پنجشنبه 18 آذر (قوس) 1395 هجری شمسی برابر با 9 ربیع الأوّل 1438 هجری قمری Тоҷикӣ

منصور هاشمی خراسانی

* بخش «آشنایی» حاوی توضیحات کافی درباره‌ی علامه منصور هاشمی خراسانی، آثار و پایگاه ایشان راه‌اندازی شد. * مجموعه‌ی نقدها و بررسی‌های کتاب شریف «بازگشت به اسلام» اثر علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * «بسته‌های معرفتی هدایت» حاوی نامه‌ها، گفتارها، شرح‌ها، نقدها و بررسی‌ها و پرسش‌ها و پاسخ‌های مرتبط درباره‌ی موضوعات مهمّ اسلامی منتشر شد. * کتاب شریف «الکلم الطّیّب» حاوی نامه‌های حکمت‌آموز حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی منتشر شد. * کانال اطلاع‌رسانی «نهضت بازگشت به اسلام» در شبکه‌ی تلگرام راه‌اندازی شد. * صفحه رسمی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی بر روی شبکه‌ی اجتماعی فیسبوک و گوگل پلاس راه‌اندازی شد. * نسخه‌ی تاجیکی پایگاه اطّلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی راه‌اندازی شد.

متن درس

شرح شیخ صالح سبزواری
درس سی و پنجم
موضوع:

اقامه‌ی کلّ اسلام

(أعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله ربّ العالمين و صلّي الله علي محمّد و آله الطاهرين

در درس قبل روشن شد که بر خلاف پندار اسلام‌گريزان، اسلام تأمين کننده‌ي سعادت مسلمانان و حلّال مشکلات مادّي و معنوي آنان است، مشروط به اينکه از يک سو عين آن عاري از هر زيادتي و از سوي ديگر کلّ آن بدون هر نقصاني اقامه شود. درباره‌ي ضرورت اقامه‌ي عين اسلام در درس قبل به تفصيل سخن گفتيم و در اين درس درباره‌ي ضرورت اقامه‌ي کلّ اسلام سخن مي‌گوييم. سيّدنا المنصور تحت عنوان)

2 . اقامه‌ي کلّ اسلام

(مي‌فرمايد:) افزون بر اقامه‌ي عين اسلام به صورت خالص و بر کنار از عقايد و احکام غير حقيقي (که ضرورت آن در درس قبل روشن شد)، اقامه‌ي کلّ اسلام به صورت کامل و بر کنار از تجزيه (يعني جدا کردن اجزاء آن از يکديگر) و تبعيض (يعني ترجيح جزئي از آن بر جزئي ديگر)، ضروري است؛ زيرا اسلام، يک مجموعه‌ي مرتبط و به هم‌پيوسته (يعني غير قابل تجزيه و تبعيض)، مانند يک نظام دقيق (نظير ساعت) و زنجيره‌ي حلقه در حلقه (نظير تسبيح) است که هر جزء آن (نه به صورت مستقل، بلکه) با نظر به جزء ديگرش، تشريع شده (مثلاً احکام جزايي آن از يک سو با نظر به احکام عبادي آن و از سوي ديگر با نظر به احکام اقتصادي آن تشريع شده)، به نحوي که قطع نظر از آن، قابل تشريع (توسّط خداوند) نبوده (چراکه عادلانه نبوده) و چه بسا تشريع آن، ناقض غرض بوده است (چراکه خداوند عادل است و غرض او تحقّق عدالت بوده است)؛ مانند دانه‌هاي تسبيح که (دقيقاً سي و سه دانه است و) هر يک به اعتبار جزئي از کل (يعني يکي از سي و سه تا) ساخته شده است و هيچ يک به تنهايي ارزشي ندارد و جز در قالب کل سودمند نيست و با اين وصف، وجود اجزاء آن، در ضمن وجود کلّ آن است (يعني اجزاء آن قطع نظر از کلّ آن معنا ندارد و وجود اجزاء به عنوان «دانه‌هاي تسبيح» متوقّف بر وجود «تسبيح» است که عبارت از مجموع دانه‌هاست) و با زوال کلّ آن، اجزاء آن نيز از بين مي‌رود (يعني وقتي تسبيح از بين رفت، دانه‌هاي تسبيح هم ماهيّت خود را از دست مي‌دهند و ديگر با اين ماهيّت، وجود ندارند). به همين ترتيب، اجزاء اسلام نيز (اعم از عقايد و احکام آن) به اعتبار کلّ آن، تشريع شده است و جز در صورت اقامه‌ي کلّ آن (با هم)، سودمند نيست (و غرض خداوند را تحصيل نمي‌کند)، بلکه چه بسا در صورت عدم اقامه‌ي کلّ آن، اقامه‌ي اجزائي از آن به تنهايي، زيانبار است (مانند برخي کشورهاي اسلامي که احکام اقتصادي اسلام را اجرا نمي‌کنند، ولي احکام جزايي آن را اجرا مي‌کنند و نتيجه اين مي‌شود که دست گرسنگان و پابرهنگان و آوارگان و يتيمان و گدايان به خاطر دزدي بريده مي‌شود و دزدان اصلي که حاکمان قلدر هستند بدون هيچ مجازاتي بر ثروت و قدرت خود مي‌افزايند)؛ مانند داروهايي که طبيب، با نظر به ترکيب‌شان با يکديگر تجويز کرده و استعمال برخي از آن‌ها جدا از برخي ديگر، خطرناک است (مثلاً دارويي قوي را براي از بين بردن عفونت در بدن تجويز مي‌کند و در کنار آن دارويي را براي صيانت از معده مي‌نويسد و تأکيد مي‌کند که داروي اوّل را بدون داروي دوم مصرف نکن؛ چراکه معده‌ات را از بين مي‌برد)؛ چنانکه خداوند فرموده است: «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ ۙ وَلَا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَارًا»؛[1] «و از قرآن چيزي را نازل مي‌کنيم که براي مؤمنان درمان و رحمت است، در حالي که ظالمان را جز زيان نمي‌افزايد»! اين بدان معناست که قرآن، با آنکه طبعاً (يعني بنا بر طبيعت الهي خود) مقتضي درمان و رحمت است، براي ظالماني که آن را کلاً يا جزئاً اجرا نمي‌کنند (و از اين حيث موانعي در عقايد و اعمال خود دارند)، زيان‌آور است (چون ظالم کسي است که قرآن را کلاً يا جزئاً اجرا نمي‌کند و با اين وصف، قرآن تنها براي کسي شفا و رحمت است که همه‌اش را به طور کامل اجرا مي‌کند). از اين رو، خداوند به پيامبرش هشدار داد که نبايد بخشي از احکام اسلام را به خاطر خواهش‌هاي ظالمان، واگذارد و فرمود: «وَاحْذَرْهُمْ أَنْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكَ ۖ»؛[2] «و از آنان بر حذر باش که تو را از برخي از آنچه خداوند به تو نازل کرد باز ندارند»؛ (روشن است که اين حذر را بايد ديگران هم داشته باشند.) همچنانکه پس از فرو فرستادن حکمي از احکام اسلام (که بنا بر روايت برخي مفسّران مسلمان مانند ابن ابي حاتم در تفسير القرآن العظيم [ج4، ص1172] ، ثعلبي در الکشف و البيان [ج4، ص92]، واحدي در أسباب نزول الآيات [ص135]، عيني در عمدة القاري [ج18، ص208]، سيوطي در الدرّ المنثور [ج2، ص296]، شوکاني در فتح القدير [ج2، ص60] و آلوسي در تفسير خود [ج6، ص193] ولايت عليّ بن ابي طالب بود) در پايان عمر پيامبرش (يعني در حجّة الوداع)، او را به تبليغ آن فرمان داد و به حسب ظاهر (با توجّه به اينکه باطناً مي‌دانست او آن را تبليغ مي‌کند) تهديد نمود که در صورت عدم تبليغ آن (يک حکم)، کلّ رسالتش را تبليغ نکرده است، چنانکه فرمود: «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ۖ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ ۚ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ ۗ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ»؛[3] «اي پيامبر! چيزي که از پروردگارت به تو نازل شد را تبليغ کن؛ چراکه اگر نکني، رسالتش را تبليغ نکرده‌اي و خداوند تو را از مردمان پاس مي‌دارد! بي‌گمان خداوند گروه کافران را هدايت نمي‌کند»! همچنانکه وقتي پيامبرش در پايان عمر خود (يعني در حجّة الوداع)، آن حکم را تبليغ نمود، فرمود: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا ۚ»؛[4] «امروز دين‌تان را برايتان کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را به عنوان دين، برايتان پسنديدم»؛ به اين معنا که تا پيش از آن روز (که بنا بر برخي روايات، روز غدير خم و بنا بر رواياتي ديگر، روز عرفه بود) و (پيش از) تبليغ حکم مذکور که واپسين حکم اسلام بود (با توجّه به اينکه ثابت است بعد از آن ديگر حکمي تشريع نشد)، دين براي مسلمانان کامل و نعمت براي آنان تمام نبود و خداوند هنوز اسلام را براي آنان به عنوان دين، نپسنديده بود (اين لازمه‌ي اکمال دين و اتمام نعمت در اين روز است؛ با توجّه به اينکه اگر پيش از اين روز دين کامل و نعمت تمام بود، چنين سخني معنا نداشت. البته نقصان دين و نعمت پيش از اين روز منافي با کمال خداوند نبوده)؛ چراکه او کامل است (و نقصان دين و نعمت او پيش از اين روز، ناشي از نقصان او نبوده، بل ناشي از نقصان ذاتي و طبيعي مردم بوده است که ظرفيّت و قابليّت دريافت دين و نعمت او به صورت کامل و يکجا را نداشته‌اند؛ چنانکه مثلاً تحريم خمر به صورت تدريجي و در چند مرحله انجام شد به دليل اينکه مردم ظرفيّت و قابليّت پذيرش آن را در اوايل اسلام نداشتند) و تبعاً (خداوند به اقتضاي کمال خود) دين کامل را مي‌پسندد و اسلام ناقص که جزئي از اجزاء آن کم است را براي مسلمانان نمي‌پسندد (البته اين تعبير بنا بر مبناي اصولي‌هايي است که عناوين شرعي را وضع شده براي اعمّ از صحيح مي‌دانند، وگرنه بنا بر مبناي صحيحي‌ها، به اسلام ناقص، اصلاً اسلام گفته نمي‌شود و از برخي عبارات سيّدنا المنصور نيز همين برداشت مي‌شود)؛ چراکه چنين اسلامي (اگر بتوان تسامحاً آن را اسلام ناميد)، به دليل نقصان خود، نمي‌تواند پيروانش را به کمال برساند (با توجّه به اين قاعده‌ي عقلي که فاقد شيء نمي‌تواند مُعطي آن باشد)، بلکه به دليل فقدان انسجام و هماهنگي ميان اجزائش، زمينه‌ساز تضاد و (به تبع آن) فساد است (با توجّه به اينکه در بخش يکم تبيين فرمود که تضادّ مستلزم فساد است) و با اين وصف، التزام به اسلام ناقص (با توجّه به تضادّ موجود در آن)، از عدم التزام به اسلام، اگر خطرناک‌تر نباشد، کم‌خطرتر نيست (به نظر مي‌رسد که سيّدنا المنصور مي‌خواسته است بفرمايد «خطرناک‌تر است»، ولي چيزي او را بازداشته و آن احتمال تساوي تبعات ترک کلّ اسلام و ترک اجزائي از آن بوده و از اين رو، به قدر متيقّن بسنده فرموده است. با اين وصف، مراد اين بزرگوار آن است که هر کس جزئي از اسلام را ضايع کند، مانند کسي است که کلّ آن را ضايع کرده باشد؛ همان طور که هر کس يک آيه از قرآن را انکار کند، مانند کسي است که کلّ آن را انکار کرده باشد؛ البته اگر بدبخت‌تر از او نباشد؛ با توجّه به اينکه تارک کلّ اسلام مدّعي مسلماني نيست و لذا عقايد و اعمال نادرستش به اسلام نسبت داده نمي‌شود، ولي تارک اجزائي از اسلام مدّعي مسلماني است و لذا عقايد و اعمال نادرستش به اسلام نسبت داده مي‌شود. جداي از آنکه تارک کلّ اسلام با روي آوردن به دموکراسي و مانند آن، دست کم دنياي بهتري براي خود تحصيل مي‌کند، ولي تارک اجزائي از اسلام با روي آوردن به حکومت ابو بکر بغدادي و امثال او، هم دنياي خود را ويران مي‌کند و هم آخرت خود را!)؛ همچنانکه مسلمانان، در بسياري از زمينه‌ها (مانند امنيّت، اقتصاد و عدالت اجتماعي) مشکلات بزرگ‌تري نسبت به ديگران (يعني غير مسلمانان) دارند و اين به سبب التزام آنان به اسلام ناقص است. (حال سؤال آن است که با اين حساب، چه بايد کرد؟! آيا بايد همين اسلام ناقص را هم رها کرد و به کافران پيوست؟! آيا بايد همه‌ي عقايد و احکام اسلام را وا گذاشت و يک جهان‌بيني مادّي را براي ادامه‌ي زندگي انتخاب کرد؟!) البته (پاسخ اين سؤال منفي است؛ زيرا) واضح است که اين (زيانبار بودن اقامه‌ي اسلام ناقص) به معناي لزوم دست کشيدن از (کلّ) اسلام نيست، بلکه بالعکس به معناي لزوم إقامه‌ي آن به صورت کامل است (و اين همان نقطه‌اي است که سيّدنا المنصور در آن از ديگران جدا مي‌شود؛ با توجّه به اينکه ديگران از دو گروه بيرون نيستند: گروهي که بر خلاف اين بزرگوار به اقامه‌ي اسلام ناقص قانع‌اند و آن را بهتر از ترک اسلام به طور کلّي مي‌دانند و آن‌ها دوستداران حکومت‌هاي اسلامي در منطقه‌اند که مي‌گويند خداوند حاکمان ما را حفظ کند که همين مقدار از اسلام را اقامه مي‌کنند و مثل فلان حاکمان کافر نيستند که هيچ جزئي از اسلام را اقامه نمي‌کنند و گروهي ديگر که مانند اين بزرگوار اقامه‌ي اسلام ناقص را زيانبار مي‌دانند، ولي معتقدند که اقامه‌ي کلّ آن به صورت کامل ممکن نيست و با اين وصف، بايد آن را کنار گذاشت و به سراغ الگوهاي مادّي و غير اسلامي رفت. اين‌ها دو گروه موجود در جهان اسلام هستند، در حالي که سيّدنا المنصور از هر دو گروه تمايز مي‌يابد؛ به اين ترتيب که از يک سو به اقامه‌ي اسلام ناقص قانع نيست و آن را زيانبار مي‌داند و از سوي ديگر، اقامه‌ي کلّ آن را به صورت کامل، ممکن مي‌شناسد و براي آن راهکار ارائه مي‌کند)؛ چراکه خداوند به اقتضاي کمال خود، آن را کامل ساخته (با توجّه به اينکه کمال مقتضي اکمال هر چيزي است که قابليّت کمال را دارد) و از کمال آن (در کتاب خود) خبر داده (و فرموده) است («الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ»؛ «امروز دين‌تان را برايتان کامل کردم») و اگر نقصاني در آن پديد آمده که موجب عدم تکامل مسلمانان شده، ناشي از خداوند نبوده، بلکه از خود مسلمانان نشأت گرفته است؛ چراکه آنان، (دانسته يا نادانسته) بخش‌هايي از اسلام را گرفته و بخش‌هايي از آن را رها کرده‌اند و همه‌ي آن را به صورت کامل بر پا نداشته‌اند (چنانکه از تبعات آن به مثابه‌ي معلول آن معلوم است)، در حالي که خداوند به روشني از اين کار بر حذر داشته و فرموده است: «أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَتَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ ۚ فَمَا جَزَاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذَٰلِكَ مِنْكُمْ إِلَّا خِزْيٌ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ۖ وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ يُرَدُّونَ إِلَىٰ أَشَدِّ الْعَذَابِ ۗ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ»؛[5] «آيا به بخشي از کتاب ايمان مي‌آوريد و به بخشي ديگر کافر مي‌شويد؟! سزاي کسي از شما که چنين کاري مي‌کند چيست جز خواري در زندگي دنيا و اينکه در روز قيامت به اشدّ مجازات بازگردانده شوند و خداوند از آنچه مي‌کنيد بي‌خبر نيست»! (نکته‌ي ظريفي که در اين آيه‌ي شريفه وجود دارد و گواه ديگري بر اصالت و صحّت مبناي سيّدنا المنصور شمرده مي‌شود آن است که خداوند ايمان به بخشي از کتاب و کفر به بخشي ديگر از آن را مستوجب «أَشَدِّ الْعَذَابِ» دانسته و اين به معناي آن است که کفر به بخشي از کتاب در نزد او با کفر به کلّ کتاب برابر است؛ چراکه شديدتر از «أَشَدِّ الْعَذَابِ» عذابي نيست.) روشن است که (با توجّه به اين آيه‌ي شريفه) خواري مسلمانان در زندگي دنيا (که هم‌اکنون مشهود است)، پي‌آمد همين عمل گزينشي (آنان) به اسلام است و با اين وصف، بازگشت آنان به اشدّ مجازات در آخرت (در صورتي که «بازگشت به اسلام» نکنند)، بنا بر وعده‌ي خداوند (في الجمله) حتمي است. همچنانکه خداوند به صراحت، کساني که (هر بخش از دين را مي‌پسندند مي‌گيرند و هر بخش از آن را نمي‌پسندند وا مي‌گذارند و به اين ترتيب،) رويکردي تبعيض‌آميز در حوزه‌ي دين دارند را تهديد کرده و عمل به برخي اجزاء قرآن جداي از برخي اجزاء ديگرش را ناروا شمرده و فرموده است: «كَمَا أَنْزَلْنَا عَلَى الْمُقْتَسِمِينَ؛ الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ؛ فَوَرَبِّكَ لَنَسْأَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ؛ عَمَّا كَانُوا يَعْمَلُونَ»؛[6] «همچنانکه بر جدا‌کنندگان نازل کرديم؛ همانان که قرآن را بخش بخش مي‌کنند؛ پس به پروردگارت سوگند که از همه‌ي آنان بازخواست مي‌کنيم؛ درباره‌ي کاري که انجام مي‌دادند»! بل کساني که دين خود را (به اجزاء مختلف) تجزيه کرده‌اند و همه‌ي آن را به عنوان واحدي بسيط (يعني يک کلّ غير قابل تجزيه) بر پا نداشته‌اند، از پيامبر خود بيگانه شمرده (يعني از پيروان او ندانسته و حساب آنان را از او جدا کرده) و فرموده است: «إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكَانُوا شِيَعًا لَسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْءٍ ۚ إِنَّمَا أَمْرُهُمْ إِلَى اللَّهِ ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِمَا كَانُوا يَفْعَلُونَ»؛[7] «هرآينه کساني که دين خود را پاره پاره کردند و گروه گروه شدند، تو را با آنان کاري نيست! کارشان تنها با خداوند است و آن گاه آنان را به کاري که مي‌کردند آگاه خواهد کرد»!

حاصل آنکه اقامه‌ي اسلام، هنگامي موجب نيل به سعادت و رهايي از مشکلات است که همه‌ي آن به منزله‌ي حکمي واحد، اقامه شود (مانند روزه که حکمي واحد است و با خوردن باطل مي‌شود، خواه يک لقمه نان خشک باشد و خواه يک گوسفند بريان)؛ با توجه به اينکه اسلام حقيقتاً نيز حکمي واحد است (چنانکه خداوند به منزله‌ي حکمي واحد به اقامه‌ي آن امر کرده و فرموده است: «فَلَهُ أَسْلِمُوا ۗ» [حج/ 34]؛ «براي او مسلمان شويد» و فرموده است: «أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ» [شوري/ 13]؛ «دين را اقامه کنيد» و لذا همان طور که رکوع و سجود جدا از هم در نظر گرفته نمي‌شود و هر دو براي تحقّق نماز لازمند، احکام اسلام نيز جدا از يکديگر در نظر گرفته نمي‌شوند و همگي براي تحقّق اسلام لازمند) و اجزاء موجود در آن، مانند اجزاء موجود در يک دستگاهند که به رغم تعدّد (ظاهري)، دستگاهي واحد را به وجود مي‌آورند (مانند قطعات موجود در يک رايانه) و عدم کارکرد هر يک از آن‌ها، بر کارکرد ساير اجزاء تأثير (منفي) مي‌گذارد و (دير يا زود) کلّ دستگاه را از حرکت (يعني فعّاليت لازم) باز مي‌دارد. (بنابراين، نبايد هيچ جزئي از اسلام را کوچک و کم‌اهمّيت شمرد و بايد همه‌ي اجزاء آن را مثل يکديگر اقامه کرد؛ زيرا شارع همه‌ي آن‌ها يکي است و هر چيزي که او تشريع کرده، بزرگ و مهمّ است.

و السلام عليکم و رحمت الله)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

↑[1] . إسراء/ 82.

↑[2] . مائدة/ 49.

↑[3] . مائدة/ 67.

↑[4] . مائدة/ 3.

↑[5] . بقرة/ 85.

↑[6] . حجر/ 90 تا 93.

↑[7] . أنعام/ 159.

برای شنیدن صوت درس سی و پنجم اینجا را کلیک کنید.
هر گونه استفاده و برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است.