پنجشنبه 18 آذر (قوس) 1395 هجری شمسی برابر با 9 ربیع الأوّل 1438 هجری قمری Тоҷикӣ

منصور هاشمی خراسانی

* بخش «آشنایی» حاوی توضیحات کافی درباره‌ی علامه منصور هاشمی خراسانی، آثار و پایگاه ایشان راه‌اندازی شد. * مجموعه‌ی نقدها و بررسی‌های کتاب شریف «بازگشت به اسلام» اثر علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * «بسته‌های معرفتی هدایت» حاوی نامه‌ها، گفتارها، شرح‌ها، نقدها و بررسی‌ها و پرسش‌ها و پاسخ‌های مرتبط درباره‌ی موضوعات مهمّ اسلامی منتشر شد. * کتاب شریف «الکلم الطّیّب» حاوی نامه‌های حکمت‌آموز حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی منتشر شد. * کانال اطلاع‌رسانی «نهضت بازگشت به اسلام» در شبکه‌ی تلگرام راه‌اندازی شد. * صفحه رسمی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی بر روی شبکه‌ی اجتماعی فیسبوک و گوگل پلاس راه‌اندازی شد. * نسخه‌ی تاجیکی پایگاه اطّلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی راه‌اندازی شد.

متن درس

شرح شیخ صالح سبزواری
درس بیست و هفتم
موضوع:

موانع شناخت؛ دنیاگرایی

(أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین

چهارمین مانع از موانع بزرگ شناخت که سیّدنا المنصور در کتاب ارزشمند خود تبیین فرموده، «دنیاگرایی» است که در روایات اسلامی تحت عنوان «حبّ الدّنیا» معرّفی شده و اصل همه‌ی خطاها شمرده شده است و با این حال، مانند سایر موانع شناخت در میان مردم رواجی تام دارد. سیّدنا المنصور تحت عنوان)

4 . دنياگرايي

(می‌فرماید:) يکي ديگر از موانع شناخت (که آدمی را از شناخت حق باز می‌دارد و درباره‌ی آن به اشتباه می‌اندازد)، «دنياگرايي» است. (اما منظور از «دنیاگرایی» چیست؟ آیا منظور از آن، هر گونه گرایش به چیزهای دنیوی است حتّی اگر مورد نیاز انسان برای ادامه‌ی زندگی باشند؟ سیّدنا المنصور مطابق با رویّه‌ی عالمانه و سنجیده‌ی خود، پیش از ورود به بحث، موضوع آن را تبیین و تعریف می‌کند و می‌فرماید:) منظور از دنياگرايي، اولويّت دادن (و نه مطلق گرایش) به چيزهايي است که آدمي به اقتضاي غرايز (طبیعی) خود (یعنی کشش‌های ناشی از نیازمندی‌های جسمانی خود)، براي زندگي دنيا، قطع نظر از زندگي آخرت (نه با نظر به زندگی آخرت)، به آن‌ها نيازمند است (چون اگر با نظر به زندگی آخرت به آن‌ها نیازمند باشد، اولویّت دادن به آن‌ها دنیاگرایی شمرده نمی‌شود) و فقدان آن‌ها، لزوماً (یعنی قطعاً و ضرورتاً نه به طور موردی و اتّفاقی) به زندگي آخرت زياني نمي‌رساند (توضیح آنکه اولاً دنیاگرایی به معنای اولویّت دادن به دنیا نسبت به آخرت است نه به معنای استفاده از دنیا یا حتّی دوست داشتن آن؛ لذا ممکن است که کسی ثروتمند باشد ولی دنیاگرا نباشد؛ به این معنا که اگر لازم شود همه‌ی ثروت خود را برای آخرت بدهد و ثانیاً دنیاگرایی اولویّت دادن به چیزهایی محسوب می‌شود که داشتن یا نداشتن آن‌ها تأثیر قطعی بر روی آخرت انسان ندارد)؛ مانند چيزهايي که خداوند در کتاب خود نام برده و فرموده است: «زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِينَ وَالْقَنَاطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالْأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ ۗ ذَٰلِكَ مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا»؛[1] «دوستي دلبستگي‌ها از زنان و پسران و ثروت‌هاي انباشته از طلا و نقره و اسب‌هاي قيمتي و چهارپايان و کشت، براي مردم آراسته شده است؛ اين برخورداري زندگي دنياست»! (با توجّه به اینکه اگر کسی زن و فرزند و طلا و نقره و اسب قیمتی و چهارپایان و زمین زراعی نداشته باشد، لزوماً زندگی آخرت را از دست نمی‌دهد. هر چند ممکن است که کسی به سبب فقر مادّی به گناه بیفتد، ولی این یک نتیجه‌ی قطعی و اجتناب‌ناپذیر نیست؛ چنانکه فقیرانی هستند که به سبب فقر خود مرتکب گناه نمی‌شوند. بنابراین، می‌توان این قبیل چیزها را از دنیا به شمار آورد و اولویّت دادن به آن‌ها را دنیاگرایی دانست. اما چرا دنیاگرایی مذموم است؟) روشن است که زندگي انسان، بنا بر آنچه از عقل (یعنی ادلّه‌ی عقلی وجود معاد که در مبحث «تبعیّت خداوند در إخبار او» مطرح می‌فرماید) و شرع (یعنی ادلّه‌ی وجود معاد در قرآن و سنّت) معلوم است، محدود به زندگي دنيا نيست (به این معنا که با مرگ مختومه نمی‌شود)؛ بلکه زندگي دنيا، مقدّمه‌اي (یعنی پیش‌درآمدی) بر زندگي آخرت است (این جنبه‌ی مثبت زندگی دنیاست؛ با توجّه به اینکه می‌توان در آن برای زندگی آخرت تدبیر کرد و آماده شد)، بلکه زندگي آخرت نسبت به زندگي دنيا، اصل (به معنای زندگی حقیقی) نسبت به بدل (به معنای زندگی مجازی و ظاهری) شمرده مي‌شود (این جنبه‌ی منفی زندگی دنیاست؛ با توجّه به اینکه سرگرم کننده، فریبنده و باز دارنده از توجّه کافی به زندگی آخرت است و بر جنبه‌ی مثبت آن غلبه دارد و به همین دلیل، از تعبیر «مقدّمه» به تعبیر «بدل» عدول فرمود.)؛ چنانکه خداوند فرموده است: «وَمَا هَٰذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ ۚ وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُۚ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ»؛[2] «و اين زندگي دنيا جز سرگرمي و بازيچه‌اي نيست و سراي آخرت بي‌گمان همان زندگاني است اگر بدانند» و فرموده است: «يَا قَوْمِ إِنَّمَا هَٰذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا مَتَاعٌ وَإِنَّ الْآخِرَةَ هِيَ دَارُ الْقَرَارِ»؛[3] «اي قوم! جز اين نيست که زندگي دنيا يک برخورداري است و آن آخرت است که سراي ماندگاري است»! (از اینجا دانسته می‌شود که تعبیر سیّدنا المنصور درباره‌ی دنیا منطبق بر تعبیر قرآن است؛ چراکه قرآن نیز زندگی دنیا را نسبت به آخرت، بازی نسبت به جدّی شمرده است.) البته (همان طور که اشاره شد) دوست داشتن چيزهايي که براي زندگي دنيا ضرورت دارند (مانند زن و فرزند و دارایی)، طبيعي (یعنی مقتضای طبیعت انسان) است و (لزوماً) بد شمرده نمي‌شود، ولي دوست داشتن آن‌ها بيش از چيزهايي که براي زندگي آخرت ضرورت دارند، طبيعي نيست (یعنی بر خلاف طبیعت انسان است؛ چون طبیعت او چیز باقی را بیشتر از چیز فانی دوست می‌دارد) و (عقلاً) بد شمرده مي‌شود؛ چراکه عقل، زندگي ابدي را بر زندگي موقّت ترجيح مي‌دهد و ثواب يا عقاب بيشتر را بر ثواب يا عقاب کمتر مقدّم (یعنی مهم‌تر) مي‌شمارد. بنابراين،‌ دوست داشتن زندگي دنيا، (به ذات خود) بد نيست؛ بلکه اولويّت دادن به آن در برابر زندگي آخرت (به این معنا که دنیا را اصل قرار بدهیم و بیشترین تلاش و دغدغه و نگرانی را صرف آن بکنیم)، بد است و اين همان دنياگرايي است که از موانع شناخت، شمرده مي‌شود؛ چنانکه خداوند (دنیاگرایی را همین طور تعریف کرده و) فرموده است: «بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا؛ وَالْآخِرَةُ خَيْرٌ وَأَبْقَىٰ»؛[4] «بلکه زندگي دنيا را ترجيح مي‌دهيد؛ در حالي که آخرت، بهتر و باقي‌تر است» و فرموده است: «كَلَّا بَلْ تُحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ؛ وَتَذَرُونَ الْآخِرَةَ»؛[5] «هرگز؛ بلکه دنيا را دوست مي‌داريد و آخرت را وا مي‌گذاريد» و فرموده است: «إِنَّ هَٰؤُلَاءِ يُحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ وَيَذَرُونَ وَرَاءَهُمْ يَوْمًا ثَقِيلًا»؛[6] «هرآينه اينان دنيا را دوست مي‌دارند و روزي گران را پشت سر خود وا مي‌گذارند» و فرموده است: «أَرَضِيتُمْ بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا مِنَ الْآخِرَةِ ۚ فَمَا مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فِي الْآخِرَةِ إِلَّا قَلِيلٌ»؛[7] «آيا به زندگي دنيا از آخرت رضايت يافتيد؟! در حالي که زندگي دنيا در برابر آخرت، جز اندکي نيست!». (از اینجا دانسته می‌شود که دنیاگرایی مذموم، اولویّت دادن به دنیا و فراموش کردن آخرت است. امّا سؤال بسیار مهم آن است که منشأ این دنیاگرایی مذموم چیست؟ به عبارت دیگر، چه چیزی باعث پیدایش و افزایش دنیاگرایی مذموم در مردم می‌شود؟ سیّدنا المنصور در پاسخ به این سؤال تحت عنوان)

[منشأ دنياگرايي]

(می‌فرماید:) روشن است که منشأ اين دنياگرايي، عدم ايمان (یعنی باور قلبی) به زندگي آخرت است؛ چراکه انسان قادر نيست چيزي را که براي او يقيني است (یعنی زندگی دنیا؛ با توجّه به اینکه برای او عینی و محسوس است)، فداي چيزي کند که براي او يقيني نيست (یعنی زندگی آخرت؛ با توجّه به اینکه برای او عینی و محسوس نیست و به تعبیر قرآن «غیب» محسوب می‌شود). از اين رو، بيشترين دنياگرايي، در ميان کساني ديده مي‌شود که زندگي آخرت را انکار مي‌کنند و معتقدند که انسان با مرگ، نيست و نابود مي‌شود (مانند مادّه‌گرایان و منکران وجود خدا و به همین دلیل می‌گویند که از زندگی دنیا حداکثر استفاده‌ی ممکن را بکنید و لذّت ببرید و شهوت برانید و شاد باشید و غصّه نخورید که دنیا چند روز است و با مرگ از بین می‌رود! این رویکرد دقیقاً رویکرد دنیاگرایان است که امروز بیشتر از هر جای دیگر در میان کافران غربی نمود دارد و این در حالی است که بیشترین امکانات دنیا نیز در میان همان‌ها دیده می‌شود و این از نظر سیّدنا المنصور اتّفاقی نیست، بلکه کاملاً مرتبط و معنادار است. یعنی سطح دنیاگرایی و سطح امکانات دنیا در میان کافران غربی با هم ملازمه دارد. ایشان می‌فرماید:). با اين وصف، مي‌توان گفت: پيشرفت‌هاي مادّي کافران (غربی) بعد از انقلاب (صنعتی در) اروپا، بيش از آنکه حاصل دانش و کوشش بيشتر آنان (نسبت به مسلمانان) باشد (اگرچه دانش و کوشش آنان هم مؤثّر بوده)، ناشي از پشت کردن آنان به معنويّت و فراموش کردن زندگي آخرت بوده است (یعنی عامل اصلی رونق مادّیات در میان کافران غربی، اولویّت دادن آنان به آن در مقایسه با معنویّات بوده است)؛ چراکه آنان به دنبال خستگي (ذهنی و روحی) از هزار سال عقل‌ستيزي کليسا (یعنی از سال 400 تا سال 1400 میلادی که کلیسا زمام همه‌ی امور سیاسی، اقتصادی و فرهنگی اروپا را در دست داشت و با نهایت جمود و عقل‌گریزی حکومت کرد)، تصميم به جدايي از دين (یعنی سکولار کردن جامعه در حوزه‌ی سیاست و اقتصاد) گرفتند و (به مرور زمان در طول چند قرن،) نظامي (اجتماعی) عاري از اعتقاد به غيب (یعنی ماوراء الطبیعه) را (از حیث نظری) طرّاحي و (از حیث عملی) ايجاد نمودند که (پس از چند قرن) همچنان استوار و فزاينده (یعنی رو به رشد)، به حيات خود ادامه مي‌دهد. نقش اين نظام جديد ماده‌گرا که بر سراسر جهان سايه انداخته (یعنی همه‌ی کشورها را کم یا بیش تحت نفوذ و سیطره‌ی خود قرار داده و به همین اعتبار گاهی نظم جدید جهانی نامیده شده)،‌ در گسترش و نهادينگي دنياگرايي (یعنی شیوع و رسوخ آن در ذهن‌های مردم)، بسيار روشن (یعنی محسوس) و برجسته (یعنی مهم و مؤثّر) است؛ چراکه اين نظام إلحادي (یعنی منکر خدا و عالم غیب)، در طول دو قرن گذشته (یعنی بعد از انقلاب صنعتی اروپا در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم)، با بهره‌گيري از ابزارهاي جديد تبليغاتي (مانند رادیو، تلویزیون، ماهواره و اینترنت که همگی توسّط کافران غربی برای خدمت به اهداف الحادی آن‌ها تولید شدند) و ايجاد چرخه‌اي غير طبيعي (یعنی تحمیلی، ساختگی و غیر واقعی) از عرضه و تقاضا (یعنی تولید و مصرف، با توجّه به اینکه تقاضای پدید آمده مبتنی بر نیازهای طبیعی و حقیقی مردم نبوده، بلکه بیشتر ناشی از بالا رفتن سطح مطالبات آن‌ها در اثر تبلیغات سردمداران نظام جدید برای رسیدنشان به سود بیشتر بوده)، دنياگرايي را به فرهنگ رسمي (یعنی معیار) و عمومي جهان، تبديل کرده است؛ تا جايي که حتّي‌ کشورهاي اسلامي (یعنی کشورهایی که اکثریّت مردم در آن‌ها مسلمان هستند) از شمول آن در امان نمانده‌اند و بيشتر مسلمانان (یعنی اکثریّت مطلق آنان)، تحت سيطره‌ي آن، آخرت‌گرايي اسلامي را از دست داده‌اند؛ زيرا چنانکه مشهود (یعنی قابل مشاهده از طریق استقراء) است، امروزه اولويّت فردي و اجتماعي بيشتر مسلمانان (در زندگی)، تأمين معيشت و رفاه مادّي است (چنانکه همه‌ی ما این واقعیّت را کم یا بیش مشاهده می‌کنیم)، در حالي که اولويّت فردي و اجتماعي در اسلام (آن طور که در قرآن و سنّت آمده)، تأمين آخرت و آرمان‌هاي اسلامي (مانند حصول رضای الله و تحقّق کمال اخلاقی و اقامه‌ی عدالت در دنیا) است که البته هرگاه تأمين شود، معيشت و رفاه مادّي نيز به نحو مناسب و عادلانه (نه به نحو اسراف‌گرانه و استکباری)، تأمين خواهد شد (ولی متأسفانه مشاهده می‌کنیم که بیشتر مسلمانان، مانند منکران وجود آخرت، دنیا را اولویّت خود قرار داده‌اند و این با توجّه به اثراتی که بر روی شناخت آن‌ها از حق دارد، تبعات ویرانگری را به همراه داشته است. سیّدنا المنصور در تبیین).

[تبعات دنياگرايي]

(به نکته‌ی بسیار مهمّی اشاره می‌کند و می‌فرماید:) اين يک واقعيّت مهم است که بر خلاف ذهنيّت رايج (مردم که می‌پندارند هر چه بیشتر در پی دنیا بدوند، بیشتر به آن دست خواهند یافت)، پي‌آمد دنياگرايي، بهبود وضعيت دنيا نيست (یعنی دنیاگرایی بیشتر، دنیای بهتری را برای ما ایجاد نمی‌کند)؛ چراکه دنياگرايي، پشت کردن به آخرت است (با توجّه به اینکه به معنای اولویّت دادن به دنیاست و این جز با پشت کردن به آخرت ممکن نیست) و پشت کردن به آخرت، پشت کردن به عدالت و ارزش‌هاي اخلاقي است (چون عدالت و ارزش‌هاي اخلاقي از لوازم آخرت‌گرایی است و بدون ایمان به زندگی بعد از مرگ، معنا ندارد. البته برخی ملحدان سعی کرده‌اند که یک اخلاق غیر الهی را تعریف کنند و التزام به اصول اخلاقی را بی‌نیاز از ایمان به آخرت جلوه دهند، ولی واقعیّت آن است که چنین اخلاق و التزامی حتّی اگر ممکن باشد، احمقانه است؛ چراکه از یک سو ضمانتی برای اجرا ندارد و از سوی دیگر توجیه‌پذیر نیست؛ با توجه به اینکه شما نمی‌توانید فرزند خود یا جامعه‌ی خود را قانع کنید که راست بگوید حتّی اگر به زیانش باشد، در حالی که به او گفته‌اید زندگی او محدود به همین دنیاست و پاداشی برای خوبی و کیفری برای بدی وجود ندارد. این توصیه‌ی شما از نظر یک منکر خدا و زندگی بعد از مرگ، مسخره است و تنها حماقت شما را نشان می‌دهد؛ چراکه راستگویی در بسیار از مواقع بر خلاف منافع دنیاست و با این وصف، هیچ گونه توجیهی در نظر او ندارد. لذا شما می‌بینید که در فرهنگ دنیاگرایان، راستگویی نشانه‌ی حماقت و دروغگویی نشانه‌ی زیرکی است و این نتیجه‌ی طبیعی دنیاگرایی محسوب می‌شود. از این رو، سیّدنا المنصور می‌فرماید که دنياگرايي، پشت کردن به آخرت است و پشت کردن به آخرت، پشت کردن به عدالت و ارزش‌هاي اخلاقي است) و اين نه تنها (در درازمدّت و در یک برآیند کلّی) به بهبود وضعيت دنيا نمي‌انجامد که در معادله‌اي معکوس (مانند دو کفه‌ی ترازو)، به افزايش شکاف طبقاتي (میان طبقات جامعه‌ و جهان) و در نتيجه جنگ (میان این طبقات) منجر مي‌شود (ببینید نگرش این عالم بزرگ به این قضیّه چه اندازه عمیق است! انصافاً این بزرگوار هنگامی که درباره‌ی عقاید اسلامی سخن می‌گوید می‌پنداری که یک متکلّم است و هنگامی که درباره‌ی احکام اسلامی سخن می‌گوید می‌پنداری که یک فقیه است و هنگامی که درباره‌ی معانی و دلالات قرآن سخن می‌گوید می‌پنداری که یک مفسّر است و هنگامی که درباره‌ی چند و چون روایات سخن می‌گوید می‌پنداری که یک محدّث است و هنگامی که درباره‌ی آسیب‌های اجتماعی سخن می‌گوید می‌پنداری که یک جامعه‌شناس است و هنگامی که درباره‌ی امراض روحی و روانی مردم سخن می‌گوید می‌پنداری که یک روان‌شناس است و هنگامی که درباره‌ی تاریخ اسلام و حوادث ادوار گذشته سخن می‌گوید می‌پنداری که یک مورّخ است و هنگامی که درباره‌ی اوضاع جاری جهان اسلام و معادلات پنهان و آشکار دشمنان اسلام سخن می‌گوید می‌پنداری که یک سیاست‌مدار است و هنگامی که درباره‌ی ادیان دیگر و انحرافات یهودیان و مسیحیان سخن می‌گوید می‌پنداری که یک ادیان‌شناس است و خلاصه شخصیّتی جامع الأطراف است که همه‌ی علوم و معارف لازم برای هدایت را به فضل خداوند گرد آورده و این کتاب، محصول این جامعیّت علمی و معرفتی بی‌نظیر است. به هر حال، ایشان دنیاگرایی را موجب افزایش شکاف طبقاتی در جهان و خطر وقوع جنگ می‌داند و می‌فرماید:)؛ در حالي که جنگ، به تنهايي قادر است همه‌ي دست‌آوردهاي دنيايي را (که در طول مدّت‌ها دنیاگرایی به دست آمده است) به نابودي بکشاند (چنانکه نمونه‌ی آن را امروز در سوریه و عراق و افغانستان و هر جای دیگری که جنگ است می‌بینیم که چطور زیرساخت‌ها نابود می‌شوند و امکانات از بین می‌روند و شهرهای آباد به مخروبه تبدیل می‌شوند). از اين رو، مشهود است که دنياگرايي جديد (با اینکه ظاهر دنیا را بیشتر از هر دوره‌ی دیگری در تاریخ بشر آرایش کرده)، نتوانسته است مشکلات دنيايي را برطرف کند؛ چراکه هر چند زندگي دنيا را (در چهارچوب نظام سرمایه‌داری) براي اقلّيتي از مردم (که سرمایه‌داران هستند)، آسان ساخته، براي اکثريّت آنان (که نیروی کار و در خدمت سرمایه‌داران هستند)، به مصيبتي غير قابل تحمّل تبديل نموده است (می‌فرماید «غیر قابل تحمّل» با توجّه به اینکه آن‌ها را به ارتکاب جرائم مختلف وادار کرده و ارتکاب جرائم مختلف نشانه‌ی عدم تحمّل این مصیبت است)؛ همچنانکه بنا بر آمارهاي رسمي (یعنی معتبر و مورد تأیید اهل فن)، نيمي از ثروت جهان، در اختيار يک صدم ساکنان آن قرار گرفته (که تبعیضی فاحش و بی‌رحمانه) است و در هر دقيقه (به طور متوسّط) ده کودک در جهان، از گرسنگي (یعنی عدم دسترسی به غذای کافی یا سالم) مي‌ميرند (در حالی که شکم‌های مستکبرین هر روز بزرگ‌تر و گردن‌هاشان هر روز کلفت‌تر می‌شود! إنا لله و إنا إلیه راجعون! شایسته است که مسلمان از غصّه‌ی این فاجعه دق کند و بمیرد!) و اين خبر خداوند است که فرموده است: «وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكًا»؛[8] «و هر کس از ياد من روي بگيرد، براي او معيشت تنگي خواهد بود»! (بنابراین، خداوند پشت کردن به یاد خود را سبب تنگی معیشت در دنیا می‌داند و این عکس توهّم دنیاگرایان است.)

(با توجّه به این توضیحات) شکّي نيست که دنياگرايي، پي‌آمدهاي مصيبت‌باري (مانند زوال معنویّت و اخلاق و به تبع آن اختلال در معیشت و زندگی دنیا) دارد، ولي به طور حتم، مهم‌ترين پي‌آمد آن (با توجّه به مبنایی بودن این پی‌آمد)، کاهش توان دنياگرايان براي شناخت حق است؛ چراکه از يک سو، مايه‌ي اشتغال آنان به کارهاي دنيوي (برای تحصیل دنیای بیشتر) و تبعاً باز ماندن از تحصيل علم مي‌شود (و این همان بلای عامّی است که اکثریّت مطلق مسلمانان را در جهل به دین‌شان فرو برده و عذر بدتر از گناه آنان برای تقلید شده است؛ زیرا آن‌ها با این عذر به تحصیل علم نمی‌پردازند که از تحصیل دنیا باز می‌مانند و منظورشان از تحصیل دنیا، ارضاء حرص و طمعشان است؛ وگرنه خداوند متکفّل روزی آن‌ها شده است و تحصیل علم، آن‌ها را از روزی‌شان محروم نمی‌کند، ولی این‌ها می‌خواهند هر چه بیشتر بخورند و بخوابند و گمان می‌کنند که این برای آن‌ها عذر محسوب می‌شود! لذا وقتی می‌گویی که اجتهاد در دین به معنای تحقیق درباره‌ی عقاید و احکام آن بر همه‌ی مردم واجب است، عدّه‌ای جاهل به فریاد می‌آیند که مگر همه‌ی مردم بی‌کارند که این کار را انجام دهند؟! انگار کسانی که به تحصیل علم می‌پردازند بی‌کارند و از روی بی‌کاری این کار را انجام می‌دهند! این عدّه با قیافه‌ای وحشت‌زده چنانکه گویی به سوی مرگ دعوت شده‌اند، فریاد می‌کشند که مگر همه‌ی مردم می‌توانند دین خود را بشناسند؟! خوب معلوم است که نمی‌توانند، مگر اینکه مقداری از حرص و طمع خود برای دنیا کم کنند و مقداری برای شناخت دینشان هم وقت بگذارند و این کار را هم مثل بسیاری از کارهای دیگر ضروری بدانند! هر یک از آن‌ها را می‌بینی که ساعت‌ها وقت خود را صرف بازی و تفریح می‌کند، ولی اگر به او بگویی که ساعاتی را هم صرف شناخت دین کن، می‌گوید مگر من بی‌کارم؟! در حالی که علم به دین شریف‌ترین علوم است و از هر علم دیگری مهم‌تر و ضروری‌تر است و کسی که آن را تحصیل نکرده است حق ندارد به تحصیل علوم دیگر بپردازد؛ چراکه تحصیل آن بر تحصیل علوم دیگر مقدّم است. با توجّه به اینکه یکی از عوامل ناکارآمدی علوم دیگر و اشتباهات و اشکالات‌ آن‌ها، تحصیل آن‌ها توسّط کسانی است که علم دین را فرا نگرفته‌اند و از این رو، بر خلاف آموزه‌های آن حرکت می‌کنند. به عنوان مثال، علم اقتصاد وقتی بدون آشنایی با آموزه‌های اقتصادی اسلام تحصیل می‌شود، به نتایج غلطی می‌انجامد و مفاسدی را برای جامعه به دنبال می‌آورد؛ یا علم طب یا روان‌شناسی وقتی بدون آشنایی با آموزه‌های اسلام درباره‌ی جسم و روح انسان تحصیل می‌شود ناقص است و ممکن است اشتباهات و اشکالات فراوانی داشته باشد. لذا برای یک مسلمان، علم به دین بر سایر علوم مقدّم است و مبنای سایر علوم محسوب می‌شود، ولی هر چه سیّدنا المنصور این واقعیّت را برای این مسلمان‌های کج‌فهم توضیح می‌دهد در سرشان نمی‌رود! از بس که به تنبلی عادت کرده‌اند و از علم فراری هستند و شیاطین انسی در طول چند قرن گذشته در گوششان خوانده‌اند و در چشمشان زینت داده‌اند که تقلید برای شما کافی است و نیازی به زحمت نیست! علم به دین برای ملا است! شما را چه به علم دین؟! شما بروید دنبال پول و دنبال زن و دنبال زندگی دنیا و علم به دین را برای ملا بگذارید و در عوض، بخشی از درآمد خود را به او بدهید! حالا کسی نیست که به این جاهل‌ها بگوید: آیا این ملا در قبر به همراه شما می‌ماند تا جواب نکیر و منکر را بدهد؟! اگر مثلاً فتوایی که داده است نادرست از آب درآمد و آنجا گریبان شما را گرفتند، آیا او می‌آید که گریبان شما را از دست آن‌ها رها کند و بگوید گریبان من را بگیرید؛ چراکه این‌ها به فتوای من نکاح نادرست کردند و قتل نادرست کردند و ذبح نادرست کردند؟! نه به خدا قسم، بلکه اگر آنجا هم باشد فرار می‌کند و می‌گوید به من چه ربطی دارد؟! خودشان عاقل و بالغ بودند و می‌توانستند تحقیق کنند! مگر من مجبورشان کردم که از من تقلید کنند؟! این طور عاقبت مقلّدها خسران می‌شود! لذا سیّدنا المنصور یکی از مهم‌ترین اهداف خود را مبارزه با تقلید و دعوت به تحقیق قرار داده است و به خاطر فحش‌هایی هم که از این جماعت «کالأنعام بل هم أضلّ» می‌شنود و ملامت‌هایی هم که می‌شود، دست از این هدف مقدّس خود بر نمی‌دارد. در اینجا هم می‌فرماید مهم‌ترین پی‌آمد دنیاگرایی، مشغول کردن دنیاگرایان به زندگی دنیا و باز داشتن آن‌ها از تحصیل علم است) و از سوي ديگر، باعث نگراني بابت زوال داشته‌هاي دنيوي در صورت شناخت حق و پيروي از آن مي‌شود که تبعاً از شناخت حق و پيروي از آن، باز مي‌دارد (و این دومین پی‌آمد بسیار مهمّ دنیاگرایی است)؛ زيرا دنياگرايان، هنگامي که چيزي لازم براي زندگي دنيا (مانند حفظ ثروت و قدرت و اعتبار)، به اقتضاي تعارض دنيا و آخرت (که از تضادّ فانی و باقی یا بدل و اصل نشأت می‌گیرد)، با چيزي لازم براي زندگي آخرت (مانند تحقیق و هجرت و جهاد)، تعارض مي‌يابد، تحصيل آن (چیز دنیوی) را بر تحصيل ديگري (که اخروی است) ترجيح مي‌دهند و اين بر شناخت آن‌ها از حق، تأثير (منفی) مي‌گذارد؛ چنانکه خداوند فرموده است: «ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّوا الْحَيَاةَ الدُّنْيَا عَلَى الْآخِرَةِ وَأَنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ»؛[9] «آن به اين سبب بود که آنان زندگي دنيا را از آخرت دوست‌تر داشتند و خداوند گروه کافران را هدايت نمي‌کند»! (اینکه خداوند بعد از ذکر دنیاگرایی آنان فرموده است: «خداوند گروه کافران را هدایت نمی‌کند»، اشاره‌ای به مانع بودن دنیاگرایی برای شناخت حق است؛ به این معنا که آنان دنیا را بر آخرت ترجیح می‌دهند و همین سبب عدم هدایت آنان به حق می‌شود.) به بيان ديگر، اولويّت دادن به زندگي دنيا، هنگامي که شناخت حق، مستلزم از دست دادن چيزي در زندگي دنياست (به این ترتیب که اگر آدمی حق را بشناسد و بپذیرد، ثروت یا قدرت یا احترام خود را نزد مردم از دست می‌دهد)، آدمي را از شناخت حق باز مي‌دارد و به انکار آن وا مي‌دارد (و این چیز بسیار شایعی است؛ چنانکه نمونه‌ی آن را در رابطه با دعوت سیّدنا المنصور می‌بینیم که عدّه‌ای از قدرتمندان و ثروتمندان و عالمان مسلمان، صرفاً با انگیزه‌ی حفظ قدرت و ثروت و احترام خود در میان مردم، به آن بی‌اعتنایی می‌کنند و از آن روی می‌گیرند؛ چنانکه برادری برای من نقل کرد که یکی از این آقایان اهل علم از طریق کسی برای من پیغام فرستاد که من شما را ببینم! من هم فردای آن روز رفتم به مجلس درس او و دیدم که اطرافش شلوغ است و هر کسی از یک طرف سؤالی می‌پرسد و او درست و غلط جواب می‌دهد و مردم هم خیلی به او احترام می‌کنند و بعضاً دست او را می‌بوسند! این حالات را که دیدم با خودم گفتم بسیار سخت است برای چنین کسی که سرش را در برابر حق فرود آورد! در این هنگام او به من گفت که حالا مناسب صحبت نیست و شما فلان وقت بیایید! من هم رفتم و همان وقتی که گفته بود برگشتم، ولی باز هم کسانی نزد او بودند که مانع می‌شدند او حرفش را به من بگوید! لذا بار دیگر از من خواست که بروم و وقت دیگری بیایم! من هم مخالفتی نکردم و وقت دیگری آمدم، ولی باز هم کسی نزد او حاضر بود! با این حال، وقتی من را دید گویا شرمنده شد و به آن کس گفت که من با این آقا حرفی دارم و شما بروید! او هم رفت و مجلس خلوت شد. در این وقت او به من گفت: من کتاب این بزرگوار را دیده‌ام و کتاب خوبی است! گفتم: کتاب خوبی است چه معنا دارد؟! گفت: تماماً حق را گفته است! گفتم: اگر این طور است اعلام کنید تا کسانی که پیرو شما هستند به آن روی آورند و حق را بشناسند! گفت: این توقّع را از من نداشته باشید! همین اندازه که کتاب را خواندم و به شما گفتم که کتاب خوبی است کافی است! گفتم: ای بنده‌ی خدا! این چه فرمایشی است که می‌فرمایید؟! مگر ما مانده‌ی نظر شما بودیم که بفرمایید کتاب خوبی است یا کتاب بدی است؟! برای ما معلوم است که این کتاب خوبی است و نیازی به نظر شما نداریم! شما باید مردم را از این کتاب آگاه کنید تا حقیقت دین‌شان را بیاموزند! گفت: من اگر امروز این حرف را بزنم، شما فردا من را اینجا نمی‌بینید! این حکومت جبّار یک وصله‌ی بزرگ به من می‌چسباند و می‌گوید دیروز او را با یک من تریاک یا با چند تا زن در فلان جا گرفتیم و دستگیر کردیم! این‌ها بلا فاصله آبروی من را می‌برند و این درس و منبر را هم از من می‌گیرند! گفتم: شاید این طور باشد، ولی جواب خدا و رسول را در روز قیامت چه می‌دهید؟! گفت: خدا و رسول هم إن شاء الله عذر ما را می‌پذیرند؛ چون از ما سنّی گذشته است و طاقت زندان و بی‌آبرویی را نداریم! شما که جوان هستید این آقا را یاری کنید و نگذارید که دعوتش ضایع شود! این حالت در بسیاری از عالمان مسلمان وجود دارد و علّت سکوت آن‌ها در برابر این دعوت اسلامی شمرده می‌شود. برخی ثروتمندان هم می‌ترسند که کسب و کارشان تعطیل شود و برخی قدرتمندان هم می‌ترسند که مقام و موقعیّت خود را از دست بدهند، در حالی که از دست دادن بهشت و گرفتار شدن به آتش دوزخ بسیار مهم‌تر است! به همین دلیل است که سیّدنا المنصور می‌فرماید: اولويّت دادن به زندگي دنيا، هنگامي که شناخت حق، مستلزم از دست دادن چيزي در زندگي دنياست، آدمي را از شناخت حق باز مي‌دارد و به انکار آن وا مي‌دارد)؛ چراکه حق، به مقتضاي کمال خود (در ذاتش) و نقصان آدمي (در علم و عملش)، غالباً بر خلاف اميال آدمي ظهور مي‌کند، به نحوي که قبول آن، داشته‌هاي دنيوي او (مانند ثروت و قدرت و اعتبارش) را به خطر مي‌اندازد و اين عاملي بازدارنده براي قبول آن است (یعنی گاه مانع شناخت حق از حیث نظری و گاه مانع التزام به آن از حیث عملی می‌شود)؛ چنانکه خداوند فرموده است: «قُلْ إِنْ كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَاؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّىٰ يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ ۗ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ»؛[10] «بگو اگر پدرانتان و پسرانتان و برادرانتان و همسرانتان و خويشاوندانتان و اموالي که گرد آورده‌ايد و تجارتي که از کسادش مي‌ترسيد و خانه‌هايي که خوش مي‌داريدشان، نزد شما از خدا و پيامبرش و جهاد در راهش خوش‌آيندترند، پس متوقّع باشيد که خداوند کار خود را بياورد؛ چراکه خداوند چنين گروه فاسقي را هدايت نمي‌کند»! (اینکه بعد از ذکر دنیاگرایی آنان فرموده است: «خداوند چنین گروه فاسقی را هدایت نمی‌کند»، اشاره‌ای به مانع بودن دنیاگرایی برای شناخت حق است؛ به این معنا که آنان داشته‌های دنیوی را بر آخرت ترجیح می‌دهند و همین سبب عدم هدایت آنان به حق می‌شود.) همچنانکه به عنوان نمونه، از برخي منکران پيامبرش خبر داده و فرموده است: «وَقَالُوا إِنْ نَتَّبِعِ الْهُدَىٰ مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنَا ۚ»؛[11] «و گفتند: اگر با تو از هدايت تبعيّت کنيم، از سرزمين خود بيرون مي‌شويم»! (مانند همان مرد عالم که به برادرمان گفت اگر حقانیّت این کتاب را آشکار کنم، منبرم را از من می‌گیرند و آبرویم را می‌برند!) از اينجا دانسته مي‌شود که تعلّق‌هاي به دنيا (یعنی دلبستگی‌ها و وابستگی‌های به قدرت و ثروت و اعتبار و خانواده و مانند آن)، هر چه بيشتر باشند، شناخت حق را دشوارتر و هر چه کمتر باشند، شناخت آن را آسان‌تر مي‌کنند و اين واقعيّتي محسوس و مجرّب است (یعنی بارها دیده و شنیده شده و به تجربه ثابت است)؛ زيرا هنگامي که حق (برای یک فرد یا یک جامعه) ظهور مي‌کند (با توجّه به اینکه گاهی بر یک فرد یا یک جامعه پنهان می‌شود و سپس در زمانی دیگر ظهور می‌کند و به اصطلاح، قبض و بسط دارد. حال هنگامی که ظهور می‌کند)، عادتاً ثروت‌مندان براي ثروت خود و قدرت‌مندان براي قدرت خود و قوم‌مندان (یعنی متعلّقان به اقوام) براي قوم خود و شهيران براي شهرت خود و وابستگان (فکری و سیاسی) براي ارباب خود نگران مي‌شوند (که مبادا به آن زیانی برساند) و بدين سان، هر يک با تعلّقي (به یک چیز)، از شناخت حق، باز مي‌مانند؛ چنانکه خداوند (از این عادت شوم خبر داده و) فرموده است: «وَمَا أَرْسَلْنَا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ كَافِرُونَ»؛[12] «و در هيچ سرزميني، بيم‌دهنده‌اي نفرستاديم مگر آنکه برخوردارانش گفتند: ما به آنچه برايش فرستاده شديد، کافريم»! (این آیه نشان می‌دهد که همیشه برخورداران دنیا که به آن وابستگی داشته‌اند، در برابر حق ایستاده‌اند.) از اين رو، غالباً فقيران (نه ثروت‌مندان)، ضعيفان (نه قدرت‌مندان)، بي‌کسان (نه قوم‌مداران)، گمنامان (نه مشاهیر) و آزادگان (نه وابستگان) هستند که حق را مي‌شناسند و از آن پيروي مي‌کنند؛ زيرا آنان را ثروت يا قدرت يا قوم يا شهرت يا اربابي نيست که نگرانشان کند و از اين جهات (یعنی از جهات مالی و سیاسی و قومی و مانند آن)، طبقات پايين جامعه شمرده مي‌شوند (در حالی که جاهلان عدم همراهی قدرت‌مندان و ثروت‌مندان و مشاهیر با آنان را دلیل انحراف آنان می‌پندارند! لذا گاهی از ما می‌پرسند که کدام یک از بزرگان دعوت سیّدنا المنصور را پذیرفته است؟! چون فکر می‌کنند که این مهمّ است و نشانه‌ی حقانیّت دعوت ایشان محسوب می‌شود)؛ چنانکه خداوند فرموده است: «فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مَا نَرَاكَ إِلَّا بَشَرًا مِثْلَنَا وَمَا نَرَاكَ اتَّبَعَكَ إِلَّا الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِيَ الرَّأْيِ وَمَا نَرَىٰ لَكُمْ عَلَيْنَا مِنْ فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّكُمْ كَاذِبِينَ»؛[13] «برخورداراني از قوم او که کافر شدند گفتند: ما تو را جز انساني مانند خود نمي‌بينيم و پيروان تو را جز کساني که فرومايگان ساده‌لوحمان هستند نمي‌بينيم و براي شما فضیلتي بر خود نمي‌بينيم، بلکه شما را دروغگويان مي‌پنداريم» و فرموده است: «قَالُوا أَنُؤْمِنُ لَكَ وَاتَّبَعَكَ الْأَرْذَلُونَ»؛[14] «گفتند: آيا به تو ايمان آوريم، در حالي که فرومايگان از تو پيروي کرده‌اند؟!» و فرموده است: «فَمَا آمَنَ لِمُوسَىٰ إِلَّا ذُرِّيَّةٌ مِنْ قَوْمِهِ عَلَىٰ خَوْفٍ مِنْ فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِمْ أَنْ يَفْتِنَهُمْ ۚ»؛[15] «پس به موسي ايمان نياوردند مگر جواناني از قومش با ترسي از فرعون و برخوردارانشان که آنان را شکنجه کنند» و فرموده است: «وَكَذَٰلِكَ فَتَنَّا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لِيَقُولُوا أَهَٰؤُلَاءِ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنْ بَيْنِنَا ۗ أَلَيْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِالشَّاكِرِينَ»؛[16] «اين گونه برخي از آنان را با برخي ديگر آزموديم تا بگويند: آيا اينها هستند که خداوند از ميان ما بر آنان منّت نهاده است؟! آيا خداوند به شاکران داناتر نيست؟!». با اين وصف، عجيب نيست (چون مطابق با عادت است) که وقتي اسلام ظهور کرد، فقيران مکّه آن را پذيرفتند و ثروت‌مندان مکّه آن را انکار نمودند، ضعيفان مکّه آن را ياري کردند و قدرت‌مندان مکّه با آن دشمني ورزيدند، غريبان مکّه به آن پيوستند و قبيله‌داران مکّه در برابرش ايستادند، گمنامان مکّه به آن روي آوردند و مشاهير مکّه از آن روي گرفتند، آزادگان مکّه از آن پيروي کردند و وابستگان مکّه از بزرگانشان پيروي نمودند (به عنوان نمونه، کسانی مانند ابوذر و بلال و عمار و پدر و مادر مستضعفش یاسر و سمیّه و سایر صحابه‌ی فقیر و غریب و گمنام و آزاده‌ی مکّه اسلام آوردند و کسانی مانند ابو سفیان و ابو جهل و ابو لهب و سایر گردن‌کشان قریش در برابر آن ایستادند)؛ همچنانکه (این رویّه اختصاصی به صدر اسلام و رویارویی ایمان و شرک نداشت، بلکه) به زودي اين رويّه، به مسلمانان نيز منتقل شد و بر شناخت آنان از اسلام تأثير (منفی) گذاشت؛ زيرا آنان به دنبال سلطه يافتن امويان (که به تفصیل درباره‌ی تبعات حکومت آنان سخن خواهد فرمود)، قرائتي از اسلام را به رسميت شناختند که (خواسته یا ناخواسته) تأمين‌کننده‌ي منافع قدرت‌مندان بود و قرائتي ديگر از آن که تأمين‌کننده‌ي منافع مستضعفان بود را بدعت شمردند. قرائت آنان از اسلام که به زودي (در طول چند دهه) عقيده‌ي اهل سنّت و جماعت اعلام شد، بيش از هر چيز مبتني بر عقل‌گريزي (یعنی اعتقاد به عدم حجّیت عقل)، خبر‌محوري (یعنی اعتقاد به حجّیت خبر واحد حتّی در عقاید)، جبرگرايي (یعنی اعتقاد به مجبور بودن انسان در برابر سرنوشت)، اهل‌بيت‌ستيزي (یعنی ضدّیت با اهل بیت پیامبر) و ظلم‌پذيري (یعنی اعتقاد به وجوب تحمّل ظلم حاکمان ظالم و حرمت تغییر آن‌ها) بود که از هر لحاظ، مورد حمايت طبقه‌ي حاکم قرار داشت (چون به نفع آن‌ها تمام می‌شد) و حقوق طبقات محروم را به خطر مي‌انداخت. (بنابراین، اسلام مستضعفین، به اسلام مستکبرین تبدیل شد و به جای آنکه عامل تحقّق عدالت در جامعه باشد، عامل بقا و گسترش ظلم شد!) پي‌آمد اين رويکرد در قرن‌هاي نخستين اسلامي، انحرافي بزرگ در مسير حرکت مسلمانان بود که تا به امروز ادامه يافته و آنان را از اسلام (نخستین) دور ساخته است؛ تا جايي که امروز بيشتر آنان، خصوصاً در کشورهاي عربي (که اقتصادی کاملاً وابسته به غرب دارند)، به مصرف‌کنندگان بزرگي تبديل شده‌اند که توليدکنندگان کافر را به ثروت‌هاي عظيم رسانده‌اند؛ ثروت‌هاي عظيمي که مستقيم (از طریق معامله با دولت‌های کافر) يا از طريق ماليات (در موارد معامله با بخش خصوصی)، در خدمت قدرت‌مندان (یعنی حاکمان) کافر قرار مي‌گيرد، تا به پشتوانه‌ي آن، با اسلام بجنگند و کفر را بر جهان مستولي سازند. (ببینید که نگرش سیّدنا المنصور چه اندازه عمیق و واقع‌بینانه است و مواضع ضدّ استکباری و ضدّ استعماری‌شان چه اندازه قوی و جدّی است!)

هيچ شکّي نيست که امروز، مهم‌ترين منابع درآمد کافران براي جنگ با مسلمانان، خود مسلمانانند (یعنی مسلمانان، خودشان هزینه‌های سنگین جنگ با خودشان را تأمین می‌کنند و این بسیار شرم‌آور و تأسّف‌برانگیز است)؛ چراکه مهم‌ترين بازار فروش توليدات کافران، کشورهاي اسلامي است و اگر مسلمانان، از خريد توليدات کافران، خودداري کنند (و به خرید تولیدات خودشان اکتفا کنند)، چرخ اقتصاد آنان (یعنی کافران) به سرعت از حرکت (یعنی پیشرفت) باز مي‌ايستد (و دچار رکود و خسارت‌های سنگین و متعدّد می‌شود. این راهکار حکیمانه و دلسوزانه‌ی این رهبر الهی برای رویارویی با جهان کفر است). ولي (چه کسی به این راهکار حکیمانه و دلسوزانه اعتنا می‌کند؟!) واقعيّت (غم‌انگیز) آن است که (در شرایط کنونی) مسلمانان، از خريد توليدات کافران خودداري نخواهند کرد؛ چراکه (وابستگی به کافران در عمق فرهنگ، سیاست و اقتصاد آنان نفوذ کرده؛ با توجّه به اینکه) قوّت تبليغات کافران براي فروش توليدات‌شان (که گاهی به سحر شباهت پیدا می‌کند) از يک سو و ضعف تبليغات مسلمانان براي تعلّق به آخرت (و دوری از دنیاگرایی) از سوي ديگر (به مثابه‌ی دو عامل بسیار مهم و مؤثّر)، علاوه بر فقدان استقلال اقتصادي در کشورهاي اسلامي (با توجّه به اینکه تولیدات برخی‌شان در حدّ آفتابه است و تقریباً همه چیز را از کشورهای غیر مسلمان وارد می‌کنند)، زمينه‌اي براي اين کار، باقي نگذاشته است (نه اینکه محال باشد، ولی در شرایط کنونی بی‌نهایت دشوار است). در نتيجه، دنياگرايي مانند سمّي مهلک، در گوشت و استخوان مسلمانان نفوذ کرده (کنایه از شدّت استیلاء آن بر ذهن و روح آنان) و عقل آنان را به سوي مرگ کشانده است (عقل هم که بمیرد همه‌ی انسانیّت با آن می‌میرد). در اين ميان، از کساني (یعنی عالمان مصلحی) مانند من که (دلسوزانه) سوداي بازگشت به اسلام را دارند نيز کاري ساخته نيست (این نشان می‌دهد که سیّدنا المنصور به رفع دنیاگرایی از میان مسلمانان خوشبین نیست و با علم به احتمال پایین موفّقیت و تنها از سر وظیفه به دعوت آنان اقدام می‌کند)؛ چراکه بيشتر مسلمانان، در بحبوحه‌ي دنياگرايي‌هاي خود، به کساني مانند من اعتنا نمي‌کنند (چنانکه ما امروز این پیشبینی ایشان را به روشنی مشاهده می‌کنیم و بی‌اعتنایی مردم به این عالم مصلح و خیرخواه در اثر دنیاگرایی را می‌بینیم) و اين در حالي است که به طور طبيعي، بازگشت به اسلام، بدون همراهي بيشتر مسلمانان، امکان ندارد (مگر آنکه به طور غیر طبیعی و با امدادهای غیبی خداوند چنین اتّفاقی بیفتد و بازگشت به اسلام با همراهی اقلّیتی از مسلمانان امکان یابد).

حاصل آنکه تنها کساني موفّق به شناخت حق و پيروي از آن خواهند شد که بر خلاف جريان جامعه (که به سوی دنیا سرازیر است)، وابستگي‌هاي خود به دنيا را تضعيف و وابستگي‌هاي خود به آخرت را تقويت کرده باشند.

و السلام علیکم و رحمت الله

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

↑[1] . آل عمران/ 14.

↑[2] . عنکبوت/ 64.

↑[3] . غافر/ 39.

↑[4] . أعلی/ 16 و 17.

↑[5] . قيامة/ 20 و 21.

↑[6] . إنسان/ 27.

↑[7] . توبة/ 38.

↑[8] . طه/ 124.

↑[9] . نحل/ 107.

↑[10] . توبة/ 24.

↑[11] . قصص/ 57.

↑[12] . سبأ/ 34.

↑[13] . هود/ 27.

↑[14] . شعراء/ 111.

↑[15] . يونس/ 83.

↑[16] . أنعام/ 53.

برای شنیدن صوت درس بیست و هفتم اینجا را کلیک کنید.
هر گونه استفاده و برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است.