پنجشنبه 18 آذر (قوس) 1395 هجری شمسی برابر با 9 ربیع الأوّل 1438 هجری قمری Тоҷикӣ

منصور هاشمی خراسانی

* بخش «آشنایی» حاوی توضیحات کافی درباره‌ی علامه منصور هاشمی خراسانی، آثار و پایگاه ایشان راه‌اندازی شد. * مجموعه‌ی نقدها و بررسی‌های کتاب شریف «بازگشت به اسلام» اثر علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * «بسته‌های معرفتی هدایت» حاوی نامه‌ها، گفتارها، شرح‌ها، نقدها و بررسی‌ها و پرسش‌ها و پاسخ‌های مرتبط درباره‌ی موضوعات مهمّ اسلامی منتشر شد. * کتاب شریف «الکلم الطّیّب» حاوی نامه‌های حکمت‌آموز حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی منتشر شد. * کانال اطلاع‌رسانی «نهضت بازگشت به اسلام» در شبکه‌ی تلگرام راه‌اندازی شد. * صفحه رسمی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی بر روی شبکه‌ی اجتماعی فیسبوک و گوگل پلاس راه‌اندازی شد. * نسخه‌ی تاجیکی پایگاه اطّلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی راه‌اندازی شد.

متن درس

شرح شیخ صالح سبزواری
درس چهل و دوم
موضوع:

اختلاف مسلمانان (4)

(أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرّحمن الرّحیم

الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین

در درس قبل روشن شد که تعلّق یا عدم تعلّق خلافت به اهل بیت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم، محور اصلی اختلاف مسلمانان از بعد آن حضرت تا به امروز و احتمالاً تا روز قیامت بوده است و با این وصف، عقل سلیم با توجّه به نصوص قرآن کریم حکم می‌کند که رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم با آن همه اهتمامی که به هدایت و سعادت امّتش داشته، نسبت به چنین مسأله‌ی خطیر و حسّاسی بی‌تفاوت و ساکت نبوده باشد، بلکه درباره‌ی آن روشنگری‌های لازم را انجام داده باشد. این در حالی است که متأسفانه بیشتر مسلمانان از دیرباز دچار این توهّم نامعقول بوده‌اند که آن حضرت در این باره بی‌تفاوت و ساکت بوده و به اصطلاح درباره‌ی حکومت بعد از خود وصیّتی نکرده و با آنکه درباره‌ی مسائلی به مراتب کوچک‌تر و کم‌اهمّیت‌تر از این اظهار نظر فرموده، بدون هیچ اظهار نظری در این باره از دنیا رفته و به این ترتیب، امّت خود را با هزاران ابهام و اختلاف خونین تنها گذاشته است! روشن است که هیچ مسلمان منصف و آزاده‌ای چنین گمان بدی را به پیامبر خود نمی‌پذیرد، هر چند بسیار رایج و مشهور باشد؛ چراکه چنین گمان بدی با عقل سلیم و با قرآن کریم سازگار نیست.)

قدر مسلّم (یعنی مقداری از بحث که جا دارد با التزام به عقل سلیم و قرآن کریم، مورد قبول هر مسلمانی واقع شود) اين است که آن حضرت، بي‌هيچ ابهامي (چون برخی می‌پندارند که آن حضرت چیزهایی در این باره فرموده، ولی صراحت کافی را ندارد و مبهم است و به همین دلیل، سیّدنا المنصور -این مدافع رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم- تأکید دارد که آن حضرت بی‌هیچ ابهامی)، چگونگي (تشکیل، انتقال و اداره‌ی) حکومت بعد از خود و تعلّق يا عدم تعلّق آن به اهل بيتش (این سؤال اصلی امّتش) را تبيين فرموده است (یعنی قطع نظر از اینکه آن حضرت حکومت بعد از خود را متعلّق به اهل بیت خود یا متعلّق به دیگران دانسته، شکّی نیست که تکلیف آن را معلوم کرده و قبول این واقعیّت، قدم اوّل است که مسلمانان باید برای رسیدن به تفاهم بردارند)؛ چراکه اين موضوع (یعنی تعلّق يا عدم تعلّق خلافت به اهل بيت آن حضرت)، اصل و محور اختلاف اصحاب او در زمان حياتش (به عنوان نمونه در یوم الخمیس) و بعد از او (به عنوان نمونه در سقیفه‌ی بنی ساعده) بود؛ با توجه به اينکه گروهي از اصحاب او مانند سلمان (فارسی)، ابوذر (غفاری)، مقداد (بن اسود)، عمار (بن یاسر) و زبير (بن عوام که البته بعدها تغییر موضع داد و نیز خالد بن سعید بن عاص و بریده‌ی اسلمی و ابیّ بن کعب و خزیمة بن ثابت ذو الشهادتین و أبو الهیثم بن تیهان و سهل بن حنیف و ابو ایّوب انصاری و حذیفة بن یمان و قیس بن سعد بن عباده و عبد الله بن عباس و برخی دیگر)، اهل بيت او را به حکومت بعد او از ديگران (حتّی از ابو بکر، عمر و عثمان) سزاوارتر مي‌دانستند (و به همین دلیل، در آغاز حاضر به بیعت با ابو بکر نشدند و در خانه‌ی علی و فاطمه تحصّن کردند) و گروهي ديگر از اصحاب او مانند عمر (بن خطاب که در رأس این گروه دیگر بود و به همین دلیل، سیّدنا المنصور نخست از او نام برده است)، ابو بکر (بن ابی قحافه)، ابو عبيده (جرّاح) و سالم (مولی ابی حذیفه و برخی دیگر)، در اين باره با آنان هم‌‌نظر نبودند (سیّدنا المنصور نظر به اهمّیت این نکته، منابع دست اوّل و مدارک معتبر بسیاری را برای آن در هامش کتاب ذکر فرموده است که جای هیچ شکّی برای هیچ مسلمان منصف و آزاده‌ای باقی نمی‌گذارد و از روی این حقیقت پرده بر می‌دارد که بر خلاف تصوّر بسیاری از عوام، درباره‌ی خلافت ابو بکر اجماعی در میان صحابه وجود نداشت، بلکه نهایت دو دستگی وجود داشت و دسته‌ای از آنان معتقد به خلافت اهل بیت پیامبر بودند)[1] و همين (دو دستگی صحابه در موضوع خلافت یا عدم خلافت اهل بیت پیامبر) اصل و محور دو دستگي مسلمانان از آن هنگام تاکنون بوده است. از اينجا دانسته مي‌شود که وصيّت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم تبعاً و بالإجبار (یعنی به حکم ضرورت)، معطوف به همين موضوع و در راستاي تبيين آن بوده؛ چراکه وظيفه‌ي آن حضرت (به اقتضای پیامبری‌اش و بنا بر امر خداوند به او در قرآن)، پيشگيري از اختلاف ميان مسلمانان و ايجاد امکان براي حلّ آن بوده است (قطع نظر از اینکه عملاً به سبب اطاعت آنان حل بشود یا به سبب عصیان آنان حل نشود. این استدلال سیّدنا المنصور یک استدلال عقلی است؛ با این تقریر که از علم به وجود موضوع، علم به وجود حکم حاصل می‌شود؛ با توجّه به اینکه بنا بر قاعده، هیچ موضوعی نیست مگر اینکه حکم آن در قرآن و سنّت آمده است)؛ چنانکه خداوند فرموده است: «وَمَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ إِلَّا لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُوا فِيهِ ۙ وَهُدًى وَرَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ»؛[2] «و کتاب را بر تو نازل نکرديم مگر براي اينکه هر چه در آن اختلاف کنند را برايشان تبيين نمايي و هدايت و رحمتي براي گروهي باشد که ايمان مي‌آورند»! (این آیه‌ی شریفه صریح در آن است که وظیفه‌ی تبیین موضوعات مورد اختلاف میان مردم بر عهده‌ی پیامبر است و اگر ما ایمان داریم که آن حضرت به همه‌ی وظایف خود عمل کرده، باید ایمان داشته باشیم که به این وظیفه‌ی خود نیز عمل کرده و تعلّق یا عدم تعلّق خلافت به اهل بیتش را صریحاً تبیین فرموده است.) بر اين اساس، روشن است که آن حضرت، بر خلاف پندار بدگمانان به او (یعنی اکثر مسلمانان)، اين وظيفه‌ي خود را با تبيين چگونگي حکومت بعد از خود و تعلّق يا عدم تعلّقش به خاندانش که اصل و محور اختلاف امّتش بوده، انجام داده (است و باید پذیرفت و اذعان کرد که در این جای هیچ بحثی نیست. بحثی اگر باشد در این است که محتوای تبیین پیامبر چه بوده و آن حضرت بالاخره خلافت را متعلّق به اهل بیتش دانسته یا ندانسته است؛ یعنی اصل صدور این تبیین از آن حضرت مسلّم و غیر قابل تردید است و نباید مورد اشکال و مجادله‌ی مسلمانان قرار گیرد و آنان تنها می‌توانند بپرسند که آن حضرت چه نظری را درباره‌ی جایگاه اهل بیتش پس از خود اعلام فرموده است؟ این سؤال بجا و بسیار مهمّی است که سیّدنا المنصور با شجاعت و صراحت و با تکیه بر قرآن و سنّت متواتر و مورد قبول همه‌ی مذاهب اسلامی اعلام می‌دارد و از ملامت ملامتگری هم نمی‌ترسد. ایشان می‌فرماید:)؛ چنانکه به عنوان نمونه (چون موارد دیگری هم هست و محدود به همین یک مورد نیست)، پيش از درگذشت خود، در مواطن و به انحاء مختلف (مثلاً در طائف، عرفه و غدیر خم و با الفاظ و عبارات گوناگون) فرموده است: «أيّها النّاسُ إنّي أُوشَكُ أنْ أُدْعىٰ فأُجيبَ و إنّي مَسؤُولٌ و أنتُم مَسؤُولونَ فإنّي تارِكٌ فيكُمُ الثَّقَلَينِ خَليفَتَيْنِ كتابَ اللّهِ و عِتْرَتي أهلَ بَيتي إنْ تَمَسَّكْتُم بهما لَن تَضِلُّوا بَعدِي فانْظُرُوا كَيفَ تَخْلُفُوني فيهما و إنّهما لَن يَفْتَرِقا حتّى يَرِدا عليَّ الحَوضَ نَبّأني بذلكَ اللّطيفُ الخَبيرُ»؛ «اي مردم! من نزديک شده است که فرا خوانده شوم پس اجابت کنم (یعنی از دنیا بروم)، در حالي که من مسئولم و شما نيز مسئول هستيد (یعنی من به عنوان پیامبر شما و شما به عنوان امّت من، هر دو نسبت به سرنوشت شما مسئول هستیم و من مسئولم که ابلاغ کنم و شما مسئولید که بپذیرید و عمل کنید)؛ پس من در ميان شما دو گرانمايه (دو چیز بسیار مهم و ارزشمند) را به عنوان خليفه باقي مي‌گذارم: (یعنی بر خلاف تصوّر بدگمانان، به فکر بعد از خودم نیز هستم و بدون تعیین خلیفه از میان شما نمی‌روم) کتاب خدا و عترتم (یعنی ذرّیه‌ام) که اهل بيتم (یعنی خاندانم) هستند، هرگاه (برای شناخت حق) به آن دو تمسّک جوييد (همان طور که در زمان من، به کتاب خدا و به من تمسّک می‌جستید) هرگز پس از من گمراه نخواهيد شد (همان طور که در زمان من گمراه نمی‌شدید)، پس بنگريد که پس از من با آن دو چه مي‌کنيد (یعنی به تمسّک به آن دو اهتمام داشته باشید) و آن دو هرگز از هم جدا نمي‌شوند (یعنی با هم تعارض پیدا نمی‌کنند) تا آن گاه که نزد حوض بر من وارد شوند، باريک‌بين آگاه (یعنی خداوند بلندمرتبه) من را به اين خبر داده است»! اين حديث بسيار مهم و بنيادين که (آشکارا در نزدیکی درگذشت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم -یعنی همان زمانی که لازم بوده- صادر شده و سرنوشت امّت اسلام بعد از آن حضرت را به بهترین وجه ممکن تعیین کرده و همه‌ی الفاظ و عباراتش در کمال اتقان و وضوح است) به «حديث ثقلين» معروف است و بر وجوب تمسّک به عترت (یعنی ذرّیه) و اهل بيت (یعنی خاندان) آن حضرت در کنار قرآن (به عنوان مبیّن آن با توجّه به عبارت «كتابَ اللّهِ و عِتْرَتي أهلَ بَيتي» و ضمائر مثنّی در همه‌ی موارد) و خلافت (با توجّه به عبارت «فإنّي تارِكٌ فيكُمُ» و لفظ «خَليفَتَيْنِ») و تبعاً حاکميّت آنان بعد آن حضرت (که نتیجه‌ی قهری و لازمه‌ی خلافت آنان برای آن حضرت است) از جانب خداوند (با توجّه به عبارت «باريک‌بين آگاه من را به اين خبر داده است»)، دلالت دارد، با مضامين مشابه (و الفاظ متفاوت)، توسّط بيش از سي تن از اصحاب آن حضرت (که سیّدنا المنصور به پانزده تن از اعاظم آنان اشاره فرموده)، مانند سلمان فارسي،[3] ابوذر غفاري،[4] ابو سعيد خدري،[5] زيد بن أرقم،[6] جابر بن عبد الله انصاري،[7] حذيفة بن أسيد،[8] زيد بن ثابت،[9] عبد الرحمن بن عوف،[10] سعد بن أبي وقاص،[11] جبير بن مطعم،[12] امّ سلمه،[13] ابو رافع،[14] ابو هريره،[15] ضمره،[16] عبد الله بن حنطب[17] و ديگران،[18] براي ده‌ها تن از تابعان (که سیّدنا المنصور به ده تن از مشاهیر آنان اشاره فرموده) مانند مصعب بن عبد الرحمن (د.64ق)،[19] مسلم بن صبيح (د.100ق)،[20] عمر بن مسلم (د.بعد101ق)،[21] عامر بن واثله (د.110ق)،[22] عطية بن سعد (د.111ق)،[23] حبيب بن أبي ثابت (د.119ق)،[24] قاسم بن حسّان،[25] حصين بن سبره،[26] يزيد بن حيّان،[27] علي بن ربيعه[28] و ديگران، براي شمار فراواني از اتباع تابعان (که نام‌های برخی از آنان در سلسله‌ی اسناد این حدیث آمده)، براي اعاظم مسلمانان که در ميان آنان مشاهيري چون سليمان بن مهران (اعمش) (د.148ق)، زهير بن حرب (د.234ق)، ابو بکر بن ابي شيبه (د.235ق)، اسحاق بن راهويه (د.238ق)، احمد بن حنبل (د.241ق)، سفيان بن وکيع (د.247ق)، عبد الله دارمي (د.255ق)[29] (که همگی از ائمّه‌ی حدیث در میان اهل سنّت و جماعت هستند) و نيز صاحبان صحاح (ستّه‌ی) معتمد (یعنی مورد وثوق و اعتماد) در ميان مسلمانان، مانند مسلم (د.261ق)، ترمذي (د.279ق) و نسائي (د.303ق)، ديده مي‌شوند، روايت شده است و بسياري از ائمه‌ي حديث (در میان اهل سنّت و جماعت) مانند طبري (د.310ق)، محاملي (د.330ق)، حاکم (د.405ق)، ذهبي (د.748ق)، ابن کثير (د.774ق)، هيثمي (د.807ق)، سيوطي (د.911ق)، مناوي (د.1031ق) و معاصراني مانند الباني (که دیدگاه‌های رجالی و حدیث‌شناسانه‌اش مورد اعتنا و قبول عالمان جهان اسلام است) (د.1420ق)[30]، به صحّت آن تصريح کرده‌اند، بلکه از برخي‌شان اجماع بر صحّت آن نقل شده (به این معنا که مخالفی برای صحّت آن شناخته نیست)[31] و با اين اوصاف، صحّت آن (مانند صحّت اخبار واحد از ظنّیّات نیست، بلکه) از يقينيات است؛ زيرا از يک سو در موافقت کامل با حکم عقل به ضرورت نصب حاکماني از جانب خداوند و معلّماني براي کلّ اسلام پس از پيامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم است (که در مبحث «امکان اقامه‌ی کلّ اسلام» از بخش «ضرورت و امکان بازگشت به اسلام» اثبات شد)، در حالي که جايگزيني براي آن از آن حضرت روايت نشده (یعنی عقلاً لازم است که حدیثی در این باره از آن حضرت روایت شده باشد، ولی عملاً حدیثی جز این از آن حضرت روایت نشده) و در صورت عدم صحّت آن، عدم نصب (حاکم از جانب خداوند) و انتفاء حکومت خداوند لازم مي‌آيد که محال است (و تبعاً وقتی لازم محال است، ملزوم هم محال است و با این وصف، چاره‌ای جز صحیح دانستن این حدیث نیست) و از سوي ديگر، راويان آن در هر طبقه (یعنی هر نسل) به تعدادي هستند که تباني آنان بر کذب (یعنی جعل این حدیث یا غلط در آن) محال است (زیرا این همه صحابی و تابعی و تابع تابعی و فقیه و محدّث که برخی‌شان جدا از برخی دیگر و چه بسا مخالف یکدیگر بوده‌اند، به صورت یکسان دروغ یا غلطی را مرتکب نمی‌شوند) و اين دلالتي عقلي بر صدور آن از پيامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم دارد (با توجّه به اینکه متواترات از جمله‌ی یقینیّات عقلی هستند و حجّیّت آن‌ها ضروری و مسلّم است). با اين وصف، ما را با کساني (از متعصّبان گزافه‌گو و بی‌انصاف) که (أحیاناً) در صدور آن از پيامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم ترديد مي‌کنند، مجادله‌اي نيست (یعنی بعد از اثبات تواتر این حدیث، دیگر با تردید کنندگان در صدور آن از پیامبر بحثی نداریم)؛ زيرا بيشتر آنان از کساني هستند که به حجّيت عقل اعتقادي ندارند (و تنها در پی دفاع از مذاهب خود از طریق تحکّم و سفسطه هستند) و مجادله با چنين کساني، ‌مانند مجادله با بهائم (یعنی چهارپایان) است! (روشن است که هیچ انسان عاقلی با چهارپایان مجادله نمی‌کند؛ چراکه بی‌فایده است. برخی از این «أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» کسانی هستند که بدون توجّه به تواتر این حدیث و ورود آن در صحاح و مسانید معتبر می‌گویند پیامبر نفرموده است: «کتاب الله و عترتي أهل بیتی»، بلکه فرموده است: «کتاب الله و سنّتی»! در حالی که «کتاب الله و سنّتی» یک روایت بسیار ضعیف و غریب است که در هیچ یک از صحاح و مسانید معتبر نیامده، بلکه تنها مالک بن أنس به صورت مرسل یعنی بدون سند در کتاب الموطأ خود آورده و شاهد آن یکی روایت حاکم در المستدرک [ج1، ص93] از طریق اسماعیل بن ابی اویس خواهرزاده‌ی مالک است که رجال‌شناسانی مانند یحیی بن معین، نسائی و دیگران او و پدرش را ضعیف، بلکه کذّاب و دزد احادیث و جاعل آن‌ها دانسته‌اند و دیگری روایت حاکم در المستدرک [ج1، ص93] از طریق صالح بن موسی طلحی است که رجال‌شناسانی مانند یحیی بن معین، جوزجانی، ابی حاتم، بخاری، نسائی و دیگران او را بسیار ضعیف و منکر الحدیث و متروک الحدیث دانسته‌اند و دیگری روایت ابن عبد البرّ در التمهید [ج24، ص331] از طریق کثیر بن عبد الله است که رجال‌شناسانی مانند یحیی بن معین، ابن حنبل، ابو داود و دیگران او را بسیار ضعیف، بلکه یکی از کذّابان و جاعلان حدیث دانسته‌اند و خود ابن عبد البرّ که از او روایت کرده نیز گفته است که همگان بر ضعف او اجماع دارند و دیگری روایت قاضی عیاض در الإلماع از طریق سیف بن عمر است که از کذّابان و جاعلان مشهور است و برخی او را به زندقه متّهم کرده‌اند و با این وصف، واضح است که روایت «کتاب الله و سنّتی» روایتی جعلی و باطل است که برخی نواصب منحرف در برابر روایت متواتر و مشهور «کتاب الله و عترتي أهل بیتی» ساخته‌اند، غافل از آنکه اگر این روایت جعلی و باطل، صحیح هم باشد هیچ تعارضی با روایت «کتاب الله و عترتي أهل بیتی» ندارد؛ چراکه عترت و اهل بیت پیامبر تبیین کنندگان سنّت آن حضرت هستند و امر به تمسّک به آنان به اعتبار تمسّک آنان به سنّت آن حضرت است. إنا لله و إنا إلیه راجعون. به راستی چرا برخی از مسلمانان وقتی با حدیثی متواتر و قطعی از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم رو به رو می‌شوند که با مذهب‌شان سازگار نیست، به جای اینکه مذهب‌شان را اصلاح کنند، به تردید در حدیث متواتر و قطعی یا تأویل آن روی می‌آورند؟! مگر این‌ها خود را «اهل سنّت» نمی‌نامند؟! پس چرا به جای «سنّت»، از مذهب خود تبعیّت می‌کنند؟! با این وصف، آیا بهتر نبود که خود را «اهل مذهب» می‌نامیدند، نه «اهل سنّت»؟! مگر آنکه منظورشان از «سنّت»، سنّت امامان مذاهب باشد، نه سنّت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم! از اینجا دانسته می‌شود اهل سنّت واقعی کسانی هستند که به کتاب خدا و عترت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم تمسّک می‌جویند، نه کسانی که به کتاب خدا و ابو حنیفه یا کتاب خدا و مالک بن انس یا کتاب خدا و شافعی یا کتاب خدا و ابن حنبل یا کتاب خدا و ابن تیمیه تمسّک می‌جویند؛ چراکه هر چند همه‌ی این امامان مذاهب عالم و محترم بودند، ولی سنّت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم، وجوب تمسّک به کتاب خدا و عترت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم است، نه تمسّک به کتاب خدا و این عالمان محترم. با این وصف، من تعجّب می‌کنم از کسانی که به سنّت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم درباره‌ی بلند کردن ریش و کوتاه کردن سبیل و استفاده از چوب مسواک و مقدّم داشتن پای چپ در ورود به مستراح و پای راست در خروج از آن و مانند این‌ها، بسیار اهتمام دارند، ولی سنّت متواتر و قطعی آن حضرت درباره‌ی موضوع حیاتی و بنیادینی مانند ضرورت تمسّک به کتاب خدا و عترت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم را به هیچ می‌انگارند و زیر پا می‌گذارند و حتّی بدعت می‌شمارند!!! این اهل بدعت گمان می‌کنند که اهل سنّت بودن به نام است یا هر کس معتقد به خلافت چهار خلیفه و مرجعیّت یکی از چهار امام یعنی ابو حنیفه، مالک، شافعی و ابن حنبل باشد، اهل سنّت می‌شود و هر کس معتقد به خلافت دوازده خلیفه و مرجعیّت عترت و اهل بیت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم باشد، اهل بدعت می‌شود! در حالی که وقتی به دور از موانع شناخت و بی‌اعتنا به بازی‌های مذهبی، به کتاب خدا و سنّت متواتر و قطعی رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم در روشنایی عقل سلیم مراجعه می‌کنیم، می‌بینیم که حقیقت بر عکس است و اعتقاد به خلافت چهار خلیفه و مرجعیّت یکی از چهار امام، هیچ اصلی در اسلام ندارد و بدعتی آشکار است، به این معنا که به اعتراف خود اینان، بدون نصّی از جانب خدا و پس از درگذشت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم حادث شده، ولی اعتقاد به خلافت دوازده خلیفه و مرجعیّت عترت و اهل بیت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم مبتنی بر کتاب خدا و سنّت متواتر و قطعی رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم است که اینان خود آن را در صحاح و مسانید خود می‌بینند و نادیده می‌گیرند! اینجاست که باید به خدا پناه ببریم از جهل، تقلید، اهواء نفسانی، تعصّب و تکبّر که اسلام را وارونه کرده، تا حدّی که سنّت را بدعت و بدعت را سنّت جلوه داده است! ولی از این عجیب‌تر آن است که برخی شیطان‌ها به ما می‌گویند: این حرف را نزنید؛ چراکه این حرف شیعیان است و آن‌ها را خوشحال می‌کند! آخر ای احمق‌ها! به ما چه مربوط است که این حرف چه کسانی است و چه کسانی را خوشحال می‌کند؟! خدا به کار بندگانش آگاه‌تر است و هر کسی را به نتیجه‌ی اعمال خوب و بدش می‌رساند. ما تابع کتاب خدا و سنّت متواتر و قطعی رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم هستیم و کاری به شیعه و سنّی‌اش نداریم! ما تابع دلیل هستیم، نه تابع مذاهب! دلیل در هر موضوعی با هر کسی بود، ما در آن موضوع با آن کس هستیم؛ خواه شیعه باشد و خواه سنّی! دلیل که شیعه و سنّی ندارد! ما تسلیم خدا و پیامبرش هستیم و اهمّیتی نمی‌دهیم که ما را شیعه بنامند یا سنّی! بل اگر ما را کافر و مشرک هم بنامند که اتفاقاً می‌نامند، ما سر از فرمان خدا و پیامبرش نمی‌پیچیم! بحمد الله ما احمق نیستیم که آخرت خود را بر سر این ‌بازی‌های مذهبی بگذاریم و به خاطر لجاجت یا عداوت با یک گروه، خودمان را هلاک کنیم! ما تابع حق هستیم؛ حالا هر کس از تابع حق بودن ما خوشحال می‌شود خوشحال بشود و هر کس از تابع حق بودن ما ناراحت می‌شود ناراحت بشود، بلکه از ناراحتی دق کند و بمیرد! مگر دین جای این قبیل ملاحظات مذهبی است؟! مگر آتش با کسی تعارف یا رودربایستی دارد؟! اگر شیعه را هم در آن بیندازند می‌سوزاند و اگر سنّی را هم در آن بیندازند می‌سوزاند! لذا شما ما را با این مزخرفات خود فریب ندهید که می‌گویید این حرف شیعیان است و آن‌ها را خوشحال می‌کند! وانگهی کجا آن‌ها را خوشحال کرده است؟! فعلاً که بزرگ‌ترین دشمنان سیّدنا المنصور از همین شیعیان هستند و آن قدر که این‌ها با این بزرگوار دشمنی می‌کنند، دیگران نمی‌کنند! شما ببینید در ایران چه‌ها کردند بر ضدّ این ولیّ خدا! چه اندازه مطالب کذب نوشتند بر ضدّ ایشان و توهین و افترا منتشر کردند! چه اندازه طرق ارتباطی ایشان با مردم را محدود و مسدود کردند و چه اندازه یاران و دوستداران ایشان را گرفتند و به بند کشیدند! آیا این‌ها که چنین کارهایی کردند، اهل سنّت بودند؟! نه، بلکه به اصطلاح شیعیان بودند! پس این ادّعا که موضع ما شیعیان را خوشحال می‌کند، بر خلاف واقعیّت محسوس و بیرونی است. علّتش هم آن است که این شیعیان کنونی هیچ پیوند قابل توجّهی با عترت و اهل بیت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم ندارند و تا حدّ زیادی از عقاید و اعمال آنان بیگانه‌اند. این‌ها اگر به راستی شیعه‌ی عترت و اهل بیت بودند با دعوت کننده‌ی به سوی آنان این گونه برخورد نمی‌کردند! این‌ها شیعه‌ی فقها و مراجع خود هستند، نه شیعه‌ی عترت و اهل بیت؛ همان طور که دیگران شیعه‌ی ابو حنیفه، مالک، شافعی، ابن حنبل و ابن تیمیه هستند و با این وصف، فرقی میان شیعه و سنّی نیست! به هر حال، همان طور که کسی با نام اهل سنّت نمی‌شود، با نام شیعه هم نمی‌شود؛ چنانکه سیّدنا المنصور خطاب به هر دو فرموده است: «أَخَذْتُمُ ٱلْأسامي و تَرَکْتُمُ ٱلْمَعاني»؛ «اسامی را گرفته‌اید و معانی را وا گذاشته‌اید» [گفتار 38]! لذا انصاف آن است که ظهور سیّدنا المنصور نفاق هر دو گروه را آشکار کرده و نفاق این شیعیان دروغین را هم آشکار کرده است. شما ببینید از میان این همه مدّعی تشیّع عترت و اهل بیت، چند نفر دعوت منصور به سوی مهدی را اجابت کرده‌اند و به او پیوسته‌اند؟! بیشتر آنان مثل کبک سر خود را در برف فرو برده‌اند و فریادهای این دعوت کننده‌ی به سوی مهدی را نشنیده می‌گیرند و بسیاری‌شان نیز تمام قد در برابر او ایستاده‌اند و از هیچ ظلم و عنادی نسبت به او خودداری نمی‌کنند! این شیّادهای دغل‌باز اگر در ادّعای خود صادق بودند، هم‌اکنون مهدی ظاهر بود، ولی اکثر این‌ها دروغ می‌گویند و با نام عترت و اهل بیت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم، یکدیگر را می‌چاپند و سرگرم می‌کنند! امروز عترت و اهل بیت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم، اسباب سرگرمی و رونق کسب و کار این شیعیان شده‌اند! شیعه‌ی عترت و اهل بیت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم، سلمان و ابو ذر و عمار و مقداد بودند، نه این بدبخت‌های گمراه که هیچ چیزشان به عترت و اهل بیت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم نمی‌ماند! حالا به فرض که این طائفه خوشحال هم بشوند! آیا برای اینکه این‌ها خوشحال نشوند، ما پا بر روی سنّت متواتر و قطعی رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم بگذاریم و به جهنّم برویم؟! این دیگر چه استدلال احمقانه‌ای است؟! واضح است که عقل سلیم چنین چیزی را اجازه نمی‌دهد و قرآن کریم هم از آن نهی می‌کند و می‌فرماید: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ لِلَّهِ شُهَدَاءَ بِالْقِسْطِ ۖ وَلَا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَىٰ أَلَّا تَعْدِلُوا ۚ اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَىٰ ۖ وَاتَّقُوا اللَّهَ ۚ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ» [نساء/ 135]؛ «ای کسانی که ایمان آوردید! قیام کنندگان برای خداوند به عدالت باشید و دشمنی با گروهی شما را نکشاند به اینکه عدالت نورزید، عدالت ورزید که آن به تقوا نزدیک‌تر است و از خداوند بترسید که خداوند به هر چه می‌کنید آگاه است». لذا ما باید بدون اعتنا به خوش‌آیند و بدآیند این مذهب و آن مذهب، از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم تبعیّت کنیم و به عترت و اهل بیتش در کنار کتاب خدا، متمسّک شویم تا مطابق با وعده‌ی آن حضرت هدایت یابیم و گمراه نشویم.

 ادامه‌ی درس باشد برای جلسه‌ی بعد ان شاء الله.

و السّلام علیکم و رحمت الله)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

↑[1] . براي آشنايي بيشتر با اين دو گروه، نگاه کن به: عبد الرزاق، المصنّف، ج5، ص439، 446، 447 و 472؛ ابن أبي شيبة، المصنّف، ج7، ص615 صحيح البخاري، ج8، ص25، 26 و 27؛ ابن قتيبة، الإمامة و السياسة، ج1، ص16 تا 20؛ تاريخ الطبري، ج2، ص443 و 446؛ تاريخ اليعقوبي، ج2، ص124؛ جوهري، أحمد بن عبد العزيز، السقيفة، ص37 به بعد؛ ابن عبد البر، الإستيعاب، ج3، ص974 و 975؛ ابن أثير، الکامل في التاريخ، ج2، ص325 و 331؛ أبو الفداء، المختصر في أخبار البشر، ج1، ص156؛ ذهبي، تاريخ الإسلام، ج3، ص5 و 6.

↑[2] . نحل/ 64.

↑[3] . ابن عقدة، الولاية، ص194.

↑[4] . ابن عقدة، الولاية، ص193؛ سنن الترمذي، جص327.

↑[5] . ابن سعد، الطبقات الکبري، ج2، ص194؛ مسند ابن جعد، ص397؛ مسند أحمد، ج3، ص14، 17 و 59؛ ابن أبي‌عاصم،‌ کتاب السنة،‌ ص629؛ مسند أبي يعلي، ج2، ص297.

↑[6] . مسند أحمد، ج4، ص366؛ سنن الدارمي، ج2، ص431؛ صحيح مسلم، ج7، ص122؛ نسائي، فضائل الصحابة، ص15؛ همو، خصائص أمير المؤمنين، ص93؛ صحيح ابن خزيمة، ج4، ص63.

↑[7] . سنن الترمذي، ج5، ص327؛ طبراني، المعجم الأوسط، ج5، ص89.

↑[8] . ابن مخلد، ما روي في الحوض و الکوثر، ص88؛ سنن الترمذي، ج5، ص327؛ طبراني، المعجم الکبير، ‌ج3، ص67 و 180؛ هيثمي، مجمع الزوائد، ج10، ص363؛ ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج42، ص219.

↑[9] . ابن ابي شيبة، المصنّف، ج7، ص418؛ المنتخب من مسند عبد بن حميد، ص108؛ ابن مخلد، ما روي ‌في الحوض و الکوثر، ص137؛ مسند أحمد، ج5، ص182 و 189؛ هيثمي، مجمع الزوائد، ج1، ص170.

↑[10] . ابن أبي شيبة، المصنّف، ج7، ص498؛ مسند أبي يعلي، ج2، ص165؛‌ حاکم نيشابوري، المستدرک، ج2، ص120؛ هيثمي، مجمع الزوائد، ج9، ص163.

↑[11] . تاريخ اليعقوبي، ج2،‌ ص109 در ضمن روايت خطبة الوداع.

↑[12] . ابن أبي‌عاصم، کتاب السنة، ص613.

↑[13] . ابن عقدة، الولاية، ص244.

↑[14] . همان، ص224.

↑[15] . ابن عقدة، الولاية، ص206؛ هيثمي، مجمع الزوائد، ج9، ص163.

↑[16] . ابن عقدة، الولاية، ص227.

↑[17] . هيثمي، مجمع الزوائد، ج5، ص195؛ ابن أثير، أسد الغابة، ج3، ص147.

↑[18] . نگاه کن به: ابن عقدة، الولاية، ص196 و 197 و 245.

↑[19] . حاکم نيشابوري، المستدرک، ج2، ص120.

↑[20] . همان، ج3، ص148.

↑[21] . مسند أحمد، ج4، ص366؛ صحيح مسلم، ج7، ص122.

↑[22] . نسائي، فضائل الصحابة، ص15؛ همو، السنن الکبري، ج5، ص45؛ حاکم نيشابوري، المستدرک، ج3، ص109؛ ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج42، ص216. البته برخي او را از صحابه شمرده‌اند (نگاه کن به: ابن سعد، الطبقات الکبري، ج6، ص64)‌.

↑[23] . مسند أحمد، ج3، ص14 و 17.

↑[24] . سنن الترمذي، ج5، ص328.

↑[25] . مسند أحمد، ج5، ص181 و 189.

↑[26] . مسند أحمد، ج4، ص366؛ صحيح مسلم، ج7، ص122.

↑[27] . مسند أحمد، ج5، ص182؛ سنن الدارمي، ج2، ص431؛ نسائي، فضائل الصحابة، ص22.

↑[28] . طبراني، المعجم الکبير، ج5، ص186.

↑[29] . نگاه کن به: ارباب منابع مذکور در فوق و شيوخ‌شان.

↑[30] . الباني، صحيح سنن الترمذي، ج3، ص543 و 544؛ همو، ظلال الجنّة في تخريج السّنة، ص337.

↑[31] . براي آگاهي بيشتر در اين باره، رجوع کن به: وشنوي، حديث الثقلين، شرح محمد واعظ‌زاده‌ي خراساني، المجمع العالمي للتقريب بين المذاهب الإسلامية.

برای شنیدن صوت درس چهل و دوم اینجا را کلیک کنید.
هر گونه استفاده و برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است.