دوشنبه 15 آذر (قوس) 1395 هجری شمسی برابر با 6 ربیع الأوّل 1438 هجری قمری Тоҷикӣ

منصور هاشمی خراسانی

* بخش «آشنایی» حاوی توضیحات کافی درباره‌ی علامه منصور هاشمی خراسانی، آثار و پایگاه ایشان راه‌اندازی شد. * مجموعه‌ی نقدها و بررسی‌های کتاب شریف «بازگشت به اسلام» اثر علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * «بسته‌های معرفتی هدایت» حاوی نامه‌ها، گفتارها، شرح‌ها، نقدها و بررسی‌ها و پرسش‌ها و پاسخ‌های مرتبط درباره‌ی موضوعات مهمّ اسلامی منتشر شد. * کتاب شریف «الکلم الطّیّب» حاوی نامه‌های حکمت‌آموز حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی منتشر شد. * کانال اطلاع‌رسانی «نهضت بازگشت به اسلام» در شبکه‌ی تلگرام راه‌اندازی شد. * صفحه رسمی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی بر روی شبکه‌ی اجتماعی فیسبوک و گوگل پلاس راه‌اندازی شد. * نسخه‌ی تاجیکی پایگاه اطّلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی راه‌اندازی شد.

متن درس

شرح شیخ صالح سبزواری
درس سی و چهارم
موضوع:

اقامه‌ی عین اسلام

(أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین

آنچه تا اینجا دانستیم دو مقدّمه‌ی بسیار ضروری برای ورود به بحث اصلی بود؛ زیرا بحث اصلی چنانکه در درآمد کتاب تبیین شد، بازگشت به اسلام حقیقی است و بازگشت به اسلام حقیقی به شناخت اسلام حقیقی نیاز دارد و شناخت آن بدون التزام به معیار شناخت و اجتناب از موانع آن ممکن نیست؛ تا جایی که هر کسی قرائت متفاوتی از اسلام حقیقی ارائه می‌دهد، بدون اینکه قضاوت قطعی درباره‌ی آن ممکن باشد. اینکه برخی می‌گویند هر کسی قرائت خود از اسلام را برترین قرائت می‌داند و با این وصف، قرائت واقعاً برتری از اسلام وجود ندارد، سخن صحیحی نیست؛ زیرا همان طور که دیدیم، برای شناخت اسلام معیار و موانعی وجود دارد و هر قرائتی از آن که با معیار شناخت سازگارتر و از موانع شناخت دورتر باشد، قرائت برتری است. از این رو، سیّدنا المنصور نخست درباره‌ی معیار شناخت سخن گفت و سپس موانع شناخت را یکی پس از دیگری معرّفی کرد و منشأ و تبعات هر یک را به تفصیل توضیح داد تا زمینه برای شناخت برترین قرائت از اسلام فراهم شود.

اما در آغاز بحث درباره‌ی «بازگشت به اسلام»، دو سؤال مهم و بنیادین مطرح می‌شود: یکی آنکه آیا اصلاً بازگشت به اسلام برای مسلمانان ضرورت دارد؟ و دیگر آنکه آیا بازگشت به اسلام برای آنان ممکن است؟ سیّدنا المنصور در پاسخ به سؤال نخست، تحت عنوان)

ضرورت بازگشت به اسلام

(می‌فرماید:) ضرورت بازگشت به اسلام هنگامي آشکار مي‌شود که (دو چیز آشکار بشود:) از يک سو ضرورت اقامه‌ي اسلام (به مثابه‌ی مقدّمه‌ی اوّل) و از سوي ديگر، عدم اقامه‌ي آن توسّط مسلمانان در حال حاضر (به مثابه‌ی مقدّمه‌ی دوم)، آشکار شود (با توجّه به اینکه مراد از بازگشت به اسلام، چیزی جز اقامه‌ی اسلام پس از عدم اقامه‌ي آن توسّط مسلمانان نیست)؛ چراکه هرگاه اين دو مقدّمه آشکار نشود (به این ترتیب که اقامه‌ی اسلام توسّط مسلمانان ضروری فرض نشود یا این طور فرض شود که اسلام توسّط آنان اقامه شده است)، سخن گفتن درباره‌ي (ضرورت) بازگشت به اسلام، بي‌معناست؛ با توجّه به اينکه بازگشت به اسلام هنگامي ضرورت دارد که اسلام به معناي عقايد و احکامي خاص (یعنی به معنای یک دین، نه صرفاً به معنای فقهی آن که عبارت از شهادتین است)، مايه‌ي سعادت مسلمانان در دنيا و آخرت و رستگاري آنان از مشکلات مادّي و معنوي‌شان دانسته شود (سعادت مسلمانان در دنیا برخورداری آنان از حیات طیّبه در پرتو عدالت کامل است و سعادت آنان در آخرت، رهایی‌شان از آتش دوزخ و ورودشان به بهشت است و این همان رستگاري آنان از مشکلات مادّي و معنوي‌ است)، نه آن چنانکه کافران مي‌پندارند، مايه‌ي انحطاط فرهنگي، انفعال سياسي و عقب‌افتادگي اقتصادي مسلمانان (با توجّه به اینکه کافران وقتی ضعف فرهنگی، سیاسی و اقتصادی مسلمانان را در جهان مشاهده می‌کنند، می‌پندارند که اسلام عامل آن بوده است، غافل از آنکه مسلمانان همیشه از لحاظ فرهنگی، سیاسی و اقتصادی در موضع ضعف نبوده‌اند و زمانی در گذشته در قلّه‌ی فرهنگ، سیاست و اقتصاد جهان قرار داشته‌اند و تنها زمانی از آن اوج به زیر آمده‌اند که از اسلام فاصله‌ گرفته‌اند. به هر حال، روشن است که اگر اسلام مايه‌ي انحطاط فرهنگي، انفعال سياسي و عقب‌افتادگي اقتصادي مسلمانان تصوّر شود، بازگشت به آن مطلوب نیست)؛ چراکه در اين صورت، تخلّص (یعنی رهایی) از آن ولو با حفظ احترامش در ظاهر (به این ترتیب که محترمانه آن را ببوسیم و کنار بگذاریم)، چونانکه برخي از دولت‌هاي مسلمان (خصوصاً در آسیای میانه و جهان عرب) پي مي‌گيرند (به این ترتیب که در ظاهر اسلام را دین رسمی خود می‌شمارند، ولی در عمل سکولار هستند و هیچ التزام محسوسی به عقاید و احکام اسلام ندارند)، متعيّن است (یعنی به عنوان وظیفه تعیّن پیدا می‌کند) و نداي بازگشت به سوي آن (که این بزرگوار سر می‌دهد)، مطلوب (یعنی عقلایی) نيست و مورد إعراض و مخالفت اسلام‌گريزان واقع مي‌شود (چنانکه برخی اسلام‌گریزان برای این بزرگوار پیام فرستاده‌اند که هر بلایی بر سر مسلمانان آمده، از همین اسلام آمده است و با این حال، شما همچنان از بازگشت به اسلام سخن می‌گویید!! یعنی اسلام را علّت اصلی مشکلات مادّی و معنوی مسلمانان می‌دانند و به همین دلیل، با دعوت سیّدنا المنصور مخالفت می‌کنند). همچنانکه (ضرورت بازگشت به اسلام) هنگامي معنا مي‌يابد که پذيرفته شود، اسلام به عنوان موجبي براي سعادت مسلمانان و رستگاري آنان از مشکلات مادّي و معنوي‌شان، (به رغم ضرورت) تاکنون در ميان آنان تحقّق نيافته است؛ (اما چرا باید چنین ادّعایی پذیرفته شود و دلیل آن چیست؟) چراکه اگر در ميان آنان تحقّق يافته بود، تبعاً سعادت و رستگاري مورد نظر، به حيث ثمره‌ي ذاتي و قطعي آن (که مانند معلول علّت تامّه، تخلّف‌ناپذیر است)، براي آنان تحقّق يافته بود، در حالي که مسلّماً براي آنان تحقّق نيافته (این را در اصطلاح علوم عقلی، برهان إنّی می‌گویند؛ یعنی برهانی که با استناد به معلول، علّت را اثبات می‌کند. سیّدنا المنصور می‌فرماید از اینکه ثمره‌ي ذاتي و قطعي تحقّق اسلام تحقّق نیافته در می‌یابیم که اسلام تحقّق نیافته) و (دلیل اینکه ثمره‌ي ذاتي و قطعي اسلام تحقّق نیافته آن است که) مشکلات آنان (یعنی مسلمانان) در جهات مختلف مشهود است (پس همه‌ی مقدّمات این استدلال، یقینی است)؛ تا جايي که تلاش براي تبرئه‌ي آنان از اين اتّهام (با توجّه به اینکه عدم اقامه‌ی اسلام توسّط آنان اتّهامی است که به آنان وارد شده) و دفاع از عقايد و اعمالشان (با این ادّعا که مصداق اقامه‌ی اسلام است)، چيزي جز تجاهل (یعنی نادیده گرفتن عمدی) و مکابره (یعنی لجاجت و خیره‌سری) در برابر محسوس نيست؛ چراکه‌ (برای هر یک از ما در زندگی) محسوس است، (که) مشکلات گسترده و عميقي در ميان مسلمانان وجود دارد و طبعاً وجود آن‌ها (از دو حال خارج نیست:) يا ناشي از عدم کفايت اسلام براي حلّ آن‌هاست و يا ناشي از عدم تحقّق اسلام! (یعنی یا اسلام اقامه نشده و یا اقامه شده و کافی نبوده است.)

در اين ميان، کساني که به اسلام باور ندارند (خواه از کافران باشند و خواه از منافقان)، مي‌پندارند که آن کفايت لازم براي حلّ مشکلات مسلمانان را (به طور کلّی یا مثلاً در دنیای جدید) ندارد؛ به اين معنا که مسلمانان، اسلام را (به قدر کافی) محقّق ساخته‌اند، ولي آن (به دلیل نقصان کلّی یا عدم تناسب با زندگی جدید) قادر به حلّ مشکلات آنان نيست، بلکه خود عامل پيدايش يا افزايش مشکلات آنان است و با اين وصف، چاره‌اي جز دست برداشتن از آن و روي آوردن به مباني ديگر (برای فرهنگ، سیاست و اقتصاد آنان) نيست. از اين رو،‌ آشکارا به جدايي دين از (مدیریت) دنيا (تحت عنوان سکولاریزم) دعوت مي‌کنند (به این معنا که می‌گویند دین باید در حدّ یک عقیده‌ی قلبی برای فرد، باقی بماند و نباید حالت عملی و اجتماعی پیدا کند) و اسلام‌گرايي در جامعه را مانع از تکامل و ترقّي آن (در زمینه‌های مختلف دنیوی) مي‌شمارند و براي جايگزين ساختن عقايد و احکام بشري با عقايد و احکام آن (با تصوّر اینکه عقاید آن علمی و منطقی نیست و احکام آن متناسب و عادلانه محسوب نمی‌شود یا با آزادی‌های فردی انسان منافات دارد) مي‌کوشند. در برابر (این گروه که به اسلام بدبین و بی‌اعتماد هستند)، کساني که به اسلام باور دارند (یعنی مسلمانان متعهّد و وفادار به اسلام) مي‌دانند که آن ديني کامل و سعادت‌بخش است و ظرفيّت حلّ مشکلات مادّي و معنوي مسلمانان را دارد (به این معنا که هرگاه اقامه شود این کار را انجام می‌دهد) و اگر تاکنون اين مشکلات را حل نکرده، به خاطر آن بوده که تاکنون يا عينش (یعنی ماهیّت واقعی خودش) چنانکه هست اقامه نشده (بلکه چیز دیگری تحت عنوان اسلام اقامه شده) يا کلّ آن با همه‌ي اجزائش تحقّق نيافته (یعنی عین آن به صورت ناقص تحقّق یافته) است. از اين رو، آنان را (برای حلّ مشکلات مادّي و معنوي‌شان) چاره‌اي نيست جز اينکه تحقّق عين اسلام (به صورت خالص) و کلّ آن (به صورت کامل) را آرمان خود (در زندگی) قرار دهند و براي نيل به آن (با استفاده از همه‌ی امکانات مادّی و معنوی خود) تلاش کنند و اين معناي بازگشت به اسلام است (که شخص این بزرگوار پرچمدار آن در زمان ماست و اسوه‌ی حسنه‌ای برای آن محسوب می‌شود و به همین دلیل، همراهی مسلمانان با او در این کار، شایسته است.

پس روشن شد که ضرورت بازگشت به اسلام، مبتنی بر دو مقدّمه است: یکی ضرورت اقامه‌ی اسلام و دیگری واقعیّت عدم اقامه‌ی اسلام در حال حاضر. سیّدنا المنصور در تبیین مقدّمه‌ی نخست، تحت عنوان).

ضرورت اقامه‌ي اسلام

(میان دو دسته از مردم که در این باره اختلاف دارند حکم می‌کند و می‌فرماید:) بي‌گمان حق (با کافران اسلام‌ستیز و مسلمانان اسلام‌گریز نیست، بل) با کساني است که به اسلام (با توجّه به ادلّه‌ی عقلی حقّانیّت آن) باور دارند و (به اقتضای این باور،) اقامه‌ي آن را براي نيل به سعادت و رهايي از مشکلات (مادّی و معنوی)، لازم مي‌دانند؛ چنانکه خداوند به آن امر کرده و فرموده است: «أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ ۚ»؛[1] «اينکه دين را اقامه کنيد و درباره‌ي آن تفرقه نکنيد» (و این به آن معناست که اقامه‌ی اسلام را ضروری دانسته و اختلاف درباره‌ی آن را قابل قبول ندانسته) و فرموده است: «وَلَوْ أَنَّهُمْ أَقَامُوا التَّوْرَاةَ وَالْإِنْجِيلَ وَمَا أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَمِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ ۚ»؛[2] «و اگر آنان تورات و انجيل و چيزي که از پروردگارشان به سوي آنان نازل شد را اقامه مي‌کردند، از بالاشان و زير پاهاشان مي‌خوردند»، (و این به آن معناست که در نظر خداوند، اقامه‌ی اسلام موجب نيل به سعادت و رهايي از مشکلات مادّی و معنوی مردم می‌شود) ولي چنانکه روشن شد، اقامه‌ي اسلام به دو صورت مُکفي (یعنی مجزی و کفایت کننده) و محصّل غرض (یعنی برآورده کننده‌ی هدف خداوند از تشریع آن) است:

1 . اقامه‌ي عين اسلام

(منظور از عین یک چیز، خود آن چیز با ماهیّت اصیل و واقعی‌اش است قطع نظر از چیزهایی که تنها شبیه آن یا همنام آنند و به این اعتبار، به آن نسبت داده می‌شوند. سیّدنا المنصور می‌فرماید:) اقامه‌ي اسلام، هنگامي موجب نيل به سعادت و رهايي از مشکلات است که عين آن اقامه شود (یعنی خود آن با ماهیّت اصیل و واقعی‌اش، نه چیزهایی که تنها شبیه آن یا همنام آن است و توسّط مسلمانان به آن نسبت داده می‌شود)؛ با توجه به اينکه همه‌ي عقايد و احکامي که (توسّط مسلمانان، بدون دلیل یا با دلایل کاذبی مثل خبر واحد و اجماع) به اسلام نسبت داده مي‌شود، (در واقع) از اسلام نيست؛ زيرا اسلام (از اهواء و ظنون مردم تبعیّت نمی‌کند، بل) يک واقعيّت مستقلّ (یعنی غیر وابسته به اعتبارات مردم و) بيروني (یعنی بر روی زمین و خارج از ذهن آنان) است که از اراده‌ي (تشریعی) خداوند نشأت گرفته و اراده‌ي خداوند (در حوزه‌ی تشریع، مانند اراده‌ی او در حوزه‌ی تکوین)، متناسب با کمال (مطلق) اوست و تبعاً با اراده‌ي ديگران که (بنا بر حدوث خود، به مراتب) ناقص‌اند، ملازمه‌اي ندارد (یعنی اراده‌ی دیگران هرگز نمی‌تواند به طور کامل با اراده‌ی خداوند منطبق باشد؛ چراکه اراده‌ی آنان فی الجمله ناشی از نقصان آنان است و با اراده‌ی خداوند که کمال مطلق است مغایرت پیدا می‌کند) و با اين وصف،‌ اراده‌ي ديگران نمي‌تواند در عرض اراده‌ي او، منشأ عقيده و حکم واقع شود (بنابراین، عقیده و عمل انسان تنها باید مبتنی بر اراده‌ی خداوند باشد) و هر عقيده و حکمي که ناشي از اراده‌ي (تشریعی) او نيست (به این معنا که او آن را تشریع نکرده است)، کامل نيست (به این معنا که فی الجمله یا مطلقاً ناقص است) و به همين دليل، نمي‌تواند ضامن سعادت و رستگاري انسان باشد (این به آن معناست که انسان ذاتاً ناقص است و به اقتضای نقص ذاتی خود نمی‌تواند خود را به کمال برساند و از این جهت، نیازمند به یک موجود کامل یعنی خداوند متعال است که او را به کمال برساند و خداوند متعال این کار را با تشریع مجموعه‌ای از عقاید و احکام برای او تحت عنوان اسلام انجام می‌دهد). با اين وصف، بسيار مهم است که عين اسلام، بر کنار از عقايد و احکام ناشي از اراده‌ي ديگران (مانند عالمان و حاکمان مسلمان)، در جهان اقامه شود؛ زيرا اقامه‌ي عقايد و احکام ناشي از اراده‌ي ديگران (مانند اراده‌ی عالمان و حاکمان مسلمان)، هر چند با حسن نيّت (یعنی به قصد اقامه‌ی اسلام) و در کنار عقايد و احکام (حقیقی) اسلام باشد (به این صورت که حق و باطل و درست و غلط و سنّت و بدعت به هم آمیخته شود؛ آن طور که میان مسلمانان رایج است)، اقامه‌ي اسلام نيست و تبعاً ثمرات و نتايج خوب آن را ندارد (طوری که انگار اسلام هیچ اقامه نشده است)، بل بالعکس (و بر خلاف توقّع و انتظار مسلمانان) تبعات و نتايج بدي دارد که مقتضاي نقص بشري است و ممکن است به دليل انتسابش به اسلام، براي اسلام پنداشته شود (یعنی نقص اسلام پنداشته شود) و آن را ناکارآمد (برای تکامل انسان) نشان دهد (همان طور که الآن پنداشته می‌شود و نشان داده می‌شود؛ با توجّه به اینکه هر گروه و مذهبی از مسلمانان، عقایدی را اظهار می‌دارند و کارهایی را انجام می‌دهند و اصرار دارند که همه‌ی آن عقاید و کارها از اسلام است، در حالی که بیشتر آن‌ها هیچ ربطی به اسلام ندارد و از اراده‌ی خداوند نشأت نگرفته است). از اين روست که خداوند به تأکيد فرموده است: «أَلَا لِلَّهِ الدِّينُ الْخَالِصُ ۚ»؛[3] «آگاه باشيد که دين خالص براي خداوند است»؛ به اين معنا که دين غير خالص (که به غیر اراده‌ی او آمیخته شده است)، براي خداوند نيست (این به اصطلاح اصولی‌ها، «مفهوم وصف» شمرده می‌شود؛ یعنی معنایی که در ظاهر سخن خداوند نیامده، ولی از وصفی که در آن آمده قابل استفاده است. در اینکه آیا چنین مفهومی حجّت است یا نه، میان اصولی‌ها اختلاف نظر وجود دارد، ولی از ظاهر سخن سیّدنا المنصور در اینجا استفاده می‌شود که چنین مفهومی حجّت است؛ زیرا حکمی که خداوند برای موصوف ذکر کرده، تنها با وجود وصف ثابت است و بدون آن ثابت نیست و همین برای حجّت بودن آن کفایت می‌کند؛ چنانکه در اینجا «دین» به عنوان موصوف، تنها با وجود وصف «خالص» برای خداوند شمرده شده و مفهوم آن این است که بدون وصف «خالص» برای خداوند شمرده نمی‌شود.) و (مطلقاً) به او نسبت داده نمي‌شود، اگرچه بخشي از آن، از او صادر شده باشد (با توجّه به اینکه اگر هیچ بخشی از آن از خداوند صادر نشده باشد، کسی به آن معتقد و ملتزم نمی‌شود، در حالی که این برای نسبت دادن آن به خداوند و تبعاً اعتقاد و التزام به آن کافی نیست)؛ چراکه آنچه از خداوند صادر شده، در واقع يک مجموعه‌ي پاک (با همه‌ی اجزاء لازم برای کمال انسان) بوده و مجموعه‌ي ناپاکي که از آلايش اراده‌ي خداوند با غير او (که چیزی جز تجلّی شرک نیست) برآمده، از او صادر نشده است و با اين وصف، وجود برخي عناصر اصيل در آن (که در هر دین و مذهب و فرقه‌ای یافت می‌شود)، براي انتسابش به خداوند، کافي نيست (چون در واقع مانند دامی است که صیّاد برای پرنده‌ی گرسنه پهن می‌کند و در آن عناصر مفیدی مانند دانه و نان نیز قرار می‌دهد تا پرنده‌ی گرسنه فریب بخورد و همه را مفید بپندارد، در حالی که نه تنها آن دام، بلکه آن دانه و نان نیز مفید نیست و تنها به هلاکت پرنده می‌انجامد و از این رو، می‌توان گفت که هیچ چیز مفیدی در دام صیّاد وجود ندارد. به همین ترتیب، دینی که عالمان منحرف و حاکمان ظالم با نام اسلام تبلیغ می‌کنند تا عوام را با آن در خدمت خود به جای خداوند قرار دهند، اگرچه در آن عقاید و احکام صحیحی هم دیده می‌شود، کلاً نسبتی با خداوند ندارد)؛ چراکه خداوند پاکيزه است و از هر چيز غير پاکيزه، تنزيه مي‌شود (و لذا یک دین آمیخته به اهواء، به خداوند نسبت داده نمی‌شود. شاید بتوان این رویکرد سیّدنا المنصور را گونه‌ای «کمال‌گرایی اسلامی» و در تقابل با اندیشه‌ی «نسبی بودن دین» تعبیر کرد، ولی در هر حال، علّت تأکید ایشان بر روی این نکته آن است که بسیاری از مسلمانان می‌گویند آنچه توسّط عالمان و حاکمانشان در کشورهای اسلامی تبلیغ و تطبیق می‌شود با وجود همه‌ی نقایصی که دارد اسلام است و باید قدر دانسته شود. آن‌ها می‌گویند: خدا عالمان و حاکمان ما را حفظ کند که همین مقدار از اسلام را در کشورهای ما اقامه می‌کنند! گویی که با این کار به خداوند لطفی می‌کنند یا بر مردم منّتی دارند! در حالی که عالمان و حاکمانشان اگر یک بخش از اسلام را اقامه می‌کنند، صد بخش از آن را اقامه نمی‌کنند و به جای آن، اهواء خود را اقامه می‌کنند، تا حدّی که گاهی به نظر می‌رسد اقامه‌ی آن بخش از اسلام نیز بیشتر برای این است که بتوانند برای اقامه‌ی اهواء خود پوششی پیدا کنند. به هر حال، واضح است که وقتی شما در یک کشور مسلمان حکومت می‌کنید مجبورید که برخی ظواهر اسلامی را رعایت کنید تا امکان بقای حکومتتان باشد و این لزوماً به معنای تعهّد شما در قبال اسلام نیست و از این رو، حتّی امویان که از فاسق‌ترین حاکمان تاریخ بودند غالباً ظواهر اسلامی را رعایت می‌کردند و بخشی از اسلام را اقامه می‌نمودند تا در پوشش آن، هزار بدعت و ضلالت را وارد عقاید و احکام مسلمانان بکنند. به همین خاطر است که نگاه سیّدنا المنصور به این قضیّه کاملاً تفاوت دارد. ایشان اسلام را یک کلّ تقسیم ناپذیر می‌بیند که ورود حتّی یک ناخالصی و آلایش در آن، ماهیّتش را کلاً تغییر می‌دهد؛ چراکه اسلام در نظر این راهنمای بزرگ، تجلّی ربوبیّت خداوند است و ربوبیّت خداوند هیچ ناخالصی و آلایشی را بر نمی‌تابد؛ تا حدّی که حتّی یک ناخالصی و آلایش در آن، با خداوندی خدا منافات دارد و وجودش را غیر قابل پرستش می‌کند. از این رو، اسلام ناخالص و آلوده، به او تعلّقی ندارد و مسؤولیّت نتایج اقامه‌ی آن متوجّه او نیست). به علاوه، آن عناصر اصيل (که در دین ناخالص وجود دارند)، به عناصر ديگر (که اصیل نیستند) وابسته و پيوسته‌اند (یعنی تحت تأثیر آن‌ها قرار می‌گیرند) و در کنار آن‌ها، يک مجموعه‌ي واحد (ناخالص) را تشکيل مي‌دهند و به سبب همين آميختگي و ارتباط تنگاتنگ (عناصر اصیل و غیر اصیل)، نتايج مورد اراده‌ي خداوند را در پي ندارند (مانند عسلی که به زهر آمیخته شده است و به سبب همین آمیختگی، نه تنها باعث شفا نمی‌شود، بلکه به مرگ می‌انجامد) و با اين وصف، گويي که در عمل عناصري اصيل نيستند (تا حدّی که می‌توان با وجود باقی ماندن برخی عقاید و اعمال اسلامی، مانند برخی روایات گفت: «چیزی از اسلام جز نامش باقی نمانده است»). از اين رو، خداوند بودن کلّ دين براي او و نه تنها بخش‌هايي از آن را آرمان اسلام شمرده (تا مسلمانان به هیچ بخشی از آن جدای از بخش‌های دیگر قانع نشوند) و فرموده است: «وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّىٰ لَا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ ۚ»؛[4] «با آنان بجنگيد تا آن گاه که فتنه‌اي نباشد و دين همه‌اش براي خدا باشد»! (بنابراین، کل‌گرایی سیّدنا المنصور در حوزه‌ی دین، مبتنی بر کل‌گرایی قرآن در این حوزه است و آن بزرگوار در این مورد نیز مانند سایر موارد، از قرآن جدا نشده است؛ چنانکه به عنوان جمع‌بندی می‌فرماید:)

از اينجا دانسته مي‌شود که اسلام، هرگاه به عقايد و احکامي غير اصيل (که عمدتاً توسّط حاکمان و عالمان مذاهب به آن وارد شده است) آميخته باشد، در کل نسبتي با خداوند ندارد و عمل به آن، مجزي نيست (یعنی کفایت نمی‌کند و موجب برائت ذمّه‌ی مسلمانان از تکالیف اسلامی‌شان نمی‌شود)؛ زيرا چيزي که از تلفيق عناصر اسلامي و عناصر غير اسلامي پديد آمده است، در واقع اسلام نيست (یعنی به مجموعه‌ی این دو نمی‌توان اسلام گفت)، بل اختراع جديدي (توسّط مردم) است که تسامحاً (یعنی با سهل‌گیری و بی‌دقّتی) اسلام ناميده مي‌شود و تبعاً إقامه‌ي آن (در کشورهای اسلامی)، إقامه‌ي اسلام نيست، اگرچه عرفاً (توسّط مسلمانان این کشورها) اقامه‌ي اسلام شمرده شود (همچنانکه در زمان جاهلیّت پیش از اسلام نیز برخی عقاید و احکام اسلام در میان اعراب مشرک وجود داشت که با عقاید و احکام جاهلی آمیخته شده بود، ولی این باعث نمی‌شد که به آن اسلام گفته شود، تا آن گاه که اسلام با تمامیّت عقاید و احکام خود بدون هر گونه اختلاطی ظهور کرد و عقاید و احکام پیش از خود را جاهلیّت نامید). از اين رو، خداوند حتّي به پيامبر خود که معصوم است (یعنی انسان کامل است و به بالاترین درجه‌ی علمی و اخلاقی که یک انسان می‌تواند به آن برسد رسیده است)، اجازه نداده است که عقيده يا حکمي ناشي از اراده‌ي انساني خود را با عقايد يا احکام ناشي از اراده‌ي الهي او (که برتر از اراده‌ی انسانی است) درآميزد و تهديد کرده است که در صورت وقوع کوچک‌ترين دخالت از ناحيه‌ي او به عنوان يک انسان (نه به عنوان یک پیامبر که سخنگوی خداوند است)، ساير تبليغات خالص او را ناديده مي‌گيرد و او را به سخت‌ترين شکل ممکن مجازات مي‌کند (به خاطر همان قاعده‌ی خراب شدن اسلام با یک ناخالصی؛ مانند اینکه یک قطره شراب را در یک دیگ غذا بیندازی که به خاطر همان یک قطره، دیگر نمی‌توان از آن دیگ استفاده کرد!)؛ چنانکه فرموده است: «وَإِنْ كَادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنَا غَيْرَهُ ۖ وَإِذًا لَاتَّخَذُوكَ خَلِيلًا؛ وَلَوْلَا أَنْ ثَبَّتْنَاكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئًا قَلِيلًا؛ إِذًا لَأَذَقْنَاكَ ضِعْفَ الْحَيَاةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لَا تَجِدُ لَكَ عَلَيْنَا نَصِيرًا»؛[5] «و نزديک بود که تو را از چيزي که به تو وحي کرديم فريفته سازند تا جز آن را بر ما ببندي و آن گاه البته تو را دوست مي‌گرفتند؛ و اگر نه اين بود که تو را ثابت داشتيم نزديک بود که چيزي اندک به سوي آنان بگرايي؛ آن گاه البته تو را دوچندان در زندگي و دوچندان در مرگ مي‌‌چشانديم و سپس هيچ پشتيباني براي خود در برابر ما نمي‌يافتي»! همچنانکه فرموده است: «وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِيلِ؛ لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ؛ ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ؛ فَمَا مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَاجِزِينَ»؛[6] «و اگر بر ما برخي گفته‌‌ها را مي‌بست؛ البته او را با سختي مي‌گرفتيم؛ سپس رگ قلبش را مي‌بريديم؛ آن گاه هيچ يک از شما نگه‌دار او نبوديد»! (این برخورد خداوند با پیامبرش در صورتی است که چیزی از غیر دین را با آن بیامیزد. با این وصف،) دور نيست که برخورد خداوند با غير پيامبرش، در صورتي که مرتکب همين کار شوند، شديدتر باشد! (چون کمتر از او اطاعت خداوند را کرده‌اند و بیشتر از او شایسته‌ی عذاب هستند و با این حساب، خدا می‌داند چه عذابی در انتظار حاکمان و عالمانی است که مؤلّفه‌هایی غیر اسلامی را از ظنّ خود در اسلام داخل کرده‌اند و میان مسلمانان ترویج می‌دهند!) همچنانکه بارها بر لزوم «اخلاص دين» به معناي إقامه‌ي آن به صورت خالص (و برکنار از مؤلفه‌های بیرونی)، تأکيد کرده، بلکه عبادت خود را مقيّد به آن ساخته و فرموده است: «فَادْعُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ»؛[7] «خداوند را با خالص ساختن دين برايش، بخوانيد اگرچه کافران خوش نداشتند» و فرموده است: «هُوَ الْحَيُّ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ فَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ ۗ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ»؛[8] «او زنده‌اي است که خدايي جز او نيست؛ پس او را در حالي که دين را برايش خالص مي‌سازيد بخوانيد؛ ستايش براي خدا پروردگار جهانيان است» و فرموده است: «وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفَاءَ وَيُقِيمُوا الصَّلَاةَ وَيُؤْتُوا الزَّكَاةَ ۚ وَذَٰلِكَ دِينُ الْقَيِّمَةِ»؛[9] «و فرمان داده نشدند مگر به اينکه خداوند را با خالص ساختن دين برايش حق‌گرايانه بپرستند و نماز را بر پا دارند و زکات را بپردازند و آن همانا دين راستين است»! اين به روشني گوياي آن است که عبادت خداوند با ديني که براي او خالص نشده و به غير عقايد و احکام ناشي از او آميخته است، (برای رستگاری از عذاب خداوند) کفايت نمي‌کند و متعلّق امر او نيست (یعنی خداوند به چنین عبادتی امر نکرده است) و از اينجا فساد يا عدم قبول اعمالي عبادي که (قاعدتاً برای تقرّب به خداوند انجام می‌شوند، ولی از حیث مبنایی) مبتني بر ظنّ (یعنی ادلّه‌ی ظنّی مانند اخبار واحد) يا آميخته به بدعت‌اند، دانسته مي‌شود (بنابراین، سیّدنا المنصور دو احتمال را برای این قبیل اعمال عبادی ذکر فرموده است: احتمال اوّل، بطلان آن‌ها به مثابه‌ی اثری وضعی با توجّه به اینکه تعلّق امر خداوند به آن‌ها ثابت نیست و هر عبادتی که خداوند به آن امر نکرده، باطل است و احتمال دوم، عدم قبول آن‌ها با توجّه به اینکه در خصوص عبادت مبتنی بر ظن، تعلّق امر خداوند به آن محتمل است، ولی به دلیل مخالفت آن با امر خداوند از لحاظ مبنایی قابل قبول نیست؛ چراکه خداوند فرموده است: «إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ» [مائده/ 27]؛ «خداوند تنها از پرهیزکاران قبول می‌کند» و با این وصف، کسی که بر مبنای امر خداوند یعنی یقین، امر او به عبادت را امتثال نکرده است، پرهیزکار شمرده نمی‌شود و عبادتش قابل قبول نیست)؛ چراکه ظنّيات (در حوزه‌ی عبادات) از اسلام نيستند و يک بدعت (یعنی عقیده یا عملی که خداوند به آن امر نکرده است) در عبادت، همه‌ي آن را باطل مي‌کند (مانند یک قطره شراب در یک کوزه آب، تا آن گاه که عبادت را به همان وجهی که خداوند به آن امر کرده است انجام دهد، نه به آن وجهی که دلش می‌خواهد.

این یعنی اقامه‌ی عین اسلام، شرط اول برای سعادت مسلمانان و رستگاری‌شان از مشکلات دنیوی و اخروی بود که سیّدنا المنصور تبیین کرد، اما شرط دوم اقامه‌ی کلّ اسلام است که ان شاء الله در درس بعد درباره‌ی آن سخن می‌گوییم.

و السلام علیکم و رحمت الله)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

↑[1] . شوري/ 13.

↑[2] . مائدة/ 66.

↑[3] . زمر/ 3.

↑[4] . أنفال/ 39.

↑[5] . إسراء/ 73 تا 75.

↑[6] . حاقّة/ 44 تا 47.

↑[7] . غافر/ 14.

↑[8] . غافر/ 65.

↑[9] . بيّنة/ 5.

برای شنیدن صوت درس سی و چهارم اینجا را کلیک کنید.
هر گونه استفاده و برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است.