پنجشنبه 30 شهریور (سنبله) 1396 هجری شمسی برابر با 1 محرّم 1439 هجری قمری Тоҷикӣ English

منصور هاشمی خراسانی

* پایگاه اطّلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی «به زبان انگلیسی» راه‌اندازی شد. * ترجمه‌ی کتاب «بازگشت به اسلام» اثر علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی «به زبان انگلیسی» منتشر شد. * نرم‌افزار «نسیم رحمت» حاوی نسخه‌ی آفلاین پایگاه اطّلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * کتاب شریف «مناهج الرّسول صلّی الله علیه و آله و سلّم» حاوی مجموعه‌ی گفتارهای نورانی علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی در ابواب «مقدّمات»، «عقاید»، «اخلاق» و «احکام» منتشر شد. * کتاب شریف «الکلم الطّیّب» حاوی نامه‌های حکمت‌آموز حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی منتشر شد.
loading

متن درس

شرح شیخ صالح سبزواری
درس چهل و هفتم
موضوع:

حاکميّت غير خداوند (3)

(أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم

بسم الله الرّحمن الرّحیم

الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطّاهرین

در درس قبل با استناد به نصوص متعدّد قرآن کریم و دلایل متقن عقل سلیم ثابت شد که ولایت در اسلام منحصر به خداوند عظیم است.) روشن است که انحصار ولايت به خداوند، به اين معناست که ولايت (به معنای سلطه بر امور دیگران)، تنها از خداوند نشأت مي‌گيرد و خداوند، دهنده‌ي آن (به هر کس از بندگان خود) است (که می‌خواهد و این نکته‌ی بسیار مهمّی است که بر خوارج پوشیده ماند و از این رو، پنداشتند که انحصار ولایت به خداوند، یعنی هیچ بشری مطلقاً حقّ حاکمیّت و سلطه بر امور دیگران را ندارد، در حالی که چنین برداشتی محض سفسطه است و خواسته یا ناخواسته به هرج و مرج می‌انجامد، هر چند گونه‌ای آنارشیسم دینی از سنخ تصوّرات لئو تولستوی [د.1910م] نویسنده‌ی نامدار روسی باشد که هر حاکمی را فاقد مشروعیّت حکمرانی بر مردم می‌دانست و شاعرانه معتقد بود که بهتر است محبّت خداوند بر مردم حکمرانی کند! در حالی که روشن است هیچ گاه محبّت خداوند بر همه‌ی مردم حاکم نمی‌شود و همیشه گروهی از آنان هستند که محبّت دنیا را در دل می‌پرورانند و به ستم و إفساد در زمین می‌پردازند و قهراً باید یکی از کسانی که محبّت خداوند بر آنان حاکم است دارای حاکمیّت باشد تا بتواند این گروه از مردم را مهار کند و از ستم و إفساد در زمین باز دارد و او کسی است که خداوند از حکومت محبّتش بر او خبر داده و او را نماینده‌ی خود در زمین دانسته است. بنابراین، عقیده‌ی معقول و معتدل آن است که هر کسی جز او بر دیگران سلطه پیدا کند، طاغوت شمرده می‌شود) و بر اين اساس، گرفتن وليّي جز او به معناي قبول ولايت کسي است که خداوند او را از نزد خود ولايتي نداده است (خواه او خودش اقرار داشته باشد که خداوند او را از نزد خود ولايتي نداده است، مانند اکثریّت غالب اولیاء کنونی در جهان که مدّعی انتصاب از جانب خداوند نیستند و به پشتوانه‌ی رأی اکثریت مردم یا زور خود حکومت می‌کنند و خواه بدون دلیلی علم‌آور مدّعی ولایتی از جانب خداوند باشد، مانند چند نفر از علمای شیعه در چند دهه‌ی اخیر که وقتی طالب حکومت شدند و دیدند در اسلام، حکومت کسی که خداوند او را از جانب خود منصوب نکرده، طاغوت است، مدّعی انتصاب از جانب خداوند شدند؛ چنانکه گویی انتصاب از جانب خداوند به ادّعاست و هر کس خود را منصوب از جانب خداوند بشمارد، حتماً راست می‌گوید! یا گویی انتصاب از جانب خداوند به داشتن مقداری معلومات ناقص و غیر یقینی درباره‌ی دین است و هر کس از نظر خودش یا برخی مردم «فقیه» محسوب شود، دارای «ولایت مطلقه» از جانب خداوند است! شبیه منطق برخی مدّعیان دروغین امامت و مهدویّت که با تحکّم احمقانه‌ای می‌گویند این امر را کسی جز صاحبش ادّعا نمی‌کند! در حالی که به بداهت عقل، ادّعا نمی‌تواند دلیل بر ادّعا باشد و دلیل بر ادّعای انتصاب در اسلام معلوم است و آن معجزه با شرایط معتبر عقلی یا نصّ قطعی بر عین است که همه‌ی منصوبان از جانب خداوند داشته‌اند و این مدّعیان دروغین ولایت و امامت ندارند و نمی‌توانند هم داشته باشند؛ چراکه ولایت و امامت در اسلام تنها برای پیامبر و دوازده خلیفه‌اش از قریش ثابت شده و برای دیگران چیزی جز اطاعت از آنان ثابت نشده است؛ لذا این‌ها اگر از فرط زحمت خود را بکشند هم نمی‌توانند ولایت و امامت خود از جانب خداوند را اثبات کنند! همچنانکه با سفسطه و عوام‌فریبی عجیبی می‌گویند که دلیل ما برای منصوب بودن از جانب خداوند علممان است، در حالی که علم یک مقوله‌ی نسبی است؛ چنانکه خداوند فرموده است: «وَفَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ» [یوسف/ 76]؛ «و بالاتر از هر صاحب علمی عالمی است» و با این وصف، تنها خداوند می‌داند که کدام یک از مردم در جهان «اعلم» است و تبعاً تنها خداوند می‌تواند او را به مردم معرّفی کند و معرّفی او به مردم تنها از طریق معجزه با شرایط معتبر عقلی یا نصّ قطعی بر عین ممکن است و از اینجا دانسته می‌شود مدّعیان ولایت یا امامت از جانب خداوند با استناد به عالم بودنشان، در ضلالی بعید و آشکارند و با این استنادشان تنها از جاهل بودن خود پرده بر می‌دارند)؛ چنانکه به روشني فرموده است: «اتَّبِعُوا مَا أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ وَلَا تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيَاءَ ۗ قَلِيلًا مَا تَذَكَّرُونَ»؛[1] «از چيزي پيروي کنيد که از جانب پروردگارتان برايتان نازل شد و از اوليائي جز او پيروي نکنيد! اندکي پند مي‌گيريد»! (یعنی از ولیّی پیروی کنید که پروردگارتان برایتان تعیین کرده است و از اولیائی جز او پیروی نکنید، ولی اندکی از شما این حقیقت را می‌پذیرند؛ چنانکه تاریخ گواهی می‌دهد همیشه بیشتر مردم از غیر ولیّ خداوند پیروی کرده‌اند و هنوز هم با وجود همه‌ی تبعات و لطمات این کار به آن ادامه می‌دهند و دعوت سیّدنا المنصور به پیروی از ولیّ خداوند و ترک پیروی از اولیاء دیگر را درک نمی‌کنند و به سخره می‌گیرند!)

با اين وصف (که روشن شد قبول ولايت کسي که خداوند او را از نزد خود ولايتي نداده حرام است، روشن می‌شود که)، بيعت در اسلام، اختصاص به خداوند دارد («بیعت» در اصطلاح به معنای پیمان بستن و تعهّد شرعی برای اطاعت از کسی است و اختصاص آن به خداوند یعنی تنها پیمان بستن و تعهّد شرعی برای اطاعت از خداوند مشروعیّت و اعتبار دارد) و بيعت با غير او (خواه صحابی باشد و خواه تابعی و خواه عنوان پادشاه داشته باشد و خواه عنوان رئیس جمهور یا حتّی خلیفه)، جايز نيست (و این مراد از عبارت زیبای «البیعة للّه» است که بر روی پرچم سیاه سیّدنا المنصور نوشته شده است و بنا بر برخی روایات اهل بیت، بر روی پرچم امام مهدی علیه السّلام نیز نوشته خواهد بود؛ به این معنا که بیعت جز شایسته‌ی خداوند نیست؛ چراکه حکومت تنها شایسته‌ی اوست) و هر کس غير او که با او بيعت شود (با هر عقیده و عملی که داشته باشد)، طاغوت است (اگرچه عقیده و عمل خوبی داشته باشد) و طبعاً (با توجّه به قاعده‌ی طبیعی و عقلایی که قبلاً تبیین شد،) بيعت با خداوند، از طريق بيعت با کسي تحقّق مي‌يابد که خداوند به بيعت با او امر کرده؛ چنانکه مثلاً به بيعت با پيامبرش امر کرده و به همين اعتبار فرموده است: «إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ ۚ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنْكُثُ عَلَىٰ نَفْسِهِ ۖ وَمَنْ أَوْفَىٰ بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا»؛[2] «هرآينه کساني که با تو بيعت مي‌کنند تنها با خداوند بيعت مي‌کنند؛ دست خداوند بر روي دست‌هاي آن‌هاست؛ پس هر کس بيعت‌شکني کند تنها به زيان خود بيعت‌شکني مي‌کند و هر کس به پيماني که با خداوند بسته است وفا کند به او پاداش بزرگي خواهد داد»! (این آیه صریح در آن است که بیعت با پیامبر بیعت با خداوند محسوب می‌شود، به اعتبار آنکه خداوند به بیعت با او امر کرده است و با این وصف، بیعت با هر کسی که خداوند مستقیماً یا از طریق پیامبرش به بیعت با او امر کرده است، بیعت با خداوند محسوب می‌شود؛ مانند بیعت با مهدی علیه السّلام که پیامبر او را در روایات متواتر، خلیفه‌ی خداوند و امام مسلمانان دانسته و مانند بیعت با زمینه‌ساز ظهور او و صاحب پرچم‌های سیاه منصور خراسانی که پیامبر در روایات متواتر به بیعت با او امر کرده و فرموده است: «فَأْتُوهُ فَبایِعُوهُ وَلَوْ حَبْواً عَلَی ٱلثِّلْجِ»؛ «به سوی او بشتابید و با او بیعت کنید، اگرچه چهار دست و پا بر روی برف» که البته به اعتبار دعوت او به سوی بیعت با مهدی علیه السّلام است و به همین دلیل، در برخی روایات دیگر آمده است: «فَإِنَّهُ خَلِیفَةُ ٱللّهِ ٱلْمَهْدِيُّ»؛ «چراکه او خلیفه‌ی مهدیّ خداوند است» یا آمده است: «فَإِنَّهُ خَلِیفَةُ ٱلْمَهْدِيِّ»؛ «چراکه او خلیفه‌ی مهدی است» و در روایات متواتر آخر الزّمانی به بیعت با احدی جز این دو نفر یعنی مهدی و منصور خراسانی امر نشده است؛) همچنانکه بيعت با ديگران، به اعتبار آنکه خداوند به بيعت با آنان امر نکرده است، بيعت با شيطان شمرده مي‌شود و قبول ولايت آن ملعون مطرود به جاي ولايت خداوند است (می‌فرماید: «ملعون مطرود»، به دلیل اینکه خداوند شیطان را لعنت کرد و فرمود: «لَعَنَهُ اللَّهُ ۘ» [نساء/ 118] و او را طرد کرد و فرمود: «فَاخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّكَ رَجِيمٌ» [حجر/ 34]؛ «از اینجا بیرون رو که تو رانده شده‌ای»)؛ چنانکه خداوند فرموده است: «إِنَّمَا سُلْطَانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَالَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ»؛[3] «حکومت او تنها بر کساني است که ولايت او را پذيرفته‌اند و او را شريک قرار مي‌دهند» و فرموده است: «وَمَنْ يَتَّخِذِ الشَّيْطَانَ وَلِيًّا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَانًا مُبِينًا»؛[4] «و هر کس شيطان را به جاي خداوند وليّ خود بگيرد بي‌گمان زياني آشکار کرده است»! (بنابراین، حکومت کسی که خداوند او را از جانب خود برای حکومت منصوب نکرده، حکومت شیطان است و سر فرود آوردن در برابر آن شیطان‌پرستی است؛) همچنانکه (خداوند) اوليائي جز خداوند را «اولياء شيطان» ناميده و فرموده است: «فَقَاتِلُوا أَوْلِيَاءَ الشَّيْطَانِ ۖ إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطَانِ كَانَ ضَعِيفًا»؛[5] «پس با اولياء شيطان بجنگيد؛ هرآينه نيرنگ شيطان ضعيف است» و آنان را «حزب شيطان» ناميده و فرموده است: «اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطَانُ فَأَنْسَاهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ ۚ أُولَٰئِكَ حِزْبُ الشَّيْطَانِ ۚ أَلَا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطَانِ هُمُ الْخَاسِرُونَ»؛[6] «شيطان بر آنان استيلا يافت پس ياد خدا را فراموششان کرد؛ آنان حزب شيطان‌اند؛ آگاه باشيد که حزب شيطان همانا زيانکارانند» (ببینید چگونه خداوند در این آیات از سلطه، ولایت و حاکمیّت شیطان سخن می‌گوید و نقش او در کنترل و مدیریت پیروانش را افشا می‌نماید. سیّدنا المنصور به شیوایی تبیین می‌کند که این سلطه، ولایت و حاکمیّت شیطانی، در سلطه، ولایت و حاکمیّت کسانی تجلّی یافته است که بدون اذن خداوند در حال کنترل و مدیریت جهان هستند) و (خداوند) آنان را «جنود ابليس» ناميده و فرموده است: «وَجُنُودُ إِبْلِيسَ أَجْمَعُونَ»؛[7] «و لشکريان ابليس همگي»؛ بلکه آنان را «فرزندان او» (خواه به معنای فرزندان فکری و خواه به معنای فرزندان واقعی او) ناميده و فرموده است: «أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّيَّتَهُ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِي وَهُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ ۚ بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا»؛[8] «آيا پس او و فرزندانش را اوليائي جز من مي‌گيريد در حالي که آنان دشمن شما هستند؟! بد جايگزيني براي ظالمان است»؛ بلکه آنان را خود «شياطين» (انسی و جنّی) ناميده و فرموده است: «إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّيَاطِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَيَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ»؛[9] «هرآينه آنان شياطين را اوليائي جز خداوند گرفتند، در حالي که مي‌پنداشتند هدايت يافته‌‌اند» (اولیائی جز خداوند حاکمانی هستند که بدون اذن خداوند حکومت می‌کنند و خداوند در این آیه آنان را شیاطین نامیده است و از اینجا دانسته می‌شود که هر حاکم غیر مأذون از جانب خداوند شیطان است، اگرچه به صورت انسان باشد) و فرموده است: «إِنَّا جَعَلْنَا الشَّيَاطِينَ أَوْلِيَاءَ لِلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ»؛[10] «هرآينه ما شياطين را اولياء کساني قرار داديم که ايمان نمي‌آورند»! (البته روشن است که این قرار دادن بر خلاف قرار دادن خلفاء خداوند در زمین، قرار دادن تشریعی نیست، بلکه قرار دادن تکوینی و تقدیری است؛ به این معنا که ما تکویناً و تقدیراً کافران را وا گذاشتیم تا شیاطین را حاکمان خود قرار دهند، همان طور که می‌فرماید ما آنان را گمراه کردیم، یا می‌فرماید اگر ما نمی‌خواستیم گمراه نمی‌شدند، یا می‌فرماید اگر ما می‌خواستیم هدایتشان می‌کردیم و این‌ها همه به معنای نقش طبیعی خداوند به عنوان خالق و مدبّر آنان در امورشان است، بی‌آنکه منافی با نقش ارادی و اختیاری آنان باشد.)

از اينجا دانسته مي‌شود که (بنا بر استقراء تام و بررسی مورد به مورد،) حاکمان کنوني در زمين (اعم از کافر و مسلمان که هیچ یک معجزه و نصّی عینی برای خود ندارند)، به اعتبار آنکه از جانب خداوند گماشته نشده‌اند، دانسته (مانند برخی حاکمان مستکبر و شیطان‌پرست) يا نادانسته (مانند سایر حاکمان که خود نمی‌دانند چه خبر است)، از جانب شيطان گماشته شده‌اند و حکومت آنان در راستاي تحقّق سلطه‌ي او بر جهان است (تا اوامر و منویّات او در آن اجرا شود و کار به جایی برسد که او از سایه بیرون آید و به تعبیر سیّدنا المنصور در ادامه، آشکارا دیده و پرستش شود). همچنانکه (علاوه بر حاکمان کنونی در زمین،) کساني از مسلمانان در سرزمين‌هاي اسلامي (مانند داعش، طالبان و گروه‌های وابسته به آن دو) که اين روزها ميدان را (از خلیفه‌ی خداوند) خالي و فرصت را (برای گرفتن جای او) مغتنم يافته‌اند و به پشتوانه‌ي مقاديري آهن (یعنی سلاح که غالباً از کافران تحفه گرفته‌اند) و شماري که به گردشان جمع شده‌اند (خواه از منافقان کوردل و خواه از جوانان سفیه و بی‌اطّلاع)، مسلمانان را به بيعت با خويش (به جای بیعت با خلیفه‌ی خداوند در زمین) فرا مي‌خوانند و خود را (مانند ابو بکر بغدادی) خليفه يا (مانند رهبر طالبان) امير آنان مي‌نامند، بر چيزي (از حق) نيستند و خواسته يا ناخواسته (بسته به اینکه دستشان در دست کافران شرق و غرب باشد یا نباشد)، به شيطان خدمت مي‌کنند (و این دلیل ساده و روشنی دارد)؛ چراکه خداوند آنان را براي اين کار نگماشته و فرمان نداده (و لابد برای این کار دلیلی داشته) است و آنان (یعنی مدّعیان خلافت و امارت اسلامی) خود به اين حقيقت، واقف و معترفند (می‌فرماید: «واقف و معترفند»، زیرا چه بسیار کسانی که واقفند، ولی اعتراف نمی‌کنند)؛ همچنانکه گماشته و فرماندار خداوند در زمين (یعنی امام مهدی علیه السّلام که بعداً درباره‌ی او سخن می‌گوید)، با وجود آنان و فرماني که بر زمين مي‌رانند، قادر نيست که به حکومت دست يابد و (با استفاده از امکانات ناشی از حکومت) اسلام را چونانکه (واقعاً) هست تعليم و تطبيق نمايد (خواه از این جهت که هر حکومتی از جمله حکومت آنان به صورت طبیعی مانع از شکل‌گیری حکومت دیگری در قلمرو خود است و از تمامیّت و اقتدار خود صیانت می‌کند و خواه از این جهت که آنان بخش عمده‌ای از نیروی انسانی، نظامی و اقتصادی مسلمانان را در اختیار خود نگاه داشته‌اند و از دسترس خلیفه‌ی خداوند در زمین خارج کرده‌اند) و اين مهم‌ترين مقصود شيطان (از ایجاد و توسعه‌ی این ولایت‌ها، خلافت‌ها و امارت‌های بدلی و شبه اسلامی) است؛ چراکه شيطان، همواره در صدد معارضه با خداوند (خصوصاً از طریق مقابله به مثل) بوده (به این ترتیب که در مقابل ولایت او ولایت و در مقابل خلافت او خلافت و در مقابل امارت او امارت درست کند؛ همچنانکه حتّی در برابر مهدیّ او هم مهدی‌های خودش را درست می‌کند تا مهدویّت را مانند ولایت، خلافت و امارت اسلامی لوث کند)؛ چنانکه خداوند فرموده است: «إِنَّ الشَّيْطَانَ كَانَ لِلرَّحْمَٰنِ عَصِيًّا»؛[11] «هرآينه شيطان براي رحمان عصيانگر بوده است» و اين معارضه را (در حوزه‌ی حاکمیّت) از طريق نفي (نظری و عملی) حاکميّت خداوند (با کارهایی از قبیل تشکیک در وجود او یا انکار علاقه‌اش به سیاست یا غیر عملی نشان دادن حاکمیّتش و تلاش برای جلوگیری از قوّت یافتن نیروهای وفادار و علاقه‌مند به او) و اثبات (نظری و عملی) حاکميّت خود به جاي آن (با کارهایی از قبیل ترویج سکولاریسم و جهانی‌سازی دموکراسی و دینی‌سازی آن تحت عنوان فریبنده‌ی «مردم‌سالاری دینی»)، پي گرفته است تا به زعم خود (نه اینکه لزوماً بتواند)، سلطه‌ي بر جهان را (دست کم تا جایی که به آدمیان مربوط می‌شود) از دست خداوند خارج کند و در دست خود قرار دهد (چه اندازه احمق است این جانور که سودای معارضه با خالق خود را در سر می‌پروراند!)؛ چراکه تنها يک نفر مي‌تواند سلطه‌ي بر جهان را در دست گيرد و او يا خداوند است يا شيطان و سلطه‌ي هر دو بر جهان ممکن نيست (با توجّه به اینکه احکام آن دو با هم تضاد دارند و اجتماع دو ضدّ با هم محال است و با توجّه به اینکه گفته‌اند: دو پادشاه در یک اقلیم نمی‌گنجند) و هر يک از آن دو که سلطه‌ي بر جهان را در دست گيرد، احکام خود را بر آن جاري مي‌سازد و مانع از اجراي احکام ديگري بر آن مي‌شود (اگر خداوند باشد، احکام حکیمانه و عادلانه‌ی خود را بر جهان جاری می‌سازد و مانع از اجرای احکام شیطانی بر آن می‌شود و اگر شیطان باشد، احکام ظالمانه و کفرآمیز خود را بر جهان جاری می‌سازد و مانع از اجرای احکام الهی بر آن می‌شود). سلطه‌ي هر يک از آن دو بر جهان نيز هنگامي تحقّق مي‌يابد که کسي از جانب يکي از آن دو (به عنوان خلیفه‌ی خداوند یا خلیفه‌ی شیطان) بر آن سلطه بيابد و به امر يکي از آن دو حکم براند (خلیفه‌ی خداوند «مهدی» و خلیفه‌ی شیطان «دجّال» نامیده می‌شود). از اين رو، خداوند از يک سو و شيطان از سوي ديگر در تلاشند که هر يک نفر خود (یعنی فرد برگزیده و مورد تأیید خود) را بر جهان مستولي سازند و در اين معرکه (یعنی جبهه‌ی جنگ جهانی)، مردمان جنود آن دو هستند (برخی جنود خداوند و برخی جنود شیطان) که به تبع آن دو با يکديگر در تنازع‌اند؛ بسياري از آنان (که اکثریّت مردم جهان را تشکیل می‌دهند)، دانسته (مانند «مغضوبٌ علیهم») يا نادانسته (مانند «ضالّین»)، جنود شيطان هستند که براي حاکميّت او بر جهان (از طریق زمینه‌سازی برای حاکمیّت خلیفه‌اش دجّال) مي‌کوشند و اندکي از آنان (مانند سیّدنا المنصور و یاران مخلصش)، جنود خداوند هستند که براي حاکميّت او بر جهان (از طریق زمینه‌سازی برای حاکمیّت خلیفه‌اش مهدی) مي‌کوشند و البته (به اقتضای اقلّیّت بودن و در هراس بودنشان از اکثریّت مردم) بسيار گمنام و ناشناسند؛ چنانکه خداوند فرموده است: «وَمَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ ۚ»؛[12] «و جنود پروردگارت را جز او نمي‌شناسد»! در اين ميان، شيطان اين پير کارآزموده (با توجّه به اینکه عمری چند هزار ساله دارد و از تجربه‌ی بی‌نظیری در دشمنی با انسان برخوردار است)، براي پيروزي بر خداوند و دستيابي به سلطه‌ي بر جهان، از اهرم سياست، مانند اهرم فرهنگ و اقتصاد، بهره گرفته (با توجّه به اینکه به طور کلّی چهار اهرم برای سلطه بر جهان وجود دارد: اهرم فرهنگ، اهرم اقتصاد، اهرم سیاست و اهرم نظامی که البته مبتنی بر سیاست و اقتصاد است و به همین دلیل، آن را در عرض آن دو ذکر نفرموده است) و در پي هزاران سال تلاش، (سرانجام در دو قرن اخیر) موفق به طراحي و ايجاد نظامي فراگير و منسجم در زمين شده که در بالاترين سطح خود (یعنی در رأس هرم سلطه)، مبتني بر مديريت او و فارغ از مديريت خداوند است. اين نظام فراگير و منسجم جهاني، مانند يک هرم است که شيطان در رأس آن قرار گرفته و تبعاً کلّ ساحه‌ي آن، تحت إشراف و سلطه‌ي اوست (بیهوده نیست که یک چشم بالای یک هرم، نماد شیطان‌پرستان و فراماسون‌هاست). در اين موقعيّت، او ممکن است هر حاکم را به صورت مستقيم و جداگانه تعيين نکند (می‌فرماید «ممکن است» برای اینکه امکان دارد دست کم در برخی موارد این کار را هم انجام دهد)، ولي (قدر متیقّن این است که) دستگاهي (یعنی چرخه‌ی سیاسی و نظام خبیثی) را توليد کرده است که به صورت خودکار و بدون نياز به مباشرت او، حاکمان دلخواه او را توليد مي‌کند و در خدمت او قرار مي‌دهد؛ همچنانکه ثروتمندان و دانشمندان دلخواه او را تربيت مي‌کند و در خدمت او قرار مي‌دهد (منظور از «دانشمندان» در اینجا اعم از دانشمندان دینی و دانشمندان تجربی است). در چنين چرخه‌اي، کسي که مورد رضايت شيطان و در خدمت اهداف او نيست، عادتاً (یعنی به صورت عادی و طبیعی) به حاکميّت دست نمي‌يابد؛ همچنانکه به ثروت و شهرت چنداني نمي‌رسد؛ زيرا صافي‌هاي شيطاني متعدّدي که در سطوح مختلف سياسي، اقتصادي و فرهنگي تعبيه شده است، اجازه‌ي چنين کاري را نمي‌دهد و به صورت کاملاً طبيعي، هر عنصر ناهماهنگي را طرد مي‌کند و به حاشيه مي‌راند، در حالي که به صورت کاملاً عادي، هر عنصر هماهنگي را جذب مي‌کند و به ميزان هماهنگي‌اش مورد حمايت قرار مي‌دهد (ببینید که چگونه سیّدنا المنصور این چرخه و نظام شیطانی را افشا می‌کند و نحوه‌ی عملکرد آن را تشریح می‌فرماید!). اين است که به تدريج (در طول دو قرن یا حتّی چند دهه)، عرصه‌ي جامعه، از خداپرستان خالي و از شيطان‌پرستان پر مي‌شود (و این روند شوم به همین ترتیب ادامه پیدا می‌کند)، تا هنگامي که حکومت جهاني شيطان به مثابه‌ي واقعيّتي بر روي زمين تحقّق يابد و بدون نگراني (از افشا شدن و رویگردانی مردم)، نقاب‌هاي گوناگون خود را کنار زند و آشکارا (یعنی به عنوان «حکومت شیطان») به رسميّت شناخته شود، تا جايي که همگان در برابرش به خاک افتند و آن را با انگشت نشان دهند و بگويند: زنده باد حکومت سرورمان شيطان! (سبحان الله! این منتهای آرزوی شیطان است که سیّدنا المنصور از آن پرده بر داشته است! «فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصَار» [حشر/ 2]؛ «پس عبرت بگیرید ای صاحبان بصیرت‌ها»!) از اينجا دانسته مي‌شود که دشمني شيطان با انسان، (بر خلاف تصوّر برخی از مردم،) يک دشمني نمادين و غير واقعي نيست و (بر خلاف تصوّر بیشتر آنان،) به وسوسه کردن او براي انجام کارهاي زشت فردي (مانند دروغ گفتن و غیبت کردن و فحش دادن و زنا کردن) محدود نمي‌شود (هر چند قطعاً این‌ها را نیز در بر می‌گیرد و احتمالاً اراذل و اوباشی از شیاطین را برای این کار گماشته است، ولی چه بسا بزرگان شیاطین به این کار نمی‌پردازند و مشغول کارهای مهم‌تری در حوزه‌ی عمومی هستند؛ چراکه دشمني شيطان با انسان محدود به این سطح نیست)، بل يک دشمني عيني و تمام‌عيار است که شؤون مختلف اجتماعي (اعم از سیاسی، فرهنگی و اقتصادی) را در بر مي‌گيرد و به سوي اهداف پليد او جهت مي‌دهد (باید توجّه داشت که این ارزیابی سیّدنا المنصور به هیچ وجه بزرگ‌نمایی نقش شیطان در مدیریت جهانی نیست، بل خبر از یک واقعیّت عینی و هولناک است که از یک سو مبتنی بر شواهد محسوس وجدانی و از سوی دیگر مبتنی بر کلام خداوند است)؛ چنانکه خداوند فرموده است: «تَاللَّهِ لَقَدْ أَرْسَلْنَا إِلَىٰ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَهُوَ وَلِيُّهُمُ الْيَوْمَ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ»؛[13] «به خدا سوگند به سوي امّت‌هايي پيش از تو فرستاديم، پس شيطان اعمالشان را برايشان زينت داد، پس او امروز سرپرست آنان است و براي آنان عذابي دردناک است» (در این آیه خداوند صریحاً خبر می‌دهد که امروز ولیّ مردم و سرپرست آنان شیطان است و این ولایت و سرپرستی پس از آن برای او حاصل شده که اعمال امّت‌های پیشین را برایشان زینت داده و این شاهد صدقی بر کلام سیّدنا المنصور است که می‌فرماید: «شيطان اين پير کارآزموده، ... در پي هزاران سال تلاش، موفق به طراحي و ايجاد نظامي فراگير و منسجم در زمين شده که در بالاترين سطح خود، مبتني بر مديريت او و فارغ از مديريت خداوند است.») و (خداوند) خطاب به او فرموده است: «وَاسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ وَأَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَرَجِلِكَ وَشَارِكْهُمْ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ وَعِدْهُمْ ۚ وَمَا يَعِدُهُمُ الشَّيْطَانُ إِلَّا غُرُورًا»؛[14] «و هر کس از آنان که توانستي را با آواز خود برانگيز و سواره و پياده‌ي خود را بر ضدّ آنان جلب کن و در دارايي‌ها و نسل‌هاشان شريک شو و وعده‌ي‌شان بده و شيطان جز براي فريب وعده‌ي‌شان نمي‌دهد»! (در این آیه نیز خداوند از وجود لشکریانی سواره و پیاده برای شیطان و مشارکت او در اقتصاد جهانی و نیروی انسانی خبر می‌دهد. خلاصه) اين (رسیدن به حاکمیّت علنی جهانی) برنامه‌اي است که شيطان دنبال مي‌کند و حاميان انسي و جنّي‌اش، در راستاي آن کار مي‌کنند (یعنی هم حامیانی از انسان دارد و هم حامیانی از جن که از روی عقیده یا طمع یا ترس برای آن کار می‌کنند)، ولي روشن است که خداوند برنامه‌ي خودش را (برای رسیدن به حاکمیّت علنی جهانی) دارد و برنامه‌ي او (به اقتضای عالم‌تر بودن و قادرتر بودنش) دقيق‌تر و سنجيده‌تر است؛ چنانکه فرموده است: «وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللَّهُ ۖ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ»؛[15] «آنان برنامه مي‌ريزند و خداوند برنامه مي‌ريزد و خداوند بهترين برنامه‌ريزان است» و فرموده است: «إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ ۚ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا»؛[16] «خداوند به کار خودش رسنده است، فقط براي هر چيزي اندازه‌اي قرار داده است»! (بنابراین، پیروزی نهایی در این پیکار جهانی برای خداوند است، هر چند با معادلات ما و با لحاظ ظروف زمانی‌مان، بسیار طول بکشد.)

حاصل (مبحث «حاکمیّت غیر خداوند») آنکه بيشتر مسلمانان، در اثر بي‌توجّهي به (خود) اسلام و توجّه بيش از حد به (اعمال) برخي مسلمانان نخستين (که انتظار دارند به اسلام عامل‌تر بوده باشند، ولی لزوماً نبوده‌اند)، دست خداوند را از قرار دادن خليفه و إعمال حاکميّتش در زمين بسته دانسته‌اند (به این معنا که پنداشته‌اند ممکن یا عملی نیست که او این کار را انجام دهد)؛ مانند يهوديان که خداوند درباره‌ي آنان فرموده است: «وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ ۚ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُوا بِمَا قَالُوا ۘ بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشَاءُ ۚ»؛[17] «و يهوديان گفتند که دست خدا بسته است! دستانشان بسته باد و به خاطر چيزي که گفتند لعنت شوند! بلکه دو دست خدا باز است هر گونه که مي‌خواهد مي‌بخشايد»! (چه اندازه عمیق است درک سیّدنا المنصور از نقاط انحراف امّت و خاستگاه‌های آن! بل انصاف آن است که درک او از آن‌ها فراتر از حدّ طبیعی است! می‌فرماید استبعاد جعل خلیفه در زمین برای إعمال حاکمیّت خداوند، رویکردی یهودی است که به محدود کردن قدرت خداوند و نقش او در اداره‌ی جهان باز می‌گردد؛) همچنانکه (بیشتر مسلمانان از بعد پیامبر خداوند صلّی الله علیه و آله و سلّم تاکنون) باور يافته‌اند براي تحقّق حکومت اسلامي به خداوند نيازي ندارند (یعنی لازم نیست که خداوند حاکم را تعیین کند تا حکومت اسلامی شکل بگیرد)، بل اين خداوند است که براي آن به آنان نيازمند است (یعنی آن‌ها باید حاکم را تعیین کنند تا حکومت اسلامی ممکن شود)؛ مانند يهوديان که خداوند درباره‌ي آنان فرموده است:‌ «لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ وَنَحْنُ أَغْنِيَاءُ ۘ سَنَكْتُبُ مَا قَالُوا»؛[18] «هرآينه خداوند سخن کساني را که گفتند خداوند نيازمند است و ما بي‌نيازيم، شنيد! چيزي را که گفتند خواهيم نوشت»! (سبحان الله! پس در وراء بی‌اعتقادی به نقش خداوند در جعل خلیفه، دو نگرش یهودی قرار دارد: یکی اینکه دست خداوند بسته است و نمی‌تواند شخصاً حاکم را تعیین کند: «يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ» و دیگری اینکه برای این کار به مردم نیاز دارد و آنان هستند که حرف آخر درباره‌ی حاکم را می‌زنند: «إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ وَنَحْنُ أَغْنِيَاءُ»! از اینجا دانسته می‌شود که مدّت‌هاست جهان‌بینی یهودی بر این امّت حاکم شده است!) از اين رو، چون (توسّط سیّدنا المنصور این عالم موحّد و خیرخواه) به سوي حاکميّت خداوند فرا خوانده مي‌شوند، به رسم مغالطه مي‌گويند که وجود حاکمي در زمين ضروري است (انگار که سیّدنا المنصور فرموده است وجود حاکمي در زمين ضروری نیست! این یکی از گونه‌های رایج و مضحک مغالطه است که به آن «مغالطه‌ی پهلوان‌پنبه» می‌گویند؛ به این معنا که مغالطه کننده مدّعایی که توان نقد آن را ندارد وا می‌گذارد و یک مدّعای سست و غلط که توان نقد آن را دارد به طرف مقابل نسبت می‌دهد و به جای نقد مدّعای او، به نقد این مدّعای سست و غلط می‌پردازد و با این شیوه، انگار به جای رویارویی با پهلوان واقعی که توان رویارویی با او را ندارد، یک پهلوان پنبه‌ای می‌سازد و آن را بر زمین می‌زند! در اینجا نیز مدّعای سیّدنا المنصور ضرورت وجود حاکمی از جانب خداوند در زمین است، ولی کسانی که توان نقد این مدّعای قرآنی و برهانی ایشان را ندارند، مدّعای دیگری مبنی بر عدم ضرورت وجود حاکمی در زمین را به ایشان نسبت می‌دهند و به نقد آن به جای نقد مدّعای ایشان می‌پردازند! وانگهی این جاهلان می‌پندارند که تنها خود از ضرورت وجود حاکمی در زمین آگاهی دارند)؛ گويي که خداوند از اين ضرورت آگاه نيست (و از این رو، برای آن تدبیری نیندیشیده است) و آن‌هايند که از آن آگاهي يافته‌اند (و تبعاً باید کوتاهی خداوند را جبران کنند و برای آن تدبیری بیندیشند)؛ چنانکه فرموده است: «قُلْ أَتُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لَا يَعْلَمُ فِي السَّمَاوَاتِ وَلَا فِي الْأَرْضِ ۚ»؛[19] «بگو آيا خداوند را به چيزي آگاه مي‌سازيد که در آسمان‌ها و در زمين آگاه نيست؟!» و فرموده است: «أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِمَا لَا يَعْلَمُ فِي الْأَرْضِ أَمْ بِظَاهِرٍ مِنَ الْقَوْلِ ۗ»؛[20] «يا او را به چيزي آگاهي مي‌دهيد که در زمين آگاهي ندارد يا به گفتاري سطحي؟!» (این «گفتار سطحی» که در ظاهر بسیار فیلسوفانه به نظر می‌رسد و در باطن کاملاً تهی و نامربوط است، تأکید بر ضرورت وجود حاکمی در زمین است که گویی خداوند از آن خبر نداشته است و اینان هستند که او را از آن خبر می‌دهند)؛ در حالي که بي‌گمان او از ضرورت وجود حاکمي در زمين آگاه‌تر است و به همين سبب، در زمين حاکمي قرار داده است! (یعنی ضرورت وجود حاکمی در زمین دلالت دارد بر اینکه زمین هیچ گاه از حاکمی از جانب خداوند خالی نیست و همواره دسترسی به او برای مردم ممکن است) ولي آن‌ها (با این مغالطه‌ی عجیب و سخیف که نمی‌توانند بدون حاکم باشند) حاکم او در زمين را ترک مي‌کنند و به حاکمان خود در آن روي مي‌آورند؛ گويي که او (یعنی خداوند) توانايي حکومت در آن را ندارد (و دستش بسته است) و آن‌ها هستند که توانايي‌اش را دارند! (یعنی خودشان را قادر و خداوند را عاجز می‌پندارند! «سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يصِفُونَ» [أنعام/ 100]؛ «او منزّه و برتر از چیزی است که توصیف می‌کنند»!‌)

به اين ترتيب، بيشتر مسلمانان، حکومت خود را جايگزين حکومت خداوند ساخته‌اند (یعنی به جای خداپرستی، به خودپرستی روی آورده‌اند که بدترین نوع شرک است؛ «هر قبله‌ای که بینی بهتر ز خودپرستی»!) و اين را به مثابه‌ي جزئي از فرهنگ اسلامي خود پذيرفته‌اند (تا حدّی که با گستاخی عجیبی خود را نمایندگان اسلام ناب محمّدی می‌پندارند و حکومت خود را حکومت اسلامی لقب می‌دهند) و دفاع از آن به خاطر شباهتش به کار برخي مسلمانان نخستين را لازم دانسته‌اند (یعنی منتهای حجّتشان این است که مسلمانان نخستین همین طور به حکومت رسیدند و همین طور حکومت کردند) و هر گونه تجديد نظر و اصلاح درباره‌ي آن بر پايه‌ي يقينيات عقلي و شرعي را به معناي بي‌احترامي به سلف و خروج از سنّت و جماعت پنداشته‌اند (چنانکه امروز سیّدنا المنصور را متّهم می‌کنند که با دعوت به سوی حاکمیّت خداوند، در واقع به حاکمیّت برخی صحابه طعنه می‌زند و با نامشروع شمردن حکومت‌های مبتنی بر رأی مردم، در حقیقت حکومت‌های برخی صحابه را نامشروع می‌شمارد! در حالی که سیّدنا المنصور تنها حکم کلّی اسلام در این باره را بیان کرده و به صورت مشخّص حاکمیّت برخی صحابه را قصد نکرده، بلکه از آنان با حسن ظن و احترام کامل یاد کرده و حاکمیّت آنان بدون اذن خداوند و پیامبرش را ناشی از سهو یا غفلت یا نسیان آنان دانسته است؛ با توجّه به اینکه ایشان هیچ علاقه‌ای به باز کردن پرونده‌ی حاکمیّت برخی صحابه ندارد؛ زیرا این چیزی بوده که گذشته است و هیچ یک از افراد دخیل در آن زنده نیستند تا بتوان آنان را بازجویی و محاکمه کرد و درباره‌ی آنان حکمی عادلانه صادر نمود و با این وصف، باز کردن پرونده‌ی آن کاری بی‌فایده و زیان‌بار است. اکنون باید به پرونده‌ی کسانی رسیدگی کرد که زنده‌اند و با تشبّث به حکومت برخی صحابه، برای خود حکومت ساخته‌اند و به عوام‌فریبی و إفساد در زمین روی آورده‌اند)؛ در حالي که از آنچه گذشت روشن شد، حکومت تنها براي خداوند است و انسان‌ها در آن شريک او نيستند و مسلمان کسي است که از اسلام تبعيّت کند نه از مسلمانان نخستين و تبعيّت از اسلام، بي‌احترامي به آنان و خروج از سنّت و جماعت نيست (همان طور که مخالفت فقهای مذاهب با برخی دیدگاه‌های خلفاء به دلیل اجتهادشان بر بنیاد قرآن و سنّت، شایع است و کار بدی محسوب نمی‌شود) و روشن است که (اولاً) آنان (یعنی مسلمانان نخستين) از خطا معصوم نبوده‌اند و (ثانیاً) ادّعاي عصمت نيز نداشته‌اند (بلکه در بسیاری از موارد به اشتباهات خود اقرار داشته‌اند؛ مانند عمر بن خطاب که بیعت با ابو بکر را کاری نسنجیده و شتابزده می‌دانست و از تکرار آن توسّط آیندگان نهی می‌کرد [نگاه کنيد به: مصنّف عبد الرزاق، ج5، ص441؛ مصنّف ابن ابي شيبه، ج7، ص615 و ج8، ص570؛ مسند احمد، ج1، ص55؛ صحيح البخاري، ج8، ص25؛ نسائي، السنن الکبري، ج4، ص272 و منابع فراوان ديگر]) و (ثالثاً) از مسلمانان نخواسته‌اند که اسلام را به خاطر پيروي از آنان، رها کنند، بلکه (خودشان در حدّ توان سعی کرده‌اند که به اسلام عمل کنند و از مسلمانان نیز خواسته‌اند که همین کار را انجام دهند و به همین دلیل،) چه بسا اگر امروز مي‌بودند و اين تذکّر من را مي‌شنيدند، (با توجّه به آشکار شدن عواقب خطایشان در طول قرن‌های گذشته) خطاي خود را اصلاح مي‌کردند (و به جبران آن با بازگشت به حاکمیّت خداوند می‌پرداختند)؛ چراکه بسياري‌شان از امر به معروف و نهي از منکر (یعنی این کاری که سیّدنا المنصور انجام می‌دهد) کراهت نداشتند و (فی الجمله) اگر کسي (مانند این عالم بزرگوار) حق را (در شرایطی نظیر شرایط کنونی یا درباره‌ی موضوعات مختلف) به آنان مي‌گفت، مي‌پذيرفتند (این حسن ظنّ به مسلمانان نخستين است که کار بسیار خوبی است و سیّدنا المنصور می‌خواهد آن را به مسلمانان کنونی تعلیم دهد تا از این همه نفرت و عداوت در میان آنان کاسته شود) و با اين وصف، پيروان آنان (یعنی پیروان مسلمانان نخستین) به اين کار (یعنی پذیرش حق و امر به معروف و نهی از منکر) از آنان سزاوارترند (چراکه وقتی آنان با سابقه و فضیلت‌شان، انتقادپذیر بودند و تذکّر خیرخواهان را می‌پذیرفتند، پیروانشان که خود را دون آنان می‌شمارند به طریق اولی باید انتقادپذیر باشند و تذکّر خیرخواهان را بپذیرند، ولی افسوس که غالباً این گونه نیستند و خود را کامل و بی‌عیب و نقص می‌پندارند و پاسخ آمران به معروف و ناهیان از منکر و خیرخواهان را با توهین و تکفیر می‌دهند.

خداوند گوش دل این مردم را باز کند تا سخن حق سیّدنا المنصور را بشنوند و دست از یک‌دندگی و عناد بردارند و خودشان را بیش از این در بدبختی و گمراهی نگاه ندارند و هر چه زودتر به سوی حاکمیّت خداوند بازگردند.

والسّلام علیکم و رحمت الله).

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

↑[1] . أعراف/ 3.

↑[2] . فتح/ 10.

↑[3] . نحل/ 100.

↑[4] . نساء/ 119.

↑[5] . نساء/ 76.

↑[6] . مجادلة/ 19.

↑[7] . شعراء/ 95.

↑[8] . کهف/ 50.

↑[9] . أعراف/ 30.

↑[10] . أعراف/ 27.

↑[11] . مريم/ 44.

↑[12] . مدّثر/ 31.

↑[13] . نحل/ 63.

↑[14] . إسراء/ 64.

↑[15] . أنفال/ 30.

↑[16] . طلاق/ 3.

↑[17] . مائدة/ 64.

↑[18] . آل عمران/ 181.

↑[19] . يونس/ 18.

↑[20] . رعد/ 33.

برای شنیدن صوت درس چهل و هفتم اینجا را کلیک کنید.
هر گونه استفاده و برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است.