دوشنبه 15 آذر (قوس) 1395 هجری شمسی برابر با 6 ربیع الأوّل 1438 هجری قمری Тоҷикӣ

منصور هاشمی خراسانی

* بخش «آشنایی» حاوی توضیحات کافی درباره‌ی علامه منصور هاشمی خراسانی، آثار و پایگاه ایشان راه‌اندازی شد. * مجموعه‌ی نقدها و بررسی‌های کتاب شریف «بازگشت به اسلام» اثر علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * «بسته‌های معرفتی هدایت» حاوی نامه‌ها، گفتارها، شرح‌ها، نقدها و بررسی‌ها و پرسش‌ها و پاسخ‌های مرتبط درباره‌ی موضوعات مهمّ اسلامی منتشر شد. * کتاب شریف «الکلم الطّیّب» حاوی نامه‌های حکمت‌آموز حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی منتشر شد. * کانال اطلاع‌رسانی «نهضت بازگشت به اسلام» در شبکه‌ی تلگرام راه‌اندازی شد. * صفحه رسمی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی بر روی شبکه‌ی اجتماعی فیسبوک و گوگل پلاس راه‌اندازی شد. * نسخه‌ی تاجیکی پایگاه اطّلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی راه‌اندازی شد.

متن درس

شرح شیخ صالح سبزواری
درس سی و یکم
موضوع:

موانع شناخت؛ خرافه‌گرایی (1)

(أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین

آخرین مانع از موانع اصلی و عمده‌ی شناخت که سیّدنا المنصور در کتاب ارزشمند خود «بازگشت به اسلام» تبیین فرموده، «خرافه‌گرایی» است. البته همان طور که خود در مبحث «جمع‌بندی موانع شناخت» می‌فرماید، موانع شناخت منحصر به این هفت مانع نیست و ذکر این هفت مانع از باب احصاء و استقصاء نبوده است، ولی می‌توان ادّعا کرد که این هفت مانع، رؤوس و امّهات موانع شناخت هستند و سایر موانع شناخت به سادگی و روشنی در ذیل یکی از آن‌ها می‌گنجند؛ همچنانکه می‌توان امیدوار بود که اگر کسی از این «هفت خان معرفت» بگذرد، به این معنا که این هفت مانع را در جهادی اکبر از ذهن خود بیرون کند و قلبش را از نجاست آن‌ها پاکیزه سازد، بتواند حق را با نظر عقلانی به آن بشناسد و هرگز دچار اشتباه و انحراف در تشخیص نشود إن شاء الله.

 سیّدنا المنصور درباره‌ی خان هفتم معرفت، تحت عنوان)

7 . خرافه‌گرايي

(می‌فرماید:) يکي ديگر از موانع شناخت، «خرافه‌گرايي» (یعنی گرایش فکری به خرافه) است. (اما منظور از خرافه چیست؟ پاسخ به این سؤال از آن جهت اهمّیت دارد که این واژه مورد سوء استفاده‌ی بسیاری از فرقه‌ها، مذاهب و اشخاص در طول تاریخ اسلام قرار گرفته؛ به این ترتیب که هر یک از آن‌ها، دیگری را به آن متّهم کرده و خود را از آن مبرّا دانسته و علّتش هم جدا از غرض‌ورزی‌های آن‌ها نسبت به یکدیگر، ابهامی بوده که در تعریف آن وجود داشته است. از این رو، سیّدنا المنصور آن را به روشنی تعریف می‌کند و می‌فرماید:) منظور از خرافه، انگاره‌اي مخالف با عادت است که بنيادي بر عقل و شرع ندارد (بنابراین، سه مشخّصه برای آن وجود دارد: مشخّصه‌ی اول اینکه «انگاره» است؛ یعنی پندار، تصوّر و عقیده است و با این وصف، به یک عمل «خرافه» گفته نمی‌شود، هر چند اگر مبتنی بر یک خرافه باشد، به آن «خرافی» گفته می‌شود که منسوب به خرافه است. مشخّصه‌ی دوم اینکه مخالف با عادت است؛ یعنی اعتقاد به یک چیز غیر عادی است که عادتاً وجود ندارد یا واقع نمی‌شود و با این وصف، اعتقاد به یک چیز عادی اگرچه واقعیّت نداشته باشد خرافه شمرده نمی‌شود، هر چند در این صورت یک اعتقاد نادرست شمرده می‌شود. مشخّصه‌ی سوم اینکه بنیادی بر عقل و شرع ندارد؛ یعنی بر مبنای عقل و شرع ثابت نیست؛ به این ترتیب که دلایل عقلی مانند مشاهده یا تواتر و دلایل شرعی مانند قرآن یا سنّت پیامبر و خلیفه‌اش آن را اثبات نمی‌کند؛ چراکه اگر این دلایل آن را اثبات کند، به هیچ وجه نمی‌توان آن را خرافه دانست اگرچه اعتقاد به یک چیز غیر عادی باشد؛ چنانکه اعتقاد به جهان بعد از مرگ و حوادث عجیب قبر و قیامت و بهشت و دوزخ، اعتقاد به چیزهایی صد در صد غیر عادی است، ولی با این وصف خرافه شمرده نمی‌شود؛ چراکه بر مبنای عقل و شرع ثابت است. از اینجا دانسته می‌شود که اعتقاد به یک چیز غیر عادی اگر از روی دلیل معتبر عقلی و شرعی باشد اشکالی ندارد و این بر خلاف توهّم مادّه‌گرایان و تجربه‌محوران است که اعتقاد به هر چیز غیر عادی را خرافه می‌شمارند و حتّی معجزات پیامبران را انکار می‌کنند یا در ظروفی عادی می‌گنجانند، بلکه اصل نبوّت یا انتصاب کسی از جانب خداوند را نمی‌پذیرند و معتقدند که این قبیل چیزها در هر صورت نمی‌تواند واقعیّت داشته باشد؛ چراکه به زعم آن‌ها خداوند یا وجود ندارد و یا قادر به انجام معجزه و فرستادن پیامبر و گماشتن خلیفه نیست و اسباب حوادث محدود به همین عوامل طبیعی و شأن انسان‌ها منحصر به همین مناصب عرفی است و با این وصف، هر گونه اعتقاد به وجود عاملی غیر طبیعی برای یک حادثه یا منصبی فوق العاده برای یک انسان، خرافه محسوب می‌شود. البته شکّی نیست که اعتقاد به چنین چیزهایی، اگر مبتنی بر دلایل قطعی عقلی و شرعی نباشد و تنها از خواب و خیال یا تمثیل و تأویل معتقدان به آن‌ها نشأت گرفته باشد، خرافه است، ولی باید در تشخیص این دو اعتقاد از یکدیگر دقّت کرد و به معیار شناخت و اجتناب از موانع آن وفادار بود تا به اشتباه نیفتاد. با این وصف می‌توان گفت که برای شناخت کامل خرافه، باید عقل و شرع را به قدر کافی شناخت؛ همچنانکه خرافه‌گرایی ناشی از ضعف عقلانیّت و فقدان آشنایی کافی با شرع است. به هر حال، سیّدنا المنصور می‌فرماید: خرافه، انگاره‌اي مخالف با عادت است که بنيادي بر عقل و شرع ندارد) و روشن است که انديشيدن بر پايه‌ي آن (به این ترتیب که یکی از مقدّمات استدلال واقع شود)، از شناخت حق باز مي‌دارد؛ زيرا خرافه، با آنکه بي‌بنيادترين انگاره است (با توجه به اینکه بر خلاف سایر انگاره‌های بی‌بنیاد، از دو جهت اشکال دارد: یکی از آن جهت که مانند سایر انگاره‌های بی‌بنیاد، مخالف با عقل و شرع است و دیگری از آن جهت که بر خلاف سایر انگاره‌های بی‌بنیاد، با عادت نیز مخالفت دارد و از این رو، بی‌بنیادتر از آن‌ها شمرده می‌شود، ولی با این وجود)، گاهي (از لحاظ کمّی) رواج و (از لحاظ کیفی) رسوخي بيش از باورهاي عقلي و شرعي دارد (تا حدّی که آن‌ها را تحت الشعاع قرار می‌دهد) و باورهاي عقلي و شرعي را آلوده (به تحریف‌ها و بدعت‌ها) و سست مي‌سازد. اين در حالي است که بيشتر مسلمانان که غالباً معلومات کافي ندارند (یعنی عامّی و کم‌سواد هستند)، به چنين انگاره‌هايي مبتلا هستند؛ چراکه همه‌ي (پیروان) مذاهب اسلامي (از شیعه و اهل سنّت) کم يا بيش (یعنی برخی کمتر و برخی بیشتر) به خرافات آلوده شده‌اند و با روي آوردن به خيال‌بافي (یعنی استفاده از نیروی تخیّل) و رؤياپردازي (یعنی نمادگرایی و نگرش تمثیلی) در باورهاي ديني (در سایه‌ی جهل و اهواء نفسانی)، از عقلانيّت (یعنی دلیل‌محوری) و واقعيّت‌گرايي اسلامي فاصله گرفته‌اند. (سیّدنا المنصور در جاهای مختلفی از این کتاب شریف تأکید می‌کند که اسلام یک دین عقلانی و واقعیّت‌گرا است؛ یعنی اتّباع از برهان و حجّت را در همه‌ی امور لازم می‌داند و دین مغالطه و شعر یا خواب و خیال نیست. لذا ایشان یکی از مهم‌ترین انحرافات فرقه‌های اسلامی را خرافه‌گرایی و آمیختگی با مغالطه و شعر و خواب و خیال می‌داند و به عنوان برجسته‌ترین نمونه، از تصوّف نام می‌برد که در مجموع بیشترین خرافه‌گرایی را در میان فرقه‌های اسلامی داشته و در عین حال، بسیاری از شاعران پرآوازه و شخصیّت‌های مشهور مسلمان را در خود جای داده و تأثیر عمیقی بر فرهنگ اسلامی گذاشته است. این عالم صادق و شجاع تحت عنوان)

[خرافه‌گرايي در مسلمانان اهل تصوّف]

(می‌فرماید:) چنانکه به عنوان نمونه، بيشتر مسلمانان اهل تصوّف (و نه همه‌ی آنان؛ چون ممکن است برخی از آنان این گونه نباشند)، براي بسياري از باورهاي ديني خود (نه همه یا حتّی بیشتر آن‌ها)، مبنايي جز ذوق (یعنی احساسات و عواطف دینی) ندارند و دقيقاً به همين دليل، براي عقل (که بسیار جدّی و خشک است و می‌خواهد احساسات و عواطف دینی را به درستی کنترل و مدیریت کند) نقش چنداني در شناخت قائل نيستند و مانند سلفيان (که از حیث احساسی و عاطفی در نقطه‌ی مقابل اهل تصوّف هستند، ولی از حیث عقل‌گریزی مانند آنان هستند)، آن را حجّت نمي‌دانند و در مذمّت آن، شعرها مي‌سرايند؛ چنانکه مثلاً مي‌گويند: «پاي استدلاليان چوبين بود/ پاي چوبين سخت بي‌تمکين بود»[1] (کنایه از اینکه اهل استدلال، در معرض لغزش در شناخت حق و سقوط در باطل هستند) و منظورشان از استدلال، استدلال عقلي است! (چون این‌ها عقل را ناقص و خطاکار می‌دانند و معتقدند که باید به وسیله‌ی دل هر چیزی را شناخت. این بیت از جلال الدین بلخی است، ولی سیّدنا المنصور می‌فرماید: «می‌گویند» و نمی‌فرماید: «می‌گوید»، به این خاطر که آن را از لحاظ هنری و به عنوان بیتی از یک شاعر مشخّص در نظر نمی‌گیرد، بلکه از لحاظ مفهومی و به عنوان نماینده‌ای از یک تفکّر رایج در میان مسلمانان در نظر می‌گیرد و از این رو، در صدد نقد این بیت خاص از این شاعر مشخّص نیست، بلکه در صدد نقد این تفکّر غلط در میان گروهی از مسلمانان است و با این وصف، نباید این گفتار آن جناب را قضاوتی کلّی درباره‌ی شخص جلال الدین بلخی یا ردّی کلّی بر اشعار او دانست. هر چند شاید بتوان این را از مجموع سخنان آن جناب استنباط کرد که جهت‌گیری کلّی شاعران صوفی‌مشربی مانند او را صحیح و کامل نمی‌داند، ولی به هر حال نمی‌توان استنباط کرد که همه‌ی اشعار او یا شاعران دیگری مانند او را غلط و انحرافی می‌داند.) در حالي که مسلّم (یعنی مورد قبول همگان) است (که) خداوند در کتاب خود بارها (برای اثبات وجود و وحدانیّت خود و اثبات حقّانیّت کتاب خود و اثبات نبوّت پیامبرش و اثبات امکان معاد و مانند آن) استدلال (عقلی) کرده و از استدلال‌هاي (عقلی) پيامبرانش (خطاب به کافران) خبر داده (چنانکه به عنوان نمونه، از استدلال عقلی ابراهیم علیه السلام به تغییر و حرکت اجرام سماوی بر عدم الوهیّت آن‌ها خبر داده و آن را «حجّت» نامیده و فرموده است: «وَتِلْكَ حُجَّتُنَا آتَيْنَاهَا إِبْرَاهِيمَ عَلَىٰ قَوْمِهِ ۚ نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَنْ نَشَاءُ ۗ إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٌ» [أنعام/ 83]؛ «و این حجّت ماست که به ابراهیم در برابر قومش دادیم، درجات هر کس را که بخواهیم بالا می‌بریم، هرآینه پروردگارت حکیم و داناست») و پيامبرش را به استدلال فرمان داده (چنانکه به عنوان نمونه فرموده است: «ادْعُ إِلَىٰ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ ۖ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ ۚ» [نحل/ 125]؛ «دعوت کن به سوی پروردگارت با حکمت و موعظه‌ی نیکو و با آنان جدل کن به شیوه‌ای که آن بهتر است») و از کافران خواسته است که اگر استدلالي دارند بياورند (چنانکه به عنوان نمونه فرموده است: «قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ» [نمل/ 64]؛ «بگو برهانتان را بیاورید اگر راستگویان هستید») و مبناي استدلال در همه‌ي اين موارد عقل است (چراکه کافران شرع را قبول نداشته‌اند تا استدلال به آن برایشان بجا باشد و تنها عقل است که در میان همه‌ی آدمیان مشترک است و می‌تواند مبنای توافق آنان با یکدیگر واقع شود). با اين وصف، معلوم نيست که اگر پاي استدلاليان چوبين باشد، پاي ديگران چگونه (یعنی تا چه اندازه بی‌تمکین) خواهد بود؛ چراکه عقل (چنانکه در مبحث «معیار شناخت» تبیین شد) استوارترين مبناي شناخت است و مباني ديگر سست‌تر از آنند (و ناگزیر در ذیل آن قرار می‌گیرند) و شهود که مبناي اهل تصوّف براي شناخت حق شمرده مي‌شود (و می‌پندارند که با عقل منافات دارد)، اگر (معنای محصّلی داشته باشد و) به معناي مشاهده‌ي حق در وراي طبيعت (از طریق مکاشفات روحانی) باشد، منافي با عقل نيست، بل (قهراً) يکي از ابزارهاي عقل است که مانند حسّ بينايي در خدمت آن قرار مي‌گيرد (و حق را به آن ارائه می‌کند) و تلاش اهل تصوّف براي متعارض نشان دادن آن با عقل (که در آموزه‌های منظوم و منثور آنان متجلّی است)، مانند تلاش اهل حديث براي متعارض نشان دادن شرع با عقل است که واقعيّت ندارد و توهّمي بيش نيست (یعنی همان طور که ناسازگاری عقل و شرع توهّم بی‌بنیاد سلفیان است، ناسازگاری عقل و شهود نیز توهّم بی‌بنیاد صوفیان است و از اینجا دانسته می‌شود که عقل‌گریزی حلقه‌ی اتّصال سلفیه و صوفیه است). مگر آنکه منظور از شهود (در آموزه‌های اینان)، ذوق ناقص و متغيّر بشري باشد که (که از محرّک‌های درونی و بیرونی نامحصوری اثر می‌پذیرد و) به اقتضاي نقصان و تغيّرش در ذات خود، مي‌تواند با عقل منافات داشته باشد و دقيقاً به همين دليل (که نقصان و تغیّر ذاتی دارد)، نمي‌تواند معيار شناخت باشد (چون معیار شناخت، باید ضروری، بدیهی و واحد باشد)؛ خصوصاً با توجه به اينکه ذوق انسان‌ها هرگاه بنيادي بر عقل آنان نداشته باشد، به تعداد آنان متعدّد است (چراکه تابع متغیّرهایی مانند زبان، تاریخ، فرهنگ، محیط، عرف، امکانات و شخصیّت آنان است و از همه‌ی این‌ها تأثیر می‌پذیرد) و تبعيّت از آن (با این گوناگونی)، فارغ از آنکه (از حیث علّی) مبنايي (عقلی و شرعی) ندارد، (از حیث معلولی) به اختلاف آنان مي‌انجامد که مطلوب نيست (بنابراین، دین‌داری ذوقی و صوفیانه موجب اختلاف مسلمانان می‌شود و به تبع نامطلوب بودن اختلاف آنان، نامطلوب است). بل مي‌توان گفت که ذوق با اين معنا، همان اهواء نفساني (یعنی پسندها و ناپسندهای غیر عقلانی) است که به إحصا در نمي‌آيد (چون در هر فرد و هر زمان تغییر می‌کند) و (چنانکه در ذیل مانع سوم تبیین شد) از موانع شناخت شمرده مي‌شود؛ چنانکه خداوند فرموده است: «وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَيْرِ هُدًى مِنَ اللَّهِ ۚ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ»؛[2] «و چه کسي گمراه‌تر از کسي است که از هواي خود بدون هدايتي از خداوند تبعيّت کند؟! بي‌گمان خداوند گروه ظالمان را هدايت نمي‌کند»! از اينجا دانسته مي‌شود که مراد اهل تصوّف از شهود قلبي، آنجا که آن را منافي با عقل شمرده‌اند، ذوق بشري است (که البته راست گفته‌اند و واقعاً با عقل منافات دارد)؛ همچنانکه گاهي آن را «عشق» ناميده‌اند (که نامی متناسب برای ذوق بشری است) و به تأکيد در ستيز با عقل شمرده‌اند و در ستايش آن و نکوهش عقل (با تندترین و زشت‌ترین الفاظ)، هر چه توانسته‌اند گفته‌اند؛ چنانکه از باب مثال، گفته‌اند: «دور بادا عاقلان از عاشقان/ دور بادا بوي گلخن از صبا (گلخن به معنای کثافت‌دانی است و صبا به نسیم پاک شمالی و شرقی می‌گویند که رائحه‌ی خوبی دارد. این شاعر عاقلان را به بوی کثافت‌دانی و عاشقان را به بوی نسیم تشبیه می‌کند و آرزو می‌کند که از هم دور باشند و به هم آمیخته نشوند!)/ گر درآيد عاقلي گو راه نيست/ ور درآيد عاشقي صد مرحبا»[3] (یعنی اگر عاقلی به سراغت آمد به او راه نده و اگر عاشقی به سراغت آمد به او خوش‌آمد بگو! این همان رویکرد غلط است که سیّدنا المنصور به نقد می‌کشد) يا گفته‌اند: «من کان له عشق فالمجلس مثواه/ من کان له عقل فإياه و إيانا»[4] (یعنی هر کس که برای او عشق است مجلس ما جای اوست و هر کس که برای او عقل است ما را با او کاری نیست!) يا گفته‌اند: «در صرصر عشق عقل پشه‌ست/ آنجا چه مجال عقل‌ها بود»[5] (یعنی در توفان عشق، عقل مانند پشه‌ای سرگشته و ناتوان است که جایی در برابر عشق ندارد!) يا گفته‌اند: «عشق را انديشه نبود زانکه انديشه عصاست/ عقل را باشد عصا يعني که من اعماستم»[6] (می‌گوید عشق دارای اندیشه نیست و راست هم می‌گوید؛ چون احساسات و عواطف متغیّر بشری است، ولی با مغالطه‌ی عجیبی استدلال می‌کند که علّت بی‌اندیشه بودن آن بی‌نیازی‌اش از اندیشه است؛ با توجه به اینکه اندیشه مانند عصا است و تنها به درد کوری مثل عقل می‌خورد نه به درد عشق که بیناست!) يا گفته‌اند: «بر قاعده‌ي مجنون سرفتنه‌ي غوغا شو/ کاين عشق همي گويد کز عقل تبرّا کن»[7] (یعنی به روش مجنون عاشقانه و غوغایی عمل کن؛ چراکه عشق به تو می‌گوید از عقل متنفّر باش و دوری کن! این همان شعر مخرّب و انحرافی است که سیّدنا المنصور آن را به پیروی از قرآن، مزخرف می‌نامد.) يا گفته‌اند: «عقل گويد گوهرم گوهر شکستن شرط نيست/ عشق گويد سنگ ما بستان و بر گوهر بزن»[8] (یعنی عقل ارزش و قیمت خودش را به انسان یادآوری می‌کند، ولی این عشق صوفیانه از او می‌خواهد که عقل را کنار بگذارد.) يا گفته‌اند: «عشق را با عقل اگر جمع آورند/ سال‌ها با هم نکوبد هاونش»[9] (یعنی عقل و عشق با هم قابل جمع نیستند و لذا باید عقل را واگذاشت و عشق را گرفت!) يا گفته‌اند: «هزيمت همان روز شد شاه عقل/ که در شهر تن خيمه زد مير عشق»[10] (یعنی همان روز که سردار عشق در وجود انسان خیمه زد، شاه عقل بی‌درنگ پا به فرار گذاشت!) يا گفته‌اند: «عقل اگر در بارگاه عشق مي‌لافد چه باک/ بر در سلطان سر چندين گدا خواهد شکست»[11] (یعنی اعتراض عقل به کارهای ناشی از اهواء نفسانی، مانند سر و صدای گدا بر جلوی کاخ سلطان است که به شکستن سرش منجر خواهد شد!) يا گفته‌اند: «قياس کردم و تدبير عقل در ره عشق/ چو شبنمي است که بر بحر مي‌کشد رقمي»[12] (این یکی خیلی مغالطه‌ی عجیبی است؛ چون می‌گوید قیاس کردم و منظورش از قیاس، قیاس منطقی است که استدلال عقلی محسوب می‌شود و نتیجه‌ی این قیاس آن بود که تدبیر عقل در راه عشق، مانند شبنمی در دریا ناچیز و بی‌ارزش است! این همان تناقضی است که می‌گویند هر چه شدیدتر باشد، شعر را زیباتر می‌کند!) يا گفته‌اند: «ما را ز منع عقل مترسان و مي بيار/ کان شحنه در ولايت ما هيچ کاره نيست»[13] (یعنی کار عاشقانه‌ای که عقل از آن نهی می‌کند را انجام بده؛ چراکه عقل در نظر ما هیچ اعتباری ندارد) يا گفته‌اند: «عقل از سر ناداني با عشق نياميزد/ با شير ژيان آهو کي پنجه دراندازد»[14] (یعنی عقل مانند آهو ناتوان است و از روی نادانی با شیر قوی‌پنجه‌ی عشق سازگار و هماهنگ نمی‌شود!) يا گفته‌اند: «هر که را عقل در اين راه مربّي باشد/ لاجرم در حرم عشق نباشد بارش»[15] (یعنی هرکس که پیرو عقل باشد به عشق راه پیدا نمی‌کند! خوب معلوم است که این چگونه عشقی است!) يا گفته‌اند: «عقل را ره نبود بر در خلوتگه عشق/ عام را بار نباشد به سراپرده‌ي خاص»[16] (یعنی عقل مانند یکی از عوام است که به او اجازه‌ی ورود به کاخ عشق داده نمی‌شود!) يا گفته‌اند: «بر اهل عشق فضيلت به عقل نتوان جست/ که عقل و فضل در اين ره عقيله است و فضول»[17] (یعنی کسی نمی‌تواند با عقل بر عاشقان فضیلت پیدا کند؛ چراکه عقل و فضائل علمی در این عرصه مزاحم و فضول است! این نگاه عجیب و خطرناکی است که این شاعران صوفی‌مشرب ترویج می‌دهند) يا گفته‌اند: «سرّ عشق از عقل پرسيدن خطاست/ روح قدسي را چه داند اهرمن»[18] (عشق را به روح‌القدس و عقل را به شیطان تشبیه می‌کند! إنا لله و إنا إلیه راجعون!) يا گفته‌اند: «شوق را بر صبر قوّت غالبست/ عقل را با عشق دعوي باطل است»[19] (یعنی احساسات بر صبر غلبه می‌کند و ادّعای عقل با وجود عشق باطل محسوب می‌شود!) يا گفته‌اند: «دانند جهانيان که در عشق/ انديشه‌ي عقل معتبر نيست»[20] (و راست هم گفته‌اند ولی آن عشقی که جهانیان آن را منافی با عقل می‌دانند همان ذوق و کشش‌ عاطفی انسان است که از لحاظ معرفتی هیچ ارزش و اعتباری ندارد و این عکس چیزی است که شاعر می‌خواهد منتقل کند) يا گفته‌اند: «ماجراي عقل پرسيدم ز عشق/ گفت معزولست و فرمانيش نيست»[21] (یعنی عشق پادشاه وجود انسان است و عقل را از مسؤولیّت خود عزل کرده است! بی‌جهت نیست که خداوند این قبیل اشعار را ساخته و پرداخته‌ی شیاطین دانسته؛ چراکه انصافاً بیانگر اندیشه‌های شیطان است!) يا گفته‌اند: «اي عقل نگفتم که تو در عشق نگنجي/ در دولت خاقان نتوان کرد خلافت»[22] (یعنی همان‌طور که در دولت پادشاهی بزرگ نمی‌توان حکومت کرد، با وجود عشق نیز جایی برای عقل نیست) يا گفته‌اند: «چو شور عشق درآمد قرار عقل نماند/ درون مملکتي چون دو پادشا گنجد»[23] (یعنی در مملکت وجود انسان یا عقل می‌تواند پادشاه باشد و یا عشق؛ چراکه آن دو در نظر این اهل تصوّف با یکدیگر تضّاد دارند و قابل جمع نیستند) يا گفته‌اند: «عقل را گر هزار حجّت هست/ عشق دعوي کند به بطلانش»[24] (این اشعار هم مضامین مشابهی دارد و هدف سیّدنا المنصور از ذکر آن‌ها توجه دادن به این واقعیت است که این جهت‌گیری و رویکرد انحرافی یک جریان فکری در میان مسلمانان بوده و توسّط اهل ‌تصوّف در ادوار مختلف اسلامی ترویج شده است) يا گفته‌اند: «عشق آمد و عقل همچو بادي/ رفت از بر من هزار فرسنگ»[25] يا گفته‌اند: «حديث عقل در ايام پادشاهي عشق/ چنان شدست که فرمان عامل معزول»[26] (یعنی همان‌طور که فرمان عامل معزول ارزش و اعتباری ندارد، فرمان عقل هم در روزگار حاکمیّت عشق بی‌ارزش و بی‌اعتبار است. البتّه این سخن صحیحی است که وقتی اهواء نفسانی بر وجود انسان حاکم می‌شود عقل توانایی خود را از دست می‌دهد ولی این فاجعه‌ای است که برای انسان اتّفاق می‌افتد و باعث گمراهی او می‌شود و با این وصف خشنودی اهل‌تصوّف از آن وجهی ندارد) يا گفته‌اند: «زان گه که عشق دست تطاول دراز کرد/ معلوم شد که عقل ندارد کفايتي»[27] (یعنی هنگامی که عشق سرزمین وجود انسان را تصرّف کرد، بی‌کفایتی عقل به مثابه‌ی پادشاه این سرزمین معلوم شد، در حالی که این استدلال صحیحی نیست؛ زیرا استیلاء عشق بر این سرزمین بی‌کفایتی عقل را اثبات نمی‌کند، بل بی‌کفایتی صاحب عقل را اثبات می‌کند که با اراده‌ی خودش دست احساسات را در وجود خودش باز گذاشته و دست عقل را بسته است) يا گفته‌اند: «رها کن عقل را با حق همي باش/ که تاب خور ندارد چشم خفاش»[28] (این یکی خیلی عجیب است؛ چراکه عقل را مستقیماً در برابر حق قرار می‌دهد و آن را مانند خفاش از شناخت خورشید آن ناتوان می‌شمارد!) يا گفته‌اند: ‌«عشق را با عقل نسبت کي توان/ شاه فرمان ده کجا دربان کجا»[29] يا گفته‌اند: «عقل را در عشق ويران کن که در درگاه دوست/ عاشقان را بار هست و عاقلان را بار نيست»[30] (یعنی عقل را رها کن و تابع احساسات باش تا به درگاه خداوند -شما بخوانید شیطان- راه پیدا کنی!) و مزخرفاتي ديگر از اين دست که ذکرش مايه‌ي‌ ملال (یعنی خستگی و آزردگی خاطر) است و نيازي به آن نيست (چون با همین مقدار، غرض که اثبات وجود این جریان عقل‌ستیز در میان اهل ‌تصوّف بود حاصل شد. در اینجا سیّدنا المنصور این اشعار عقل‌ستیزانه را «مزخرفات» نامیده و این بر خلاف تصور برخی عوام یک لفظ توهین‌آمیز نیست، بل یک اصطلاح قرآنی به معنای سخنان آراسته و نادرست است که در جای مناسب خودش به کار رفته است؛ چنانکه در ادامه می‌فرماید:). روشن است که در پس اين الفاظ زيبا، معنايي به دست نمي‌آيد؛ چراکه عشق (در گفتار اینان) اگر به معناي حبّ حق است، منافاتي با عقل ندارد، بلکه بالعکس مبتني بر عقل (به مثابه‌ی معیار شناخت) است؛ با توجه به اينکه بدون عقل، حقّي شناخته نمي‌شود تا حبّ آن ممکن باشد و حبّي که مبتني بر شناخت نيست، هوس (یعنی میل عاطفی بی‌پایه و ناپایدار) است. (از اینجا معلوم می‌شود که سیّدنا المنصور در بیان حق و تبیین انحرافات مسلمانان از خط اسلام بسیار جدّی است و با کسی تعارف و رودربایستی ندارد و این خصلت نیکویی است که تنها در اولیاء خداوند دیده می‌شود و نباید از آن ناخرسند و عصبانی بود. این را از آن جهت تذکر می‌دهم که برخی عوام متعصّب از نقد عقلانی و قرآنی ایشان بر این اشعار صوفیانه و مخالف با اسلام ناخرسند و عصبانی هستند و می‌پندارند که ایشان با این نقد، شاعران بلند آوازه و محبوب آنان امثال حافظ و سعدی و جلال الدین بلخی را نقد کرده است؛ انگار که این شاعران آنان، فرشتگان مقرّب یا پیامبران معصومی بوده‌اند که نقد آن‌ها نه ممکن است و نه جایز! در حالی که آن‌ها نیز مانند سایر مسلمانان قابل نقد هستند و باید اشتباهات و انحرافات فکری‌شان با تکیه بر عقل و شرع تذکّر داده شود. البته واضح است که نقد سنجیده و بجای سیدّنا المنصور تنها متوجّه اشعار نادرست این شاعران و جهت‌گیری کلّی آن‌ها به سوی عقل‌گریزی است و متوجه اشعار صحیح آن‌ها در مواردی که اشعار صحیحی دارند، نمی‌شود.

و السلام علیکم و رحمت الله)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

↑[1] . مولوي بلخي، مثنوي معنوي، دفتر اول، بخش 105.

↑[2] . قصص/ 50.

↑[3] . مولوي بلخي، ديوان شمس، غزل 172.

↑[4] . همان، غزل 267.

↑[5] . همان، غزل 724.

↑[6] . همان، غزل 1599.

↑[7] . همان، غزل 1876.

↑[8] . همان، غزل 1959.

↑[9] . اوحدي، ديوان اشعار، غزل 435.

↑[10] . همان، غزل 447.

↑[11] . بيدل دهلوي، ديوان اشعار، غزل 517.

↑[12] . حافظ شيرازي، ديوان اشعار، غزل 471.

↑[13] . همان، غزل 72.

↑[14] . خواجوي کرماني، ديوان اشعار، غزل 299.

↑[15] . همان، غزل 546.

↑[16] . همان، غزل 571.

↑[17] . همان، غزل 609.

↑[18] . همان، غزل 751.

↑[19] . سعدي شيرازي، غزليات، غزل 72.

↑[20] . همان، غزل 116.

↑[21] . همان، غزل 118.

↑[22] . همان، غزل 136.

↑[23] . همان، غزل 159.

↑[24] . همان، غزل 331.

↑[25] . همان، غزل 344.

↑[26] . همان، غزل 351.

↑[27] . همان، غزل 531.

↑[28] . شبستري، گلشن راز، بخش 7 جواب.

↑[29] . فيض کاشاني، ديوان اشعار، غزليات، غزل 5.

↑[30] . همان، غزل 167.

برای شنیدن صوت درس سی و یکم اینجا را کلیک کنید.
هر گونه استفاده و برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است.