پنجشنبه 18 آذر (قوس) 1395 هجری شمسی برابر با 9 ربیع الأوّل 1438 هجری قمری Тоҷикӣ

منصور هاشمی خراسانی

* بخش «آشنایی» حاوی توضیحات کافی درباره‌ی علامه منصور هاشمی خراسانی، آثار و پایگاه ایشان راه‌اندازی شد. * مجموعه‌ی نقدها و بررسی‌های کتاب شریف «بازگشت به اسلام» اثر علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * «بسته‌های معرفتی هدایت» حاوی نامه‌ها، گفتارها، شرح‌ها، نقدها و بررسی‌ها و پرسش‌ها و پاسخ‌های مرتبط درباره‌ی موضوعات مهمّ اسلامی منتشر شد. * کتاب شریف «الکلم الطّیّب» حاوی نامه‌های حکمت‌آموز حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی منتشر شد. * کانال اطلاع‌رسانی «نهضت بازگشت به اسلام» در شبکه‌ی تلگرام راه‌اندازی شد. * صفحه رسمی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی بر روی شبکه‌ی اجتماعی فیسبوک و گوگل پلاس راه‌اندازی شد. * نسخه‌ی تاجیکی پایگاه اطّلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار منصور هاشمی خراسانی راه‌اندازی شد.

متن درس

شرح شیخ صالح سبزواری
درس چهارم
موضوع:

بداهت معیار شناخت؛ عقل

(أعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم

بسم الله الرّحمن الرّحیم

الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطّاهرین)

3 . (خصوصیّت سوم معیار شناخت پس از ضرورت و وحدت) بداهت (یعنی بدیهی بودن) معيار شناخت (است. سیّدنا المنصور در تبیین این خصوصیّت می‌فرماید:) منظور از معيار شناخت چيزي است که خود به خود (یعنی بدون کمک چیزی دیگر) شناخته است و موجب شناخت چيزهاي ديگر مي‌شود؛ به اين معنا که براي شناخت آن به چيز ديگري نياز نيست و چيزهاي ديگر به وسيله‌ي آن شناخته مي‌شوند (این معنای بداهت است)؛ مانند نور که خود به خود ديده و موجب ديده شدن چيزهاي ديگر مي‌شود. اين بدان معناست که معيار شناخت، خود نيازي به شناخت ندارد؛ چراکه اگر خود نيازي به شناخت داشته باشد، شناخت آن نيز خود به معياري نيازمند خواهد بود و اين به معناي تسلسل است که امکان ندارد (منظور از «تسلسل» این است که یک چیز برای به وجود آمدن، به چیز دیگری نیاز داشته باشد و آن چیز دیگر هم به همین ترتیب برای به وجود آمدن، به چیز دیگری نیاز داشته باشد و آن چیز دیگر هم به همین ترتیب و این زنجیره همین‌طور ادامه داشته باشد بدون آنکه به چیزی ختم شود که برای به وجود آمدن، به چیز دیگری نیاز نداشته باشد. واضح است که در چنین وضعیتی به وجود آمدن هیچ‌یک از این چیزها، امکان ندارد؛ مثل اینکه چند نفر بخواهند از یک اتاق خارج شوند، ولی با هم تعارف داشته باشند و هیچ‌کدام حاضر به خارج شدن پیش از دیگری نباشد. واضح است که با این حساب هیچ‌کدامشان از اتاق خارج نخواهد شد، مگر آنکه بالأخره یک کدامشان دست از تعارف بردارد و از اتاق خارج شود. در رابطه با معیار شناخت هم همین‌طور است. سیّدنا المنصور می‌فرماید: اگر معیار شناخت، خودش به شناخت نیاز داشته باشد، شناخت آن نیز خودش به معیار شناخت نیاز دارد؛ چون فرض این است که شناخت بدون معیار ممکن نیست و با این وصف، هیچ شناختی حاصل نخواهد شد. از این رو، می‌فرماید:). شناخت‌هاي انسان ناگزير بايد به شناختي بديهي منتهي شوند که منشأ همه‌ي شناخت‌ها است و خود از شناختي ناشي نشده است؛ زيرا چيزي که خود نياز به شناخت دارد، نمي‌تواند معيار شناخت باشد؛ با توجّه به اينکه خود به معيار شناخت نيازمند است. با اين وصف، کساني که چنين چيزي را معيار شناخت خود قرار مي‌دهند (مثل کسانی که روایات دینی را معیار شناخت خود قرار می‌دهند)، نبايد به شناخت خود مطمئن باشند (چه برسد به اینکه برای آن تعصّب داشته باشند)؛ چراکه شناخت آنان سست و بي‌پايه است (با توجّه به اینکه مبتنی بر یک معیار بدیهی نیست)؛ مانند کسي که بنيان خود را بر روي ريگ ساخته و ممکن است هر زماني در آن فرو رود (چنین کسی نباید هیچ لحظه‌ای بر جان خودش ایمن باشد)؛ يا مانند کسي که خداوند درباره‌ي او فرموده است: «أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَىٰ شَفَا جُرُفٍ هَارٍ فَانْهَارَ بِهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ ۗ»؛[1] «يا کسي که بنيان خود را بر لبه‌ي سست پرتگاهي ساخته است که ناگاه در آتش دوزخ فرو رود»! (خداوند چنین کسی را به شدّت ملامت کرده و از اینجا معلوم می‌شود که چنین رویکردهایی را قبول ندارد و رد می‌کند. حالا سؤال این است که بالأخره این معیار شناخت که هم ضروری است و هم واحد است و هم بدیهی است، چیست؟ این کدام گوهر گرانبهاست که همه‌ی شناخت‌های انسان به آن بازمی‌گردد و اگر به آن بازنگردد، اصلاً شناخت نیست و اعتباری ندارد؟ سیّدنا المنصور با قاطعیّت و صراحت و شجاعت جواب می‌دهد: عقل)

عقل (است که)؛ معيار شناخت

(انسان است و بعد در توضیح این نکته‌ی بسیار مهم و اساسی می‌گوید:) انسان حيواني متمايز است (منظور از حیوان، هر موجود زنده‌ای است که حرکت محسوس ارادی دارد، یعنی می‌تواند با اراده‌ی خودش به صورتی محسوس و قابل مشاهده حرکت کند و منظور از حیوان متمایز، موجودی با این خصوصیّت است که با موجودات دیگری از این دست تفاوت دارد. امّا سؤال اینجاست که تفاوت و تمایز این حیوان با سایر حیوانات در چیست؟ سیّدنا المنصور جواب می‌دهد:) و وجه تمايز او نيرويي است که در نفس او (یعنی ذات او و وجود او) نهفته و او را بيشتر از هر حيوان يافت‌شده‌ي ديگري (چون معلوم نیست که همه‌ی حیوانات، یافت شده باشند)، قادر به شناخت سود و زيان خود ساخته است تا با دست‌يابي به سود خود بر بقاي خود بيفزايد و با دوري از زيان خود از زوال خود جلوگيري کند (پس معلوم می‌شود سود هر حیوان، چیزی است که بر بقای او می‌افزاید و زیان هر حیوان، چیزی است که به زوال او می‌انجامد. حالا این نیروی نهان که سبب شناخت سود و زیان می‌شود چیست؟ می‌فرماید:). اين نيروي نهان، «عقل» نام دارد (پس معلوم می‌شود که وجه تمایز انسان با سایر حیوانات، عقل اوست. بعد برای آنکه این واقعیّت را بیشتر معلوم کند، استقرایی انجام می‌دهد و همه‌ی قوا و داشته‌های انسان را بررسی می‌کند تا ببیند آیا وجه تمایز دیگری برای او نسبت به سایر حیوانات وجود دارد یا نه؟ می‌فرماید:). ترديدي نيست که جسم انسان، براي برتري او بر موجودات ديگر کافي نيست؛ چراکه در مقايسه با جسم بسياري از آن‌ها (مثل شیر و ببر و فیل) ناتوان‌تر و آسيب‌پذيرتر است (لذا یک درنده‌ای را که ببیند پا به فرار می‌گذارد) و مزيت خاص و قابل توجهي ندارد (می‌فرماید: «مزیت خاص» چون مثلاً دم نداشتن و روی دو پا راه رفتن، خاصّ او نیست و بعضی حیوانات هم دم ندارند و روی دو پا راه می‌روند و می‌فرماید: «مزیت قابل توجّه» چون مثلاً مزیتی مثل راست راست راه رفتن، اگر مزیتی برای انسان باشد، قابل توجّه نیست). روح او نيز به معناي نيرويي ناشناخته (چون ماهیّت روح دقیقاً شناخته شده نیست و قرآن هم درباره‌ی آن فرموده است: «وَمَا أُوتِيتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا». به هر حال، همین قدر معلوم است که یک نیروست) که موجب حرکت و رشد جسماني او مي‌شود، با روح ساير حيوانات مشترک است (چون آن‌ها هم زندگی و مرگ دارند و این از وجود روح در آنها حکایت دارد و از این رو) و نمي‌تواند براي برتري او بر ساير حيوانات که مانند او حرکت و رشد جسماني مي‌کنند، کافي باشد. (از اینجا معلوم می‌شود) تنها چيزي که در انسان هست و در موجودات ديگر يافته نمي‌شود (یعنی آن اندازه که در انسان یافته می‌شود)، عقل است که توانايي درک مفاهيم کلّي (مثل خوبی و بدی) و تطبيق آن‌ها بر مصاديق جزئي (مثل خوبی این چیز خاص یا بدی آن چیز خاص) را دارد و با کوششي (یعنی کوشش ذهنی) که «تفکّر» ناميده مي‌شود، از چيزهايي که مي‌شناسد به چيزهايي که نمي‌شناسد راه مي‌يابد (به این صورت که چیزهای معلوم را در کنار هم می‌گذارد و چیزهای مجهول را معلوم می‌کند). شايد اين نيرو در حيوانات ديگر نيز موجود باشد (با توجّه به اینکه حیوانات هم تا حدّی مفاهیم کلّی و مصادیق آن را درک می‌کنند و به اندازه‌ی خودشان، از عقل برخوردارند)، ولي مسلماً در انسان بيشتر است و به همين دليل، او را بر حيوانات ديگر مسلّط ساخته است (این بهترین دلیل بر عاقل‌تر بودن انسان نسبت به سایر حیوانات است. می‌فرماید:). اگر حيوان ديگري وجود داشت که بيشتر از انسان مي‌فهميد (یعنی تعقّل می‌کرد و ذهن خلّاق‌تر و علم بیشتری داشت)، بدون شک بر انسان تسلّط مي‌يافت و او را به خدمت خود مي‌گرفت (چون این نیرو باعث سلطه بر دیگران می‌شود)، در حالي که چنين اتفاقي نيفتاده و سلطه‌ي انسان بر حيوانات ديگر مشهود است (یعنی قابل مشاهده است و به وضوح دیده می‌شود). اين برتري انسان تنها رهاورد عقل اوست (یعنی نتیجه و ثمره‌ی عقل اوست) و امتياز ديگري براي او ديده نمي‌شود (چون بررسی کردیم و دیدیم که جسم و روح او با جسم و روح سایر حیوانات، برابر است). از اين رو، انساني که فاقد عقل است (یعنی دیوانه است) يا از عقل خود بهره‌ي کافي نمي‌برد (یعنی دیوانه نیست، ولی مانند دیوانگان عمل می‌کند و فکر و سخنش مبتنی بر عقل نیست)، بر ساير حيوانات برتري ندارد، بلکه از آن‌ها پست‌تر است؛ چنانکه خداوند فرموده است: «أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ ۚ أُولَٰئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ»؛[2] «آنان مانند چهارپايانند، بلکه آنان گمراه‌ترند؛ آنان همانا بي‌خبرانند»!

با توجه به اين واقعيت (یعنی این تنها مزیتی که در واقع برای انسان وجود دارد)، تنها چيزي که مي‌تواند معيار شناخت انسان باشد، «عقل» است؛ چراکه عقل، تنها ابزار شناخت آدمي است و قوّه‌ي مدرکه‌‌اي جز آن در نفس او وجود ندارد. به عبارت ديگر، براي عقل جايگزيني نيست که در عرض آن (یعنی در ردیف آن) قرار داشته باشد و بتواند از آن بي‌نياز کند (یعنی انسان در وجود خودش برای شناخت چیزها عقل و یک چیز دیگر ندارد که اگر عقل را کنار بگذارد بتواند با آن چیز دیگر، به شناخت چیزها دست پیدا کند) و اين يک امر محسوس و وجداني است (یعنی چیزی است که انسان در وجود خودش حس می‌کند و می‌یابد). وانگهي (یعنی آنگاه و علاوه بر این) شناخت انسان (یعنی از چیزهای مختلف) عملاً به وسيله‌ي عقل انجام مي‌شود (یعنی در عمل قطع نظر از اینکه فکرش در این باره چه باشد) و رضايت يا کراهت او تأثيري بر اين واقعيّت ندارد (یعنی چه عقل را قبول داشته باشد و آن را معتبر بداند و چه مثل سلفی‌ها، آن را قبول نداشته باشد و از آن بدش بیاید، در هر حال، برای شناخت از عقل استفاده می‌کند و چاره‌ای از این کار ندارد)؛ چراکه اين واقعيّت (یعنی استفاده از عقل برای شناخت)، خصلت ذاتي انسان (یعنی خصلتی که در ذات انسان گذاشته شده و از او قابل جدا شدن نیست) و خلقت پروردگار حکيم است (می‌فرماید «حکیم» تا معلوم شود که پروردگار از روی حکمت چنین چیزی را در انسان خلق کرده است، نه از روی بیهودگی یا ظلم) و با اين اوصاف، تغيير آن توسط انسان، ممکن نيست (چون گفته شد که خصلت ذاتی اوست و خصلت ذاتی او قابل تغییر توسّط خودش نیست). به اين ترتيب، عقل اصلي‌ترين و ابتدايي‌ترين مبناي شناخت است (یعنی اساس همه‌ی شناخت‌ها و اوّلین مبنای آن‌هاست) و هر شناختي که مستقيم يا غير مستقيم به عقل نمي‌انجامد، بي‌معناست (شناختی که مستقیم به عقل می‌انجامد، شناختی است که عقل بدون کمک گرفتن از یک ابزار خارجی به دست می‌آورد مثل این شناخت که دو ضرب در دو مساوی است با چهار یا کل از جزء خودش بزرگ‌تر است یا عدالت خوب است و ظلم بد است؛ با توجّه به اینکه عقل این‌ها را مستقلّاً می‌فهمد و برای فهمشان به چیز دیگری احتیاج ندارد. امّا شناختی که غیر مستقیم به عقل می‌انجامد، شناختی است که عقل با کمک یک ابزار خارجی مثل شرع حاصل می‌کند، مثل این شناخت که گرفتن روزه، خوب است یا غیبت کردن بد است؛ با توجّه به اینکه عقل مستقلّاً خوبی و بدی چنین کارهایی را درک نمی‌کند، ولی اعتبار شرع را می‌فهمد و از این جهت، به خوبی و بدی کارها بر اساس امر و نهی آن، حکم می‌کند. بنابراین، همه‌ی شناخت‌های انسان یا مستقیماً به عقل اتّکا دارند و یا غیر مستقیم و با واسطه به عقل بر می‌گردند و شناخت‌هایی که این‌طور نیستند فقط نامشان شناخت است و معنای شناخت را ندارند؛ لذا می‌فرماید: «بی‌معنا هستند» و ادامه می‌دهد:). مباني ديگر، اگر وجود داشته باشند (چون بحث از صفر شروع شده و هنوز معلوم نشده است که مبنای دیگری، هر چند در ذیل عقل وجود دارد یا نه. به هر حال، مبانی دیگر به فرض آنکه وجود داشته باشند)، خود به عقل باز مي‌گردند؛ چراکه بدون عقل شناخته نمي‌شوند (با توجّه به اینکه روشن شد، عقل تنها معیار و ابزار شناخت در انسان است) و جز براي عاقلان کارآيي ندارند (یعنی برای افراد دیوانه و بی‌عقل، قابل استفاده نیستند)؛ همچنانکه شرع (با توجّه به اینکه بسیاری از مسلمان‌ها شرع را جایگزین عقل می‌دانند)، اگرچه بسيار سودمند است، خود به وسيله‌ي عقل شناخته مي‌شود (یعنی یک کافر با عقل خود، شرع را می‌شناسد و مسلمان می‌شود) و تنها عاقلان را مخاطب ساخته (با توجّه به اینکه تنها عاقلان می‌توانند آن را بشناسند و به آن عمل کنند) و مثلاً فرموده است: «فَاتَّقُوا اللَّهَ يَا أُولِي الْأَلْبَابِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»؛[3] «از خدا بترسيد اي صاحبان عقل‌ها، باشد که رستگاري يابيد» (الباب جمع لُب است و لُب به عقل می‌گویند و به انسان عاقل و خردمند می‌گویند «لبیب»؛ لذا خداوند در این آیه از انسان‌های عاقل می‌خواهد و توقّع دارد که از او بترسند و تقوا پیشه کنند) و فرموده است: «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لَآيَاتٍ لِأُولِي الْأَلْبَابِ»؛[4] «همانا در خلقت آسمان‌ها و زمين و آمد و شد شب و روز، نشانه‌هايي براي صاحبان عقل‌هاست» (یعنی صاحبان عقل‌ها که از عقلشان استفاده می‌کنند، می‌توانند طبیعت را که خلقت خداوند است بشناسند) و فرموده است: «إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُو الْأَلْبَابِ»؛[5] «تنها صاحبان عقل‌ها پند مي‌گيرند»! (یعنی صاحبان عقل‌ها که از عقلشان استفاده می‌کنند، می‌توانند شریعت را بشناسند و به آن عمل کنند. از اینجا معلوم می‌شود که هم شناخت طبیعت و هم شناخت شریعت با عقل ممکن است. آنچه گفته شد، معرّفی معیار شناخت بود، امّا قبلاً گفته شده بود که معیار شناخت، سه خصوصیّت دارد: اوّل اینکه ضروری است، دوّم اینکه واحد است و متعدّد نیست و سوّم اینکه بدیهی است و خودش نیاز به شناخت ندارد. حالا سؤال این است که آیا عقل این سه خصوصیّت را دارد تا معیار شناخت باشد؟ از این بحث آخر روشن شد که خصوصیّت اوّل را دارد؛ چون روشن شد که انسان چه بخواهد و چه نخواهد مجبور است از عقل خود استفاده کند و استفاده از عقل، خصلت ذاتی اوست و این بالاترین حدّ ضرورت است. امّا خصوصیّت دوّم و سوم آن در درس بعد بررسی می‌شود إن شاء الله.

والسّلام علیکم و رحمت الله)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

↑[1] . توبة/ 109.

↑[2] . أعراف/ 179.

↑[3] . مائدة/ 100.

↑[4] . آل عمران/ 190.

↑[5] . رعد/ 19.

برای شنیدن صوت درس چهارم اینجا را کلیک کنید.
هر گونه استفاده و برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است.