دوشنبه 15 آذر (قوس) 1395 هجری شمسی برابر با 6 ربیع الأوّل 1438 هجری قمری Тоҷикӣ

منصور هاشمی خراسانی

* بخش «آشنایی» حاوی توضیحات کافی درباره‌ی علامه منصور هاشمی خراسانی، آثار و پایگاه ایشان راه‌اندازی شد. * مجموعه‌ی نقدها و بررسی‌های کتاب شریف «بازگشت به اسلام» اثر علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * «بسته‌های معرفتی هدایت» حاوی نامه‌ها، گفتارها، شرح‌ها، نقدها و بررسی‌ها و پرسش‌ها و پاسخ‌های مرتبط درباره‌ی موضوعات مهمّ اسلامی منتشر شد. * کتاب شریف «الکلم الطّیّب» حاوی نامه‌های حکمت‌آموز حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی منتشر شد. * کانال اطلاع‌رسانی «نهضت بازگشت به اسلام» در شبکه‌ی تلگرام راه‌اندازی شد. * صفحه رسمی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی بر روی شبکه‌ی اجتماعی فیسبوک و گوگل پلاس راه‌اندازی شد. * نسخه‌ی تاجیکی پایگاه اطّلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی راه‌اندازی شد.

متن درس

شرح شیخ صالح سبزواری
درس بیست و هشتم
موضوع:

موانع شناخت؛ تعصّب

(أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین

تاکنون با چهار مانع از موانع بزرگ شناخت یعنی جهل، تقلید، اهواء نفسانی و دنیاگرایی آشنا شدیم. البته همان طور که قبلاً گفتم، صرف آشنایی با این موانع کافی نیست، بلکه لازم است در مقام عمل، از این موانع رهایی پیدا کنیم تا بتوانیم حق را از باطل و درست را از غلط و راست را از دروغ تشخیص دهیم. هدف سیّدنا المنصور از معرّفی این موانع نیز همین است که ما برای شناخت اسلام حقیقی آمادگی پیدا کنیم، نه آنکه این موانع را فقط بدانیم تا بر معلومات‌مان اضافه شود! اهمّیت این موضوع هنگامی درک می‌شود که توجّه کنیم همه‌ی خلأهای معرفتی و اشتباهات عقیدتی ما ناشی از همین موانع است. همین جهل، یا همین تقلید، یا همین اهواء نفسانی، یا همین دنیاگرایی است که ما را از شناخت بسیاری حقایق باز داشته و به کج‌فهمی و کج‌روی دچار ساخته است. با این حساب، دشمن اصلی ما که سعادت ما در دنیا و آخرت را مورد تهدید قرار داده، همین موانع شناخت است و ما باید برای نجات خود از شرّ آن تدابیر لازم را بیندیشیم. سیّدنا المنصور به مثابه‌ی راهنمایی دانا و دلسوز، در همین نقطه به یاری ما شتافته است و چند و چون نجات از شرّ این موانع را برایمان تبیین می‌فرماید. ما اگر نتوانیم این موانع را از وجود خود بیرون کنیم، هرگز نمی‌توانیم حقایق سنگینی که این بزرگوار در بخش‌های بعدی این کتاب با تکیه بر یقینیّات و مسلّمات اسلامی تبیین فرموده است را هضم کنیم. این کسانی که شما می‌بینید در برابر این کتاب موضع گرفته‌اند و هر کدام با یک جای آن تصادم پیدا کرده‌اند، کسانی هستند که به این موانع شناخت دچار هستند و آن‌ها را از وجود خود بیرون نرانده‌اند. برخی از آن‌ها به خاطر جهلی که به اسلام دارند، انطباق این کتاب بر مبانی و مناهج اسلام را درک نمی‌کنند و برخی از آن‌ها به تقلید از حاکمان ظالم و عالمان خائن، یعنی به این دلیل که آن‌ها در برابر این کتاب جبهه گرفته‌اند، در برابر آن جبهه می‌گیرند و برخی از آن‌ها آموزه‌های این کتاب را بر خلاف سلایق و پیش‌ذهنیّت‌های خود می‌یابند یا اصلاً با پیش‌داوری و بدون مطالعه درباره‌ی آن حکم صادر می‌کنند و برخی از آن‌ها به خاطر نگرانی از زوال قدرت یا ثروت یا اعتبار خود، به تبلیغ بر ضدّ آن می‌پردازند و گواه این آن است که هیچ یک از آن‌ها برای رویکرد منفی و تقابلی خود دلیلی از عقل یا شرع ارائه نمی‌کنند و سخنانشان بی‌نهایت خودخواهانه و زورگویانه است.

امّا باید دانست که موانع شناخت، محدود به این چهار مانع نیست و موانع مهمّ دیگری را نیز شامل می‌شود. پنجمین مانع از موانع مهمّ شناخت، «تعصّب» است. سیّدنا المنصور تحت عنوان)

5 . تعصّب

(می‌فرماید:) يکي ديگر از موانع شناخت (که متأسفانه رواج بسیاری در میان مسلمانان دارد)، «تعصّب» است. (اما منظور از تعصّب چیست؟ ایشان طبق رویّه‌ی عالمانه‌ی خود پیش از ورود به بحث، به این پرسش پاسخ می‌دهد و می‌فرماید:) منظور از تعصّب، نوعي وابستگي قومي، مذهبي يا سياسي (یعنی نوعی وابستگی ذهنی و روانی به قوم یا مذهب یا واحد سیاسی) است که مبناي عقلي ندارد (یعنی از روی دلیل نیست، بلکه از روی احساسات است) و مانع از انصاف در شناخت واقع است (یعنی باعث می‌شود که انسان درباره‌ی چیزی که در صدد شناختن آن است انصاف ندهد و منصفانه قضاوت نکند. بنابراین، معنا، مبنا و نتیجه‌ی تعصّب روشن شد. معنای آن نوعی وابستگی ذهنی و روانی به قوم یا مذهب یا نظام سیاسی است و مبنای آن احساسات است و نتیجه‌ی آن جلوگیری از انصاف در شناخت واقع است)؛ به اين ترتيب که (انسان) متعصّب، قوم (خود مثلاً هزاره یا پشتون) يا مذهب (خود مثلاً شیعه یا سنّی و یا حنفی یا مالکی یا شافعی یا حنبلی یا سلفی یا صوفی و) يا گروه (سیاسی) خود (مثلاً نظام یا حزب خود) را قطع نظر از خوب يا بد بودن آن (در واقع که تابع مطابقت یا عدم مطابقت آن با عقل است)، به نحوي دوست مي‌دارد که قادر به شناخت خوب يا بد بودن آن بر مبناي عقل نيست (با توجّه به همان قاعده‌ی «حُبُّ الشيء یُعمي و یُصمّ» که در مبحث «أهواء نفسانی» فرمود؛ یعنی عشق به یک چیز کور و کر می‌کند). در چنين حالتي، اگر قوم يا مذهب يا گروه ديگري (غیر از قوم یا مذهب یا گروه او)، بر مبناي عقل (یعنی با لحاظ ملاکات عقلی و شرعی)، از قوم يا مذهب يا گروه او برتر باشد (به این معنا که کمال بیشتر و عیب کمتری داشته باشد)، او حاضر به قبول برتري آن نيست؛ بلکه با بي‌انصافي، بر برتري قوم يا مذهب يا گروه خود پاي مي‌فشارد و واقعيّت را ناديده مي‌گيرد (و این چیزی است که متأسفانه در میان مردم بسیار شایع است)؛ مانند يهوديان که خداوند درباره‌ي آنان فرموده است: «أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيبًا مِنَ الْكِتَابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَالطَّاغُوتِ وَيَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هَٰؤُلَاءِ أَهْدَىٰ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلًا»؛[1] «آيا کساني که بهره‌اي از کتاب داده شدند را نديدي که به جبت و طاغوت ايمان مي‌آورند و درباره‌ي کافران مي‌گويند که آن‌ها از کساني که ايمان آورده‌اند، هدايت‌يافته‌تر هستند؟!». (روشن است که یهودیان از روی تعصّب چنین قضاوتی می‌کردند؛ چراکه کافران با وجود بت‌پرستی متّحد آنان بودند و مسلمانان با وجود ایمان به خدا و پیامبران دشمن آنان بودند؛ لذا آنان از متّحدین خودشان جانب‌داری غیر منصفانه می‌کردند.) اين همان جانب‌داري جاهلانه است که چون بر عقل تسلّط مي‌يابد، آن را از اعتراف به حق باز مي‌دارد و به دفاع از باطل وا مي‌دارد؛ چنانکه خداوند فرموده است: «إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ»؛[2] «باري کساني که کافر شدند، در دل‌هاي خود جانب‌داري، جانب‌داري جاهلانه قرار دادند» (در اینجا سیّدنا المنصور جاهلیّت را به منزله‌ی صفت برای حمیّت در نظر می‌گیرد و «جانب‌داری جاهلانه» معنا می‌کند؛ چراکه هر چند حالت مضاف إلیه دارد، ولی ظاهراً در مقام إفاده‌ی همین معناست؛ با توجّه به اینکه ظاهر آیه درباره‌ی مسلمانان نیست تا گفته شود در دل‌هاشان جانب‌داری دوران جاهلیّت قبل از اسلام را قرار دادند، بل درباره‌ی کافران است که همچنان در دوران جاهلیّت هستند و لذا مناسب‌تر است که «حمیّت جاهلیّت» را در رابطه با آن‌ها «جانب‌داری جاهلانه» معنا کنیم)؛ مانند اعراب پيش از اسلام که قبيله‌ي خود را معيار حق مي‌دانستند و از آن، حتّي اگر ظالم بود، حمايت مي‌کردند (و به منزله‌ی یک قاعده یا قانون می‌گفتند: «اُنصُر أخاکَ ظالماً کان أو مظلوماً»؛ یعنی برادرت یا دوستت یا همشهری‌ات یا عضو قبیله‌ات را یاری کن چه ظالم باشد و چه مظلوم!) و پس از اسلام نيز، بر پايه‌ي همين روحيه (یعنی قبیله‌گرایی که هرگز از میان آن‌ها رخت بر نبست و خصوصاً در میان بنی امیّه باقی ماند)، رقابت‌هاي سياسي ناميموني (یعنی شوم و پرهزینه‌ای) را با بني هاشم (قبیله‌ی پیامبر) پي گرفتند که به بروز اختلاف پس از درگذشت پيامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم (بر سر موضوع خلافت و حاکمیّت) و حوادث خونين در قرن‌هاي نخستين اسلامي (مانند سه جنگ بزرگ در زمان امیر المؤمنین علیّ بن ابی طالب و حادثه‌ی تلخ و خونین کربلا در سال 61 هجری و حوادث خونین دیگر در زمان حاکمیّت امویان و عبّاسیان)، منجر شد و امروز نيز با شکلي متفاوت، (در قالب تقابل عرب و عجم و قالب‌های دیگر) باقي است. (این‌ها تبعات بسیار مهمّی است که سیّدنا المنصور ریشه‌یابی می‌کند و آن‌ها را ناشی از تعصّب می‌داند و لذا این سؤال پیش می‌آید که تعصّب چه تبعات دیگری می‌تواند داشته باشد و مهم‌تر اینکه خود آن از چه چیزی ناشی می‌شود؟ ایشان در پاسخ به این سؤال، تحت عنوان)

[منشأ و تبعات تعصّب]

(می‌فرماید:) اين محسوس (یعنی قابل مشاهده) و مجرّب (یعنی تجربی و آزموده شده) است که تعصّب براي يک چيز (خواه قوم باشد، خواه مذهب و خواه واحد سیاسی)، آدمي را به حمايت کورکورانه از آن و مقابله با مخالفانش از طريق جدل (به معنای منازعه‌ی لفظی)، کذب (به معنای مغالطه و افترا) و ظلم (به معنای پایمال کردن حقوق و حرمت‌ها تا سرحدّ جنگ) وا مي‌دارد؛ در حالي که جدل، کذب و ظلم، هر چند مخالفانش را (به اکراه و با انگیزه‌ی محفوظ ماندن از آسیب‌های روانی یا جسمی) ساکت نمايد، عقل را قانع نمي‌سازد (چون عقل تنها با دلیل قانع می‌شود) و (از این رو،) هيچ ارزشي در نزد آن ندارد؛ چنانکه خداوند درباره‌ي اهل آن (یعنی جدل، کذب و ظلم که ابزار متعصّبین برای مقابله با مخالفانشان است) فرموده است: «يُجَادِلُونَكَ فِي الْحَقِّ بَعْدَمَا تَبَيَّنَ كَأَنَّمَا يُسَاقُونَ إِلَى الْمَوْتِ وَهُمْ يَنْظُرُونَ»؛[3] «با تو درباره‌ي حق پس از روشن شدنش جدال مي‌کنند، چونانکه گويي به سوي مرگ کشانيده مي‌شوند، در حالي که تماشا مي‌کنند» (این صفت متعصّبین است که درباره‌ی حق پس از روشن شدن آن جدال می‌کنند و هرگز زیر بار آن نمی‌روند) و فرموده است: «فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَىٰ عَلَى اللَّهِ كَذِبًا لِيُضِلَّ النَّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ ۗ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ»؛[4] «پس چه کسي ستمکارتر از کسي است که بر خدا دروغ مي‌بندد تا مردم را با غير علم گمراه کند؟! هرآينه خداوند قوم ستمکاران را هدايت نمي‌کند»! (این هم صفت دیگر متعصّبین است که برای متقاعد کردن مردم به قبول عقاید بی‌پایه و نادرستشان بر خدا دروغ می‌بندند و از این طریق، بزرگ‌ترین ظلم را انجام می‌دهند.

اما سؤال دیگر این بود که منشأ تعصّب چیست؟ سیّدنا المنصور در پاسخ به این سؤال مانند یک روان‌شناس خبره می‌فرماید:) به نظر مي‌رسد که تعصّب، ترکيبي از جهل و اهواء نفساني است (یعنی مانعی است که از ترکیب دو مانع دیگر با هم پدید می‌آید)؛ چراکه متعصّب از يک سو، به قوم يا مذهب يا گروه خود جاهل است، به اين معنا که بدي‌هاي آن را نمي‌شناسد و از سوي ديگر، به آن تعلّق خاطر (یعنی دلبستگی شدید) دارد، تا حدّي که (از لحاظ روانی) مايل به شناخت بدي‌هاي آن نيست (و از چنین شناختی فرار می‌کند)، بلکه با جزميّتي بي‌پايه، بدي‌هاي آن را محتمل نمي‌داند (و به اصطلاح نسبت به آن‌ها حالت انکار و فرافکنی دارد). از اين رو، هنگامي که بدي‌هاي آن (توسّط ناصحانی مانند سیّدنا المنصور) به او شناسانده مي‌شود، آزرده مي‌گردد و واکنشي احساسي (از قبیل خشم و پرخاش) نشان مي‌دهد (چنانکه امروز در مخالفان متعصّب این بزرگوار به وضوح مشاهده می‌کنیم که چگونه در واکنش به نصایح ایشان، جیغ می‌کشند و جنجال به راه می‌اندازند و تهدید می‌کنند و توهین روا می‌دارند). شکّي نيست (چون محسوس و مجرّب است) که اين حالت، مانع از شناخت حق است، ولي با اين وصف، (مانند سایر موانع شناخت) در ميان مسلمانان، رايج و مشهود است؛ چراکه بسياري از آنان، به دليل ناآشنايي با ضعف‌هاي عقايد خود (از یک سو) و دلبستگي به آن‌ها (از سوی دیگر)، (به لحاظ ذهنی و روانی) آماده‌ي بازنگري در آن‌ها بر مبناي عقل (و بدون پیش‌ذهنیّت و پیش‌داوری) نيستند و هر گونه بازنگري در آن‌ها ولو بر مبناي عقل را خصمانه (یعنی از روی دشمنی) و با سوء نيّت (یعنی با انگیزه‌های منفی) مي‌پندارند (و مثلاً می‌گویند که لابد این بازنگری در پیوند با دشمنان قوم یا مذهب یا کشور آن‌هاست یا با هدف تخریب و تضعیف آن‌ها انجام می‌شود) و به همين سبب، (آن را) بر نمي‌تابند (یعنی تحمّل نمی‌کنند) و پيشاپيش (یعنی پیش از آنکه بشنوند و بررسی کنند)، مردود مي‌شمارند و بدتر آنکه اين خودفريبي و واقعيّت‌گريزي را (با توجّه به اینکه چشم بستن عمدی بر روی واقعیّت‌ها خودفریبی و واقعیّت‌گریزی است) دفاع از عقايد خود مي‌انگارند (یعنی تصوّر می‌کنند که این کار آن‌ها دفاع از عقایدشان درباره‌ی قوم، مذهب و گروهشان است)، در حالي که آن چيزي جز ابراز احساسات (مثبت‌شان درباره‌ی عقایدشان) نيست و ابراز احساسات، عقايد آنان را اثبات نمي‌کند، بلکه اثبات آن‌ها (مانند اثبات هر چیز دیگری) مبتني بر عقل (به مثابه‌ی معیار شناخت) است؛ چراکه حق بودن يا نبودن يک عقيده، از ذات آن (یعنی ماهیّت آن) انتزاع مي‌شود و از احساسات (مثبت یا منفی) معتقد (به حق بودن یا حق نبودن آن)، تأثير نمي‌پذيرد؛ وگرنه هر کس زورش (خواه از لحاظ جسمانی و خواه از لحاظ نظامی) بيشتر و آوازش (خواه به معنای صدای حاصل از ارتعاش تارهای صوتی حنجره‌اش و خواه به معنای امکانات تبلیغاتی‌اش) بلندتر بود، عقيده‌ي او حق‌تر بود، در حالي که اين خلاف مشهود و مسلّم است (یعنی ما به وضوح مشاهده می‌کنیم و همه‌ی‌مان قبول داریم که عقیده‌ی بسیاری از افراد زورآور و پر سر و صدا حق نیست). از اينجا دانسته مي‌شود، کساني که با فرياد زدن (یعنی خشونت گفتاری) و مشت کوبيدن (یعنی خشونت رفتاری)، در پي دفاع از عقايد خودند، در واقع از عقايد خود دفاع نمي‌کنند؛ زيرا فرياد زدن و مشت کوبيدن، عقايدي که بر مبناي عقل، باطل شناخته شده‌اند را حق نمي‌کنند (یعنی وقتی عقیده‌ات از نظر عقل باطل بود، جانت هم که بالا بیاید حق نمی‌شود؛ پس بیهوده خودت را به زحمت نینداز و دیگران را آزار نده)، بلکه (این شیوه‌ها نه تنها عقاید باطل را حق نمی‌کنند،) چه بسا بطلان آن‌ها را آشکارتر مي‌سازند؛ با توجه به اينکه فرياد زدن و مشت کوبيدن، غالباً هنگامي بروز مي‌کنند که حجّتي براي ابراز باقي نمانده است (چون وقتی حجّتی باقی مانده، ابراز آن از فریاد زدن و مشت کوبیدن آسان‌تر است و تبعاً نوبت به این کارها نمی‌رسد. با این حساب، چرا متعصّبین فریاد می‌زنند و مشت می‌کوبند؟!)، تا فقدان آن (یعنی فقدان حجّت) را پوشيده سازند، در حالي که (به این خواسته‌ی خود نیز نمی‌رسند؛ چراکه با این شیوه) آن را آشکارتر مي‌سازند؛ چنانکه خداوند فرموده است: «وَإِذَا تُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا بَيِّنَاتٍ تَعْرِفُ فِي وُجُوهِ الَّذِينَ كَفَرُوا الْمُنْكَرَ ۖ يَكَادُونَ يَسْطُونَ بِالَّذِينَ يَتْلُونَ عَلَيْهِمْ آيَاتِنَاۗ قُلْ أَفَأُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذَٰلِكُمُ ۗ النَّارُ وَعَدَهَا اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ۖ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ»؛[5] «و هنگامي که آيات روشن ما بر آنان خوانده مي‌شود، در روي کساني که کافر شدند، زشتي را مي‌بيني! نزديکند که به کساني که آيات ما را بر آنان مي‌خوانند، حمله کنند! بگو آيا پس شما را به چيزي بدتر از آن خبر بدهم؟! آتش که خداوند به کساني که کافر شدند، وعده‌اش داده و بد جايگاهي است»! (این حالت تهاجمی در همه‌ی متعصّبین دیده می‌شود و ما که با اقشار مختلف مردم در ارتباط هستیم هر روز و هر شب نمونه‌های آن را مشاهده می‌کنیم. متأسفانه این حالت در برخی از آن‌ها به قدری شدید است که به حالت دیوانگی شباهت پیدا می‌کند؛ چراکه گاهی می‌شود کسی از آن‌ها بدون هیچ مقدّمه‌ای ناگهان از گوشه‌ای در می‌آید و مانند حیوانی درنده به ما حمله می‌آورد و هر چه فحش و ناسزا می‌داند و می‌تواند به ما می‌دهد و به ما کوچک‌ترین فرصتی برای توضیح و بیرون آوردنش از توهّم نمی‌دهد و پس از تخلیه‌ی خود بر روی ما، احساس رضایت می‌کند و می‌پندارد که وظیفه‌ی اسلامی خود در قبال مذهب یا نظام سیاسی‌اش یا شخصیّتی که می‌پرستد را انجام داده‌ است! روشن است که این‌ها افراد بیماری هستند که مانند انگل به سلامت فکری و اخلاقی جامعه آسیب می‌رسانند. از نظر این‌ها هر مسلمانی که از عقاید غلط و بی‌بنیاد آن‌ها ولو با تکیه بر قرآن و سنت و با رویکردی محترمانه انتقاد کند، حقّ سخن بلکه حیات ندارد؛ از این رو، بی‌مهابا او را زیر می‌گیرند و همه‌ی سعی خود را می‌کنند تا با زشت‌ترین و غیر اخلاقی‌ترین شکل ممکن، آبروی او را ببرند و به او صدمه برسانند و سرکوبش سازند. البته بزرگانشان نیز که مانند شیطان هستند آن‌ها را تشویق می‌کنند و به سبب این توحّش آن‌ها را تحسین می‌کنند! انسان متأسّف و شرمنده می‌شود وقتی می‌بیند کسانی که الفبای اسلام را نمی‌دانند و کمترین معلوماتی درباره‌ی قرآن و سنت ندارند و از نظر عقلی سفیه محسوب می‌شوند، به خودشان اجازه می‌دهند که به علمای بزرگ اسلام توهین کنند و اولیاء خدا را به سخره بگیرند! کار به جایی رسیده است که نوجوانی که نمی‌داند ایمان چیست و کفر کدام است و چون به سخن در می‌آید خود هم نمی‌فهمد که چه می‌گوید، پرچمدار توحید در قرن ما را تکفیر می‌کند و گمراه می‌شمارد و سب می‌نماید! ببینید که اسلام به چه روزی افتاده و قرآن به چه کسانی گرفتار شده و سنّت چه اندازه مظلوم است! بدون شک این غول‌های بی‌شاخ و دم که آتش تعصّب از دهانشان زبانه می‌کشد و در هر طرف مشغول فحّاشی و جیغ کشیدنند، آفت‌های عقلانیّت و علم هستند و مانند خوره بیخ حکمت و فرزانگی را می‌جوند تا جهان را از شرارت و خباثت پر کنند، همان طور که درونشان از آن دو آکنده است.) در حالي که عاقل، به اقتضاي عقل خود، در پي واقعيّت است (چون عقل واقعیّت را می‌جوید) و از شناخت آن، هر چند بر خلاف پندار (قبلی) او باشد، آشفته نمي‌شود، بلکه (طبع سلیم او) شادمان مي‌شود و از کسي که مخالفت آن با پندار (قبلی) او را برايش آشکار ساخته، ممنون (یعنی منّت‌پذیر و سپاسگزار) است؛ چراکه او را احسان کرده و به مرادش (که شناخت واقعیّت بوده) رسانده است. با اين وصف، جاي تأسف است که بسياري از مسلمانان، درباره‌ي قوم، مذهب و گروه خود متعصّب‌اند و تحمّل انتقاد از آن را (حتّی با استناد به قرآن و سنّت و در روشنایی عقل) ندارند؛ تا جايي که گنجايشي (یعنی زمینه و حوصله‌ای) براي ذکر معايب آن نيست و تملّق از آن (به معنای ستایش از آن ولو با دروغ و مبالغه) لازم شمرده مي‌شود؛ مانند کساني که خداوند درباره‌ي آنان فرموده است: «لَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَفْرَحُونَ بِمَا أَتَوْا وَيُحِبُّونَ أَنْ يُحْمَدُوا بِمَا لَمْ يَفْعَلُوا فَلَا تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفَازَةٍ مِنَ الْعَذَابِ ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ»؛[6] «گمان مبر کساني که به آنچه انجام داده‌اند شادماني مي‌کنند و دوست مي‌دارند که به خاطر آنچه نکرده‌اند ستايش شوند، گمان مبر که از عذاب رهايي مي‌يابند و براي آنان عذابي دردناک است» و کساني که درباره‌ي آنان فرموده است: «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَرْجِعُونَ»؛[7] «کر و لال و کورند، پس آنان باز نمي‌گردند»! (یعنی موانعی مانند تعصّب آنان را درباره‌ی عقایدشان کر و لال و کور کرده است، تا جایی که در آن‌ها بازنگری نمی‌کنند. این حالتی است که خداوند از آن خبر داده و به علاوه، کاملاً محسوس و مجرّب است؛ لذا سیّدنا المنصور به عنوان یکی از شهدای بر مردم می‌فرماید:)

من با بسياري از آنان (از اقوام، مذاهب و کشورهای گوناگون) گفتگو کرده‌ام؛ آنان خيري را بيرون از آنچه شناخته‌اند، تصوّر نمي‌کنند و مي‌پندارند که فراتر از آنچه به آن رسيده‌اند، حقّي نيست (چنانکه خداوند درباره‌ی آنان فرموده است: «كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ» [مؤمنون/ 53]؛ «هر گروهی به آنچه نزدشان است خرسندند»)؛ در حالي که آنچه (درباره‌ی قوم یا مذهب یا گروه خود) شناخته‌اند، غالباً مبتني بر ظن است و چيزي که به آن رسيده‌اند، عمدتاً قطعي نيست (چراکه بیشتر مبتنی بر روایات واحد و نقل‌های غیر متواتر است) و اين به آن معناست که بطلان آن محتمل است (چون بطلان روایات واحد و نقل‌های غیر متواتر محتمل است) و با اين وصف، جزم به آن معقول نيست. (انصافاً اگر مسلمانان همین یک نکته را از سیّدنا المنصور اخذ کنند، بخش زیادی از اختلافات‌شان برطرف می‌شود و آن نکته این است که با عقاید ظنّی خود، مانند عقاید قطعی خود برخورد نکنند و اجازه بدهند که مورد بررسی بی‌طرفانه و منصفانه قرار بگیرند.)

اين حالت (تعصّب)، در برخي کشورهاي مسلمان که (از یک سو) از اقوام يا مذاهب گوناگوني شکل گرفته و (از سوی دیگر) توسعه‌ي (فرهنگی، سیاسی و اقتصادی) کمتري يافته‌اند، محسوس‌تر است؛ چنانکه مثلاً در افغانستان، تعصّب قومي و مذهبي در سايه‌ي تنوّع اقوام و مذاهب، به اندازه‌اي است که زمينه‌اي براي تحقّق صلح نيست و شکل‌گيري يا بقاء حاکميّت واحد، دشوار است (یعنی تا زمانی که تعصّب قومی و مذهبی در کنار تنوّع قومی و مذهبی در آن وجود دارد، صلح در آن امکان‌پذیر نیست و حاکمیّت واحد به سختی شکل می‌گیرد؛ چنانکه امروز به وضوح در آن کشور مشاهده می‌کنیم) و اين مسلمانان آن کشور را به مردمي مصيبت‌زده (یعنی دچار مشکلات و معضلات بزرگ سیاسی، اقتصادی و امنیّتی) تبديل نموده است. (از اینجا دانسته می‌شود که سیّدنا المنصور یکی از مهم‌ترین عوامل بحران افغانستان را تعصّب قومی و مذهبی توأم با تنوّع قومی و مذهبی در این کشور می‌داند و تبعاً راه حلّ آن را متّحد ساختن اقوام و مذاهب این کشور به گرد یک پرچمِ قابل قبول برای همه می‌شناسد و آن پرچم می‌تواند پرچم مهدی باشد که همه‌ی اقوام و مذاهب این کشور آن را قبول دارند و سیّدنا المنصور آن را در این کشور برافراشته است. لذا علمای افغانستان و دلسوزان آن، اگر در اندیشه‌ی پایان دادن به بحران این کشور و رسیدن به وحدتی ماندگار هستند، باید از این فرصت استفاده کنند و به گرد این پرچم که پرچم اسلام خالص است جمع شوند تا به پایگاهی برای انقلاب جهانی مهدی تبدیل شوند.)

حاصل آنکه تنها کساني قادر به شناخت حق‌اند که نسبت به قوم، مذهب و گروه خود تعصّب نداشته باشند و با عقايد ظنّي خود، مانند عقايد قطعي، معامله نکنند و ظرفيّت بازنگري در آن‌ها و تبعاً دست برداشتن از آن‌ها در صورت مخالفتشان با حق را داشته باشند. (این‌ها کلیدهای معرفت است که این عالم ربّانی به امّت اسلام هدیه می‌کند و هر یک می‌تواند درهای بسته‌ی بسیاری را به روی آنان بگشاید.

و السلام علیکم و رحمت الله)

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

↑[1] . نساء/ 51.

↑[2] . فتح/ 26.

↑[3] . أنفال/ 6.

↑[4] . أنعام/ 144.

↑[5] . حج/ 72.

↑[6] . آل عمران/ 188.

↑[7] . بقرة/ 18.

برای شنیدن صوت درس بیست و هشتم اینجا را کلیک کنید.
هر گونه استفاده و برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است.