سه شنبه 23 مهر (میزان) 1398 هجری شمسی برابر با 16 صفر 1441 هجری قمری
     
منصور هاشمی خراسانی
* کتاب شریف «سبل السّلام» حاوی مجموعه‌ی نامه‌ها و گفتارهای فارسی حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * کتاب شریف «هندسه‌ی عدالت» اثری ارزشمند از علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی به زبان عربی راه‌اندازی شد. * نرم‌افزار «نسیم رحمت» حاوی نسخه‌ی آفلاین پایگاه اطّلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی منتشر شد. * کتاب شریف «مناهج الرّسول صلّی الله علیه و آله و سلّم» حاوی مجموعه‌ی گفتارهای نورانی علامه منصور هاشمی خراسانی حفظه الله تعالی در ابواب «مقدّمات»، «عقاید»، «اخلاق» و «احکام» منتشر شد. * کتاب شریف «الکلم الطّیّب» حاوی نامه‌های حکمت‌آموز حضرت علامه منصور هاشمی خراسانی منتشر شد.
loading

متن درس

   
شرح شیخ صالح سبزواری
درس پنجاه و دوم
موضوع:

رواج حديث‌گرايي (2)

(أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرّحمن الرّحیم

الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین

در جلسه‌ی قبل روشن شد که اعتقاد به حجّیّت احادیث واحد، یکی از موانع اقامه‌ی دین خالص پس از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم تا به امروز بوده است؛ چراکه احادیث واحد تنها مفید ظن هستند و ظن به حکم عقل و شرع حجّیّت ندارد؛ یعنی کاشف از واقع نیست و با این وصف، معلوم است که تمسّک به آن، به چه اختلاف و انحراف عظیمی در امّت می‌انجامد؛ همچنانکه انجامیده و بخش قابل توجّهی از اختلافات و انحرافات موجود در میان مسلمانان، ناشی از تمسّک آنان به احادیث واحد است. سیّدنا المنصور پس از اثبات این نکته‌ی بسیار مهم، این طور جمع‌بندی و نتیجه‌گیری می‌کند و می‌فرماید:) حاصل آنکه تخصيص شرعي عدم حجّيت ظن (یعنی حجّت شدن برخی ظن‌ها با حکم شرع)، نه امکان دارد و نه واقع شده است (چون از یک سو شرع با عقل سازگار است و شأنیّت تخصیص احکام عقلی را ندارد و از سوی دیگر، آیات و روایاتی که مخصّص عدم حجّیّت ظن پنداشته شده‌اند، به راستی مخصّص عدم حجّیّت ظن نیستند؛ مانند مواردی که در جلسه‌ی قبل توضیح داده شد) و با اين وصف، ظن به طور کلّي، قطع نظر از آنکه با چه طريقي حاصل شده باشد، معتبر نيست (چراکه جنس و طبیعت ظن معتبر نیست و طریق حاصل شدن آن، جنس و طبیعتش را تغییر نمی‌دهد). از اين رو، مسلمانان نخستين، در زمان رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم هرگز به روايات ظنّي از آن حضرت، تکيه نمي‌کردند و البته نيازي به آن نيز نداشتند؛ چراکه غالباً به آن حضرت دسترسي داشتند و هنگامي که (موقّتاً) به آن حضرت دسترسي نداشتند نيز، رواياتي که از او مي‌رسيد، متواتر (یعنی روایت شده توسّط تعداد زیادی از صحابه) يا محفوف (یعنی پیچیده شده) به قرائن قطعي بود. (قرائن قطعی، نشانه‌هایی درون یا پیرامون خبر هستند که بر صدق آن دلالت می‌کنند؛ مانند اینکه یک نفر خبر می‌آورد پیامبر امر به جهاد با بنی قریظه فرموده است. این خبر في حدّ نفسه علم‌آور نیست، ولی بعد از ساعتی مثلاً صدای شیپور جنگ به گوش می‌رسد و سپاهیان اسلام دیده می‌شوند که با آرایش جنگی به سوی بنی قریظه در حرکتند. اینجا قطع حاصل می‌شود که خبر رسیده، صحیح بوده است. قاعدتاً چنین قرائنی در زمان حضور پیامبر وجود داشته است. به همین دلیل، سیّدنا المنصور خبر واحد از خلیفه‌ی خداوند را برای اهل زمان او که معمولاً چنین قرائنی را مشاهده می‌کنند حجّت می‌داند.) پس از آن حضرت نيز، مسلمانان درباره‌ي مبناي عقايد و اعمال خود، به دو دسته تقسيم شدند: دسته‌اي که با توجه به وصاياي آن حضرت (درباره‌ی تمسّک به ثقلین یعنی کتاب خدا و عترت پیامبر) در (روز) عرفه (از روزهای حجّة الوداع)، غدير خم (در راه بازگشت از حجّة الوداع)، طائف (در سال هشتم هجری) و بستر مرگ، کتاب خدا و عترت پيامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را مبناي عقايد و اعمال خود مي‌دانستند، مانند سلمان، ابو ذر، مقداد، عمار، حذيفه و برخي ديگر (خصوصاً از میان بنی هاشم که بعد از درگذشت پیامبر در خانه‌ی علی تحصّن کردند و حاضر به بیعت با ابو بکر نشدند) و دسته‌اي که (به دو دلیل، کتاب خدا را مبنايي کافي براي عقايد و اعمال خود مي‌دانستند و نقش عترت پيامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم در کنار آن را نمي‌پذيرفتند: یکی) با توجّه به اجتهادشان در برابر نص (به این معنا که با وجود نصّ پیامبر درباره‌ی وجوب تمسّک به عترتش در کنار قرآن، بنا بر اجتهاد خود عمل می‌کردند و می‌گفتند که تمسّک به قرآن کافی است، در حالی که وقتی نصّی از پیامبر وجود دارد، دیگر جای اجتهاد نیست، بلکه جای اطاعت و تسلیم است) و (دیگری) عدم اعتقادشان به الزامآور بودن وصاياي سياسي آن حضرت (که دلیل اجتهادشان در برابر نص بود؛ یعنی معتقد بودند وصایای سیاسی پیامبر که در قرآن نیامده است الزام‌آور نیست، بلکه صرفاً نظر شخصی پیامبر است و حالت پیشنهاد دارد. به این دلیل، در برابر نصّ پیامبر اجتهاد می‌کردند)، (و بر پایه‌ی این اجتهاد) کتاب خدا را مبنايي کافي براي عقايد و اعمال خود ميدانستند و نقش عترت پيامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم در کنار آن را نميپذيرفتند و مانند عمر (در روز پنج‌شنبه‌ی آخر عمر پیامبر) ندا مي‌دادند: «حَسْبُنا کتابُ اللّه»؛ «کتاب خدا ما را بس است»، به اين معنا که ما را در کنار آن به عترت پيامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم حاجت نيست.[1] همچنانکه اين دو دستگي، نه تنها در ميان اصحاب آن حضرت، بلکه در ميان همسران او نيز وجود داشت و دسته‌اي از آنان عائشه، حفصه، صفيّه و سوده بودند که اهل بيت آن حضرت (خصوصاً علیّ بن أبی طالب) را دوست نمي‌داشتند و دسته‌اي ديگر امّ سلمه و ساير همسران پيامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم بودند که اهل بيت آن حضرت را دوست مي‌داشتند.[2] با اين وصف، مسلمانان پس از آن حضرت، يکي از دو نظر را پي گرفتند: پيروي از کتاب خدا و اهل بيت پيامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم و پيروي از کتاب خدا به تنهايي و تبعاً اين دو نظر، تنها نظرات موجود در ميان آن‌ها بود و نظر سومي در ميان آن‌ها وجود نداشت (و این به اصطلاح اصولی‌ها یعنی اجماع مرکّب که یکی از انواع اجماع است). نظر سوم (که بر خلاف اجماع مرکّب مسلمانان بود) تنها در دهههاي پسين (یعنی چند دهه پس از پیامبر) و به دنبال غلبهي نظر دوم بر نظر اول و با انگيزهي پر کردن جاي خالي اهل بيت پيامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم ميان مسلمانان پيدا شد و آن همانا پيروي از کتاب خدا و حديث پيامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم بود (یعنی حدیث پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم جای اهل بیت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را گرفت)، در حالي که مسلمانان نخستين، چنين نظري را نداشتند و قرار دادن حديث پيامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم در کنار کتاب خدا را تأييد نميکردند، بلکه با آن مخالف بودند و به سختي مقابله ميکردند؛ زيرا حديث مصطلح (یعنی حدیث واحد که اکثریّت قاطع احادیث را تشکیل می‌دهد و از این رو، وقتی گفته می‌شود «حدیث»، همان به ذهن متبادر می‌شود)، چيزي جز چند روايت ظنّي و عاري از قرائن لازم براي فهم کامل و صحيح که نميتوانست در کنار کتاب خدا قرار گيرد و خلأ اهل بيت پيامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را جبران کند، نبود (اگر می‌توانست در کنار کتاب خدا قرار گيرد و خلأ اهل بيت پيامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را جبران کند که پيامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نمی‌فرمود: «کتاب الله وعترتي»، بلکه می‌فرمود: «کتاب الله وحدیثي») و قابل پيشبيني بود که در صورت رواج (این روایات واحد)، تنها زمينهي اختلاف امّت در عقايد و اعمال اسلامي و جدايي آنان از کتاب خدا را فراهم سازد (زمينه‌ي اختلاف امّت در عقايد و اعمال اسلامي را فراهم سازد، به این دلیل که هر فرقه و مذهبی به روایتی چنگ می‌زند و روایت دیگر را نادیده می‌گیرد؛ چراکه با توجّه به وجود جعل، تحریف و تصحیف گسترده در روایات، برای هر رأی و عقیده‌ای یک روایت پیدا می‌شود و تبعاً فرقه و مذهبی هم در سایه‌ی آن شکل می‌گیرد؛ همچنانکه امروزه با این پدیده مواجه هستیم و به وضوح مشاهده می‌کنیم که هر کسی با هر رأی و عقیده‌ای به روایتی استناد می‌کند و می‌پندارد که روایت او از روایت دیگران صحیح‌تر است و زمینه‌ی جدايي امّت از کتاب خدا را فراهم سازد، به این دلیل که اعتقاد به حجّیّت روایت واحد تبدیل می‌شود به اعتقاد به جواز تعمیم، تخصیص و حتّی نسخ کتاب خدا با روایت واحد؛ همچنانکه تبدیل شده و این به معنای جدایی از کتاب خداست). از اين رو، آنان (یعنی صحابه) با جدّيت از نوشتن حديث و روايت آن جلوگيري مي‌کردند و حتّي کتاب‌ها و يادداشت‌هاي حديثي را گرد مي‌آوردند و از بين مي‌بردند.[3] اين تدبيري بود که آنان، بر خلاف پندار برخي جاهلان، از روي خيرخواهي و با انگيزه‌ي صيانت از اسلام انجام مي‌‌دادند (نه از روی شرارت و با انگیزه‌ی نابود کردن اسلام)؛ زيرا آنان به درستي ميدانستند که اين احاديث، از يک سو (یعنی از جهت صدوری و سندی) ظنّي است و اعتبار کافي ندارد و از سوي ديگر (یعنی از جهت دلالی و متنی) بسيار ناقص است و از دقت کافي برخوردار نيست و با اين وصف، نميتواند مبناي ديانت مسلمانان واقع شود. (بنابراین، اشکال کار آنان، جلوگیری از تدوین و ترویج حدیث نبود، بل عدم مراجعه‌ی مستقیم به اهل بیت پیامبر بود که مرجعی زنده و یقینی برای شناخت اسلام بودند؛ چنانکه می‌فرماید:) هر چند آنان در لزوم مراجعه به اهل بيت پيامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به عنوان مرجعي زنده و يقيني براي شناخت اسلام، اختلاف داشتند، ولي در عدم لزوم مراجعه به اخبار آحاد، اختلافي نداشتند و همگي با تدوين و ترويج آن به عنوان يک مبناي ديني مخالف بودند. در اين ميان، تنها عناصري جوان و دونپايه از آنان مانند ابو هريره (که در این اواخر اسلام آورده بودند و تجربه، درایت و آینده‌نگری کافی را نداشتند)، به روايت حديث اهتمام داشتند و به همين دليل، کتب حديث از روايات آنان آکنده شد؛ وگرنه بزرگاني (از مهاجرین و انصار که از مدّت‌ها پیش اسلام آورده بودند و در بسیاری از جنگ‌ها حضور داشتند) مانند ابو بکر، عمر، عثمان، علي، طلحه، زبير، سلمان، ابو ذر، عمار و ديگران، کمتر حديثي را روايت مي‌کردند و امثال ابو هريره را نيز از روايت بسيار باز مي‌داشتند و به همين دليل، روايات اندکي از آنان در کتب حديث به چشم مي‌خورد.[4] (در اینجا یک پاورقی مهمّ و مفصّل مشتمل بر شواهد روایی متعدّد است که خوب است ترجمه شود. من آن را بدون ذکر منابع می‌خوانم و ترجمه می‌کنم. برای منابع، می‌توانید به پاورقی مراجعه کنید. می‌فرماید: براي آگاهي بيشتر در اين باره، نگاه کن به: اعترافات ابو هريره به مخالفت صحابه با کثرت روايت حديث و خودداري مهاجران و انصار از اين کار، با مضمون: «إنّ الناس يقولون أکثر أبو هريرة [من الحديث]»؛ «مردم می‌گویند که ابو هریره در روایت زیاده‌روی کرده است» و «إنکم تقولون أکثر أبو هريرة عن النبيّ صلّی الله علیه و آله و سلّم»؛ «شما می‌گویید که ابو هریره بیش از حد از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت کرده است» و «إنكم لتقولون ما بال المهاجرين لا يحدّثون عن رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم بهذه الأحاديث وما بال الأنصار لا يحدّثون عن رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم بهذه الأحاديث»؛ «شما می‌گویید که چرا مهاجرین این احادیث را از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت نمی‌کنند و چرا انصار این احادیث را از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت نمی‌کنند؟!» و «ما من أصحاب النبي صلّی الله علیه و آله و سلّم أحد أکثر حديثاً عنه منّي إلا ما کان من عبد الله بن عمرو»؛ «هیچ یک از اصحاب پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم بیش از من از او حدیث روایت نکرده است مگر آنچه از عبد الله بن عمرو بن عاص بوده است» و «لم يکن أحد من أصحاب النبيّ صلّی الله علیه و آله و سلّم أکثر حديثاً عنه من أبي هريرة»؛ «هیچ یک از اصحاب پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم بیش از ابو هریره از او حدیث روایت نکرده است». همچنين، نگاه کن به: اعتراضات بزرگان صحابه به ابو هريره به سبب کثرت روايت حديث، با مضمون: «أکثر أبو هريرة علينا»؛ «ابو هریره بر ما زیاد کرده است» و «أکثر أبو هريرة علی نفسه»؛ «ابو هریره بر خودش زیاد کرده است» زیاد کرده است در اصطلاح عامّه یعنی شورش را درآورده است؛ تا جايي که از سائب بن يزيد نقل شده است که شنيد عمر به اين حديث‌گراي دوسي یعنی اهل دوس مي‌گويد: «لتتركنّ الحديث عن رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم أو لألحقنّك بأرض دوس!»؛ «یا روایت از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم را ترک می‌کنی، یا تو را به سرزمین دوس روانه می‌کنم!» و به کعب الأحبار که حديث‌گرايي مانند او یعنی مانند ابوهریره بود، مي‌گويد: «لتتركنّ الحديث أو لألحقنّك بأرض القردة!»؛ «یا حدیث را ترک می‌کنی یا تو را به سرزمین میمون‌ها می‌فرستم!»؛ همچنانکه سائب بن يزيد، نظير اين برخورد با آن دو را از عثمان نيز نقل کرده و گفته است: «أرسلني عثمان بن عفان إلى أبي هريرة فقال: قل له: يقول لك أمير المؤمنين: ما هذا الحديث عن رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم؟! لقد أكثرت! لتنتهينّ أو لألحقنك بجبال دوس! وأت كعباً- يعني کعب الأحبار، فقل له: يقول لك أمير المؤمنين عثمان: ما هذا الحديث؟! قد ملأت الدّنيا حديثاً! لتنتهينّ أو لألقينّك بجبال القردة!»؛ «عثمان بن عفان من را به نزد ابو هریره فرستاد و گفت: به او بگو: امیر المؤمنین به تو می‌گوید: این همه حدیث از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم چیست؟! زیاده‌روی کرده‌ای! یا دست بر می‌داری یا تو را به کوهستان دوس روانه می‌کنم! و برو نزد کعب الأحبار و به او بگو: امیر المؤمنین عثمان به تو می‌گوید: این همه حدیث چیست؟! دنیا را از حدیث پر کردی! یا دست بر می‌داری یا تو را به کوهستان میمون‌ها می‌اندازم!». در برابر امثال آن دو، اصحاب بزرگ پيامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم بودند که حديث واحد را حجّت نمي‌دانستند و از اهتمام به آن باز مي‌داشتند؛ چنانکه از عليّ نقل شده است که مي‌گفت: «كنت إذا سمعت من رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم حديثاً نفعني الله به بما شاء أن ينفعني منه وإذا حدّثني غيره استحلفته فإذا حلف لي صدّقته»؛ «هرگاه خودم از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم حدیثی می‌شنیدم خداوند من را هر چه می‌خواست از آن سود می‌رساند و هرگاه دیگری برای من روایت می‌کرد او را قسم می‌دادم، پس اگر برایم قسم می‌خورد قبول می‌کردم» یعنی خبر او را به تنهایی قابل قبول نمی‌دانستم. بنابراین، این همه روایات واحد که هیچ یک از راویانش قسم نخورده‌اند از نظر علی علیه السلام قابل قبول نیست و از عمر نقل شده است که مي‌گفت: «أقلّوا الحديث عن النبيّ صلّی الله علیه و آله و سلّم و أنا شريککم [فيه]»؛ «روایت از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را کم کنید و من هم با شما در آن شریک هستم»؛ بل از او نقل شده است که شماري از صحابه مانند ابو درداء و حتّي ابن مسعود را به جرم کثرت روايت از پيامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم زنداني کرد و به آنان گفت: «قد أكثرتم الحديث عن رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم»؛ «زیاد از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم حدیث نقل کرده‌اید»، اين در حالي بود که از عون بن عبد الله نقل شده است که مي‌گفت: «أحصينا حديث عبد الله بن مسعود عن رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم، فإذا بضعة وخمسون حديثاً!»؛ «احادیث عبد الله بن مسعود از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم را شمردیم و دیدیم که پنجاه و چند حدیث است»! یعنی این تعداد از نظر عمر خیلی زیاد بود؛ بل از عمرو بن ميمون نقل شده است که مي‌گفت: «ما أخطأني ابن مسعود خميساً إلا أتيته فيه، فما سمعته يقول لشئ قطّ: "قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم"!»؛ «هیچ پنج‌شنبه‌ای نگذشت مگر اینکه به نزد ابن مسعود رفتم، ولی هرگز نشنیدم که درباره‌ی چیزی بگوید: رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود»! نظير اين گزارش، از علقمه و قيس بن عبد نيز نقل شده است. با اين وصف، بيهوده نيست از ابو هريره نقل شده است که بعد از درگذشت عمر مي‌گفت: «ما كنّا نستطيع أن نقول: قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم حتّى قبض عمر، كنّا نخاف السّياط!»؛ «ما نمی‌توانستیم بگوییم: رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود، تا اینکه عمر از دنیا رفت، از تازیانه می‌ترسیدیم»! و مي‌گفت: «إنّي لأحدّث بأحاديث لو تكلّمت بها في زمن عمر لشجّ رأسي!»؛ «من احادیثی را نقل می‌کنم که اگر در زمان عمر می‌گفتم سرم را می‌شکست»! و مي‌گفت: «أفإن كنت محدّثكم بهذه الأحاديث وعمر حيّ؟! أما والله إذاً لألفيت المخفقة ستباشر ظهري!»؛ «آیا وقتی عمر زنده بود این احادیث را برایتان نقل می‌کردم؟! نه به خدا سوگند، در آن صورت تازیانه بر پشتم فرود می‌آمد»! همچنانکه از عايشه نقل شده است که روزي به عروة بن زبير گفت: «ألا أعجبك أبو هريرة؟! جاء فجلس إلى جانب حجرتي يحدّث عن رسول الله يسمعني ذلك وكنت أسبّح، فقام قبل أن أقضي سبحتي، ولو أدركته لرددت عليه أنّ رسول الله لم يكن يسرد الحديث كسردكم»؛ «آیا از ابو هریره تعجّب نمی‌کنی؟! آمد و کنار حجره‌ی من نشست و شروع کرد به روایت از رسول خدا و به گوش من می‌رساند، در حالی که من تسبیح می‌گفتم، پس قبل از اینکه تسبیحم تمام شود برخاست وگرنه به او می‌گفتم که رسول خدا این طور که شما روایت می‌کنید حدیث نمی‌کرد». همچنانکه ساير بزرگان صحابه بر خلاف ابو هريره و امثال او، اهتمامي به روايت حديث نداشتند و مفاسد آن را درک مي‌کردند؛ چنانکه از عمرو بن ميمون نقل شده است که مي‌گفت: «صحبت عبد الله بن مسعود ثمانية عشر شهراً فما سمعته يحدّث عن رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم إلا حديثاً واحداً فعرق ثمّ قال: هذا أو نحو هذا أو شبيه هذا!»؛ «هجده ماه با عبد الله بن مسعود مصاحبت کردم و نشنیدم که از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت کند، مگر یک حدیث که وقتی روایت کرد عرق کرد و گفت: این یا نزدیک به این یا شبیه این!» و از سائب بن يزيد نقل شده است که مي‌گفت: «صحبت سعد بن أبي وقاص سنة، فما سمعته يحدّث عن رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم إلا حديثاً واحداً»؛ «یک سال با سعد بن أبی وقّاص مصاحبت کردم، ولی جز یک حدیث نشنیدم که از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت کند» و مي‌گفت: «خرجت مع سعد بن مالك من المدينة إلى مكة فما سمعته يحدّث عن النبيّ صلّی الله علیه و آله و سلّم بحديث حتّى رجعنا»؛ «با سعد بن مالک از مدینه به مکّه رفتم، ولی هیچ نشنیدم که از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم حدیثی نقل کند تا آن گاه که برگشتیم» و از شعبي نقل شده است که مي‌گفت: «جالست ابن عمر سنة فما سمعته يحدّث عن رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم شيئاً»؛ «یک سال با ابن عمر همنشینی کردم و هیچ نشنیدم که از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم چیزی روایت کند» و نظير آن درباره‌ي ابن عمر، از مجاهد نيز نقل شده است و از ربيعة بن هدير که ملازم طلحه بود نقل شده است که مي‌گفت جز يک حديث نشنيده است که طلحه از پيامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم روايت کند. از اين رو، برخي تابعان و اتباعشان نيز از عدم حجّيت احاديث یعنی احادیث واحد آگاهي داشتند و از اهتمام به آن باز مي‌داشتند؛ چنانکه به عنوان نمونه، از ابو حنيفه (د.150ق) نقل شده است که هرگاه احاديثي را براي شاگردانش روايت مي‌کرد، مي‌گفت: «هذا الذي سمعتم کلّه ريح و باطل!»؛ «این چیزی که شنیدید همه‌اش باد و پوچ است!» و از عبد الله بن عبد العزيز (د.184ق) نقل شده است که به يکي از مشاهير اهل حديث با نام سفيان بن عيينة (د.198ق) مي‌گفت: «ما أحد من الناس يدخل علي أحبّ إليّ منك، إلا أن فيك عيباً: تحبّ الحديث!»؛ «هیچ یک از مردم به نزد من نمی‌آید که از تو نزد من محبوب‌تر باشد، جز اینکه در تو عیبی وجود دارد: حدیث را دوست می‌داری!» و از ايّوب سختياني (د.131ق) نقل شده است که مي‌گفت: «ما قلّ من الحديث كان خيراً»؛ «هر چه حدیث کمتر باشد بهتر است» و از برخي ديگر نيز سخنان دلسوزانه‌ي مشابهي نقل شده که هيچ يک در گوش سنگين حديث‌گرايان فرو نرفته است!) البته مسلّماً اين رويکرد آنان (یعنی صحابه که سابقه‌ی ایمان و هجرت و جهاد همراه رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم را داشتند)، هرگز به سبب کراهت از اقوال و افعالي نبود که از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم شنيده و ديده بودند، بل تنها به اين سبب بود که (به برکت تعالیم رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم) ميدانستند مبناي اسلام، يقين است و يقين از طريق حديث واحد حاصل نميشود و با اين وصف، اهتمام به آن، شايسته نيست؛ بلکه چه بسا زيانبار است؛ چراکه از اهتمام به يقينيات باز ميدارد و تبعاً موجب اختلاف آراء و اعمال مسلمانان در آينده ميشود. همچنانکه همين طور شد و مسلمانان، پس از آنکه برخي حاکمان اموي (مانند معاویه و عمر بن عبد العزیز)، تدوين و ترويج حديث را آزاد کردند، به گردآوري اخبار آحاد از اين سو و آن سو روي آوردند و هر رطب و يابسي (یعنی هر درست و غلطی) را با عنوان حديث پيامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم در کتب خويش نوشتند و بدين سان، زمينه‌ي شکل‌گيري بزرگ‌ترين انحرافات را در ميان مسلمانان فراهم ساختند و از زمره‌ي کساني شدند که خداوند درباره‌ي آنان فرموده است: «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا؛ الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا»؛[5] «بگو آيا شما را به زيان‌کارترين‌ها در عمل خبر بدهيم؟! کساني که تلاش‌شان در زندگي دنيا بر گمراهي بود، در حالي که مي‌پنداشتند کار خوبي انجام مي‌دهند»! (این یعنی تدوین و ترویج احادیث واحد توسّط اهل حدیث، تلاشی بر گمراهی بود، در حالی که آنان می‌پنداشتند کار خوبی انجام می‌دهند. به خدا پناه می‌بریم از چنین گمراهی دوری! تا همین جا کافی است. باقی بماند برای جلسه‌ی بعد ان شاء الله.

والسلام علیکم و رحمت الله)

↑[1] . نگاه کن به: عبد الرزاق، المصنّف، ج5، ص436 و ج6، ص57 و ج10، ص361؛ مسند أحمد، ج1، ص293، 324 و 336؛ صحيح البخاري، ج1، ص37 و ج4، ص31 و ج7، ص9؛ صحيح مسلم، ج5، ص76؛ سنن النسائي، ج3، ص433 و ج4، ص360؛ صحيح ابن حبان، ج14، ص562 و منابع فراوان ديگر.

↑[2] . نگاه کن به: صحيح البخاري، ج3، ص132؛ ابن أبي عاصم، الآحاد و المثاني، ج5، ص388؛ طبراني، المعجم الکبير، ج23، ص50؛ ذهبي، سير أعلام النبلاء، ج2، ص143.

↑[3] . براي آگاهي از اين اقدامات، نگاه کن به: شهرستاني، منع تدوين الحديث؛ غلامي، محو السنة أو تدوينها؛ نجمي، أضواء علی الصّحيحين، ص47 تا 50.

↑[4] . براي آگاهی بيشتر در اين باره، نگاه کن به: اعترافات ابو هريره به مخالفت صحابه با کثرت روايت حديث و خودداری مهاجران و انصار از اين کار، با مضمون: «إنّ الناس يقولون أکثر أبو هريرة [من الحديث]» و «إنکم تقولون أکثر أبو هريرة عن النبيّ صلّی الله علیه وآله وسلّم» و «إنكم لتقولون ما بال المهاجرين لا يحدّثون عن رسول الله صلّی الله علیه وآله وسلّم بهذه الأحاديث وما بال الأنصار لا يحدّثون عن رسول الله صلّی الله علیه وآله وسلّم بهذه الأحاديث»! (در: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج2، ص362، 363 و 364 و ج4، ص330 و 332؛ عبد الرزاق، تفسير القرآن، ج1، ص64؛ مسند أحمد، ج2، ص240 و 274؛ صحيح البخاري، ج1، ص37 و ج2، ص65 و ج3، ص2 و 74؛ ج4، ص209؛ صحيح مسلم، ج7، ص167؛ نسائي، السنن الکبری، ج3، ص439؛ بيهقي، دلائل النبوّة، ج6، ص201) و «ما من أصحاب النبي صلّی الله علیه وآله وسلّم أحد أکثر حديثاً عنه منّي إلا ما کان من عبد الله بن عمرو» و «لم يکن أحد من أصحاب النبيّ صلّی الله علیه وآله وسلّم أکثر حديثاً عنه من أبي هريرة» (در: صحيح البخاري، ج1، ص36؛ حاکم نيشابوري، المستدرک، ج3، ص509؛ ابن عدي، الکامل، ج1، ص20). همچنين، نگاه کن به: اعتراضات بزرگان صحابه به ابو هريره به سبب کثرت روايت حديث، با مضمون: «أکثر أبو هريرة علينا» و «أکثر أبو هريرة علی نفسه» (در: صحيح البخاري، ج2، ص89؛ سنن أبي داود، ج1، ص285؛ بيهقي، السنن الکبري، ج3، ص45؛ صحيح ابن خزيمة، ج2، ص167؛ صحيح ابن حبان، ج6، ص220)؛ تا جايی که از سائب بن يزيد نقل شده است که شنيد عمر به اين حديث‌گرای دوسی می‌گويد: «لتتركنّ الحديث عن رسول الله صلّی الله علیه وآله وسلّم أو لألحقنّك بأرض دوس!» و به کعب الأحبار که حديث‌گرايی مانند او بود، می‌گويد: «لتتركنّ الحديث أو لألحقنّك بأرض القردة!» (ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج50، ص172؛ ذهبي، سير أعلام النبلاء، ج2، ص600 و 601)؛ همچنانکه سائب بن يزيد، نظير اين برخورد با آن دو را از عثمان نيز نقل کرده و گفته است: «أرسلني عثمان بن عفان إلى أبي هريرة فقال: قل له: يقول لك أمير المؤمنين: ما هذا الحديث عن رسول الله صلّی الله علیه وآله وسلّم؟! لقد أكثرت! لتنتهينّ أو لألحقنك بجبال دوس! وأت كعباً- يعني کعب الأحبار، فقل له: يقول لك أمير المؤمنين عثمان: ما هذا الحديث؟! قد ملأت الدّنيا حديثاً! لتنتهينّ أو لألقينّك بجبال القردة!» (رامهرمزي، الحدّ الفاصل، ص554). در برابر امثال آن دو، اصحاب بزرگ پيامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم بودند که حديث واحد را حجّت نمی‌دانستند و از اهتمام به آن باز می‌داشتند؛ چنانکه از عليّ نقل شده است که می‌گفت: «كنت إذا سمعت من رسول الله صلّی الله علیه وآله وسلّم حديثاً نفعني الله به بما شاء أن ينفعني منه وإذا حدّثني غيره استحلفته فإذا حلف لي صدّقته» (ابن أبي شيبة، المصنّف، ج2، ص280؛ مسند أحمد، ج1، ص10؛ سنن أبي داود، ج1، ص340؛ سنن الترمذي، ج1، ص253؛ نسائي، السنن الکبری، ج6، ص109) و از عمر نقل شده است که می‌گفت: «أقلّوا الحديث عن النبيّ صلّی الله علیه وآله وسلّم و أنا شريککم [فيه]» (مسند ابن المبارک، ص103؛ سنن الدارمي، ج1، ص85؛ سنن ابن ماجة، ج1، ص12؛ رامهرمزي، الحدّ الفاصل، ص553؛ طبراني، المعجم الأوسط، ج2، ص326)؛ بل از او نقل شده است که شماری از صحابه مانند ابو درداء و حتّی ابن مسعود را به جرم کثرت روايت از پيامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم زنداني کرد و به آنان گفت: «قد أكثرتم الحديث عن رسول الله صلّی الله علیه وآله وسلّم» (ابن أبي شيبة، المصنّف، ج6، ص201؛ رامهرمزي، الحدّ الفاصل، ص553؛ ذهبي، تذکرة الحفاظ، ج1، ص7)، اين در حالی بود که از عون بن عبد الله نقل شده است که می‌گفت: «أحصينا حديث عبد الله بن مسعود عن رسول الله صلّی الله علیه وآله وسلّم، فإذا بضعة وخمسون حديثاً!» (رامهرمزي، الحدّ الفاصل، ص557؛ ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج68، ص33)؛ بل از عمرو بن ميمون نقل شده است که می‌گفت: «ما أخطأني ابن مسعود خميساً إلا أتيته فيه، فما سمعته يقول لشئ قطّ: "قال رسول الله صلّی الله علیه وآله وسلّم"!» (ابن أبي شيبة، المصنّف، ج6، ص200). نظير اين گزارش، از علقمه و قيس بن عبد نيز نقل شده است (طبراني، المعجم الکبير، ج9، ص123 و 124). با اين وصف، بيهوده نيست از ابو هريره نقل شده است که بعد از درگذشت عمر می‌گفت: «ما كنّا نستطيع أن نقول: قال رسول الله صلّی الله علیه وآله وسلّم حتّى قبض عمر، كنّا نخاف السّياط!» (ذهبي، سير أعلام النبلاء، ج2، ص602 و 603) و می‌گفت: «إنّي لأحدّث بأحاديث لو تكلّمت بها في زمن عمر لشجّ رأسي!» (ابن عساکر، تاريخ مدينة دمشق، ج67، ص343؛ ذهبي، سير أعلام النبلاء، ج2، ص601) و می‌گفت: «أفإن كنت محدّثكم بهذه الأحاديث وعمر حيّ؟! أما والله إذاً لألفيت المخفقة ستباشر ظهري!» (عبد الرزاق، المصنّف، ج11، ص262). همچنانکه از عايشه نقل شده است که روزی به عروة بن زبير گفت: «ألا أعجبك أبو هريرة؟! جاء فجلس إلى جانب حجرتي يحدّث عن رسول الله يسمعني ذلك وكنت أسبّح، فقام قبل أن أقضي سبحتي، ولو أدركته لرددت عليه أنّ رسول الله لم يكن يسرد الحديث كسردكم» (مسند أحمد، ج6، ص118 و 157؛ صحيح البخاري، ج4، ص168؛ صحيح مسلم، ج7، ص167؛ سنن أبي داود، ج2، ص178؛ ابن عدي، الكامل، ج1، ص20). همچنانکه ساير بزرگان صحابه بر خلاف ابو هريره و امثال او، اهتمامی به روايت حديث نداشتند و مفاسد آن را درک می‌کردند؛ چنانکه از عمرو بن ميمون نقل شده است که می‌گفت: «صحبت عبد الله بن مسعود ثمانية عشر شهراً فما سمعته يحدّث عن رسول الله صلّی الله علیه وآله وسلّم إلا حديثاً واحداً فعرق ثمّ قال: هذا أو نحو هذا أو شبيه هذا!» (ابن أبي شيبة، المصنّف، ج6، ص200؛ طبراني، المعجم الکبير، ج9، ص123) و از سائب بن يزيد نقل شده است که می‌گفت: «صحبت سعد بن أبي وقاص سنة، فما سمعته يحدّث عن رسول الله صلّی الله علیه وآله وسلّم إلا حديثاً واحداً» (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج3، ص144 با گونه‌ای تفاوت؛ رامهرمزي، الحدّ الفاصل، ص557) و می‌گفت: «خرجت مع سعد بن مالك من المدينة إلى مكة فما سمعته يحدّث عن النبيّ صلّی الله علیه وآله وسلّم بحديث حتّى رجعنا» (ابن أبي شيبة، المصنّف، ج6، ص201؛ مسند ابن المبارک، ص104؛ سنن الدارمي، ج1، ص85؛ سنن ابن ماجة، ج1، ص12) و از شعبي نقل شده است که می‌گفت: «جالست ابن عمر سنة فما سمعته يحدّث عن رسول الله صلّی الله علیه وآله وسلّم شيئاً» (ابن سعد، الطبقات الکبري، ج4، ص145؛ ابن أبي شيبة، المصنّف، ج6، ص201؛ سنن الدارمي، ج1، ص84؛ سنن ابن ماجة، ج1، ص11) و نظير آن درباره‌ی ابن عمر، از مجاهد نيز نقل شده است (مسند الحميدي، ج2، ص298؛ صحيح مسلم، ج8، ص137) و از ربيعة بن هدير که ملازم طلحه بود نقل شده است که می‌گفت جز يک حديث نشنيده است که طلحه از پيامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم روايت کند (رامهرمزي، الحدّ الفاصل، ص558 و 559). از اين رو، برخی تابعان و اتباعشان نيز از عدم حجّيت احاديث آگاهی داشتند و از اهتمام به آن باز می‌داشتند؛ چنانکه به عنوان نمونه، از ابو حنيفه (د.150ق) نقل شده است که هرگاه احاديثی را برای شاگردانش روايت می‌کرد، می‌گفت: «هذا الذي سمعتم کلّه ريح و باطل!» (ابن أبي حاتم رازي، الجرح و التعديل، ج8، ص449) و از عبد الله بن عبد العزيز (د.184ق) نقل شده است که به يکی از مشاهير اهل حديث با نام سفيان بن عيينة (د.198ق) می‌گفت: «ما أحد من الناس يدخل عليّ أحبّ إليّ منك، إلا أن فيك عيباً: تحبّ الحديث!» (ابن عدي، الكامل، ج1، ص24) و از ايّوب سختياني (د.131ق) نقل شده است که می‌گفت: «ما قلّ من الحديث كان خيراً» (همان، ج1، ص24) و از برخی ديگر نيز سخنان دلسوزانه‌ی مشابهی نقل شده که هيچ يک در گوش سنگين حديث‌گرايان فرو نرفته است!

↑[5] . کهف/ 103 و 104.

هم‌رسانی
این مطلب را با دوستان خود به اشتراک گذارید.
رایانامه
تلگرام
فیسبوک
توییتر
برای شنیدن صوت درس پنجاه و دوم اینجا را کلیک کنید.
هرگونه استفاده و برداشت از مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است.
×
آیا مایلید در خبرنامه‌ی پایگاه عضو شوید؟