پنجشنبه 18 آذر (قوس) 1395 هجری شمسی برابر با 9 ربیع الأوّل 1438 هجری قمری Тоҷикӣ

منصور هاشمی خراسانی

* بخش «آشنایی» حاوی توضیحات کافی درباره‌ی علامه منصور هاشمی خراسانی، آثار و پایگاه ایشان راه‌اندازی شد. * مجموعه‌ی نقدها و بررسی‌های کتاب شریف «بازگشت به اسلام» اثر علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * «بسته‌های معرفتی هدایت» حاوی نامه‌ها، گفتارها، شرح‌ها، نقدها و بررسی‌ها و پرسش‌ها و پاسخ‌های مرتبط درباره‌ی موضوعات مهمّ اسلامی منتشر شد. * کتاب شریف «الکلم الطّیّب» حاوی نامه‌های حکمت‌آموز حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی منتشر شد. * کانال اطلاع‌رسانی «نهضت بازگشت به اسلام» در شبکه‌ی تلگرام راه‌اندازی شد. * صفحه رسمی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی بر روی شبکه‌ی اجتماعی فیسبوک و گوگل پلاس راه‌اندازی شد. * نسخه‌ی تاجیکی پایگاه اطّلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی راه‌اندازی شد.

متن درس

شرح شیخ صالح سبزواری
درس پنجم
موضوع:

وحدت عقل و مراتب آن

(أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم

بسم الله الرّحمن الرّحیم

الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطّاهرین

قبلاً روشن شد که معیار شناخت، سه خصوصیّت دارد: اوّل اینکه ضروری است، دوّم اینکه واحد است و متعدّد نیست و سوّم اینکه بدیهی است و خودش نیاز به شناخت ندارد. گفتیم این سؤال مطرح می‌شود که آیا عقل این سه خصوصیّت را دارد تا معیار شناخت باشد؟ از درس قبل روشن شد که خصوصیّت اوّل را دارد؛ چون روشن شد که انسان چه بخواهد و چه نخواهد مجبور است از عقل خود استفاده کند و استفاده از عقل، خصلت ذاتی اوست و این بالاترین حدّ ضرورت است. امّا خصوصیّت دوّم)

وحدت عقل

(است؛ به این معنا که عقل یک حقیقت واحد است و تعدّد حقیقی ندارد. سیّدنا المنصور در تبیین این خصوصیّت می‌فرماید:) عقل، گوهر يکدانه‌اي است (از باب تشبیه به لحاظ ارزش معنوی) که ميان فرزندان آدم مشترک است (به این نحو که همه‌ی آن‌ها از آن بهره‌مندند) و مبناي اختيار فردي و مسئوليت اجتماعي آنان و حلقه‌ي اتصال‌شان به يکديگر محسوب مي‌شود (یعنی هر انسان به لحاظ فردی وقتی دارای اختیار محسوب می‌شود و قادر به انتخاب خوبی یا بدی است که عقل داشته باشد و لذا فرد دیوانه مختار محسوب نمی‌شود و قادر به انتخاب نیست. همچنین هر انسان به لحاظ اجتماعی و در ارتباط با دیگران وقتی مسؤول، محسوب می‌شود و باید پاسخ‌گوی عملکرد خود در قبال دیگران باشد که عقل داشته باشد و لذا فرد دیوانه، مسؤول محسوب نمی‌شود و مکلّف نیست. همچنین چیزی که مبنای تفهیم و تفاهم میان انسان‌ها محسوب می‌شود و آن‌ها را در عرصه‌های مختلف به هم پیوند می‌دهد، عقل است. می‌فرماید:) و از آنجا که منشأ (یعنی خالق) واحدي دارد، ادراکات واحدي نيز دارد (چون تعدّد حقیقی به معنای اختلاف و ناسازگاری میان چیزهایی که از یک خالق پیدا شده‌اند، ممکن نیست) و ميان افراد آن (یعنی مصادیق آن مثل عقل زید و عقل عمرو و عقل بکر)، اختلافي نيست. منشأ عقل، پروردگار جهانيان است که خود عقل محض (یعنی مدرک محض و ادراک‌کننده‌ی مطلق و کامل) و رئيس عاقلان است (با توجّه به اینکه از عقل یعنی ادراک خود به آن‌ها بخشیده و آن‌ها بنده و مخاطب او هستند. منظور از عقل بودن و عاقل بودن خداوند، مدرک بودن اوست؛ چنانکه می‌فرماید: «وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ» یعنی او دیده‌ها و دیدگاه‌ها را درک می‌کند و درمی‌یابد؛ با توجّه به اینکه عقل هم چیزی جز نیروی ادراک نیست و تبعاً نسبت دادن آن به خداوند با این معنا صحیح است و شرعاً هم اشکالی ندارد؛ چون خداوند فرموده است: «لِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى»؛ یعنی همه‌ی نام‌های خوب برای خداوند است و عقل یا عاقل هم با معنایی که گفتیم نام خوبی است و با سایر نام‌های خوب او و صفاتی که دارد، منافاتی ندارد) و در افعال او (یعنی خلقت افراد و مصادیق عقل که همه مخلوق او هستند) منافاتي نيست. از اين رو، عاقلان در سراسر جهان با هر نژاد و زبان و فرهنگي (با آنکه این‌ها عادتاً مقتضی تفاوت و اختلاف نظر هستند)، در نظرياتي که به عقل استناد دارد (نه نظریّاتی که مثلاً به ذوق یا احساسات یا تقلید استناد دارد)، اتفاق دارند و دو نفر از آنان با هم اختلاف نمي‌کنند. به عنوان مثال، همه‌ي آنان اتفاق دارند که آنچه حس مي‌شود (یعنی با حواسّ پنجگانه) وجود دارد و کل از جزء (یعنی جزء خودش) بزرگ‌تر است و اجتماع دو نقيض (یعنی جمع شدن دو چیز متناقض در آن واحد مثل بودن و نبودن یک چیز در یک زمان) محال است و حادث (یعنی چیزی که قبلاً نبوده و بعداً پیدا شده) به محدث (یعنی چیزی که آن را پدید آورده باشد) نيازمند است و خبر متواتر (یعنی خبری که افراد متعدّد و پراکنده‌ای بدون امکان تبانی میان خود به یک صورت، روایت کرده‌اند) صحيح است و ظلم بد است و عدل خوب است و مانند آن. اين (یعنی این وحدت ادراکات میان همه‌ی عاقلان) بدان معناست که عقل، وجودي واحد است و از اين حيث، صلاحيت آن را دارد که معيار شناخت واقع شود (با توجّه به اینکه گفته شد واحد بودن برای معیار شناخت، ضروری است) تا با التزام به آن (یعنی رجوع به عقل و عمل بر طبق آن)، اختلاف عاقلان به اتّفاق تبديل گردد (با توجّه به اینکه نظریات مورد اختلاف آن‌ها در نهایت به یکی از نظریات مورد اتّفاقشان بر می‌گردد و اختلاف آن‌ها درباره‌ی آن به خاطر عدم التزامشان به عقل درباره‌ی آن است یا به خاطر این است که به بعضی از موانع شناخت که بعداً ذکر می‌فرماید، مبتلا هستند؛ و گرنه هر گاه به عقلی که خداوند به آن‌ها داده است، التزام کامل داشته باشند و موانع شناخت را از جلوی راه آن کنار بزنند، امکان ندارد که درباره‌ی چیزی با هم اختلاف بکنند. این نکته‌ی بسیار مهمّی است که هر گاه عقل در میان مردم حاکم شود، اختلافاتشان به اتّفاق تبدیل می‌شود؛ چون عقل به عنوان چراغی که خداوند در وجود همه‌ی انسان‌ها روشن کرده است، خودش موجب اختلاف نمی‌شود، بلکه طبیعتاً و به اقتضای جوهر ملکوتی خود، باعث بینایی و آگاهی انسان‌ها و در نتیجه، رفع اختلافاتشان می‌شود. امّا سؤال اینجاست که آیا عقل به عنوان یک وجود واحد، در عین وحدت خود مراتب مختلفی ندارد؟ در این صورت، آیا اختلاف مراتب آن در افراد مختلف باعث اختلاف آن‌ها در صورت تبعیّتشان از آن نمی‌شود؟ سؤال دیگر آنکه آیا سطح ادراکات عقل، نسبت به همه‌ی نظریات، یکی است یا اینکه شدّت و ضعف پیدا می‌کند؟ اگر ادراکات آن سطوح مختلفی دارد، آیا تبعیّت از ادراکات آن در همه‌ی سطوح باعث رفع اختلاف می‌شود یا صرفاً در یک سطح خاص؟ این دو سؤالی است که سیّدنا المنصور در اینجا پاسخ می‌دهد و در بیان).

[مراتب عقل و ادراکات آن]

(می‌فرماید:) هر چند براي آن (یعنی برای عقل)، مراتب متعدّد و اقدار (یعنی قدرها و اندازه‌های) متفاوتي وجود دارد، ولي واضح است که اختلاف مراتب و اقدار آن، به وحدت آن به عنوان مبناي شناخت، آسيبي نمي‌رساند (یعنی با وجود اینکه درجات متعدّد و اندازه‌های متفاوتی دارد، واحد است)؛ مانند نور که شدّت و ضعف دارد، ولي در همه‌ي‌ مراتب و اقدار خود مبناي مشاهده شمرده مي‌شود (این بهترین مثال است؛ چراکه عقل از لحاظ کارکرد، دقیقاً مانند نور است و مانند نور عمل می‌کند. نور چراغ هر چند از نور آفتاب، ضعیف‌تر است و در مرتبه‌ی پایین‌تری نسبت به آن قرار دارد، باز هم سبب دیدن اشیاء می‌شود و اشیائی که در روشنایی آن دیده می‌شوند، قطعاً وجود دارند. با این حساب، عقل ما هر چند از عقل پیغمبر صلّی الله علیه و آله وسلّم ضعیف‌تر است و در مرتبه‌ی پایین‌تری قرار دارد، باز هم سبب شناخت مفاهیم و مصادیق آن‌ها می‌شود و قابل اعتبار و اتّکا است). به علاوه، عقل به معناي نيروي انديشه و دانايي (یعنی نیرویی که از طریق اندیشه و تفکّر به دانایی و علم می‌رساند)، اگرچه در برخي انسان‌ها (مانند انبیا و اولیا و حکما) بيشتر از برخي ديگر (مانند عامّه‌ی مردم) است، در همه‌ي انسان‌ها به قدر کافي (یعنی به قدری که برای شناخت چیزهای مورد نیازشان، لازم است) وجود دارد و همين براي وحدت آن به عنوان معيار شناخت کافي است؛ زيرا خداوند عادل (به اقتضای عدل خود)، به هر انسان مکلّفي (یعنی انسانی که او را به شناخت، مکلّف ساخته) بهره‌ي کافي از عقل بخشيده (یعنی بهره‌ای که برای عمل به تکلیف خود به آن نیاز دارد) و فزوني (یعنی زیاد بودن) آن در برخي، فضلي است که به آنان بخشيده است، بي‌آنکه ظلمي به برخي ديگر باشد (چون ظلم این است که به کسی کمتر از نیازش بدهد، ولی اگر به همه به اندازه‌ی نیازشان بدهد و به بعضی بیشتر از نیازشان، اشکالی ندارد)؛ چنانکه فرموده است: «وَاللَّهُ يُضَاعِفُ لِمَنْ يَشَاءُ ۗ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ»؛[1] «خداوند براي هر کس که خواهد مي‌افزايد و خداوند وسعت دهنده‌اي داناست»! (یعنی بر اساس دانایی خود برای بعضی وسعت می‌دهد و گرنه با آن‌ها خویشاوندی ندارد) همچنانکه عقل برخي انسان‌ها (که کامل‌تر است)، در فرآيندي طبيعي و متقابل (یعنی چرخه و روندی ناخودآگاه و دو طرفه)، عقل برخي ديگر (که ناقص‌تر است) را کامل مي‌کند؛ چراکه آن‌ها با يکديگر در تعامل‌اند (یعنی به طور طبیعی با هم ارتباط دارند) و از طريق هم‌انديشي (یعنی بحث و مشورت و سؤال و جواب)، عقلي جمعي را پديد مي‌آورند که نقصان عقل فردي را جبران مي‌کند (یعنی عقل ناقص افراد با هم جمع می‌شود و یک عقل کامل را می‌سازد)؛ چنانکه خداوند فرموده است: «وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضًا سُخْرِيًّا ۗ»؛[2] «و برخي را بر برخي ديگر در رتبه برتري داديم تا برخي‌شان برخي ديگر را به خدمت بگيرند»! (یعنی عقل برخی را کامل‌تر از عقل برخی دیگر ساختیم تا علاوه بر عقل خودشان، از عقل یکدیگر هم استفاده کنند. این درباره‌ی مراتب عقل بود. امّا درباره‌ی سطوح و انواع ادراکات عقل، می‌فرماید:)

البته ادراکات عقل در هيچ انساني بسيط نيست (یعنی در یک سطح و به یک نوع نیست)، بل بسته به مقدار علم و موانعش در او (یعنی بسته به اینکه انسان چه اندازه معلومات دارد و چه موانعی برای کسب معلومات بیشتر در وجود اوست)، مراتب مختلفي دارد (یعنی شدّت و ضعف دارد) که شامل وهم به معناي احتمال مغلوب (یعنی احتمال کمتر از 50 درصد)، شک به معناي احتمال متساوي (یعنی احتمال 50 درصد)، ظن به معناي احتمال غالب (یعنی احتمال بیشتر از 50 درصد) و يقين به معناي عدم احتمال خلاف (یعنی احتمال 100 درصد) مي‌شود. با اين همه، هر چند همه‌ي آن‌ها از عقل بر مي‌خيزند (با توجّه به اینکه همه ادراکات عقلی هستند و اساساً ادراک، به هر نحوی که باشد کار عقل است)، اين تنها يقين است که معيار شناخت شمرده مي‌شود (نه وهم، شک و ظن)؛ چراکه وهم، شک و ظن، کمابيش (یعنی در ظن کمتر و در وهم بیشتر) با احتمال خلاف خود تعارض دارند (با توجّه به اینکه وهم به یک چیز در واقع ظنّ به خلاف آن چیز است و شکّ به یک چیز در واقع شکّ به خلاف آن چیز است و ظنّ به یک چیز در واقع وهم به خلاف آن چیز است و در هر سه مورد، عقل دو احتمال متعارض می‌دهد) و با اين وصف، خود به معياري براي شناخت نيازمندند تا درستي يکي از دو احتمال موجود در آن‌ها شناخته شود (با توجّه به اینکه هر جا دو احتمال متعارض مثل درست بودن و غلط بودن وجود دارد، نیاز به شناخت است و شناخت به معیار نیاز دارد) و آن معيار همانا يقين است که احتمال خلافي در آن نيست (و به همین دلیل نیاز به شناخت در آن وجود ندارد و در نتیجه نیازی به معیار دیگر هم نیست) و با اين وصف، حجّيت آن (یعنی اعتبار و واقع‌نما بودن آن) ذاتي و بديهي است (یعنی هم در ذات آن وجود دارد و از آن قابل انفکاک نیست و هم بالبداهه در آن وجود دارد و نیازی به استدلال برای آن نیست). از اينجا دانسته مي‌شود که مبناي شناخت انسان (یا همان معیار شناخت او)، تنها يقين است (که یکی از ادراکات عقل است، پس هر جا گفته می‌شود: عقل معیار شناخت است، منظور تنها یقین عقلی است، نه همه‌ی انواع ادراکات عقل اعم از یقینی و ظنّی و شکّی و وهمی) و هر شناختي که به يقين باز نمي‌گردد، اعتباري ندارد (هر چند مثلاً به ظن بازگردد)؛ چنانکه خداوند فرموده است: «إِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا ۚ»؛[3] «هرآينه ظن چيزي را از حق بي‌نياز نمي‌کند» (یعنی از شناخت حق بی‌نیاز نمی‌کند و تبعاً حجّت نیست) و اين در حالي است که ظن، قوي‌ترين ادراک انسان پس از يقين است و ادراکات ديگر او (یعنی شک و وهم)، به مراتب از آن ضعيف‌ترند و تبعاً به طريق اولي، حجّت شمرده نمي‌شوند.

والسّلام علیکم و رحمت الله

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

↑[1] . بقرة/ 261.

↑[2] . زخرف/ 32.

↑[3] . يونس/ 36.

برای شنیدن صوت درس پنجم اینجا را کلیک کنید.
هر گونه استفاده و برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است.