاک فروتن باش و مانند سنگ سرسختی نکن؛ زیرا خاک به سبب فروتنی خود برکت یافت، در حالی که سنگ به سبب سرسختی خود نفرین شد. هنگامی که لغزشی از تو سر میزند به تأویل آن نکوش؛ چراکه تأویل آن، خود لغزشی دیگر است، بلکه به آن اعتراف کن تا آمرزیده شوی؛ چراکه خداوند اعتراف کنندگان را میآمرزد و تأویل کنندگان را دروغگو میشمارد. از نصیحت ناصحان هرچند سخت نماید خرسند باش و از تملّق چاپلوسان برحذر؛ زیرا نصیحت ناصح مانند ابری تیره و غوغاگر است که از آن مایع حیات میبارد، در حالی که تملّق چاپلوس مانند زهری کشنده آمیخته به شهدی شیرین است... پس علم و عمل خود را افزون کن و بدان کسی از شما یار مهدی شمرده نمیشود تا آن گاه که عالمترین و عاملترین مرد دیار خود باشد. [نامهی سیزدهم]
هرآینه مثَل شما در زندگی دنیا مثَل کودکی بوده است که مادر خویش را در انبوه جمعیّت گم کرده باشد، پس به امید دست یافتن بر او به دامان هر زنی چنگ میزند و مدّتی در پی او روان میگردد، تا آنگاه که از او بیمهری میبیند و در مییابد که او مادر نیست، پس شیونکنان او را وا میگذارد و به دامان دیگری میآویزد، تا آن گاه که تاریکی شب او را فرا میگیرد و سرمای آن او را تلف میکند، در حالی که یاریکنندهای برای او نیست! این بوده است مثَل شما در زندگی دنیا که به امید دست یافتن بر عدالت، به هر حکومتی دل بستهاید و مدّتی از آن پیروی کردهاید، تا آنگاه که از آن ظلم دیدهاید و دریافتهاید که در آن عدالت نیست، پس فریادکنان آن را بر انداختهاید و به حکومت دیگری روی آوردهاید! پس این گونه، در جستجوی عدالت، گاهی به شرق میل کردهاید و گاهی به غرب؛ گاهی به چپ دویدهاید و گاهی به راست؛ گاهی به زید روی آوردهاید و گاهی به عمرو؛ گاهی به سلطنت دل بستهاید و گاهی به جمهوریّت! در حالی که عدالت، نه در شرق بوده است و نه در غرب؛ نه در چپ بوده است و نه در راست؛ نه در زید بوده است و نه در عمرو؛ نه در سلطنت بوده است و نه در جمهوریّت! عدالت تنها در حکومت خداوند بوده است که از قدرها و جاهای شما آگاه است و جز او کسی به آن راه نمییابد اگرچه بسیار پویش و کوشش کند، مگر کسی که او به آن مهدیّش ساخته است. [نامهی چهاردهم]
ترجمهی گفتار: یکی از یارانمان ما را خبر داد، گفت: به منصور گفتم: کسی که خلیفهی خداوند در زمین را نمیشناسد یا به او دسترسی ندارد، آیا برای او چارهای یا راه گریزی وجود دارد مادامی که او را نمیشناسد و به او دسترسی ندارد؟ پس سر خود را مدّتی به زیر انداخت، چنانکه گویی فکر میکند، سپس سر خود را بالا آورد و فرمود: نه! گفتم: به خدا سوگند در این صورت هلاک میشود! فرمود: آری، در حالی که بیارزش است! [فقرهی ۲ از گفتار نهم]
ترجمهی گفتار: یکی از یارانمان ما را خبر داد، گفت: هر کس بمیرد در حالی که خلیفهی خداوند در زمین را نشناخته، به مرگ جاهلیّت مرده و هر کس بمیرد در حالی که به او دسترسی نیافته، بدبخت شده است! گفتم: اگرچه در رأی خود اجتهاد کند؟! فرمود: اگرچه در رأی خود اجتهاد کند! گفتم: اگرچه به روایت عمل کند؟! فرمود: اگرچه به روایت عمل کند! [فقرهی ۴ از گفتار نهم]
ترجمهی گفتار: یکی از یارانمان ما را خبر داد، گفت: بر منصور هاشمی خراسانی وارد شدم، در حالی که نزد او مردانی بودند، پس درنگ کردم تا مردان بیرون رفتند، پس به من روی نمود و فرمود: آیا با من کاری داری؟ گفتم: آری، سؤالی دارم و از هیبت او شروع به لرزیدن کردم، فرمود: بپرس و بر خودت سخت مگیر! گفتم: آیا تو خراسانی هستی؟ فرمود: من مردی از اهل خراسان هستم! گفتم: مقصودم این نیست، مقصودم کسی است که برای حکومت مهدی زمینهسازی میکند! فرمود: من برای حکومت مهدی زمینهسازی میکنم! گفتم: مقصودم این نیست، مقصودم کسی است که پرچم را به مهدی میرساند! فرمود: ان شاء الله، ان شاء الله، چه چیزی شما را باز میدارد از اینکه بگویید ان شاء الله؟! در این هنگام دو مرد وارد شدند و سخن را بر او قطع کردند، پس حاجت آن دو را برآورده کرد، سپس به من روی نمود و فرمود: به من رسیده است که به علی علیه السلام کتابی از کتب گذشتگان داده شد، پس در آن نگریست و نام خود و صفت خود را در آن یافت، پس گریست و فرمود: خدای را سپاس که نزد او فراموششده نبودهام، خدای را سپاس که من را نزد خود در صحیفهی نیکان یاد کرده است! پس کاری جز سپاس خدای انجام نداد و دربارهی آن با احدی مجادله نکرد! [فقرهی ۱ از گفتار دهم]
ترجمهی گفتار: یکی از یارانمان ما را خبر داد، گفت: نزد منصور در مسجدی بودیم و از ایشان دربارهی عقاید و احکام سؤال میکردیم و ایشان پاسخ میداد. در این هنگام مردانی داخل شدند که آنها را نمیشناختیم، پس گفتند: آیا در میان شما مردی است که به او منصور گفته میشود؟! پس ما سکوت کردیم و به آنها پاسخی ندادیم، تا اینکه منصور خود به آنها فرمود: آری، من او هستم! پس به او روی کردند و گفتند: آیا تو خلیفهی مهدی هستی؟! آن جناب فرمود: مگر مهدی آمده است تا برای او خلیفهای باشد؟! گفتند: نمیدانیم، ولی فلانی و فلانی و فلانی از اصحاب تو ما را خبر دادند که تو خلیفهی مهدی هستی! آن جناب فرمود: من آنها را به این امر نکردم! گفتند: آیا آنها از اصحاب تو نیستند و صبح و شام بر تو وارد نمیشوند؟! پس آثار غضب در روی منصور پدیدار شد و فرمود: آنها از اصحاب من نیستند، اگر از اصحاب من بودند از من پیروی میکردند! پس آنها چون دیدند که آن جناب را به غضب آوردهاند از نزد او خارج شدند. در این هنگام منصور روی به ما کرد و فرمود: گروهی را چه میشود که مردم را بر شانههای ما سوار میکنند؟! آیا از روزی که دلها و دیدهها در آن باژگون میگردد نمیترسند؟! چیزی را به مردم بگویید که میشناسند و چیزی را به آنان نگویید که نمیشناسند، پس آنان را بر ما میشورانید! [فقرهی ۷ از گفتار دهم]
خداوند در گیر و دار این دوران، در این روزگاری که آفتاب دین در پس ابرهای تیره پنهان است، بندگانی دارد که همواره در دلهای آنان است. آنها در دیدهها از نور بیداری چراغی میافروزند و مردم را به یاد روزهای خدا میاندازند و فرجام عبرتآموز گذشتگان را خاطرنشان میسازند. آنها همچون راهنمایان بیابانهای هولناک و بینشانهاند. آن که به حق پیوست را بشارت میدهند و آن که به باطل گرایید را میترسانند. آری، برای خداوند در گوشه و کنار این زمین پهناور کسانی هستند که از دلبستگیهای دنیا ذکر او را برگزیدهاند و داد و ستد، آنها را از نماز اوّل وقت باز نمیدارد. روز و شب را با بندگی خداوند میگذرانند و هشدارهای او را به گوش غافلان میرسانند. دیگران را به عدالت برمیانگیزند و خود پیش از آنان به آن میپردازند. دل از دنیا کندهاند و به ملکوتیان پیوستهاند. تو گویی این جهان را پشت سر گذاشتهاند و به آخرت کوچیدهاند. یا هنوز در دنیایند و آنچه در پس پرده است را دیدهاند. تو گویی به احوال نهان برزخیان پی بردهاند و روزگاری را در آن به سر بردهاند. تو گویی قیامت چهرهی هولناک خویش را به آنها نشان داده، یا آتش سوزان جهنّم آنها را در میان گرفته است. گویی رازهایی را میبینند که دیگران نمیبینند و چیزهایی را میشنوند که مردم نمیشنوند. [گفتار یازدهم]
ترجمه: محمّد بن یعقوب کلینی [د.۳۲۹ق] در کتاب «الکافي» روایت کرده، گفته است: علیّ بن محمّد من را حدیث کرد، از سهل بن زياد، از محمّد بن حسن بن شمّون، از عبد الله بن عبد الرّحمن، از عبد الله بن قاسم بطل، از عبد الله بن سنان که گفت: به ابو عبد الله علیه السلام گفتم: «روزی که هر مردمی را با امامشان فرا میخوانیم» (به چه معناست؟) فرمود: یعنی با امامشان که در میانشان است و او قائم اهل زمان خود است. منصور حفظه الله تعالی فرمود: این گونه از علی علیه السلام رسیده و آن تفسیر آیه به این است که همهی مردم با امام حقّ زمانشان فرا خوانده میشوند تا کسانی که به او اقتدا کردهاند از کسانی که به او اقتدا نکردهاند جدا شوند و تفسیر دیگر این است که آیه، امام حق و امام باطل را شامل میشود؛ چنانکه از ابن عبّاس روایت شده است: «یعنی با امام زمانشان که آنان را در دنیا به سوی گمراهی یا هدایت دعوت میکرد؛ چنانکه خداوند بلندمرتبه فرموده است: <و آنان را امامانی قرار دادیم که به امر ما هدایت میکردند> و فرموده است: <و آنان را امامانی قرار دادیم که به سوی آتش دعوت میکردند>» و گواه این، سخن خداوند بلندمرتبه است که دربارهی فرعون فرموده است: «در روز قیامت جلودار قوم خویش است، پس آنان را به آتش وارد میکند که بد جایی برای ورود است»؛ زیرا آن دلالت دارد بر اینکه امامان مردم در دنیا، جلودار آنان در روز قیامت هستند، پس آنان را به دوزخ یا بهشت میرسانند و این روایتی دیگر از اهل بیت است. [باب ۱، درس ۴۶]
ترجمه: محمّد بن حسن صفّار [د.۲۹۰ق] در کتاب «بصائر الدرجات» روایت کرده، گفته است: احمد بن محمّد ما را حدیث کرد، از صفوان، از ابن مسکان، از حُجر، از حُمران، از ابو جعفر -یعنی محمّد بن علیّ باقر- علیه السلام که دربارهی سخن خداوند تبارک و تعالی: «و از کسانی که آفریدهایم گروهی هستند که به حق رهبری میکنند و به آن عدالت میورزند» فرمود: آنان امامان هستند. منصور حفظه الله تعالی فرمود: این حدیث صحیحی است؛ چراکه وصف مذکور، مناسب امامان است؛ با توجّه به اینکه رهبری مردم و اجرای عدالت در میان آنان به حق، از شأن آنان است و آیه دلالت دارد بر اینکه امام در کتاب خداوند دارای دو شأن است: یکم هدایت مردم به حق و آن تعلیم قرآن و سنّت به آنان بدون خطایی است؛ چراکه آن به حق نخواهد بود مگر آن گاه که این گونه باشد و دوم عدالت میان مردم به حق و آن حکومت میان آنان بر طبق چیزی است که خداوند نازل کرده است بدون خطایی؛ چراکه آن به حق نخواهد بود مگر آن گاه که این گونه باشد و این دو تحقّق نمییابند مگر در کسی که از اهل بیتی باشد که خداوند هر آلایشی را از آنان زدوده و آنان را کاملاً پاکیزه ساخته است و آیه دلالت دارد بر اینکه زمین از امامی هادی و عادل به حق خالی نمیماند؛ چنانکه عاقلان قوم از قدیم و جدید به آن اعتراف کردهاند. [باب ۱، درس ۶۵]
ترجمه: ابن جوزی [د.۵۹۷ق] گفته است: «بیگمان خداوند زمین را از قیامکنندهای به حجّت خالی نمیگذارد که جامع میان علم و عمل و عارف به حق خداوند متعال و ترسان از او باشد و او محور دنیاست و هرگاه بمیرد، خداوند جانشینی برایش قرار میدهد و چه بسا از دنیا نمیرود تا آن گاه که کسی را که شایستهی جانشینی او در هر پیشآمدی است را ببیند و زمین هیچ گاه از چنین کسی خالی نمیشود و او به منزلهی پیامبر در میان امّت است»... سخن او پایان یافت و این همان سخنی است که ما میگوییم و تعجّب از کسانی است که آن را از ما بر نمیتابند، در حالی که آن را در کتاب خداوند مییابند و بسیاری از عالمانشان از قدیم و جدید آن را گفتهاند! پس آیا بر ما جز این عیبی میگیرند که میگوییم آنان از اهل بیت پیامبرمان هستند؟! در حالی که این را بدان سبب نمیگوییم که آنان پدرانمان هستند، بل به سبب فضیلتی میگوییم که برای آنان در قرآن و سنّت مییابیم و فضیلت دیگرانی که با پیامبرمان مصاحبت کردند را انکار نمیکنیم، ولی کسی با اهل بیت پیامبرمان مقایسه نمیشود؛ چنانکه از عبد الله بن عمر روایت شده است که گفت: «ما هرگاه اصحاب پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را میشمردیم میگفتیم: ابو بکر، عمر و عثمان، پس مردی گفت: ای ابا عبد الرّحمن! پس علی چه؟! گفت: وای بر تو! علی از اهل بیت است، کسی با آنان مقایسه نمیشود» و این سخن مشهوری از احمد بن حنبل [د.۲۴۱ق] است و او امام اهل سنّت است و تشیّع به او نسبت داده نشده است. [باب ۱، درس ۶۵]
ترجمه: عبد اللّه بن احمد بن حنبل روایت کرده، گفته است: «از پدرم پرسیدم: افضل مردم پس از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم چه کسی بود؟ گفت: ابو بکر، گفتم: پدر! سپس چه کسی؟ گفت: عمر، گفتم: پدر! سپس چه کسی؟ گفت: عثمان، گفتم: پدر! علی چطور؟ گفت: پسرم! علی از اهل بیتی است که کسی با آنان مقایسه نمیشود» و در روایت دیگری آمده است: «گفتم: پدر! در باب تفضیل چه میگویی؟ گفت: در خلافت، ابو بکر و عمر و عثمان، گفتم: پس علی بن ابی طالب چطور؟ گفت: پسرم! علی بن ابی طالب از اهل بیتی است که کسی با آنان مقایسه نمیشود» و این حقیقتی است که هر عالمی آن را میگوید و احمد بن حنبل نیز آن را گفته است، ولی هنگامی که ما آن را میگوییم کسانی که عالم نیستند میگویند: اینها از رافضه هستند! «این گونه خداوند بر دلهای کسانی که عالم نیستند مهر میزند»! [باب ۱، درس ۶۵]
ترجمه: عبد الله بن احمد بن حنبل [د.۲۹۰ق] در آنچه بر «مسند» افزوده روایت کرده، گفته است: عثمان بن ابی شیبة من را حدیث کرد، گفت: مطّلب بن زیاد ما را حدیث کرد، از سُدّی، از عبد خیر، از علی که دربارهی سخن خداوند: «تو تنها بیمدهنده هستی و برای هر قومی راهنمایی است» فرمود: رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم بیمدهنده است و راهنما مردی از بنی هاشم است. منصور حفظه الله تعالی فرمود: گفته شده که مراد او از این مرد خودش بوده، ولی ظاهر آن است که او به اطلاق سخن گفته و مرادش این بوده که برای هر قومی (یعنی هر قرنی) پس از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم، راهنمایی از بنی هاشم است. [باب ۱، درس ۶۷]
تشکیل حکومت اسلامی در زمان غیبت مهدی، هرگاه به معنای تشکیل حکومت آن حضرت از طریق زمینهسازی برای آن به ترتیبی که در کتاب شریف «بازگشت به اسلام» تبیین شده است باشد، ممکن است، جز آنکه در این صورت، تشکیل حکومت اسلامی در زمان غیبت مهدی محسوب نمیشود، بلکه تشکیل آن با رفع غیبت او محسوب میشود و هرگاه به معنای تشکیل حکومتی جز حکومت مهدی باشد، ممکن نیست و این ممکن نبودن، از عوارض تقصیر مردم در حفاظت و حمایت از آن حضرت است که سبب غیبت او بوده و با این وصف، مسؤولیّت تبعات آن بر عهدهی آنان است. حاصل آنکه تشکیل حکومت اسلامی در هر زمانی با ظاهر ساختن مهدی ممکن است و با این وصف، تشکیل حکومت اسلامی در زمان غیبت آن حضرت معنا ندارد. [پرسش و پاسخ ۲۸]
زمینهسازان راستین ظهور مهدی، جماعتی از اهل خراسانند که با پرچمهای سیاه در طلب مهدی بیرون آمدهاند و با خلوص کامل و به دور از هر شرک و شبههای، به سوی او دعوت میکنند و رهبرشان منصور، عالمی صالح است که هیچ سخن ناروایی دربارهی خود نمیگوید. او مدّعی نیست که مهدی است و مدّعی نیست که فرزند اوست و مدّعی نیست که نایب اوست و مدّعی نیست که فرستادهی اوست، ولی در عمل به سوی او فرا میخواند و در واقع برای ظهور او زمینهسازی میکند و هر کس که خداوند برایش خیری خواسته باشد، به سوی او میشتابد، اگرچه چهار دست و پا بر روی برف. [پرسش و پاسخ ۴ تعلیقات]
جناب علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی، صرفاً زمینهساز ظهور امام مهدی علیه السلام است و ادّعای دیگری ندارد. زمینهسازی برای ظهور امام مهدی علیه السلام نیز منزلتی برای آن جناب نیست، بل عملی صالح از آن جناب است که در قالب جمعآوری و تربیت عدّهای کافی از مسلمانان برای حفاظت و حمایت از امام مهدی علیه السلام انجام میشود و واقعیّتی محسوس بر روی زمین است. با این وصف، یاری رساندن به آن جناب به حکم ﴿وَتَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى﴾؛ «به یکدیگر در نیکوکاری و تقوا یاری رسانید» واجب است و ترک واجب معصیت شمرده میشود. [پرسش و پاسخ ۳۴]
گردهمایی مؤمنان برای یاری امام مهدی علیه السلام ضروری است و روزی باید انجام شود... و علّت آن این است که هر یک از مؤمنان به تنهایی و جدا از دیگران برای یاری امام مهدی علیه السلام کفایت نمیکند، بل او به سپاهی آراسته و آماده نیازمند است که بتواند با اتّکاء به آن ظهور کند... با این حال، کاری که اکنون از مؤمنان خواسته میشود، هجرت به خراسان نیست، بل تلاش برای همراه کردن شماری کافی از مردم است که پیش از هجرت به خراسان باید انجام شود. بنابراین، مؤمنان باید در کشورها و شهرهای خود، دوستان و آشنایانشان را با نهضت زمینهسازی برای ظهور امام مهدی علیه السلام همراه کنند، تا آن گاه که شماری کافی از میان آنان برای هجرت به خراسان آماده شوند. آن گاه هجرت به خراسان برای آنان آسان خواهد شد؛ چراکه برخی از آنان به برخی دیگر کمک خواهند کرد و خداوند پشتیبان مؤمنان است. [پرسش و پاسخ ۲۱ تعلیقات]
حق آن است که باید زمینهسازی برای ظهور مهدی علیه السلام را با ایمان به وعدهی خداوند انجام داد و نباید به سبب جهل به برخی جزئیات کمّی یا کیفی آن، در لازم و مفید بودن آن تردید روا داشت و دعوتکنندهی به سوی آن را به گزافهگویی متّهم نمود. به هر حال، معضل غیاب مهدی علیه السلام معضل پیچیدهای است و منصور هاشمی خراسانی در حال تلاش برای حلّ آن به صورت علمی و میدانی است و برای این کار دشوار و نفسگیر، دست کم به حمایت یکی از کشورهای اسلامی و حاکمان مسلمان نیاز دارد. خداوند به همهی مسلمانان توفیق درک این حکمتها و حقایق گرانسنگ را ارزانی دارد و دلهای حاکمان مسلمان را برای قبول آن نرم گرداند تا هر چه زودتر زمینه برای ظهور آقایمان مهدی علیه السلام فراهم شود و مصائب و معضلات جهان اسلام پایان پذیرد؛ چراکه او بر هر کاری تواناست و بسیار بخشنده و مهربان است. [پرسش و پاسخ ۱۱]
پیام روشن و کلیدی این کتاب بزرگ، تنها «نفی دیگران» نیست، بلکه «اثبات مهدی» و «نفی دیگران» است و این تجلّی «لا إله إلا الله» و تفسیر «البیعة لله» است که شعار منصور هاشمی خراسانی و رکن دعوت اوست. همهی سخن این عالم مصلح و مجاهد آن است که هیچ حکومتی جز برای الله نیست و مراد او از حکومت الله، بر خلاف مراد سخیف و نادرست خوارج، عدم حکومت انسان نیست، بل حکومت انسانی است که خداوند او را منصوب کرده و از طریق کتاب خود و سنّت متواتر پیامبرش یا از طریق آیتی بیّنه، از انتصاب او خبر داده و او همان «مهدی» است که اکنون در زمین وجود دارد، ولی غایب است و علّت غیاب او، بر خلاف پندار بیشتر مردم، اراده و اقدام ابتدایی خداوند نیست، بل اراده و اقدام ابتدایی مردم است که شرایط لازم برای ظهور او را فراهم نکردهاند و از این رو، مسؤول همهی تبعات و عوارض ناشی از غیاب او هستند، اگرچه این تبعات و عوارض، «بنبست در امّت آخر الزمان» تلقّی شود؛ چراکه چنین «بنبستی» به «اسلام» نسبت داده نمیشود تا با «کمال» آن ضدّیت داشته باشد، بل به مردم نسبت داده میشود که باعث و بانی آن بودهاند؛ ﴿فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ﴾؛ «پس عبرت بگیرید ای صاحبان بینشها!» [نقد و بررسی ۲۵]
راهکار منصور هاشمی خراسانی برای ظهور و حاکمیّت مهدی، راهکاری جامع با ابعاد امنیّتی، فرهنگی و سیاسی است؛ چراکه او برای ظهور مهدی به معنای امکان دسترسی به او، وجود شماری کافی از مسلمانان قوی و امین به منظور محافظت از او در برابر خطرات احتمالی را ضروری میداند؛ با توجّه به اینکه تنها علّت عدم ظهور او به معنای عدم دسترسی به او را خوف او از کشته شدن یا اسارت میداند و معتقد است که در صورت تضمین امنیّت او توسّط این شمار از مسلمانان، ظهور او به معنای دسترسی به او حتمی خواهد بود. از این رو، به اقتضای وجوب عقلی و شرعی زمینهسازی برای ظهور او، در حال گردآوری شماری کافی از مسلمانان قوی و امین به منظور محافظت از او در برابر خطرات احتمالی است و از همهی آنان مانند جنابعالی، برای این منظور یاری میطلبد؛ چراکه به نظر این عالم صدّیق، ظهور مهدی در صورت تضمین امنیّت او، حتّی در صورت عدم امکان حاکمیّت او، قطعی است؛ با توجّه به اینکه میان ظهور او و حاکمیّت او ملازمهای نیست و ظاهر بودن او بدون حاکمیّت او نیز سودمند است؛ بلکه ظاهر بودن او، مقدّمهای برای حاکمیّت اوست؛ زیرا حاکمیّت کسی که ظاهر نیست، مشکل است و با این وصف، زمینهسازی برای ظهور مهدی، مقدّمهی زمینهسازی برای حاکمیّت اوست. [نقد و بررسی ۲۵]
منصور هاشمی خراسانی زمینهی حاکمیّت مهدی را اجتماع شماری کافی از مردم برای اعانت و اطاعت او میداند و معتقد است که هرگاه این شمار از آنان، این اعانت و اطاعت را بر عهده بگیرند، قیام مهدی برای حاکمیّت حتمی خواهد بود؛ چراکه حاکمیّت تنها حقّی برای او نیست، بلکه تکلیفی برای او نیز شمرده میشود، تا جایی که اگر پس از حصول شرایط برای آن قیام نکند، شایسته است که گردنش زده شود؛ با توجّه به اینکه مسؤول همهی مفاسد و مظالم جاری در زمین، کسی جز او نخواهد بود. از این رو، منصور هاشمی خراسانی، همزمان با گرد آوردن شماری کافی از مسلمانان برای محافظت از مهدی، در حال گرد آوردن شماری کافی از آنان برای اعانت و اطاعت اوست و از همهی آنان مانند جنابعالی، برای این منظور یاری میطلبد؛ چراکه به نظر این اعجوبهی دوران، حاکمیّت مهدی در صورت تضمین اعانت و اطاعت او، حتمی است و این تضمین در اسلام «بیعت» نامیده میشود. بر این اساس، منصور هاشمی خراسانی، از مسلمانان جهان برای مهدی بیعت میگیرد؛ به این معنا که از آنان تعهّد میگیرد تا هرگاه مهدی برای آنان ظاهر شد، او را اعانت و اطاعت نمایند و مانند خلفایی که پیش از او بودند، خذلان و عصیان نکنند و با این تقریر، هرگاه شماری کافی از مسلمانان با او بر اعانت و اطاعت مهدی بیعت کردند، حاکمیّت آن حضرت برایشان محقّق میشود؛ همچنانکه هرگاه شماری کافی از آنان با او بر حفاظت از مهدی پیمان بستند، ظهور آن حضرت برایشان واقع خواهد شد. [نقد و بررسی ۲۵]
قیاس نهضت منصور هاشمی خراسانی با نهضتهای گذشتگان، قیاسی مع الفارق و نابجاست؛ چراکه این نهضت بر خلاف نهضتهای گذشتگان، در بنیادیترین زیرساخت خود، مبتنی بر توحید خداوند در تحکیم به معنای اختصاص حاکمیّت به اوست، بلکه ماهیّتی جز دعوت به سوی حاکمیّت خلیفهی خداوند در زمین ندارد و با این وصف، اجتماع آن با حاکمیّت غیر خداوند، مانند اجتماع چیزی با ضدّ خود است که محال است؛ همچنانکه انجامیدن آن به حاکمیّت غیر خلیفهی خداوند در زمین، انجامیدن آن به چیزی است که مقتضی آن نیست و با این وصف، یا این نهضت به تحقّق حاکمیّت خلیفهی خداوند در زمین میانجامد و یا کلّاً نابود میشود و در هر حال، انجامیدن آن به حاکمیّت غیر خلیفهی خداوند در زمین ممکن نیست. این به آن معناست که منصور هاشمی خراسانی و یاران او، یا به آرمان مقدّس خود با تحقّق حاکمیّت مهدی دست مییابند و یا مانند حسین بن علی و یارانش در کربلا، تا آخرین نفر خود به شهادت میرسند. [نقد و بررسی ۱۷]
شکّی نیست که نهضت اسلامی منصور هاشمی خراسانی، حقترین جریان در جهان اسلام است؛ زیرا هنگامی که همهی جریانها در جهان اسلام به سوی حاکمیّت خود فرا میخوانند، این نهضت به سوی حاکمیّت خداوند دعوت میکند و هنگامی که همهی آنها برای خلافت زید و عمرو و ابو بکر بغدادی زمینهسازی میکنند، این نهضت برای خلافت مهدی زمینهسازی میکند و با این وصف، أحقّیّت آن مانند آفتاب در پهنهی آسمان آشکار است، هر چند منافقان و ظالمان اقرار ندارند... مشهود است که این نهضت، با آنکه حقترین جریان در جهان اسلام است، کمترین حامیان در آن را دارد، ولی این «خیلی عجیب» نیست؛ چراکه حقترین جریان در جهان، همیشه تنهاترین جریان در آن بوده و این در امتداد تاریخ، مجرّب است؛ چنانکه خداوند فرموده است: «پس چرا از قرنهای پیش از شما بازماندگانی نبودند که از فساد در زمین نهی نمایند مگر اندکی از کسانی که از میانشان نجات دادیم؟!»؛ مانند نوح علیه السّلام که نهصد و پنجاه سال تبلیغ کرد، ولی شمار اندکی با او همراه شدند؛ چنانکه خداوند خبر داده و فرموده است: «و با او ایمان نیاوردند مگر اندکی». اسلام با چنین غربتی آغاز شد و هماکنون به غربت آغازین خویش باز گشته است؛ چراکه نهضت منصور هاشمی خراسانی، نهضت «بازگشت به اسلام» است. وانگهی غربت او، انعکاس غربت کسی است که او به سویش دعوت میکند؛ چراکه اگر او مانند دیگران به سوی کسی جز وی دعوت میکرد، تا این اندازه غریب نمیبود، ولی او به سوی وی دعوت میکند و وی غریبترین مرد جهان است و خوشا به حال این غریبان! [نقد و بررسی ۲۳]
۷ . آیا منصور هاشمی خراسانی، با شخص احمد الحسن یمانی یا جریان او ارتباطی دارد؟
علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی، با این شخص یا جریان او هیچ ارتباطی ندارد. علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی، این شخص را یک مدّعی دروغین و جریان او را یک جریان انحرافی میداند که مشغول تلویث و تخریب گفتمان مهدویّت هستند.[۷] [مقالهی ۱۱۷]
۸ . آیا منصور هاشمی خراسانی، به وهابیّت گرایش دارد؟
علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی از اساس با وهابیّت مخالف است؛ چراکه وهابیّت مبتنی بر «سلفیگری» و «اخباریگری» است و او با هر دو مخالف است.[۸] مخالفت او با وهّابیان تا حدّی است که آنان را به ترویج شرک با نام توحید متّهم کرده و به خاطر ترویج عقلگریزی، در خدمت شیطان دانسته است. مخالفت او با وهّابیان تا حدّی است که آنان را به ترویج شرک با نام توحید متّهم کرده و به خاطر ترویج عقلگریزی، در خدمت شیطان دانسته است.[۹] [مقالهی ۱۱۷]
۹ . آیا منصور هاشمی خراسانی، تفسیر بنی اسرائیلی از ماجرای داود علیه السلام و اوریا را تأیید و تکرار کرده است؟
دربارهی علّت استغفار داود علیه السلام که در آیهی ۲۴ سورهی ص یاد شده، دو تفسیر مشهور وجود دارد: یکی تفسیر بنی اسرائیلی که مدّعی است داود علیه السلام نماز خود را رها کرده و به دنبال کبوتری به پشت بام رفته و زن اوریا را در خانهی همسایه دیده و عاشقش شده و از این رو، اوریا را به جنگ فرستاده و در جلوی سپاه قرار داده است تا کشته شود و زنش را به دست آورد! علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی، این تفسیر زشت و بیاساس را رد کرده و آن را «به دور از حقیقت و ناروا» دانسته است. تفسیر دیگر، تفسیر شیعی است که مدّعی است داود علیه السلام در قضاوت میان دو شریک که با هم نزاع داشتند، عجله کرده و پیش از شنیدن دفاعیات متّهم، او را محکوم نموده است. علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی، این تفسیر را نیز رد کرده؛ زیرا آن ظلمی آشکار در حقّ مردم است که از یک قاضی ساده سر نمیزند، چه رسد به پیامبری معصوم که خداوند او را به قضاوت عادلانه ستوده است! از این رو، علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی، تفسیر سومی را ارائه فرموده و آن این است که داود علیه السلام، شاید با نظر به برخی مصالح سیاسی که در گذشته وجود داشته، از دوستش خواسته است که همسرش را طلاق دهد تا پس از اتمام عدّه با او ازدواج کند. روشن است که این تفسیر، از دو تفسیر دیگر بهتر است؛ چراکه نه مانند تفسیر اول، مستلزم چشمچرانی و به کشتن دادن کسی توسّط داود علیه السلام است و نه مانند تفسیر دوم، مستلزم ظلمی آشکار در قضاوت توسّط او، بل تنها مستلزم درخواست طلاق توسّط اوست که کاری حلال محسوب میشود، هر چند مکروه است و از این رو، موجب استغفار او شده است. از اینجا دانسته میشود که تفسیر علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی، بهترین تفسیر موجود در این باره محسوب میشود و بیشتر از تفسیر شیعی، احترام داود علیه السلام را حفظ کرده است![۱۰] [مقالهی ۱۱۷]
۱۰ . آیا منصور هاشمی خراسانی، احترام به کسانی مانند ابو بکر و عمر و عثمان را واجب میداند؟
علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی، احترام به همهی صحابه خصوصاً مهاجرین و انصار را واجب میداند؛ چراکه اولاً آنان با وجود همهی خطاهایشان، نقش مهمّی در پیروزی اسلام بر کفر و انتشار قرآن در جهان داشتهاند و این برای آنان حقّی ایجاد میکند که قابل انکار نیست؛ ثانیاً اهل بیت به همهی صحابه خصوصاً مهاجرین و انصار احترام میگذاشتند و از بیاحترامی به ابو بکر، عمر و عثمان نهی میکردند و تبعاً کسی که خود را شیعهی آنان میداند، باید در این زمینه پیرو آنان باشد و از آنان جلو نزند؛ ثالثاً بیاحترامی به صحابه خصوصاً ابو بکر، عمر و عثمان، به وضوح باعث فتنه و دشمنی میان مسلمانان و سوء استفادهی کافران و منافقان میشود، در حالی که احترام به آنان، باعث اتّحاد و مودّت میان مسلمانان میشود و بسیاری از توطئههای کافران و منافقان را خنثی میکند و از این رو، هر عالم دلسوز و خیرخواهی، احترام به آنان را واجب میداند.[۱۱] [مقالهی ۱۱۷]
۱۱ . آیا منصور هاشمی خراسانی، مخالف زیارت قبور اهل بیت و توسعهی حرم آنان است و معتقد است که حرم آنان باید تخریب شود؟
علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی، نه تنها مخالف زیارت قبور اهل بیت نیست، که خود به زیارت قبور آنان رفته و یارانش را به زیارت قبور آنان امر کرده است.[۱۲] او هیچ گاه تخریب حرم اهل بیت را جایز ندانسته، بلکه صرفاً توسعه و تزیین آن با طلا و جواهر در حالی که بسیاری از مسلمانان گرسنه و نیازمند هستند را کاری ناپسند و بر خلاف خواست و دستور اهل بیت دانسته است، بیآنکه این را مجوّزی برای تخریب حرم آنان دانسته باشد. او هیچ گاه تخریب حرم اهل بیت را جایز ندانسته، بلکه صرفاً توسعه و تزیین آن با طلا و جواهر در حالی که بسیاری از مسلمانان گرسنه و نیازمند هستند را کاری ناپسند و بر خلاف خواست و دستور اهل بیت دانسته است، بیآنکه این را مجوّزی برای تخریب حرم آنان دانسته باشد.[۱۳] [مقالهی ۱۱۷]
عبد الله پسر حبیب ما را خبر داد، گفت: حضرت منصور هاشمی خراسانی برای من نامهای نوشت و در آن پس از نام خداوند و ستایش او و درود بر پیامبر و خاندانش فرمود:
و اما بعد..
ای عبد الله پسر حبیب! بدان که رستگاری، عاقبت پرهیزکاران است و پرهیزکاری عنوان عبادت خداوند و عبادت خداوند، همان اطاعت اوست و اطاعت او، عمل به واجبات و پرهیز از محرّماتی است که در کتاب خود و سنّت پیامبرش بیان فرموده است. پس بندگان خداوند، پرهیزکارانی هستند که نیکوکارانی راستگفتار و پارسایانی خویشتندارند؛ آنها که دلهاشان از بیم خداوند لرزیده و به امید او در جای خود قرار یافته؛ آنها که لبهاشان از ذکر بسیار خشکیده و شکمهاشان از روزهی پیاپی لاغر گردیده؛ آنها که نفسهاشان از دام هوس گسسته و بر رخسارشان غبار فروتنی نشسته؛ آنها که یاد مرگ دلهاشان را پرداخته و آخرت دنیا را از چشمشان انداخته؛ دغدغهی تکالیف، خواب را از آنها ربوده و پروای حقوق، خوراک را از آنها گرفته است. با آنچه مردم گریزانند، مأنوسند و از آنچه مردم مأنوسند، گریزانند. میدانند که به زودی رهسپار دیار دیگری هستند و باید برای این سفر توشهای برگیرند. میدانند که راه درازی در پیش دارند و باید از گردنههای صعب العبوری بگذرند؛ راهی که روندگانش هرگز باز نگشتند و گردنههایی که گویی مسافرانش را بلعید. آه که چه امروز به فردا نزدیک است! پس آنها در اندیشهی این سفر میگریند و خود را برای آن مهیّا میسازند؛ چنانکه گویی نفَسهای آخر را میکشند یا پیش از آنکه بمیرند، مردهاند.
ای عبد الله! آنها دنیا را شناختهاند و ارزش آن را سنجیدهاند؛ پس آن را کالایی بیارج یافتهاند و از آن روی برتافتهاند.
ای عبد الله! تو نیز دنیا را بشناس؛ زیرا کسی که چاه را میشناسد خود را در آن نمیاندازد و کسی که از زهر آگاه است آن را نمینوشد...