دوشنبه 15 آذر (قوس) 1395 هجری شمسی برابر با 6 ربیع الأوّل 1438 هجری قمری Тоҷикӣ

منصور هاشمی خراسانی

* بخش «آشنایی» حاوی توضیحات کافی درباره‌ی علامه منصور هاشمی خراسانی، آثار و پایگاه ایشان راه‌اندازی شد. * مجموعه‌ی نقدها و بررسی‌های کتاب شریف «بازگشت به اسلام» اثر علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * «بسته‌های معرفتی هدایت» حاوی نامه‌ها، گفتارها، شرح‌ها، نقدها و بررسی‌ها و پرسش‌ها و پاسخ‌های مرتبط درباره‌ی موضوعات مهمّ اسلامی منتشر شد. * کتاب شریف «الکلم الطّیّب» حاوی نامه‌های حکمت‌آموز حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی منتشر شد. * کانال اطلاع‌رسانی «نهضت بازگشت به اسلام» در شبکه‌ی تلگرام راه‌اندازی شد. * صفحه رسمی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی بر روی شبکه‌ی اجتماعی فیسبوک و گوگل پلاس راه‌اندازی شد. * نسخه‌ی تاجیکی پایگاه اطّلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی راه‌اندازی شد.

متن درس

شرح شیخ صالح سبزواری
درس بیستم
موضوع:

موانع شناخت؛ تقلید از اکثریّت

(أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین

تا اینجا دو نوع از انواع رایج تقلید که تقلید از پیشینیان و تقلید از عالمان بود تبیین شد. در این درس یک نوع دیگر از آن تبیین می‌شود و آن تقلید از اکثریّت مردم است که متأسفانه کمتر مسلمانی در جهان از شرّ آن در امان مانده است. سیّدنا المنصور در تبیین این نوع از تقلید، تحت عنوان)

[سوم؛ تقليد از اکثريّت]

(می‌فرماید:) يکي ديگر از گونه‌هاي رايج تقليد، پيروي از گفته و کرده‌ي اکثر مردم (بدون دلیل) است؛ چراکه بسياري از مسلمانان، (یک ارتکاز ذهنی غلط دارند و آن این است که) گفته و کرده‌ي اکثر مردم (از یک مجموعه) را (خواه آن مجموعه یک فرقه و مذهب باشد و خواه یک جامعه و کشور) از گفته و کرده‌ي اقلّ آنان درست‌تر مي‌پندارند و (گاهی دانسته و گاهی نادانسته) به مثابه‌ي (سرمشق و) الگوي خود، پيروي مي‌کنند (یعنی به قول معروف، همرنگ جماعت می‌شوند)؛ در حالي که مسلّماً درستي يا نادرستي يک گفته يا کرده، از شمار پيروان آن تبعيّت نمي‌کند (که اگر بیشتر بودند درست‌تر و اگر کمتر بودند نادرست‌تر باشد)، بل تابعي از مطابقت يا عدم مطابقت آن با عقل است (چه پیروان آن زیاد باشند و چه کم؛ با توجه به این) که (عقل) معيار شناخت شمرده مي‌شود (نه کثرت و قلّت و این به منزله‌ی یک قاعده در همه‌ی موضوعات است. حال ممکن است کسی بگوید که از نگاه عقل، احتمال بیشتری می‌رود که اکثریت مردم به حق نزدیک‌تر باشند تا اقلّیت آنان؛ چراکه مردم عقلا هستند و احتمال اشتباه هزار نفر از عقلا، کمتر از احتمال اشتباه ده نفر از آنان است، ولی واقع آن است که این سخن درست نیست؛ چراکه اولاً بر خلاف مشاهدات عینی و خارجی است؛ با توجّه به اینکه ما به وضوح مشاهده می‌کنیم که اکثریّت مردم پیامبران را تکذیب می‌کنند و اکثریّت آنان مسلمان نیستند و اکثریّت مسلمانان نیز عادل شمرده نمی‌شوند و با این وصف، نمی‌توانیم احتمال حقّانیت اکثریّت را بیشتر از احتمال حقّانیت اقلّیت بدانیم و ثانیاً صرف احتمال بیشتر، به فرض آنکه وجود داشته باشد، به معنای ظن است و ظن در اسلام چیزی را از حق کفایت نمی‌کند. لذا سیّدنا المنصور در تبیین این دو اشکال، تحت عنوان).

[نادرستي گفته و کرده‌ي اکثر مردم]

(می‌فرماید:) بنابراين (یعنی از آنجا که هیچ ملازمه‌ی عقلی و ارتباط معناداری میان حق و شمار پیروانش وجود ندارد)، ممکن است (و محال نیست) که گفته و کرده‌ي اکثر مردم (به اقتضای اینکه از عقل خود به اندازه‌ی کافی استفاده نمی‌کنند یا تحت تأثیر موانع شناخت هستند)، نادرست (یعنی نامعقول) باشد، بل واقع (یعنی واقعیّت بیرونی) اين است که غالب بر آن نادرستي است (یعنی بیشتر گفته‌ها و کرده‌های آنان یا گفته‌ها و کرده‌های بیشتر آنان، نامعقول است)؛ زيرا مشهود (یعنی قابل مشاهده) است که اکثر مردم (در جهان) عقل را (با آنکه مبنا و سبب درستی گفته‌ها و کرده‌ها است، به اندازه‌ی کافی) به کار نمي‌بندند؛ چنانکه خداوند فرموده است: «بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ»[1] (یعنی «بلکه اکثر آنان عقل را به کار نمی‌بندند»! توجّه کنید که سیّدنا المنصور بر خلاف رویّه‌ی خود، این آیات را ترجمه نفرموده به خاطر آنکه تقریباً عین عبارات اوست و ترجمه‌ی آن به حشو و تکرار غیر ضروری مانند می‌شود) و اکثر آنان دچار جهل‌اند؛ چنانکه خداوند فرموده است: «وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ»[2] (یعنی «و امّا اکثر آنان جهل می‌ورزند») و از علم بهره‌ي کافي ندارند؛ چنانکه خداوند فرموده است: «بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ»[3] (یعنی «بلکه اکثر آنان علم ندارند») و اکثر آنان تابع ظن‌اند؛ چنانکه خداوند فرموده است: «وَمَا يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنًّا ۚ»[4] (یعنی «و اکثر آنان جز از ظن پیروی نمی‌کنند»! از اینجا دانسته می‌شود که پیروی از ظن، حتّی اگر بنا و سیره‌ی اکثر مردم دنیا باشد، مورد تأیید و امضای خداوند نیست و خداوند این بنا و سیره‌ی آنان را قبول ندارد و نکوهش می‌کند و لذا نمی‌توان به این بنا و سیره تحت عنوان بنا و سیره‌ی عقلا، برای اثبات حجّیت ظن و جواز عمل بر پایه‌ی تقلید استناد کرد و این می‌تواند به آن خاطر باشد که اکثر مردم دنیا، از آن حیث که عقلا هستند چنین بنا و سیره‌ای را ندارند، بل از آن حیث که به موانع شناخت مبتلا هستند این بنا و سیره را پیدا کرده‌اند) و اکثر آنان حق را خوش نمي‌دارند؛ چنانکه خداوند فرموده است: «وَأَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كَارِهُونَ»[5] (یعنی «و اکثر آنان حق را خوش نمی‌دارند») و از اين رو (یعنی به سبب همین جهل و اتّباع ظن و اهواء نفسانی که موانع شناخت شمرده می‌شوند)، اکثر آنان قادر به شناخت حق نيستند؛ چنانکه خداوند فرموده است: «بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ الْحَقَّ ۖ فَهُمْ مُعْرِضُونَ»[6] (یعنی «بلکه اکثر آنان حق را نمی‌دانند و در نتیجه از آن رویگردانند») و اکثر آنان به آن ايمان نمي‌آورند؛ چنانکه خداوند فرموده است: «وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يُؤْمِنُون»[7] (یعنی «و امّا اکثر مردم ایمان نمی‌آورند») و فرموده است: «لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلَىٰ أَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ»،[8] (یعنی «هرآینه این گفته در اکثر آنان محقّق شد که آنان ایمان نمی‌آورند») هر چند براي ايمان آوردن آنان (توسّط انبیا و اولیاء) کوشش شود؛ چنانکه خداوند فرموده است: «وَمَا أَكْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ»،[9] (یعنی «و اکثر مردم اگرچه بسیار کوشش کنی مؤمن نمی‌شوند») مگر آنکه ايمان خود را به شرک بيالايند (به این ترتیب که مثلاً یگانگی خداوند در تکوین را بپذیرند ولی یگانگی او در تشریع و تحکیم را نپذیرند و برای خداوند در آن دو شریک بگیرند)؛ چنانکه خداوند فرموده است: «وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَهُمْ مُشْرِكُونَ»[10] (یعنی «و اکثر آنان به خداوند ایمان نمی‌آورند مگر آنکه مشرک هستند») و تبعاً (با توجه به این اوصاف) اکثر آنان فاسق‌اند (چون این اوصاف آنان، فسق شمرده می‌شود)؛ چنانکه خداوند فرموده است: «وَأَكْثَرُهُمْ فَاسِقُونَ»[11] (یعنی «و اکثر آنان فاسق هستند») و شاکر شمرده نمي‌شوند؛ چنانکه خداوند فرموده است: «وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَشْكُرُونَ»[12] (یعنی «و اکثر آنان شکر نمی‌گزارند») و فرموده است: «وَلَا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرِينَ»،[13] (یعنی «و اکثر آنان را شکرگزار نمی‌یابی») بلکه (فراتر از همه‌ی این اوصاف، وصفی هست که امید را نسبت به اکثر آنان قطع می‌کند و آن اینکه) اکثر آنان مانند چهارپايانند (یعنی مانند اسب و خر و قاطر و شتر و گوسفند)، بلکه گمراه‌تر از آن‌ها شمرده مي‌شوند (چون این چهارپایان مشرک و فاسق محسوب نمی‌شوند ولی این‌ها محسوب می‌شوند)؛ چنانکه خداوند فرموده است: «أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ ۚ إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ ۖ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا»![14] (یعنی «یا می‌پنداری که اکثر آنان گوش می‌دهند یا عقل را به کار می‌اندازند؟! آنان جز مانند چهارپایان نیستند، بلکه آنان گمراه‌ترند»! ببینید چگونه سیّدنا المنصور با استناد به آیات قرآن کریم، غلبه‌ی نادرستی بر گفته و کرده‌ی اکثریّت مردم را اثبات فرمود! سپس ادامه می‌دهد:) در حالي که (بر خلاف تصوّر و انتظار) اقليّت آنان، حق را مي‌شناسند و پيروي مي‌کنند (یعنی اهل حق، غالباً در اقلّیت‌اند)؛ چنانکه خداوند فرموده است: «فَقَلِيلًا مَا يُؤْمِنُونَ»[15] (یعنی «پس کمتر ایمان می‌آورند») و فرموده است: «فَلَا يُؤْمِنُونَ إِلَّا قَلِيلًا»[16] (یعنی «پس جز اندکی ایمان نمی‌آورند») و فرموده است: «تَوَلَّوْا إِلَّا قَلِيلًا مِنْهُمْ ۗ»[17] (یعنی «و روی گرفتند مگر اندکی از آنان») و فرموده است: «وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِيلٌ»[18] (یعنی «و با او ایمان نیاوردند مگر اندکی») و فرموده است: «وَقَلِيلٌ مِنَ الْآخِرِينَ»[19] (یعنی «و اندکی از پسینیان» در میان مقرّبان هستند) و فرموده است: «وَقَلِيلٌ مِنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ»![20] (یعنی «و کمی از بندگانم شکرگزارند»!) از اينجا دانسته مي‌شود که (نه تنها میان حق و کثرت پیروانش ملازمه‌ای وجود ندارد، بلکه غالباً پیروان حق در اقلّیت‌اند و با این حساب،) پيروي از اکثريّت مردم، وجهي ندارد (یعنی قابل توجیه نیست) و از آن حيث مانع شناخت (حق) شمرده مي‌شود که حق، هرگاه بر خلاف گفته يا کرده‌ي آنان باشد، باطل پنداشته مي‌شود (به این ترتیب که با خودت می‌گویی: چه طور ممکن است اکثریّت مردم حق را نشناخته باشند و فلان اقلّیت آن را شناخته باشند؟! لذا از شناخت حق به خاطر قلّت پیروانش باز می‌مانی)؛ چنانکه خداوند فرموده است: «وَإِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ ۚ»؛[21] «و اگر از اکثر کساني که در زمينند پيروي کني، تو را از راه خدا گمراه مي‌کنند»! (یعنی مانع شناخت حق توسّط تو می‌شوند. حاصل آنکه پیروی از اکثریّت مردم بدون دلیل، جایز نیست. این اصل موضوع بود که با تکیه بر عقل و شرع تبیین شد، ولی چهار موضوع فرعی در ذیل این اصل مطرح می‌شود و آن عدم اعتبار شهرت، جماعت، اجماع و جمهوریّت به معنای دموکراسی است. مسأله‌ی اول این است که آیا شهرت یک گفته یا کرده در میان مسلمانان، می‌تواند دلالت بر درستی آن داشته باشد؟ سیّدنا المنصور تحت عنوان)

[عدم اعتبار شهرت]

(می‌فرماید:) از اينجا (یعنی امکان و غلبه‌ی نادرستی بر گفته و کرده‌ی بیشتر مردم) دانسته مي‌شود که شهرت يک گفته (در میان آنان)، دلالتي بر صحّت آن ندارد و رواج يک کرده (در میان آنان)، درستي آن را ثابت نمي‌کند؛ همچنانکه (در نقطه‌ی مقابل،) عدم شهرت يک گفته و عدم رواج يک کرده (در میان آنان)، دليلي بر نادرستي آن نيست (یعنی نه می‌توان یک گفته و کرده‌ی مطابق با مشهور را صحیح دانست و نه می‌توان یک گفته و کرده‌ی خلاف مشهور را غیر صحیح، بلکه برای هر یک نیاز به دلیل است)؛ با توجّه به اينکه نادرستي گفته و کرده‌ي بيشتر مردم، (از حیث عقلی) ممکن بلکه (از حیث وقوعی) شايع است (چنانکه از صریح آیات قرآن دانسته شد و به چشم نیز در جامعه دیده می‌شود). اين در حالي است که بسياري از مسلمانان، گفته و کرده‌ي بيشتر آنان را الگوي گفته و کرده‌ي خود ساخته‌اند و دانسته يا نادانسته، از آن اثر پذيرفته‌اند؛ بلکه بسياري از آنان، عقايد و اعمال خود را از اکثريّت جوامع خود اخذ کرده‌اند و دليلي براي آن جز تقليد از آنان نداشته‌اند (و این یک واقعیّت مشهود و غیر قابل انکار است)؛ تا جايي که (به مثابه‌ی یک رویّه‌ی عادی و طبیعی) هر کس از آنان در ميان حنفيان زايش يافته حنفي شده (قطع نظر از آنکه بعداً مذهب خود را تغییر دهد یا تغییر ندهد) و هر کس از آنان در ميان مالکيان زايش يافته مالکي شده (قطع نظر از آنکه بعداً مذهب خود را تغییر دهد یا تغییر ندهد) و هر کس از آنان در ميان شافعيان زايش يافته شافعي شده (قطع نظر از آنکه بعداً مذهب خود را تغییر دهد یا تغییر ندهد) و هر کس از آنان در ميان حنبليان زايش يافته حنبلي شده (قطع نظر از آنکه بعداً مذهب خود را تغییر دهد یا تغییر ندهد) و هر کس از آنان در ميان شيعيان زايش يافته شيعه شده (قطع نظر از آنکه بعداً مذهب خود را تغییر دهد یا تغییر ندهد) و به اين ترتيب، هر کدام از مذهب رايج در محيط خود پيروي کرده و اين در حالي است که ترک پيروي از آن، هر چند براي پيروي از چيزي بهتر از آن، (به سه دلیل بسیار دشوار است:) به سبب تعلّق خاطر (به آن؛ با توجّه به اینکه فرد به مذهب پدر و مادرش که بر آن زایش یافته و با آن رشد کرده، علاقمند است و دل کندن از آن برای او مشقّت دارد) و (به سبب) اعتياد به آن (با توجّه به اینکه فرد به مذهب خودش عادت کرده و ترک عادت موجب مرض است) و (نهایتاً به سبب) هراس (یعنی نگرانی) از (ترک اکثریّت خانواده و جامعه و) واقع شدن در اقلّيت که (این واقع شدن در اقلّیت) مولّد فشارهاي سياسي و اجتماعي (خصوصاً در محیط‌های بسته و فاقد آزادی‌های مذهبی) است (به این ترتیب که اقلّیت‌های مذهبی در جوامع، معمولاً ملامت می‌شوند و تحت فشارهای سیاسی و اجتماعی قرار می‌گیرند و به همین دلایل، تغییر مذهب اگرچه از باب اصلاح عقیده و تکامل علمی و اخلاقی باشد)، دشوار است. به اين ترتيب، گفته‌ها و کرده‌هاي غالب بر جامعه، مانند عاملي قهري (یعنی غیر اختیاری) و نامحسوس (با توجّه به اینکه بسیار طبیعی و نهفته است)، بر افراد آن تأثير مي‌گذارد و گفته‌ها و کرده‌هاي آنان را (به عنوان نخستین عامل تعیین کننده) شکل مي‌دهد، به نحوي که آنان اين گفته‌ها و کرده‌ها را گفته‌ها و کرده‌هاي خويش مي‌پندارند، در حالي که به واقع از آن آنان نيست (چون آنان آگاهانه انتخابشان نکرده‌اند)، بلکه از آن جامعه است (که به آنان تحمیل یا تزریق کرده است) و آنان در پيدايش آن کمترين سهم را داشته‌اند (با توجّه به اینکه صرفاً در برابر آن منفعل بوده‌اند و مقاومت نکرده‌اند. این به آن معناست که انسان بعد از رسیدن به سنّ تعقّل، باید آزاده باشد و درباره‌ی عقاید اقلّیت‌ها در جامعه‌ی خود تحقیق کند تا اطمینان حاصل کند که عقیده‌ی او بهترین عقیده‌ی موجود در جامعه است و عقیده‌ای معقول‌تر از آن وجود ندارد و این کاری است که متأسفانه کمتر کسی از مسلمانان انجام می‌دهد، در حالی که سیّدنا المنصور همیشه جوانان را به این کار سفارش می‌کند و به ما می‌فرماید که جوانان خود را پیش از آنکه تعصّب در آنان شکل بگیرد به این کار تشویق کنید تا درباره‌ی عقاید خود و دیگران علم حاصل کنند و از گمراه شدن آنان نترسید؛ چراکه تحقیق کسی را گمراه نمی‌کند، لکن معیار و موانع شناخت را به آنان بیاموزید تا به معیار شناخت ملتزم باشند و از موانع شناخت بپرهیزند و متوجّه باشید که هدایت از جانب خداوند است و او هر کس را بخواهد هدایت می‌کند. این است که یاران ایشان عموماً با عقاید مختلف آشنا هستند و پس از مقایسه و مقارنه‌ی آن‌ها به این بزرگوار پیوسته‌اند و تبعاً اهل تقلید و تعصّب نیستند. این یک مسأله که روشن شد. امّا مسأله‌ی دوم آن است که آیا جماعت به معنای اکثریّت غالب مسلمانان نیز مانند شهرت حجّت نیست؟ پاسخ به این سؤال از آن جهت اهمیت دارد که مسلمانان «لزوم جماعت» را به عنوان یک ارزش اسلامی پذیرفته‌اند و روایاتی را درباره‌ی وجوب آن نقل کرده‌اند و برداشت‌شان از این ارزش و روایات اسلامی، همراهی با اکثریت غالب مسلمانان است، در حالی که روشن است همراهی با اکثریّت غالب مسلمانان بدون دلیل نیز، بر خلاف قواعد عقلی و شرعی است و با این وصف، «لزوم جماعت» یا حمل بر همراهی با جماعت اهل حق و یا حمل بر همراهی با اکثریّت مسلمانان در مواردی که بر حق هستند، می‌شود؛ چنانکه روایاتی در تأیید این معنا رسیده است. بر این اساس، سیّدنا المنصور تحت عنوان).

[عدم اعتبار اجماع]

(می‌فرماید:) از اينجا دانسته مي‌شود که جماعت به معناي اکثريّت غالب مسلمانان (خواه «غالب» را به معنای «مطلق» بگیریم و خواه به معنای «حاکم» و «دارای سیطره‌ی سیاسی»)، نمي‌تواند معيار حق باشد و التزام به آن وجهي ندارد (چراکه در هر دو صورت ممکن است اکثریّت غالب مسلمانان در اشتباه باشند) و اهل آن، لزوماً (یعنی بالإجبار و به طور قطع) اهل حق نيستند؛ چنانکه گفته شده است جماعت، اهل حقّند اگر چه اندک باشند (می‌فرماید «گفته شده است» و نمی‌فرماید «روایت شده است» با آنکه این مضمون یک روایت است، به خاطر اینکه روایتی واحد است و با روایت واحد مانند یک گفته معامله می‌شود؛ به این ترتیب که اگر با عقل و قرآن موافق باشد گرفته می‌شود و اگر با عقل و قرآن موافق نباشد گرفته نمی‌شود و این روایت با عقل و قرآن موافق است و تبعاً گرفته می‌شود، یعنی به عنوان یک شاهد پذیرفته می‌شود. این مسأله‌ی دوم. امّا مسأله‌ی سوم این است که با توجّه به عدم حجّیت اکثریّت و شهرت و جماعت، آیا اجماع نیز حجّت محسوب نمی‌شود؟ سیّدنا المنصور می‌فرماید که پاسخ این سؤال به تعریف ما از اجماع بستگی دارد؛ به این ترتیب که اگر مراد ما از اجماع، شهرت یک گفته یا کرده و عدم شناخت مخالفی برای آن باشد، حجّیت آن محلّ اشکال است و اگر مراد ما از آن، اتّفاق نظر قطعی مسلمانان باشد، می‌توانیم آن را حجّت بدانیم. لذا در تبیین این موضوع می‌فرماید:). همچنانکه اجماع هرگاه به معناي اشتهار (یعنی شهرت داشتن) و عدم شناخت مخالف باشد، اصلي در اسلام ندارد (یعنی اسلام تبعیّت از آن را بر ما واجب نکرده است) و مثبت حق نيست (یعنی نمی‌تواند حق را اثبات کند. از اینجا معلوم می‌شود فرق شهرت و اجماع در این است که در شهرت، مخالف شناخته شده است و در اجماع، مخالف شناخته شده نیست، هر چند وجود او محتمل یا فی الجمله معلوم است و لذا نمی‌توان آن را حجّت دانست)؛ چراکه عدم شناخت مخالف (با وجود امکان وجود او)، به معناي عدم مخالف نيست (چنانکه عقلا گفته‌اند: «عدمُ الوجدانِ لا یَدُلُّ علی عدمِ الوجود»؛ یعنی نیافتن دلیل بر نبودن نیست) و اشتهار، دلالتي بر حقانيت ندارد (چنانکه در عدم اعتبار شهرت تبیین شد). آري، اتفاق نظر قطعي مسلمانان (در مواردی که وجود مخالف محتمل نیست)، بنا بر عدم امکان اجتماع آنان بر باطل، کاشف از حقانيّت است (یعنی از آنجا که اجتماع آنان بر باطل با لحاظ وجود خلیفه‌ی خداوند در میانشان محال است، اتفاق نظر قطعی آنان دلیل بر حقانیت چیزی است که بر آن اتفاق نظر کرده‌اند)، ولي (هر چند چنین اجماعی از لحاظ بنیادین حجّت است، از لحاظ کاربردی قابل کشف و در نتیجه استناد نیست؛ زیرا) روشن است که استقراء تامّ آن (یعنی احصاء نظر فرد فرد مسلمانان یا اهل علم در شرق و غرب جهان برای قطع به عدم وجود مخالف، دست کم از حیث وقوعی) ممکن نيست و استقراء ناقص آن (یعنی احصاء نظر برخی از آنان و نه همه‌ی آنان) موجب يقين نمي‌شود (چون ممکن است برخی از آنان که نظرشان احصا نشده است مخالف باشند). با اين وصف، توجيه اعتبار آن با استناد به شمولش بر رأي پيامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم يا خلفاء راشدش بنا بر قول به حجّيت رأي آنان نيز بي‌معناست (توضیح آنکه برخی علما برای اثبات حجّیّت اجماع گفته‌اند که پیامبر و خلفاء راشدش نیز جزئی از اجماع کنندگان هستند و با این وصف، می‌توان از طریق اجماع مسلمانان، به نظر پیامبر و خلفاء او پی برد و نظر پیامبر و خلفاء او واجب الاطاعه است، ولی سیّدنا المنصور می‌فرماید چنین توجیهی برای حجّیت اجماع معنای محصّلی ندارد)؛ چراکه شمول آن (یعنی اجماع) بر رأي آنان (یعنی پیامبر و خلفائش)، هنگامي قطعيّت دارد که اصل وجود آن قطعي باشد (یعنی اول باید اجماعی احراز بشود تا رأی پیامبر و خلفائش را در برگیرد)، در حالي که اصل وجود آن، مبتني بر استقراء ناقص (یعنی احصاء برخی نظرات جدای از برخی دیگر) است که ظنّي است و تبعاً در اسلام اعتباري ندارد؛ چنانکه خداوند فرموده است: «إِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا ۚ»؛[22] «هرآينه ظن چيزي را از حق بي‌نياز نمي‌کند»! (نتیجه آنکه اجماع، اگر به معنای عدم علم به مخالف است، اصلاً حجّیت ندارد و اگر به معنای علم به عدم مخالف است، حجّت است ولی امکان ندارد. این مسأله‌ی سوم بود. اما مسأله‌ی آخر درباره‌ی جمهوریّت به معنای حاکمیّت اکثریّت مردم است که به آن «دموکراسی» گفته می‌شود. آیا جمهوریّت به این معنا، اعتباری در اسلام دارد؟ پاسخ به این سؤال از آن حیث اهمیّت دارد که امروز دموکراسی به فرهنگی رسمی و عمومی در سراسر جهان تبدیل شده و مدافعان سرسختی حتّی در میان مسلمانان پیدا کرده است. ناگفته پیداست که وقتی عدم اعتبار اکثریّت در اسلام روشن شد، عدم اعتبار جمهوریّت نیز به تبع آن روشن می‌شود؛ چراکه جمهوریّت، عبارت از حکومت اکثریّت است و اکثریّت در اسلام منشأ حق شمرده نمی‌شود. سیّدنا المنصور در تبیین این نکته، تحت عنوان)

[عدم اعتبار جمهوريّت]

(می‌فرماید:) همچنانکه جمهوريت به معناي حکومت بر مبناي رأي اکثريت مردم، معقول نيست (می‌فرماید «حکومت بر مبنای رأی اکثریّت مردم» و نمی‌فرماید «حکومت اکثریّت مردم» به این خاطر که در نظام دموکراسی، اکثریّت مردم مستقیماً حکومت خود را إعمال نمی‌کنند، بلکه به واسطه‌ی نماینده‌ی خود که او را «رئیس جمهور» می‌نامند این کار را انجام می‌دهند و او بر مبنای رأی موکّلان خود که اکثریّت مردم هستند حکومت می‌کند؛ لذا بهتر است گفته شود حکومت یک فرد «بر مبنای رأی اکثریّت مردم». امّا این نوع از حکومت، به چه دلیل در اسلام معتبر نیست؟ می‌فرماید:)؛ چراکه حکومت از کارهاي عقلايي (است؛ یعنی کارهایی که عقلا از آن حیث که عقلا هستند به آن اهتمام دارند) و تبعاً (مانند عموم کارهای عقلایی) مبتني بر عقل است و غرضي جز جلب مصالح (عمومی) و دفع مفاسد عمومي (یعنی مصالح و مفاسدی که به جامعه ارتباط پیدا می‌کند نه به فرد) ندارد، در حالي که رأي اکثريت مردم (همان طور که قبلاً ثابت شد)، لزوماً (یعنی همیشه و بدون استثنا) عقلايي و مبتني بر عقل نيست (چراکه اکثر مردم گاهی اشتباه می‌کنند) و (به همین دلیل، رأی آنان) معيار شناخت مصالح و مفاسد (واقعی) شمرده نمي‌شود و با اين وصف، حکومت بر مبناي آن، غالباً به نقض غرض مي‌انجامد (چراکه روشن شد، غالب بر اکثر مردم نادرستی است)؛ خصوصاً در جوامعي (فقیر و کم‌سواد) که عقل اکثريت مردم (به اقتضای کمبود امکانات یا وجود جنگ دائمی)، رشد کمتري يافته و موانع شناخت (مانند جهل و تقلید و تعصّب قومی و مذهبی) در آن‌ها شايع است؛ چراکه حکومت در آن‌ها بر مبناي رأي اکثريت مردم، قطعاً به جلب مفاسد و دفع مصالح عمومي (یعنی خلاف غرض عقلا) مي‌انجامد (با توجّه به اینکه اکثریّت مردم با توجّه به مصالح غیر واقعی و مفاسد موهوم خود رأی می‌دهند و مثلاً جانب کسی را می‌گیرند که از قوم آنان یا شهر آنان یا مذهب آنان است یا به آنان وعده‌های دروغین بیشتری می‌دهد یا پول مفت بیشتری می‌پردازد؛ چنانکه نمونه‌های آن را به وضوح در این قبیل جوامع مشاهده می‌کنیم)؛ در حالي که حکومت بر مبناي رأي اکثريت مردم، در جوامعي که اکثريّت مردم (به اقتضای برخورداری از سواد و آگاهی‌های فرهنگی، سیاسی و اقتصادی کافی) رشد عقلي کافي يافته‌اند و کمتر به موانع شناخت (مانند جهل و تقلید و تعصّب قومی و مذهبی) دچارند، بيشتر به حصول غرض مي‌انجامد تا نقض آن (به خاطر اینکه غالب بر رأی آنان در چنین حالتی درستی است) و از اين رو، جواز حکومت شورايي در اين قبيل جوامع، بعيد نيست (می‌فرماید «بعید نیست» و نمی‌فرماید «ثابت است» چون احتمال بیشتر حصول غرض در این قبیل جوامع، به معنای ظنّ است و ظنّ در اسلام کافی شمرده نمی‌شود. با این حال، سیّدنا المنصور در اینجا به گونه‌ای تفصیل در میان دو دسته از جوامع میل می‌کند: یک دسته جوامع رشد نایافته از لحاظ عقلی که جمهوریّت در آن‌ها روش کارآمدی برای حکومت محسوب نمی‌شود و دسته‌ی دیگر جوامع رشد یافته از لحاظ عقلی که جمهوریّت در آن‌ها می‌تواند کارآمد باشد و فی الجمله قابل توجیه است، هر چند در ادامه اشکالی را متوجّه این مبنا می‌داند. ایشان برای تقویت این مبنا، پس از تقریب عقلی آن، شاهدی شرعی برای آن ذکر می‌کند و می‌فرماید:)؛ چنانکه خداوند شورا را شيوه‌ي کار صالحان (یعنی کسانی که از رشد عقلی کافی برخوردارند) شمرده و فرموده است: «وَمَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَأَبْقَىٰ لِلَّذِينَ آمَنُوا وَعَلَىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ؛ وَالَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبَائِرَ الْإِثْمِ وَالْفَوَاحِشَ وَإِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ يَغْفِرُونَ؛ وَالَّذِينَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَأَمْرُهُمْ شُورَىٰ بَيْنَهُمْ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ؛ وَالَّذِينَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْيُ هُمْ يَنْتَصِرُونَ؛ وَجَزَاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُهَا ۖ فَمَنْ عَفَا وَأَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ ۚ إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ»؛[23] «و آنچه نزد خداوند است براي کساني که ايمان دارند و بر پروردگارشان توکل مي‌کنند، بهتر است؛ و کساني که از گناهان بزرگ و کارهاي زشت دوري مي‌کنند و هنگامي که به خشم مي‌آيند، گذشت مي‌نمايند؛ و کساني که پروردگارشان را اجابت کردند و نماز را بر پا داشتند و کارشان شورايي ميانشان است و از آنچه روزي‌شان کرديم، مي‌بخشايند؛ و کساني که چون تجاوزي به آنان شود مقابله مي‌کنند؛ و پاسخ يک بدي، بدي‌اي مانند آن است، پس هر کس ببخشد و اصلاح کند، پاداشش بر خداوند است، چه آنکه او ستمکاران را دوست نمي‌دارد» (بنابراین، اشکالی ندارد که عقلا هرگاه از صفات مذکور در این آیه‌ی شریفه برخوردار باشند، بر پایه‌ی مشورت حکومت کنند)؛ جز آنکه (دلالت این آیه بر مشروعیّت دموکراسی ناتمام است؛ با توجّه به اینکه) انصافاً اداره‌ي امور جامعه بر پايه‌ي مشورت، لزوماً به معناي حکومت بر پايه‌ي رأي اکثريّت مردم (قطع نظر از اینکه موافق با عقل باشد یا نباشد) نيست؛ زيرا مي‌تواند به معناي حکومت بر پايه‌ي معقول‌ترين رأي مردم باشد که با تضارب آراء آنان در مشورت کشف مي‌شود (اگرچه رأی یک نفر از آنان باشد) و اين مقتضاي معيار بودن عقل براي شناخت است (زیرا معیار بودن عقل برای شناخت اقتضا می‌کند هر رأیی که با عقل سازگارتر باشد، همان مبنای عمل عاقلان قرار گیرد، نه هر رأیی که طرفداران بیشتری داشته باشد. لذا ما در اسلام «مشورت» داریم نه «رأی‌گیری» یا «انتخابات» و با این حساب، استشهاد به آیه‌ی شریفه برای اثبات اعتبار جمهوریّت اگرچه در جامعه‌ی صالحان باشد، ناتمام است)؛ با توجه به اينکه مبنا در همه‌ي کارهاي عقلا، عقل است (خواه به صورت مستقیم و خواه به صورت غیر مستقیم) و حکومت آنان بر طبق رأي اکثريّت مردم، هرگاه رأي اکثريّت مردم مبتني بر عقل (یعنی معقول و عقلایی) باشد، حکومت بر مبناي عقل شمرده مي‌شود نه بر مبناي رأي اکثريّت مردم (چراکه برای آن عقل لحاظ شده است نه رأی اکثریّت مردم و لذا نمی‌توان آن را «دموکراسی» نامید) و هرگاه مبتني بر عقل نباشد، حکومت بر طبق آن، کار عقلا نيست (یعنی عقلایی محسوب نمی‌شود و عقلا این طور حکومت نمی‌کنند که هر چه اکثریّت مردم خواستند، همان را عملی کنند، اگرچه به عنوان مثال، حمله به یک کشور مسلمان یا تصویب همجنس‌گرایی باشد).

از اينجا دانسته مي‌شود که جمهوريّت به معناي حکومت بر مبناي رأي اکثريّت مردم، صرف نظر از آنکه رأي آنان معقول باشد يا نباشد (همان طور که امروز در جهان مرسوم است)، جايي در اسلام ندارد و با هيچ تقريري (اگرچه در جامعه‌ی صالحان) قابل قبول نيست (چراکه صالحان هم معصوم نیستند و رأیشان باید با عقل ارزیابی شود)، هر چند مشورت (حاکم) در آن با مردم، به منظور کشف معقول‌ترين رأي موجود، اشکالي ندارد و سودمند است (لذا خداوند حتّی پیامبر خود را امر به مشورت با مردم می‌کند و می‌فرماید: «وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ ۖ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ ۚ» (آل عمران/ 159)؛ یعنی «با آنان مشورت کن، پس چون تصمیم گرفتی بر خداوند توکّل کن») و اين (چیزی که گفتیم، تنها با نظر به جنبه‌ی کاربردی حکومت و) صرف نظر از مبناي حکومت در اسلام است که (صرفاً نصب الهی است و) با مبناي جمهوريّت به معناي مذکور، سازگار نيست (چنانکه بعداً به تفصیل توضیح داده می‌شود).

حاصل آنکه تقليد از اکثريّت مردم (چه در حوزه‌ی سیاست و چه در سایر حوزه‌ها)، اصلي در عقل و تبعاً اسلام ندارد و مسلمانان بايد تابع حق باشند اگرچه با گفته و کرده‌ي اکثريّت آنان مخالف باشد.

و السلام علیکم و رحمت الله

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

↑[1] . عنکبوت/ 63.

↑[2] . أنعام/ 111.

↑[3] . نحل/ 75.

↑[4] . يونس/ 36.

↑[5] . مؤمنون/ 70.

↑[6] . أنبياء/ 24.

↑[7] . هود/ 17.

↑[8] . يس/ 7.

↑[9] . يوسف/ 103.

↑[10] . يوسف/ 106.

↑[11] . توبة/ 8.

↑[12] . نمل/ 73.

↑[13] . أعراف/ 17.

↑[14] . فرقان/ 44.

↑[15] . بقرة/ 88.

↑[16] . نساء/ 155.

↑[17] . بقرة/ 246.

↑[18] . هود/ 40.

↑[19] . واقعة/ 14.

↑[20] . سبأ/ 13.

↑[21] . أنعام/ 116.

↑[22] . يونس/ 36.

↑[23] . شوري/ 36 تا 40.

برای شنیدن صوت درس بیستم اینجا را کلیک کنید.
هر گونه استفاده و برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است.