پنجشنبه 18 آذر (قوس) 1395 هجری شمسی برابر با 9 ربیع الأوّل 1438 هجری قمری Тоҷикӣ

منصور هاشمی خراسانی

* بخش «آشنایی» حاوی توضیحات کافی درباره‌ی علامه منصور هاشمی خراسانی، آثار و پایگاه ایشان راه‌اندازی شد. * مجموعه‌ی نقدها و بررسی‌های کتاب شریف «بازگشت به اسلام» اثر علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * «بسته‌های معرفتی هدایت» حاوی نامه‌ها، گفتارها، شرح‌ها، نقدها و بررسی‌ها و پرسش‌ها و پاسخ‌های مرتبط درباره‌ی موضوعات مهمّ اسلامی منتشر شد. * کتاب شریف «الکلم الطّیّب» حاوی نامه‌های حکمت‌آموز حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی منتشر شد. * کانال اطلاع‌رسانی «نهضت بازگشت به اسلام» در شبکه‌ی تلگرام راه‌اندازی شد. * صفحه رسمی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی بر روی شبکه‌ی اجتماعی فیسبوک و گوگل پلاس راه‌اندازی شد. * نسخه‌ی تاجیکی پایگاه اطّلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی راه‌اندازی شد.

متن درس

شرح شیخ صالح سبزواری
درس دهم
موضوع:

تفاوت عقل با فلسفه؛ مبنای حسن و قبح

(أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

(الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین

پس از آنکه سیّدنا المنصور معیار شناخت را «عقل» دانست و شرع را مشمول آن شمرد و مسلمانان را به سوی «عقلانیّت» دعوت کرد، به دفع دو شبهه می‌پردازد. شبهه‌ی نخست آن است که آیا مراد از عقل، همان «فلسفه» است؟ با توجّه به اینکه فلسفه یک علم عقلی است که به شناخت وجودات بر پایه‌ی عقل می‌پردازد و برخی از مسلمانان، چه از عقل‌گرایان و چه از عقل‌ستیزان، می‌پندارند که عقل مساوی با آن است و عقلانیّت به معنای تفکّر فلسفی است. پاسخی که سیّدنا المنصور به این شبهه می‌دهد آن است که مراد از عقل، فلسفه نیست و میان عقل و فلسفه تفاوت وجود دارد. این تفاوت از نظر این حکیم الهی، با یک تعبیر «عموم و خصوص مطلق» است؛ به این معنا که عقل، مطلقاً اعمّ از فلسفه است، یا به تعبیر دقیق‌تر، عاقل مطلقاً اعمّ از فیلسوف است و فلسفه تنها محصولی از عقل شمرده می‌شود، همان طور که مثلاً ریاضیات و پزشکی، محصولاتی از عقل هستند. با این وصف، برای عاقل بودن نیازی به فیلسوف بودن نیست، همان طور که نیازی به ریاضی‌دان بودن یا پزشک بودن نیست. سیّدنا المنصور برای تبیین این نکته‌ی مهم، تحت عنوان)

تفاوت عقل با فلسفه

(می‌فرماید:) نکته‌اي که در اينجا (یعنی بعد از معرّفی عقل به عنوان معیار ضروری، واحد و بدیهی شناخت) بايد گفت (تا کسی درباره‌ی آن دچار سوء برداشت و اشتباه نشود) اين است که برخي (مانند سلفی‌های سنّی و اخباری‌های شیعه) مي‌پندارند مراد از عقل (آنجا که معیار شناخت شمرده می‌شود)، فلسفه (به معنای یک علم خاصّ عقلی متعلّق به امثال ابن سینا) است و از اين رو (با توجّه به کراهت‌شان از این علم خاص و امثال ابن سینا)، با آن مخالفت مي‌کنند، در حالي که اين پندار (یعنی مساوی بودن عقل با فلسفه) درست نيست؛ زيرا عقل، نيرويي خدادادي (نه ساخته‌ی امثال ابن سینا) براي درکي صحيح (یعنی معتبر) از مفاهيم (یعنی کلّیات ذهنی) و مصاديق (یعنی جزئیّات عینی) آن‌هاست که ميان همه‌ي انسان‌ها (اعم از فیلسوف و غیر فیلسوف) مشترک است و اختصاصي به فيلسوفان ندارد، در حالي که فلسفه علمي خاص مانند ساير علوم انساني (از قبیل جامعه‌شناسی و روان‌شناسی) است که در يونان باستان (توسّط امثال سقراط و افلاطون و ارسطو) پديد آمده و در زمان عباسيان (خلال نهضت ترجمه‌ی متون یونانی به عربی با دستور برخی خلفای معتزلی) به ميان مسلمانان وارد شده و دوستداران (مانند فلاسفه و متکلّمین مسلمان) و دشمناني (مانند اهل حدیث و سلفیان مسلمان) يافته است. روشن است که عقل (به معنای نیرویی خدادادی برای شناخت)، پيش از پيدايش فلسفه (به معنای یک علم خاص) وجود داشته و فلسفه تنها دانشي جديد مبتني بر عقل است؛ همچنانکه دانش‌هاي ديگري مانند حساب، هندسه و طب مبتني بر عقل‌ا‌‌ند (چون از قیاس و حسّ و تجربه کار می‌گیرند) و هر يک در جهتي (با توجّه به موضوع و غایت خود)، عقل را به کار بسته‌اند (از اینجا دانسته می‌شود که عقل، سنگ بنای همه‌ی علوم است، هر چند موضوعات و غایات علوم با یکدیگر تفاوت دارد). بنابراين، هر فيلسوفي عاقل است، ولي هر عاقلي فيلسوف نيست و آنچه معيار شناخت است، عقل است نه فلسفه (این نکته‌ی بسیار مهمّی است؛ به این معنا که برای شناخت معتبر از مفاهیم و مصادیق آن‌ها نیازی نیست که فیلسوف باشیم، بلکه به سادگی کافی است که عاقل باشیم). به عبارت ديگر، مراد از عقل، آنجا که معيار شناخت شمرده مي‌شود، عقل نوعي عقلا است (یعنی عقلی که نوع عقلا از آن برخوردارند) نه عقل شخصي فلاسفه (یعنی عقلی که خصوص فلاسفه از آن برخوردارند) و روشن است که تفکّر عقلايي با تفکّر فلسفي تفاوت دارد (چون عقلا در تفکّرات خود بسیاری از ظرائف و دقائق فلسفی را در نظر نمی‌گیرند و در نظر گرفتن آن‌ها را غیر ضروری و تکلّف‌آمیز می‌دانند). از اين رو، مخالفت با فلسفه (توسّط برخی از گروه‌ها و مذاهب اسلامی) نبايد به مخالفت (آن‌ها) با عقل منجر شود؛ چراکه عقل مساوي با فلسفه نيست و التزام به آن با التزام به فلسفه ملازمه‌اي ندارد (به این معنا که می‌توان به عقل ملتزم بود، بی‌آنکه به فلسفه التزامی داشت؛ چراکه التزام به فلسفه ضروری و واجب نیست، ولی التزام به عقل ضروری و واجب است. از این عبارت، بی‌علاقگی سیّدنا المنصور به فلسفه دانسته می‌شود؛ چراکه ایشان از فلسفه دفاع نمی‌کند و مخالفان آن را به دوستی با آن فرا نمی‌خواند و اصراری بر التزام به آن ندارد؛ همان طور که ضدّیت خاصّی هم با فلسفه نشان نمی‌دهد و آن را به عنوان یکی از «علوم انسانی» به رسمیت می‌شناسد). هر چند عقل در موضوعاتي (مانند اعتقادات بنیادین) که اهمّيت خاصّي دارند (و چهارچوب‌ها و خطوط اصلی زندگی را تعیین می‌کنند)، دقّت نظر خاصّي به خرج مي‌دهد که به دقّت نظر فلسفي شبيه مي‌شود (با توجّه به اینکه مهم‌ترین تفاوت فلسفه و تعقّل عقلایی، همین میزان و شکل دقّت نظر است)، ولي نبايد اين دقّت نظر (شبه فلسفی) را روي آوردن به فلسفه به معناي مصطلح (یعنی همان علم یونانی خاص) دانست؛ چراکه منشأ آن (نه بنای فلاسفه، بلکه) تنها بناي عقلا (به معنای عادت آن‌ها) بر دقّت نظر بيشتر در موضوعات مهم‌تر است (مثال ساده‌ی آن، دقّت نظر عقلا در خرید و فروش جواهرات است که با دقّت نظر آن‌ها در خرید و فروش سبزیجات قابل مقایسه نیست!)؛ چنانکه خداوند براي اثبات وحدانيت خود (که یک موضوع بسیار مهم است) فرموده است: «لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا ۚ»؛[1] «اگر در آسمان و زمين خداياني جز الله بود، نابود مي‌شدند» با اين تقرير (یعنی توجیه و استدلال) که خدايان متعدّد (در آسمان و زمین)، منشأ تضاد (در آن دو) بودند و تضاد (در آن دو)، منشأ نابودي (آن دو) بود (چراکه هر یک دیگری را تضعیف و تخریب می‌کرد)، در حالي که آسمان و زمين (همان طور که مشهود و محسوس است) نابود نشده‌اند، پس در آن دو خداياني جز الله نيست. روشن است که اين يک دقّت نظر عقلي (و شبه فلسفی در قرآن) است و با اين وصف، نمي‌توان آن را فلسفه (به معنای همان علم یونانی خاص) شمرد؛ چراکه مسلماً خداوند يک فيلسوف (به معنای مذکور) نيست و کتاب او يک کتاب فلسفي (به معنای مذکور) شمرده نمي‌شود. بنابراين، دقّت نظرهاي عقلي در موضوعات مهمّي مانند عقايد، حتي بنا بر عدم قبول فلسفه، ممکن و جايز است (یعنی کار دائر میان ترک عقل و اقبال به فلسفه نیست و لازم نیست که یک مسلمان یا اخباری باشد یا فلسفی! همان طور که خداوند بدون پیوند با فلسفه، دقّت نظرهاي عقلي انجام داده و به همین دلیل، سیّدنا المنصور نیز در این کتاب، چنین کاری را انجام داده و در بسیاری از موضوعات مهمّ اعتقادی از دقّت نظرهای عقلی کار گرفته است و با این وصف، نباید ایشان را یک فیلسوف دانست و متّهم به فلسفه‌گرایی کرد؛ لذا وجود معظّم‌شان در ادامه به تبیین این نکته می‌پردازد و می‌فرماید:). همچنانکه من خود فلسفه را دوست نمي‌دارم (یعنی به آن علاقمند نیستم، نه اینکه مانند اخباریان و سلفیان، دشمن آن هستم)؛ چراکه هر چند نتايج آن (خصوصاً فلسفه‌ی اسلامی) بعضاً (یعنی در بعضی مسائل فکری مانند اثبات وجود و وحدت باری) صحيح است، شيوه‌ي آن (یعنی نحوه‌ی پرداختش به مسائل فکری) متفاوت (یعنی مغایر) با شيوه‌ي عقلاست (با توجّه به اینکه عقلا اولاً به بسیاری از مسائل فکری مطرح در فلسفه اصلاً فکر نمی‌کنند و ثانیاً برای پرداختن به بسیاری از این مسائل، نیازی به این اندازه دقّت نظر نمی‌بینند.) و بيش از آنکه به کار آنان آيد (یعنی برای آن‌ها ضرورت و فایده داشته باشد)، ذهني و انتزاعي (یعنی غیر عینی و غیر کاربردی) است. از اين رو، من فلسفه را کاري غير عقلايي مي‌دانم (جالب است که یک علم سراسر عقلی، از نظر این حکیم الهی غیر عقلایی است؛ چراکه با طرز تفکّر عقلا مغایرت دارد)؛ زيرا بنا بر تعريف من (که اختصاص به ایشان دارد)، فلسفه تفکّر درباره‌ي چيزهايي است که عقلا عادتاً درباره‌ي آن‌ها تفکّر نمي‌کنند (یعنی تفکّر درباره‌ی آن‌ها را ضروری نمی‌دانند و برای آن‌ها مبتلابه نیست)، مانند اصالت وجود و ماهيّت (به این معنا که وجود یا ماهیّت کدام یک اصل است و تقدّم رتبی دارد) و احکام جوهر (یعنی ذات ثابت موجودات) و أعراض (یعنی متغیّرهایی که بر ذات ثابت عارض می‌شوند)؛ وگرنه تفکّر درباره‌ي چيزهايي که عقلا عادتاً درباره‌ي آن‌ها تفکّر مي‌کنند (به این معنا که مورد نیاز آن‌ها در زندگی عادی است، مانند مبانی اعتقادی و عملی)، هر چند با دقّت نظر عقلي (و شبه فلسفی) باشد، فلسفه نيست، بل (به سادگی) تعقّل (یا عقلانیّت) ناميده مي‌شود. بنابراين، آنچه فلسفه را از تعقّل (عقلایی) جدا مي‌کند، بيش از شيوه‌ي (غیر عقلایی) آن (که بسیار افراطی و انتزاعی است)، موضوع (غیر عقلایی) آن است (که مورد ابتلا و نیاز عاقلان نیست و کمتر جنبه‌ی کاربردی دارد. از اینجا دانسته می‌شود که سیّدنا المنصور علوم کاربردی را بر علوم غیر کاربردی ترجیح می‌دهد و فلسفه را از علوم غیر کاربردی می‌داند. این شبهه‌ی اول بود که ایشان برطرف کرد.

اما شبهه‌ی دوم، مربوط به) مبناي حسن و قبح (به معنای خوبی و بدی است. توضیح آنکه از سده‌های نخستین اسلامی، میان عقل‌گرایان و عقل‌گریزان مسلمان، نزاع بزرگی درباره‌ی خاستگاه خوبی و بدی وجود داشته و تاکنون ادامه یافته است. محلّ این نزاع آن بوده که آیا خوبی و بدی یک چیز، از ذات آن برخاسته و مبتنی بر ادراک مستقلّ عقل است یا اینکه از ذات آن بر نخاسته و مبتنی بر ادراک مستقلّ عقل نیست، بلکه یک چیز عارضی است و مبتنی بر اعتبار شارع است؟ سیّدنا المنصور که در این کتاب شریف، به پیروی از پیامبران خداوند، میان مردم درباره‌ی چیزهایی که در آن‌ اختلاف دارند حکم می‌کند و حق را از باطل و صحیح را از غلط و راست را از دروغ متمایز می‌سازد، با متانت و اتقان خاصّی می‌فرماید:)

از آنچه (درباره‌ی وحدت جوهری عقل و شرع) گفتيم روشن مي‌شود که نزاع هزار ساله‌ي اشاعره (یعنی پیروان ابو الحسن اشعری که بیشتر مسلمانان را تشکیل می‌دهند) و عدليه (یعنی معتزله و شیعه) درباره‌ي مبناي حسن و قبح، وجهي نداشته، بلکه نزاعي لفظي (یعنی بر سر الفاظ) بوده است (این بسیار عجیب است که چنین نزاع عظیم و قدیمی در نظر این حکیم الهی، لفّاظی بوده و مبنایی نداشته است! ایشان در توضیح این فیصله‌ی خود که به نزاع هزارساله‌ی مسلمانان در این زمینه پایان می‌دهد، می‌فرماید:)؛ چراکه بنا بر نظر اشاعره، مبناي خوبي و بدي، امر و نهي خداوند است و پيش از امر و نهي خداوند، خوبي و بدي وجود ندارد؛ به اين معنا که هر چه خداوند آن را خوب شمرده، خوب است و هر چه خداوند آن را بد شمرده، بد است (قطع نظر از اینکه عقل آن را درک کند یا نکند) و اين مبنايي است که آن را «حسن و قبح شرعي» ناميده‌اند (چون به اعتبار شرع پدید آمده و اصلی در عقل نداشته است) و بنا بر نظر عدليه، مبناي خوبي و بدي، امر و نهي خداوند نيست، بلکه (بالعکس) مبناي امر و نهي خداوند، خوبي و بدي است (به این معنا که امر خداوند به یک چیز، معلول خوبی آن و نهی خداوند از یک چیز، معلول بدی آن است) و مبناي خوبي و بدي، عقل است نه شرع؛ به اين معنا که خداوند به چيزي امر کرده که خوب است و از چيزي نهي کرده که بد است و خوبي و بدي، عناويني حقيقي (یعنی عینی و واقعی) هستند که به اعتبار شرع (با حالت فرمایشی) پديد نيامده‌اند و اين مبنايي است که آن را «حسن و قبح عقلي» ناميده‌اند (چون به اعتبار عقل پدید آمده و اصلی در شرع نداشته است). در حالي که بنا بر آنچه (ما درباره‌ی وحدت جوهری عقل و شرع) گفتيم، عقل و شرع از يک مبدأ جوشيده‌اند و به يک مرجع باز مي‌گردند و آن همانا خداوند است که در افعال تکويني و تشريعي او اختلافي نيست (عقل، از افعال تکوینی او و شرع از افعال تشریعی اوست و تبعاً میان آن دو اختلافی نیست). بر اين اساس، مبناي حسن و قبح (همان طور که اشاعره تعبیر کرده‌اند)، امر و نهي خداوند است؛ جز آنکه (بر خلاف تصوّر اشاعره و همین طور عدلیه) امر و نهي خداوند به دو صورت واقع شده است: يکي امر و نهي تشريعي که در شرع تجلّي يافته و ديگري امر و نهي تکويني که در عقل تجلّي يافته (بنابراین، امر و نهی عقل هم امر و نهی خداوند است) و از آنجا که اجتماع امر و نهي او در موضوع واحد محال است (یعنی امکان ندارد که خداوند به یک چیز در آنِ واحد امر و نهی کند)، تعارض شرع و عقل (که هر دو امر و نهی او هستند) ممکن نيست (و محال است که عقل به چیزی امر کند که شرع از آن نهی می‌کند یا بالعکس). حاصل آنکه مبناي حسن و قبح، خداوند است. (درود بر این مرد بزرگ که سیل علم و حکمت از قلّه‌ی وجودش سرازیر است و ما را با الهام خداوند، به بهترین راه‌ها هدایت می‌فرماید و اختلافات هزارساله‌ی‌مان را به این سادگی و بدون هیچ ادّعا و چشم‌داشتی برطرف می‌کند. انسان حسرت می‌خورد و متأسف می‌شود که چنین عالم عظیمی در میان امّت ظهور کرده، ولی تا این اندازه غریب و گمنام است و مسلمانان با این همه نیازی که دارند، برای بهره‌گیری از علم و حکمتش به نزدش نمی‌آیند، در حالی که شایسته است با پای پیاده از هر سرزمین دور و نزدیکی برای تلمّذ در مکتبش به سویش بشتابند و خود را با هر مشّقت و خطری به فیض حضورش برسانند، اما چه می‌توان کرد که آن‌ها یا اصلاً در پی علم و حکمت نیستند و مشغول عادت‌ها و روزمرّگی‌های خود هستند، یا به دنبال ابلهان و سفیهان افتاده‌اند و خود را مرید مدّعیان و دیوانگان ساخته‌اند! چند روز پیش نامه‌ای از کسی به دستم رسید که نوشته بود: «ما در پی گوشت و برنج و روغن‌ایم، منصور هاشمی خراسانی درباره‌ی حکومت خدا بر جهان و ظهور مهدی می‌گوید»! این سطح فکر برخی از مسلمانان است! یک نامه‌ی دیگر از کسی به دستم رسید که نوشته بود: «چه فرقی میان منصور هاشمی خراسانی و فلان مدّعی است که مانند او شعار البیعة لله می‌دهد؟!». این هم سطح تشخیص و تمییز برخی دیگر از مسلمانان است که فرق روز را با شب نمی‌فهمند و یک عالم ربّانی در این حدّ و اندازه را با یک سفیه برابر می‌دانند! مثل اینکه بگویند چه فرقی میان خلیفه‌ی خداوند و خلیفه‌ی داعش است که مانند او شعار «لا إله إلا الله و محمّد رسول الله» می‌دهد؟! به راستی با این سطح شعور و گیرایی، چه امیدی به نجات و سعادت این امّت می‌رود؟! خداوند عاقبت همه‌ی مسلمانان را ختم به خیر کند.

و السّلام علیکم و رحمت الله)

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

↑[1] . أنبياء/ 22.

برای شنیدن صوت درس دهم اینجا را کلیک کنید.
هر گونه استفاده و برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است.