پنجشنبه 18 آذر (قوس) 1395 هجری شمسی برابر با 9 ربیع الأوّل 1438 هجری قمری Тоҷикӣ

منصور هاشمی خراسانی

* بخش «آشنایی» حاوی توضیحات کافی درباره‌ی علامه منصور هاشمی خراسانی، آثار و پایگاه ایشان راه‌اندازی شد. * مجموعه‌ی نقدها و بررسی‌های کتاب شریف «بازگشت به اسلام» اثر علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * «بسته‌های معرفتی هدایت» حاوی نامه‌ها، گفتارها، شرح‌ها، نقدها و بررسی‌ها و پرسش‌ها و پاسخ‌های مرتبط درباره‌ی موضوعات مهمّ اسلامی منتشر شد. * کتاب شریف «الکلم الطّیّب» حاوی نامه‌های حکمت‌آموز حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی منتشر شد. * کانال اطلاع‌رسانی «نهضت بازگشت به اسلام» در شبکه‌ی تلگرام راه‌اندازی شد. * صفحه رسمی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی بر روی شبکه‌ی اجتماعی فیسبوک و گوگل پلاس راه‌اندازی شد. * نسخه‌ی تاجیکی پایگاه اطّلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی راه‌اندازی شد.

متن درس

شرح شیخ صالح سبزواری
درس سی و دوم
موضوع:

موانع شناخت؛ خرافه‌گرایی (2)

(أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین

در درس قبل با معنای «خرافه» آشنا شدیم و دانستیم که گرایش به آن در همه‌ی گروه‌های اسلامی دیده می‌شود، ولی در میان اهل تصوّف به مراتب بیشتر است و این به سبب اتّکاء فوق العاده‌ی آنان به «ذوق» و «شعر» در حوزه‌ی دین است که آن را «عشق» و «عرفان» می‌نامند و مصرّانه در تضادّ با عقل می‌شمارند. در حالی که با توضیحات سیّدنا المنصور دریافتیم که در ضدّیّت با عقل خیری نیست و هر خیری هست در هماهنگی با عقل است و «شهود» به معنای مشاهده‌ی حق در عالم مجرّدات، هرگاه آن را در عالم مادّیّات عملی بدانیم، ابزاری برای عقل مانند بینایی است که در خدمت آن قرار می‌گیرد. از این رو، سیّدنا المنصور)

[نقش مسلمانان اهل تصوّف در گسترش عقل‌گريزي]

(میان مسلمانان را برجسته می‌داند و می‌فرماید:) از اينجا مي‌توان گفت که اهل تصوّف مسلمان (با توجّه به اصراری که بر وجود تضاد میان عقل و عرفان داشته‌اند،) در کنار اهل حديث مسلمان (که بر وجود تضاد میان عقل و شرع تأکید داشته‌اند)، نقش برجسته‌اي در گسترش عقل‌گريزي ميان مسلمانان داشته‌اند (یعنی اهل حدیث از یک سو و اهل تصوّف از سوی دیگر، مانند دو لبه‌ی قیچی، تا حدّ زیادی پیوند مسلمانان با عقل را بریده‌اند)؛ با اين تفاوت که اهل حديث مسلمان، مروّج دين‌داري خبرگرايانه (یعنی مبتنی بر خبر واحد) بوده‌اند و اهل تصوّف مسلمان، مروّج دين‌داري شاعرانه! (یعنی مبتنی بر شعر!) در حالي که (هر چند خبر واحد، ظنّی و بی‌اعتبار است،) شعر به مراتب بي‌اعتبارتر از خبر ظنّي است (چراکه از تخیّل شاعر بر می‌خیزد و جنبه‌ی وهمی دارد)؛ بل بيشتر آن چيزي جز مغالطه (به معنای قیاس‌های نادرست از لحاظ مادّه یا صورت) و بازي با الفاظ (به شکلی فریبنده و سرگرم‌کننده) نيست که به سبب آهنگ (یعنی وزن و قافیه‌ی) خود، عقل را ساکت مي‌سازد (به نحوی که اعتراض نکند)، بي‌آنکه قانع سازد (با توجّه به اینکه فسادش برای عقل معلوم است، بل گاهی به قدری واضح است که باورش نمی‌آید اراده‌ی جدّی شاعر همان باشد و از این رو، به تأویل و توجیه آن می‌پردازد تا معنای باورپذیری از آن به دست آید. باید توجه داشت که شعر را در منطق یکی از صناعت‌های پنج‌گانه می‌دانند و بعد از خطابه و قبل از مغالطه قرار می‌دهند و هدف از آن را تحریک احساسات و تهییج عواطف مخاطب برای قبول چیزی می‌شمارند که چه بسا قبول آن بر پایه‌ی برهان یا جدل یا حتّی خطابه ممکن نیست و با این وصف، روشن است که ارزش معرفتی ندارد)؛ زيرا روشن است که هر سخن موزوني، درست نيست و حق را نمي‌توان با امثال اين مزخرفات (یعنی سخنان آراسته و نادرست) شناخت؛ چنانکه خداوند اين قبيل سخنان آراسته و نادرست را «زخرف القول» ناميده و پرداخته‌ي شياطين (انسی و جنّی) براي فريب يکديگر در راستاي دشمني (دانسته یا نادانسته) با پيامبران شمرده و فرموده است: «وَكَذَٰلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَيَاطِينَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلَىٰ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا ۚ وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ مَا فَعَلُوهُ ۖ فَذَرْهُمْ وَمَا يَفْتَرُونَ»؛[1] «و بدين سان براي هر پيامبري دشمني از شياطين انس و جن قرار داديم که برخي‌شان سخنان آراسته را به برخي ديگر مي‌رسانند براي فريب، در حالي که اگر پروردگارت مي‌خواست اين کار را نمي‌کردند، پس آنان را با آنچه مي‌بافند واگذار»! (روشن است که بارزترین مصداق «زخرف القول» به معنای «سخنان آراسته»، شعر است که لبریز از اوزان و آرایه‌های ادبی است و هرگاه معانی معقولی نداشته باشد، موجب «غرور» یعنی فریفتگی و انحراف از خطّ پیامبران می‌شود و از مصادیق وحی شیطانی است.) بل (در جایی دیگر از کتاب خود،) اين قبيل زبان‌بازي‌هاي فريبنده را «لهو الحديث» (یعنی بازی سخن یا سخن‌بازی یا بیهوده‌گویی) ناميده و موجب گمراهي نادانسته (مردم) از راه خدا و استهزاء آن شمرده و فرموده است: «وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ الْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَيَتَّخِذَهَا هُزُوًا ۚ أُولَٰئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ»؛[2] «و از مردم کساني هستند که سخن بيهوده را بر مي‌گزينند تا نادانسته از راه خدا گمراه سازند و آن را به سخره بگيرند؛ آنان را عذابي خوارساز خواهد بود»! (بدون شک یکی از مصادیق این گروه از مردم برخی از اهل تصوّف هستند که اشعار باطل را بر می‌گزینند و از این طریق، نادانسته زمینه‌ی گمراهی مردم از راه خدا و بازی با تعالیم پیامبران را فراهم می‌سازند.)

با اين همه (مواضع روشن اسلام در برابر شعر)، بسياري از مسلمانان (خصوصاً در چهار پنج قرن اخیر بعد از ظهور شاعرانی بزرگ)، از شاعران چنان تأثير (فکری و فرهنگی) پذيرفته‌اند که از پيامبران، بل گاهي (برای اثبات دیدگاه‌ها و کارهای خود) به اشعار آنان چنان استناد دارند که به آيات قرآن (گویی که یک بیت شعر از فلان شاعر هم می‌تواند مانند یک آیه‌ی قرآن قانع کننده باشد) و نقش سروده‌هاي آنان (در قالب غزل‌ها و قصیده‌ها و دو بیتی‌ها و مانند آن) در شکل‌گيري فرهنگ کنوني مسلمانان (که امروز شاهد آن هستیم)، قابل انکار نيست (چراکه محسوس و قابل مشاهده است)؛ در حالي که خداوند به روشني (در کتاب خود) از تبعيّت شاعران (به معنای تأثیر‌پذیری و پیروی از اوهام شاعرانه‌ی آنان) بر حذر داشته و فرموده است: «وَالشُّعَرَاءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ؛ أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وَادٍ يَهِيمُونَ؛ وَأَنَّهُمْ يَقُولُونَ مَا لَا يَفْعَلُونَ»؛[3] «و شاعران را گمراهان پيروي مي‌کنند! (چراکه پیروی از آنان موجب گمراهی از مسیر حق می‌شود و تنها کسانی که معیار شناخت را گم کرده‌اند یا به آن التزام ندارند تحت تأثیر آنان قرار می‌گیرند) آيا نمي‌بيني که آنان در هر وادي‌اي سرگشته‌اند؟! (یعنی درباره‌ی هر موضوعی که چه بسا تخصّصی نیز درباره‌ی‌ آن ندارند ورود می‌کنند و شعر می‌سرایند) و آنان چيزهايي مي‌گويند که انجام نمي‌دهند؟!» (یعنی مبالغه می‌کنند و دروغ می‌گویند با توجه به اینکه گفته‌اند «أحسن الشّعر أکذبه» یعنی بهترین شعر دروغ‌ترین آن است!). همچنانکه (دقیقاً به همین دلایل) شعر را به پيامبر خويش نياموخته و زيبنده‌ي او ندانسته (معلوم می‌شود که شعر مطلوب خداوند نیست که زیبنده‌ی پیامبرش ندانسته؛ چون چیزی که مطلوب او باشد قهراً زیبنده‌ی پیامبرش است) و فرموده است: «وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا يَنْبَغِي لَهُ ۚ»؛[4] «و او را شعر نياموختيم و زيبنده‌ي او نيست» (و تبعاً وقتی زیبنده‌ی او نباشد پیروی از آن نیز زیبنده‌ی پیروان او نیست)؛ بل (فراتر از این) شاعر شمردن او را توهين (به او) تلقّي کرده (انگار که شاعر بودن به معنای کذّاب بودن است یا با آن ملازمه دارد) و (به همین دلیل) منافي با شأن نبوّت او (که مستلزم صداقت است) دانسته و فرموده است:‌ «وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ ۚ قَلِيلًا مَا تُؤْمِنُونَ»؛[5] «و آن (یعنی تعالیم پیامبر و به صورت خاص قرآن) گفتار شاعري نيست؛ اندکي ايمان مي‌آوريد»! (یا در جای دیگری فرموده است: «أَمْ يَقُولُونَ شَاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ» (طور/30)؛ «یا می‌گویند شاعری است که در انتظار مرگش به سر می‌بریم») از اين رو، گزاف (یعنی سخن نامعقول و دور از ذهنی) نيست که گفته شود، شاعران (که با شعر خود به معارضه با تعالیم پیامبران می‌پردازند) مانند ساحران (که با سحر خود به معارضه با تعالیم پیامبران می‌پردازند خواسته یا ناخواسته)، رقيبان پيامبرانند (گو آنکه شعر نیز مانند سحر عمل می‌کند و شنونده را مسحور می‌سازد) و دانسته (مانند شاعران مشرکین در زمان پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم) يا نادانسته (مانند برخی شاعران مسلمان و اهل تصوّف)، به معارضه‌ي با آنان (در تعالیم‌شان) برخاسته‌اند؛ چراکه با کلمات شيرين (یعنی مطبوع) و آهنگين (یعنی موزون) خود، خواسته يا ناخواسته تعليم مردمان را (به جای پیامبران) بر عهده گرفته‌اند، در حالي که تعليم مردمان شأن آنان نيست، بلکه شأن پيامبران است (با توجّه به اینکه انسان‌های کامل و دریافت کنندگان وحی هستند) و شاعران حق ندارند که تعاليم آنان را با اوهام خود (یعنی اشعار خود که مبتنی بر اوهامشان است) بپوشانند. آيا به عنوان مثال، اين معارضه‌ي (ناخواسته و نادانسته) با پيامبران نيست که شاعري توانا (از حیث تسلّط بر وزن‌ها و آرایه‌های ادبی)، چونان ساحري چيره‌دست بگويد: «هش دار که گر وسوسه‌ي عقل کني گوش/ آدم‌صفت از روضه‌ي رضوان به در آيي»[6]؟! (یعنی عقل را به شیطانی وسوسه‌گر تشبیه کرده که پیروی از آن موجب خروج از بهشت می‌شود!) در حالي که پيامبران (دقیقاً بر خلاف این شاعر)، عقل را معيار شناخت و وسيله‌ي نيل به روضه‌ي رضوان دانسته‌اند و آشکارا به تبعيّت از آن فراخوانده‌اند و روشن است که آدم علیه السلام به تبعيّت از آن، نافرماني خداوند را نکرد (و از میوه‌ی شجره‌ی ممنوعه نخورد)، بلکه به تبعيّت از هواي نفس خود (یعنی از روی طمع و حرص) اين کار را کرد (چون عقل او به لزوم اطاعت از نهی خداوند و مخالفت با امر ابلیس حکم می‌کرد) و ادّعاي شاعر درباره‌ي او، بهتاني (یعنی نسبت دروغ و بی‌اساسی) بيش نيست و با اين حال، (از لحاظ لفظی و وزنی) به قدري زيبا و فريبنده است که غالباً کسي به نادرستي آن (از لحاظ معنایی) توجّه نمي‌يابد و از نفوذ آن در ضمير خود (یعنی ذهن و اندیشه‌اش)، محفوظ نمي‌ماند! اين بدان معناست که شاعران، آموزه‌هايي نادرست (ناشی از اوهام و تخیّلات خود) را در پوشش عباراتي موزون و دلپسند، به ذهن مسلمانان تزريق مي‌کنند (این تعبیر را از آن جهت به کار می‌برد که ورود این آموزه‌های نادرست به ذهن مسلمانان، غالباً به صورت ناخودآگاه انجام می‌شود) و با نيروي لفّاظي (یعنی بازی با الفاظ) و طنّازي (یعنی شوخ‌طبعی و بذله‌گویی) خود، اوهامي بي‌پايه و سخيف را به عنوان نکاتي حکيمانه و ظريف، به آنان مي‌قبولانند، در حالي که اصل گفتارشان (در ورای این الفاظ زیبا و فریبنده و عبارات موزون و دلپسند)، هرگاه به نثر درآيد و از آرايه‌هاي رنگارنگ (مانند مجاز و کنایه و استعاره و تشبیه و مبالغه) برهنه گردد، به هذياني (یعنی پریشان‌گویی‌هایی ناشی از بیماری) بيش نمي‌ماند که معنايي (قابل قبول) براي آن نيست! (مانند شعر اخیر که اصل آن به صورت نثر و بر کنار از آرایه‌های رنگارنگ این است: هوشیار باش که اگر از حکم عقل پیروی کنی تو را مانند آدم از بهشت محروم می‌کند و این سخن نادرستی است که مطلقاً قابل تصدیق نیست.) از اين رو، مسلماناني که (تحت تأثیر برهان‌ها و جدل‌ها و خطابه‌های اسلامی) حاضر به ترک عقل (مانند سلفیان و صوفیان) نيستند و در عين حال، (تحت تأثیر چیزی که از کودکی در مدارس آموخته‌اند) شعر را دوست مي‌دارند و براي شاعران تعصّب مي‌ورزند، ناگزير به تأويل اشعار آنان (با هدف سازگار کردن آن‌ها با فرهنگ خود) مي‌پردازند و براي سخيف‌ترين سروده‌هاي آنان (از حیث معنایی)، مفاهيمي معقول و قابل قبول مي‌بافند! چنانکه مثلاً (با تکلّف فراوانی) سخنان آنان درباره‌ي بوس و کنار (یعنی هم‌آغوشی) و جماع (یعنی نزدیکی با زنان) را بر قرب به حق حمل مي‌کنند (با آنکه چنین تشبیهی بسیار قبیح است) و سخنان آنان درباره‌ي رقص و باده و تغنّي را به عبادت خداوند باز مي‌گردانند (با آنکه عاقلان از چنان چیزی با چنین کنایه‌ای یاد نمی‌کنند)، در حالي که برخي از تأويل‌هاشان به غايت بارد (یعنی خنک و ناساز)[7] و برخي از توجيه‌هاشان حمل بر محال است! (چون بعضاً سخن شاعر چنان صریح است که معنای دیگری را بر نمی‌تابد و توجیه آن دروغی شاخدار است که چه بسا شاعر نیز به آن رضایت ندارد! البته ما در هیچ زمینه‌ای سیّدنا المنصور را دور از ‌انصاف نیافته‌ایم؛ چراکه نفس زکیّه‌اش در هیچ زمینه‌ای از روی هوای نفس یا تعصّب قضاوت نمی‌کند، بلکه همواره بر پایه‌ی قرآن و سنّت و در روشنایی عقل قضاوت می‌کند و لذا در این زمینه نیز جانب انصاف را نگاه می‌دارد و می‌فرماید:)

آري، انصاف آن است که در ميان (یعنی لابه‌لای) اين شاعران ياوه‌گو (که بر خلاف عقل و تعالیم پیامبران شعر سروده‌اند)، اندک شاعراني (حکیم) نيز بوده‌اند که شعر را بر پايه‌ي عقل سروده‌اند و بر تعاليم پيامبران منطبق ساخته‌اند (هر چند به همین دلیل، این شاعران یاوه‌گو، شعر آنان را شعر نمی‌دانند و منطقیّون هم همین نظر را دارند و می‌گویند که سروده‌های اینان شعر نیست، در حالی که شعر آنان نیز از وزن و قافیه و آرایه‌های ادبی برخوردار است و تنها تفاوتی که دارد معانی معقول و منطبق بر قرآن و سنّت است) و روشن است که روي عتاب من، با آنان نيست (لذا نباید پنداشت که سیّدنا المنصور با مطلق شعر و عموم شاعران مخالف است، بل تنها با شعری که مخالف عقل و شرع است مخالفت دارد و این مخالفتی است که خداوند نیز دارد و پیامبر او و اهل بیت طاهرین و سلف صالحین نیز داشتند؛ بلکه برخی از آنان شعر را از مبطلات وضو می‌دانستند [الإستبصار، ج1، ص87] و انشاد آن در مسجد [تهذیب، ج3، ص259] و نیز در روز جمعه و ماه رمضان را ناروا می‌شمردند [همان، ج4، ص195]، بل معتقد بودند که اگر درون انسان از کثافت پر شود بهتر از آن است که از شعر پر شود [مسند احمد، ج1، ص175] و این در حالی بود که از شعر حِکمی و مطابق با قرآن و سنّت کمتر کراهت داشتند یا حتّی آن را می‌پسندیدند. از اینجا دانسته می‌شود که رویکرد سیّدنا المنصور درباره‌ی شعر، مطابق با رویکرد خداوند و پیامبرش و رویکرد اهل بیت طاهرین و سلف صالحین است، هر چند با رویکرد بیشتر مردم در زمان ما مطابقت ندارد. به هر حال، ایشان تصریح می‌فرماید: روی عتاب من با شاعرانی نیست که شعر را بر پايه‌ي عقل سروده‌اند و بر تعاليم پيامبران منطبق ساخته‌اند)؛ چراکه گفتار آدمي، هرگاه مفهوم (یعنی معنای) صحيح و منطوق (یعنی الفاظ و عبارات) زيبا داشته باشد، کامل است و کامل، (عقلاً و طبعاً) خوب و دوست‌داشتني است؛ چنانکه خداوند (در کتاب خود که چیزی را ناگفته نگذاشته،) اهل آن را از شاعران گزافه‌گوي استثنا کرده و فرموده است: «إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَذَكَرُوا اللَّهَ كَثِيرًا وَانْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ مَا ظُلِمُوا ۗ وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ»؛[8] «مگر کساني که ايمان آوردند و کارهاي شايسته انجام دادند و خدا را بسيار ياد کردند و پس از آنکه ستم ديدند تلافي جستند و آنان که ستم کردند خواهند دانست که به کدامين بازگشت‌گاه باز مي‌گردند»! (از این سخن خداوند دانسته می‌شود که بهترین کاربرد شعر در اسلام، مبارزه با ستمکاران در راستای تحقّق عدالت و دفاع از حقوق مظلومان است و این همان شعر متعالی است که متأسفانه کمتر در آثار شاعران محبوب و پرآوازه دیده می‌شود؛ چراکه بیشتر آثار آنان به امیران و حاکمان و پادشاهان ستمگر اهدا شده و از مدح و ثنای آنان پر است!) باري آن پريشان‌گويان کجا و اين سنجيده‌گويان کجا که زبان به نکوهش عقل نيالوده‌اند و ذوق را بر آن مبتني ساخته‌اند (چون ذوق اگر مبتنی بر عقل باشد، بسیار خوب و سودمند است) و به پيروي از (تعالیم) پيامبران (و در جهت ترویج آن‌ها) شعر سروده‌اند و از باب مثال، گفته‌اند: «عقل همي گويدم: موکّل کرد/ بر تن و بر جانت کردگار (یعنی خداوند) مرا/ نيست ز بهر تو با سپاه هوا (یعنی هوای نفس)/ کار مگر حرب و کارزار مرا!/ سر ز کمند خرد چگونه کشم؟ (یعنی چگونه از فرمان عقل سرپیچی کنم؟!)/ فضل، خرد داد بر حمار مرا (یعنی این عقل بود که من را بر خر برتری داد.)/ ديو همي بست بر قطار سرم (یعنی شیطان من را در صف شتران قرار داد.)/ عقل برون کرد از آن قطار (یعنی از آن صف) مرا/ غار جهان گرچه تنگ و تار شده‌است/ عقل بسنده است يار غار مرا (یعنی جهان هر اندازه هم که پر از فتنه و شبهه شده باشد، عقل به عنوان راهنما و همراه من کافی است.)/ دل ز خرد گشت پر ز نور مرا/ سر ز خرد گشت بي‌خمار مرا (یعنی عقل بود که به من نورانیّت و هوشیاری بخشید.)/ پيش‌روم عقل بود تا به جهان/ کرد به حکمت چنين مشار مرا (یعنی راهنمایم عقل بود که این گونه در جهان به حکمت سرآمد و زبان‌زد شدم.)/ بر سر من تاج دين نهاد خرد/ دين هنري کرد و بردبار مرا (یعنی عقل من را به دین دلالت کرد و دین هم من را هنرمند و بردبار ساخت.)/ از خطر آتش و عذاب ابد/ دين و خرد کرد در حصار مرا (یعنی عقل و شرع من را از جهنّم محفوظ داشت.)»[9] يا گفته‌اند: «چون و چرا نتيجه‌ي عقل است بي‌گمان/ چون و چرا ز جانوران جز تو را کراست؟ (یعنی پرسش و تحقیق، ناشی از عقل است و این خصوصیّتی برای انسان است که در سایر جانوران یافت نمی‌شود.)/ جز عقل چيست آنکه بدو نيک و بد ز خلق/ آن مستحق لعنت وين در خور ثناست (یعنی معیار خوبی و بدی و مبنای پاداش و کیفر عقل است.)/ قدر و بهاي مرد نه از جسم و فربهي است/ بل مردم از نکو سخن و عقل پر بهاست (یعنی ارزش انسان به عقل اوست نه به جسم او.)/ بر جانور بجمله سخن گوي جانور/ زان است پادشا که برو عقل پادشاست (یعنی عقل است که انسان را از حیوان متمایز می‌کند و بر همه‌ی جانوران فضیلت و شرافت می‌بخشد.)/ چون تو خداي خر شدي از قوّت خرد/ پس عقل بهره‌اي ز خداي است قول راست (یعنی از آنجا که عقل، تو را بر سایر حیوانات مسلّط کرده است می‌توان نتیجه گرفت که عقل نعمتی از جانب خداوند برای توست.)/ ملک و بقاست کام تو وين هر دو کام را/ اندر دو عالم اي بخرد عقل کيمياست (یعنی هدف تو بقا و سلطه بر مخلوقات است و این هر دو را در دنیا و آخرت عقل تحصیل می‌کند.)/ گر تو به دست عقل اسيري خنک تو را/ واي تو گر خردت به دست تو مبتلاست (یعنی اگر تو اسیر عقل خود هستی خوشا به حالت، ولی وای به حالت اگر عقلت اسیر توست!)/ تخم وفاست عقل، به تو مبتلا شده‌است/ گر مر تورا ز تخم وفا برگ و بر جفاست (یعنی عقل مقتضی شناخت حق است، ولی اگر تو با عقل خود به شناخت حق نمی‌رسی، به خاطر این است که آن را گرفتار احساسات خود کرده‌ای.)/ عدل است و راستي همه آثار عقل پاک/ عقل است آفتاب دل و عدل ازو ضياست (یعنی عقل سلیم نتیجه‌ای جز عدالت و راستی ندارد و عدالت پرتویی از عقلانیّت آدمی است.)»[10] يا گفته‌اند: «بپرس راه ز علم، اين نه جاي گمراهيست/ بخواه چاره ز عقل، اين نه روز ناچاريست (یعنی گمراهی و بی‌چارگی در این مکان و زمان مرگبار است و قابل تدارک نیست و تنها راهنما علم و تنها چاره کننده عقل است.)/ به چشم عقل ببين پرتو حقيقت را/ مگوي نور تجلّي فسون و طراريست (یعنی حق را با معیار عقل بشناس و منکر ارزش و حجّیت این نور الهی نشو.)/ بخر ز دکه‌ي عقل آنچه روح مي‌طلبد/ هزار سود نهان اندرين خريداريست (یعنی نیازهای روح خود را از طریق عقل تأمین کن که سود پنهان فراوانی برای تو دارد.)»[11] يا گفته‌اند: «سر بي‌چراغ عقل گرفتار تيرگي است/ تن بي‌وجود روح پراکنده چون هباست (یعنی همان طور که بدن بدون روح می‌پوسد و از بین می‌رود، ذهن بدون عقل در تاریکی جهل و ضلالت فرو می‌رود.)»[12] يا گفته‌اند: «رهنماي راه معني جز چراغ عقل نيست/ کوش پروين تا به تاريکي نباشي رهسپار (یعنی جز عقل مجهولات انسان را روشن نمی‌کند و با این وصف، ای شاعره‌ی حکیمه پروین اعتصامی! بکوش که در روشنایی عقل زندگی کنی.)»[13] و نکته‌هايي ديگر از اين دست که دل را (از لحاظ ادبی و هنری) مي‌نوازد (یعنی به لذّت معنوی می‌رساند) و عقل را (از لحاظ حِکمی و علمی) قانع مي‌سازد (ولی با این حال عجیب است که این قبیل شاعران دانا و اندرزگو شهرت و محبوبیّت کمتری در میان مسلمانان یافته‌اند و کمتر مورد اعتنای آنان قرار گرفته‌اند، در حالی که نزد خداوند و اولیائش مانند سیّدنا المنصور بیشتر مورد عنایت هستند).

و السلام علیکم و رحمت الله

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

↑[1] . أنعام/ 112.

↑[2] . لقمان/ 6.

↑[3] . شعراء/ 224 تا 226.

↑[4] . يس/ 69.

↑[5] . حاقّة/ 41.

↑[6] . حافظ شيرازي، ديوان اشعار، غزل 494.

↑[7] . [خنک و ناساز].

↑[8] . شعراء/ 227.

↑[9] . ناصرخسرو، ديوان اشعار، قصايد، 5.

↑[10] . همان، قصيده‌ي 40.

↑[11] . پروين اعتصامي، ديوان اشعار، قصائد، قصيده‌ي 12.

↑[12] . همان، قصيده‌ي 9.

↑[13] . همان، قصيده‌ي 21.

برای شنیدن صوت درس سی و دوم اینجا را کلیک کنید.
هر گونه استفاده و برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است.