الخميس ٥ ربيع الآخر ١٤٤٠ هـ المعادل لـ ١٣ ديسمبر/ كانون الأول ٢٠١٨ م
     
المنصور الهاشمي الخراساني
* تمّ نشر الترجمة العربية لكتاب «العودة إلى الإسلام» أثر العلامة المنصور الهاشمي الخراساني حفظه الله تعالى. * تمّ نشر النسخة المبرمجة لكتاب «العودة إلى الإسلام» أثر العلامة المنصور الهاشميّ الخراسانيّ حفظه الله تعالى
loading

الرسائل

     
الرقم: ٣
الموضوع:

نبذة من رسالة جنابه يحذّر المسلمين فيها من عدم المعرفة ويدعوهم إلى طلب العلم ومعرفة الحقّ والباطل.

نصّ الرسالة:

بسم الله الرّحمن الرّحیم

ای خداوند من و خداوند پدران من که در گذشته‌اند! و خداوند آسمان‌های برافراشته با ستون‌هایی که دیده نمی‌شوند! و خداوند خورشید فروزان و ماه تابان و ستارگان فراوان! و خداوند زمین‌های فراخ که برخی بر روی برخی دیگر قرار گرفته‌اند و با میخ‌هایی به هم پیوسته‌اند! و خداوند اقیانوس‌های ژرف و گسترده و آن‌چه بر آن‌ها و در آن‌ها شناور است! و خداوند دریاهای بزرگ با موج‌های خروشان و جزایر زیبا و سواحل ماسه‌ای و رودهایی که در آن‌ها می‌ریزند! و خداوند کوهستان‌های بلند با قلّه‌های برف‌گیر و دامنه‌های پرشیب و درّه‌های تاریک و پرتگاه‌های خطرناک و صخره‌های سترگی که بر کرانه‌ی آن‌ها آویخته‌اند! و خداوند جنگل‌های سرسبز با درختان انبوه و اعماق تاریک و هر جنبنده‌ای که در آن‌ها جنبان است! و خداوند بیابان‌های پهناور با گستره‌ای خشک و خاکی فرسوده و بوته‌هایی بیخته و شن‌بادهایی که بر آن‌ها می‌وزند! و خداوند ابرهای باران‌زا و ابرهای غیرباران‌زا که از آفاق دور می‌آیند و بر زمین سایه می‌افکنند! و خداوند بهار که زایش طبیعت است و تابستان که بلوغ طبیعت است و پاییز که پیری طبیعت است و زمستان که مرگ طبیعت است! و خداوند آن‌چه بود و آن‌چه هست و آن‌چه خواهد بود! تو را می‌پرستم، پرستش پیامبران و تو را می‌ستایم، ستایش فرشتگان. تو را تسبیح می‌گویم و بزرگ می‌شمارم و سپاس می‌گزارم به شماره‌ی ستارگان آسمان؛ و چه کسی جز تو شماره‌ی ستارگان آسمان را می‌داند؟! و به شماره‌ی برگ‌های درختان؛ و چه کسی جز تو شماره‌ی برگ‌های درختان را می‌داند؟! و به شماره‌ی ریگ‌های بیابان؛ و چه کسی جز تو شماره‌ی ریگ‌های بیابان را می‌داند؟! و به شماره‌ی قطرات باران؛ و چه کسی جز تو شماره‌ی قطرات باران را می‌داند؟! و به شماره‌ی پرتوهای خورشید تابان؛ و چه کسی جز تو شماره‌ی پرتوهای خورشید تابان را می‌داند؟! و به شماره‌ی نفَس‌های جانداران؛ و چه کسی جز تو شماره‌ی نفَس‌های جانداران را می‌داند؟! و به شماره‌ی پلک بر هم زدن مردمان؛ و چه کسی جز تو شماره‌ی پلک بر هم زدن مردمان را می‌داند؟! بل همه‌ی این‌ها را شماره‌ای است، امّا من تو را تسبیح می‌گویم و بزرگ می‌شمارم و سپاس می‌گزارم بی‌شمار و بی‌پایان، مانند نعمت‌هایت، آن‌گونه که سزاوار جمال و جلال توست! و تو را یگانه می‌دانم و برای تو انبازی نمی‌شناسم و گواهی می‌دهم که محمّد -درود تو بر وی و خاندانش باد- بنده و واپسین فرستاده‌ی توست که او را با هدایت و دین حق فرستادی تا آن را بر هر دینی پیروز گردانی هر چند مشرکان خوش ندارند. آن‌گاه دوازده تن از خاندان او، خلفای تو و خلفای پیامبرت هستند که بر آنان نعمت بخشیدی و آنان را بر مردمان برتری دادی و برایشان پیشوا نمودی تا تو را بشناسند و بپرستند و بازگشت من به سوی توست. من را به آن‌چه می‌پسندی راه بنما و از آن‌چه نمی‌پسندی بازدار و من را به خودم وامگذار تا از آن‌چه می‌پسندی روی بگیرم و به آن‌چه نمی‌پسندی روی آورم، من آن هنگام از زیان‌کاران خواهم بود. ای خداوند! میان من و کسانی که تو را نمی‌شناسند و در زمین برتری می‌جویند و تباهی می‌انگیزند حکم فرما و مرا بر ضدّ آنان یاری کن؛ چراکه تو بهترین حکم کنندگان و بهترین یاری کنندگانی. به تو روی آوردم و بر تو توکّل کردم و تو را با آیینی پیراسته برای تو پرستیدم و از پرستش طاغوت پرهیختم و از کسانی که با تو و با دوستان تو دشمنند کناره گرفتم تا مرا پاک گردانی و به خویش نزدیکم سازی و نعمتم دهی و از گناهانی که دست‌هایم پیش فرستاده یا پس انداخته است چشم پوشی و در روزی که دل‌ها و دیده‌ها باژگون می‌گردند از آتش برهانی و به بهشت درآوری؛ همانا تو هر که را بخواهی می‌رهانی و هر که را بخواهی می‌سوزانی و تو بسیار بخشاینده و مهربان هستی.

و امّا بعد..

... ای برادران و خواهران مسلمان! بدانید که جهان به پایان خود نزدیک شده و آخر الزّمان فرا رسیده و سپیده‌ی وعده‌ها بر دمیده است. اکنون ما و شما در روزگاری زندگی می‌کنیم که فتنه و آشوب همه جا را فرا گرفته و ظلم و فساد گسترش یافته و شبهه فراوان شده است. شبهه را از آن رو «شبهه» می‌گویند که انسان را به «اشتباه» می‌اندازد و حقّ و باطل را به هم «مشتبه» می‌سازد. بی‌گمان اگر حق آشکار بود بر کسی پوشیده نمی‌ماند و اگر باطل بی‌حجاب بود نزد همگان رسوا می‌شد، امّا واقع آن است که حق در پسِ ابرهای باطل فرو می‌رود و باطل نقاب حق بر چهره می‌زند و این‌جاست که شناخت آن دو از هم سخت می‌گردد. شیطان می‌داند که اگر شما را آشکارا به سوی باطل فرا خواند و به گمراهی فرمان دهد شما دعوت‌اش را اجابت نمی‌کنید و از فرمانش سر می‌پیچید؛ از این رو، شما را از یک سو به حق فرا می‌خواند و به هدایت فرمان می‌دهد و از سوی دیگر باطل را در نظر شما حق می‌آراید و گمراهی را برایتان هدایت جلوه می‌دهد! این‌جاست که شما دعوت او را اجابت و فرمان او را اطاعت می‌کنید و به شوق حق گرفتار باطل و به نام هدایت دچار گمراهی می‌شوید! و روزگار ما لبریز از این شبهه‌هاست؛ شبهه‌هایی که جوانان شما را فریب داده و پیران شما را سرگردان نموده است؛ شبهه‌هایی که زندگی را بر شما سخت کرده و برکت را از سفره‌هاتان برده است؛ شبهه‌هایی که عقل شما را منگ و قلب شما را سنگ کرده است؛ شبهه‌هایی که چشم‌های شما را گرفته است تا نبینید و گوش‌های شما را گرفته است تا نشنوید و دهان‌های شما را گرفته است تا چیزی نگویید! چه بسیار باطلی که در روزگار ما حق دانسته شده است و چه بسیار حقّی که در روزگار ما باطل! چه بسیار ضلالتی که در روزگار ما هدایت به شمار رفته است و چه بسیار هدایتی که در روزگار ما ضلالت! چه بسیار دروغی که در روزگار ما راست پنداشته شده است و چه بسیار راستی که در روزگار ما دروغ! چه بسیار غلطی که در روزگار ما درست انگاشته شده است و چه بسیار درستی که در روزگار ما غلط! چه بسیار بدی که در روزگار ما خوب جلوه داده شده است و چه بسیار خوبی که در روزگار ما بد! در حالی که نشناختنِ حق از باطل و ندانستنِ هدایت از گمراهی و درنیافتنِ راست از دروغ و نفهمیدنِ درست از غلط و تشخیص ندادنِ خوب از بد، به هیچ روی ساده و بی‌اهمّیت نیست، بل تاوان سخت و پی‌آمدهای دشواری دارد و می‌تواند به مصیبتی جان‌کاه و شقاوتی ابدی منتهی شود. بیندیشید که اگر دشمن را از دوست تشخیص ندهید چه فرجامی خواهد داشت؟! یا اگر گرگ را از گوسفند تمییز ندهید چه حادثه‌ای روی خواهد داد؟! یا اگر تیغ را از پنبه در نیابید چه خواهد شد؟! یا اگر دارو را از سم باز نشناسید چه مصیبتی به بار خواهد آمد؟! حق و باطل برای شما مانند دوست و دشمن، و هدایت و گمراهی برای شما مانند گوسفند و گرگ، و راست و دروغ برای شما مانند پنبه و تیغ، و درست و غلط برای شما مانند دارو و سمّ است که اگر یکی را از دیگری تشخیص ندهید هلاک خواهید شد! این‌جاست که «جهلِ» انسان، بزرگ‌ترین دشمن او می‌شود و «بی‌خبریِ» او بلای جانش می‌گردد! هیچ کس دشمنی بزرگ‌تر از جهل خود نداشته است و هیچ چیز برای آدمی خطرناک‌تر از بی‌خبری نیست! بنابراین، از جهلِ خود بیش از دشمن بر حذر باشید و از بی‌خبریِ خود بیش از گرگ هراسان باشید و از بی‌اطلاعیِ خود بیش از تیغ احتیاط کنید و از ناآشناییِ خود بیش از سم بترسید! چراکه دشمن و گرگ و تیغ و سمّ مادی، جسم شما را از پای در می‌آورند، در حالی که جهل و بی‌خبری و بی‌اطلاعی و ناآشنایی معنوی، روحِ شما را تباه می‌کنند!

پس ای مردمی که در زندگی‌هایِ خود روزمره شده‌اید و به روزمرگی‌های خود عادت کرده‌اید و در عادت‌های خود فرو رفته‌اید و در فرو رفتگی‌های خود محکم گشته‌اید و نمی‌دانید کدام از کدام است! ای برادران و خواهران خفته‌ی من! به خود آیید و بیدار شوید و برخیزید! به خدا سوگند، شما را از «شناختن» گزیری نیست و کار شما جز با «دانستن» راست نمی‌آید. هم‌اینک، «شناخت» مانند فرشته‌ای شما را به سوی خود فرا می‌خواند و «دانستن» مانند پیامبری شما را به سوی خود دعوت می‌کند. در کوچه‌های شما فریاد می‌زند و بر پشت بام‌هاتان ندا می‌دهد که «ای بی‌خبران! شام بی‌خبری پشت نموده و صبحِ آگاهی بر دمیده است. اینک بیدار شوید و به سوی من بشتابید و چیزی شما را از من باز ندارد! چراکه من برای شما از نان شب واجب‌تر و از کسب و کار و خانواده سودمندترم. من تنها کسی هستم که با شما می‌ماند و در دنیا و آخرت از شما جدا نمی‌شود. اموال شما از بین می‌روند، همسرانتان می‌میرند و فرزندانتان جدا می‌شوند، امّا من هیچ گاه از بین نمی‌روم و هیچ گاه نمی‌میرم و هیچ گاه از شما جدا نمی‌شوم. بل شما را مانند خود حفظ می‌کنم و همراه خود به جاودانگی می‌رسانم. اگر من با شما باشم چیزی به شما زیان نخواهد رساند و اگر من با شما نباشم چیزی به شما سود نخواهد رساند. پس کدامین بازدارنده شما را از من باز می‌دارد و کدامین بی‌نیاز کننده شما را از من بی‌نیاز می‌کند؟!» این‌گونه «شناخت» شما را به سوی خود فرا می‌خواند و این چنین «دانستن» شما را به سوی خود دعوت می‌کند. پس ندای او را بشنوید و دعوت او را اجابت کنید! برای شناخت حق از باطل به پا خیزید و برای دانستن درست از غلط اهتمام ورزید! و چرا چنین و چنان نکنید؟! در حالی که شناخت حقّ و باطل، قوامِ انسانیّت شما و دانستنِ درست و غلط، مایه‌ی شخصیّت شماست. چگونه نام خود را انسان می‌نهد کسی که از «معرفت» بیزار است؟! و چرا نام خود را اسب نمی‌نهد کسی که با «علم» بیگانه است؟! داناییِ انسان، پایه‌ی شرفِ او و آگاهی او، مایه‌ی عزّت اوست. مقصودم از آگاهی، ریاضی و هندسه و مانند آن نیست و منظورم از دانایی، فقه و اصول و منطق و فلسفه نیست! این‌ها همه فضلی است که امروز فتنه شده است و قوام انسانیّت شما به این‌ها نیست! مقصودم از دانایی، شناختِ حق از باطل و منظورم از آگاهی، تشخیصِ هدایت از گمراهی است. چه بسیار فقیه و فیلسوفی که به دوزخ رفته و چه بسیار دکتر و مهندسی که رستگاری نیافته است؛ چراکه حق را از باطل نشناخته و هدایت را از گمراهی در نیافته است!

هان، ای دانشجویان و طالبان علوم دینی! شما را می‌بینم که در درس و بحث خود فرو رفته‌اید و نمی‌دانید حق کدام و باطل کدام است! امروز این درس و بحث برای شما فتنه است! هان، ای مجتهدان و مقلّدان! شما را می‌بینم که در اجتهاد و تقلید خود فرو رفته‌اید و نمی‌دانید حق کدام و باطل کدام است! امروز این اجتهاد و تقلید برای شما فتنه است! هان، ای خطیبان و منبریان! شما را می‌بینم که در خطبه و منبر خود فرو رفته‌اید و نمی‌دانید حق کدام و باطل کدام است! امروز این خطبه و منبر برای شما فتنه است! هان، ای مسجدیان و خانقاهیان! شما را می‌بینم که در مسجد و خانقاه خود فرو رفته‌اید و نمی‌دانید حق کدام و باطل کدام است! امروز این مسجد و خانقاه برای شما فتنه است! هان، ای کارمندان و بازاریان! شما را می‌بینم که در کار و کسب خود فرو رفته‌اید و نمی‌دانید حق کدام و باطل کدام است! امروز این کار و کسب برای شما فتنه است! هان، ای گروه مردمان! به هر گوشه‌ای می‌نگرم شما را می‌بینم که در زندگی‌های خود فرو رفته‌اید و در خانه‌های خود پنهان شده‌اید! به خود و به یکدیگر مشغول گشته‌اید و نمی‌دانید حق کدام و باطل کدام است! به روزمرگی‌های خود معتاد شده‌اید و در باتلاق تعلّق‌ها گرفتار آمده‌اید! دیگر به شناختنِ حقّ و باطل نمی‌اندیشید و از دانستنِ درست و غلط سراغ نمی‌گیرید! حق برای شما با باطل یکسان شده است و درست برای شما با غلط فرقی نمی‌کند! خود را از این مسائل فارغ کرده‌اید و سرتان از این موضوعات سرگرم است! کار بیرون، شما را از کار درون باز داشته و جستجوی پول و مدرک، شما را از جستجوی علم و حکمت مشغول کرده است. می‌گویید: مشکلاتِ زندگی چنین است که ما را از شناختن باز می‌دارد و گرفتاری‌هایِ دنیا چنان است که ما را از دانستن مانع می‌شود! در حالی که آن مشکلاتِ شما، خود برای این است که حقّ و باطل را نمی‌شناسید! و این گرفتاری‌هایِ شما، خود برای آن است که درست و غلط را نمی‌دانید! هیچ مشکلی نیست مگر آن‌که از جهلِ شما برخاسته و هیچ گرفتاری‌ای نیست مگر آن‌که بی‌خبریِ شما آن را زاییده است! «معرفت» صاحب خود را یاری می‌کند و «علم» دوست خود را نجات می‌دهد. این دو برای شما مانند آب برای تشنه و غذا برای گرسنه و راهنما برای گمشده و مونس برای تنهایند. این دو پشتیبان شما و عصای دستتانند. این دو درمان دردهای شما و مرهم زخم‌هاتانند. این دو کلید درهای بسته و دربازه‌های خوشبختیِ شمایند. این دو سرمایه‌ی شما در روزِ نداری و دست‌گیرِ شما در روز افتادگی‌اند. این دو برای شما رهبرانی هستند که گمراه نمی‌کنند و حاکمانی هستند که ستم نمی‌ورزند. این دو برای شما خانه‌هایی هستند که ویران نمی‌شوند و زمین‌هایی هستند که همیشه آبادند. این دو برای شما ثروت‌هایی هستند که به سرقت نمی‌روند و کارگرانی هستند که سستی نمی‌ورزند. این دو برای شما همسرانی هستند که جدا نمی‌شوند و فرزندانی هستند که جفا نمی‌کنند. این دو برای شما دوستانی هستند که دشمن نمی‌شوند و همراهانی هستند که تنها نمی‌گذارند. پس به این دو روی آورید و هیچ چیز شما را از این دو باز ندارد! راست را از دروغ بشناسید و درست را از غلط تشخیص دهید! نشناختن، دزدِ دین و دنیای شما و تشخیص ندادن، اسبابِ ندامتِ شماست. به شما راست می‌گویم: ندانستن، در این روزگار گناهی نابخشودنی و خطایی بسیار بزرگ است. در این روزگار اگر حقیقت را نشناسید فریب می‌خورید و اگر هدایت را تشخیص ندهید سرتان کلاه می‌رود! شیطان‌های جنّی باطل را برایتان جایِ حق می‌زنند و شیطان‌های انسی گمراهی را با نام هدایت به خوردتان می‌دهند! همیشه هستند فرصت‌جویانی که از نادانی شما سوء استفاده کنند و بی‌خبری شما را مغتنم بشمارند، تا به واسطه‌ی شما به قدرت و ثروت دست یابند و اموال و انفس شما را بخورند! در حالی که اگر شما آگاه بودید، اینان بر شما سلطه نمی‌یافتند و اگر شما دانا بودید، اینان بر شما چیره نمی‌شدند! آیا در تاریکی شب نیست که دزد به خانه می‌آید و در آبِ گل‌آلود نیست که ماهی به تور می‌افتد؟! هوشیار باشید و بیش از این در نادانی و بی‌خبری نمانید! هر چه زودتر- پیش از آن‌که دیر شود- برای شناختِ حقّ از باطل به پا خیزید و برای تشخیص هدایت از گمراهی تلاش کنید. هر چند من بیمِ آن دارم که دیر شده باشد... آیا مرد خردمندی در میان شما نیست که حکمتم را فرا گیرد و زن دانایی در لابه‌لاتان یافت نمی‌شود که نصیحتم را بپذیرد؟! زیرکان شما کجایند که کلامم را فهم کنند و هوشیارانتان کیانند که دعوتم را پاسخ گویند؟! خوشا به حال کسانی که معرفت را فرا می‌گیرند؛ چراکه آنان رستگاری خواهند یافت و بدا به حال کسانی که در جهالت فرو می‌مانند؛ چراکه آنان بدبخت خواهند شد ...

ترجمة الرسالة:

بسم الله الرّحمن الرّحيم

يا ربّي وربّ آبائي الأولين! وربّ السماوات القائمات بغير عمد تُرى! وربّ الشمس الوهّاجة والقمر المنير والنجوم الكثيرة! وربّ الأرضين المبسوطة التي وضعت بعضها فوق بعض واتّصلت بأوتاد! وربّ المحيطات العميقة والواسعة وما هو عائم عليها وغائص فيها! وربّ البحار العظام بالأمواج الجائشة والجُزُر الجميلة والسواحل الرملية والأنهار التى تصبّ فيها! وربّ الجبال الشاهقة بالقمم الثلجية والسفوح المنحدرة والوديان المظلمة والمنحدرات الخطرة والصخور العظيمة المعلّقة على ضفافها! وربّ الغابات المخضرّة بالأشجار الكثيفة والأعماق المظلمة وكلّ دابة تدبّ فيها! وربّ الصحاري الواسعة بالصعيد اليابس والتربة المتآكلة والشجيرات المنخولة* والرياح الرملية التي تهبّ عليها! وربّ السّحب الممطرة والغير ممطرة التي تأتي من الآفاق البعيدة وتظلّل الأرض! وربّ الرّبيع الذي هو ولادة الطبيعة والصيف الذي هو بلوغ الطبيعة والخريف الذي هو هرم الطبيعة والشتاء الذي هو موت الطبيعة! وربّ ما كان وما هو كائن وما سيكون! أعبدك عبادة الأنبياء وأحمدك حمد الملائكة! أسبّحك وأكبّرك وأشكرك عدد نجوم السّماء؛ ومن يعلم عدد نجوم السماء غيرك؟! وعدد أوراق الأشجار؛ ومن يعلم عدد أوراق الأشجار غيرك؟! وعدد رمال الصحراء؛ ومن يعلم عدد رمال الصحراء غيرك؟! وعدد قطرات المطر؛ ومن يعلم عدد قطرات المطر غيرك؟! وعدد أشعّة الشمس المضيئة؛ ومن يعلم عدد أشعّة الشمس المضيئة غيرك؟! وعدد أنفاس الأحياء؛ ومن يعلم عدد أنفاس الأحياء غيرك؟! وعدد رمشات عيون الناس؛ ومن يعلم رمشات عيون الناس غيرك؟! بل أنّ لكلّ أولئك عدداً ولكنّي أسبّحك وأكبّرك وأشكرك قدر نعمك، بلا عدد ولا نفاد، كما يستحقّه جمالك وجلالك! وأوحّدك ولا أعلم لك شريكاً وأشهد أنّ محمداً -صلّى الله عليه وآله وسلّم- عبدك وخاتم أنبيائك الذي أرسلته بالهدى ودين الحق لتظهره على الدّين كلّه ولو كره المشركون. ثمّ أنّ الإثني عشر من آله، خلفاؤك وخلفاء نبيك الذين أنعمت عليهم وفضّلتهم على العالمين وجعلتهم أئمة لهم ليعرفوك ويعبدوك وإليك مرجعي. اهدني لما ترضى واصرف عني ما لا ترضى ولا تكلني إلى نفسي كي لا أعرض عن ما ترضى ولا أُقبِل على ما لا ترضى، فأكون من الخاسرين. ربّ احكم بيني وبين الذين لا يعرفونك ويريدون علواً في الأرض وفساداً وانصرني عليهم؛ فإنك خير الحاكمين وخير الناصرين. توجّهت إليك وتوكّلت عليك وعبدتك مخلصاً لك الدين واجتنبت عبادة الطاغوت وهجرت أعداءك وأعداء أوليائك لتطهّرني وتقرّبني إليك وتنعم عليّ وأن تغضّ الطرف عن ما قدّمت يداي من الذنوب وأخّرت وأن تخلّصني من النار يوم تتقلّب فيه القلوب والأبصار وأن تدخلني الجنّة؛ إنّك تخلّص من تشاء وتحرّق من تشاء وإنّك أنت الغفور الرحيم.

و أمّا بعد...

يا إخوتي وأخواتي المسلمون! إعلموا أنّ العالم قد أوشك على نهايته وحان آخر الزّمان وبزغ فجر الوعود. الآن نحن وأنتم نعيش في عصر قد عمّت فيه الفتن والفوضى جميع الأرجاء وشاع الظلم والفساد وازدادت الشبهة وإنّما سمّيت الشبهة بالشبهة لأنها توقع الإنسان في «الإشتباه» وتجعل الحقّ والباطل «مشتبهين». لا شكّ أنّ الحق لو كان ظاهراً لما خفي على أحد وأنّ الباطل لو كان حاسراً لانفضح لدى الجميع، لكنّ الواقع أنّ الحقّ يتوارى خلف سحب الباطل وأنّ الباطل يتقنّع بقناع الحقّ وهنا يصعب تمييزهما. قد علم الشيطان أنه لو دعاكم إلى الباطل وأمركم بالضلالة جهاراً لما أجبتم دعوته ولعصيتم أمره؛ لذلك، يدعوكم من جانبٍ إلى الحقّ ويأمركم بالهداية ومن جانب آخر يزيّن الباطل في أعينكم لتروه حقاً ويريكم الضلالة هداية! هاهنا تجيبون دعوته وتطيعون أمره ومن التلهف للحقّ تقعون في الباطل وباسم الهداية تبتلون بالضلالة وعصرنا طافح من هذه الشبهات؛ الشبهات التي خدعت شبابكم وحيّرت شيوخكم؛ الشبهات التي عسّرت عليكم العيشة وأذهبت بالبركة من موائدكم؛ الشبهات التي حيّرت عقولكم وحجّرت قلوبكم؛ الشبهات التي أعمت أبصاركم لكي لا تروا وأصمَّت آذانكم لكي لا تسمعوا وأغلقت أفواهكم لكي لا تتفوّهوا بشيء! كم من باطلٍ اعتُبِر حقاً في عصرنا وكم من حقٍ باطلاً! كم من ضلالة حسبت هداية في عصرنا وكم من هدايةٍ ضلالة! كم من كذب ظُنَّ صدقاً في عصرنا وكم من صدقٍ كذباً! كم من خطأٍ خُيِّل صحيحاً في عصرنا وكم من صحيحٍ خطأً! كم من سيئةٍ التبست مكان الحسنة في عصرنا وكم من حسنةٍ التبست مكان السيئة! في حين أنّ عدم معرفة الحقّ من الباطل وعدم تمييز الهداية من الضلالة وعدم درك الصدق من الكذب وعدم فهم الصحيح من الخطأ وعدم تشخيص الحسنة من السيئة، ليس بالسهل والهيّن بتاتاً، بل له عقوبة شديدة وتبعات عصيبة ويكاد أن ينتهي إلى مصيبة منهكة وشقاوة أبدية. تأمَّلوا سينتهي إلى أيّ خاتمة، إذا ما شخَّصتم الصديق من العدوّ؟! أو أيّ كارثة ستحلّ، إذا ما ميَّزتم الذئب من الضأن؟! أو ما الذي سيحدث إذا ما فرزتم الموسى من القطن؟! أو أيّ نائبة ستنزل، إذا ما عرفتم الدواء من السمّ؟! الحق والباطل بمثابة الصديق والعدوّ لكم، والهداية والضلالة بمثابة الضأن والذئب لكم، والصدق والكذب بمثابة القطن والموسى لكم، والصواب والخطأ بمثابة الدواء والسم لكم، فإذا ما ميّزتم أحدهما عن الآخر ستهلكون! هاهنا يصبح «جهل» الإنسان أكبر أعداءه وتصبح «غفلته» نقمة عليه! لم يكن لأحدٍ عدواً أكبر من جهله ولم يكن شيئاً أخطر للآدمي من الغفلة! لذلك، إحذروا من جهلكم أكثر من العدوّ واخشوا من غفلتكم أكثر من الذئب وتحرّزوا من سهوكم أكثر من الموسى وتوجَّسوا من عدم معرفتكم أكثر من السم؛ لأنّ العدوّ والذئب والموسى والسم أشياءٌ مادِّيَّة ينهكن أجسامكم، في حين أنّ الجهل والغفلة والسهو وعدم المعرفة أشياءٌ معنويّة يهلكن أرواحكم!

فيا من أصبحتم في معيشتكم مطَّرِدِين واعتدتم على اطِّرادِكم وخضتم في عاداتكم ورسختم في خوضكم ولا تعرفون أيٌّ من أيّ! يا إخواني وأخواتي الرُقُود! أفيقوا واستيقظوا وقوموا! تالله، لا مناص لكم من «المعرفة» ولا يستقيم أمركم إلا «بالعلم». إنّ «المعرفة» تناديكم إلى نفسها كملاك و«العلم» يدعوكم إلى نفسه كنبيٍّ. يصيح في أزقتكم وينادي من أعلى بيوتكم أن «يا أيها الغافلون! قد أدبر ليل الغفلة وبزغ فجر المعرفة. فاستيقظوا الآن واهرعوا إليّ ولا يصدَّنكم عنّي شيء! لأني أوجب لكم من قوت يومكم وأنفع لكم من مكسبكم وعملكم وأهليكم. أنا الوحيد الذي يرافقكم ولا يفارقكم في الدنيا والآخرة. أموالكم تفنى وأزواجكم تموت وأولادكم تفترق، لكني لا أزول أبداً ولا أموت أبداً ولا أفارقكم أبداً، بل أحفظكم كما أحفظ نفسي وأخلّدكم معي. لن يضرّكم شيء إن كنت أنا معكم ولن ينفعكم شيء إن لم أكن أنا معكم. فأيّ صادٍّ يصدّكم عنّي وأيّ مغن يغنيكم عنّي؟!» هكذا تناديكم المعرفة إلى نفسها وهكذا يدعوكم العلم إلى نفسه. فاسمعوا نداء المعرفة وأجيبوا دعوة العلم! قوموا لمعرفة الحقّ من الباطل واهتموا لتعلّم الصواب من الخطأ! ولمَ لا تفعلون ذلك؟! في حين أنّ معرفة الحقّ والباطل، هي قوام إنسانيّتكم وتعلّم الصواب والخطأ، دعامة شخصيّتكم. كيف يسمّي نفسه إنساناً من يبغض المعرفة؟! ولم لا يسمّي نفسه حصاناً من هو غريب عن العلم؟! علم الإنسان أصلُ شرفه ومعرفته أساس عزّته. قصدي من المعرفة هو ليس الرياضيات والهندسة وأمثالهنّ ومرادي من العلم هو ليس الفقه والأصول والمنطق والفلسفة! هذه كلّها فضلٌ أصبح اليوم فتنة وليس قوام إنسانيّتكم بهذه الأشياء! إنما قصدي من العلم، هو معرفة الحقّ من الباطل ومرادي من المعرفة، هو تمييز الهداية من الضلالة. كم من فقيه وفيلسوف ذهب إلى جهنّم وكم من طبيب ومهندس لم يبلغوا الفلاح؛ لأنهم ما عرفوا الحقّ من الباطل وما ميّزوا الهداية من الضلالة!

ألا، يا طلاب الجامعات ويا طلاب العلوم الدينية! أراكم قد خضتم فى درسكم وبحثكم ولا تعلمون أيّاً حقّ وأيّاً باطل! اليوم هذا الدرس وهذا البحث فتنة لكم! ألا، يا أيها المجتهدون ويا أيها المقلّدون! أراكم قد خضتم في اجتهادكم وتقليدكم ولا تعلمون أيّاً حقّ وأيّاً باطل! اليوم هذا الإجتهاد وهذا التقليد فتنة لكم! ألا، يا أيها الخطباء وأصحاب المنابر! أراكم قد خضتم في خطبكم ومنبركم ولا تعلمون أيّاً حقّ وأيّاً باطل! اليوم هذه الخطبة وهذا المنبر فتنة لكم! ألا، يا أهل المسجد ويا أهل الخانقاه! أراكم قد خضتم في مسجدكم وخانقاهكم ولا تعلمون أيٌّ حق وأيٌّ باطل! اليوم هذا المسجد وهذا الخانقاه فتنة لكم! ألا، يا أيها الموظفون والكسبة! أراكم قد خضتم في عملكم وكسبكم ولا تعلمون أيٌّ حق وأيٌّ باطل! اليوم هذا العمل وهذا الكسب فتنة لكم! ألا، يا جموع الناس! لأيّ ناحية أنظر أراكم قد انغمرتم في معيشتكم واختفيتم في بيوتكم! انشغلتم بأنفسكم وببعضكم البعض ولا تعلمون أيٌّ حق وأيٌّ باطل! اعتدتم على اطِّرادكم وعلقتم في ضحل التعلّقات! لمَّا تفكّروا بعدُ في معرفة الحقّ من الباطل ولمَّا تسألوا عن تعلّم الصواب والخطأ! تساوى عندكم الحقّ مع الباطل ولم يعد يختلف عندكم الصواب والخطأ! فرغتم أنفسكم من هذه المسائل وبالكم لاهٍ عن هذه المواضيع! عمل الخارج ألهاكم عن عمل الداخل وطلب المال والشهادة، شغلكم عن طلب العلم والحكمة. تقولون: إنّ مشاكل الحياة هكذا فتصدّنا عن المعرفة ونوائب الدنيا كذا فتمنعنا من العلم! في حين أن مشاكلكم تلك، هي بسبب أنّكم لا تعرفون الحقّ والباطل ونوائبكم هذه، هي بسبب أنّكم لا تعلمون الصواب والخطأ! ما من مشكلة إلاّ وهي نابعة من جهلكم ولا توجد نائبة إلاّ وأنجبته غفلتكم! المعرفة تنصر صاحبها والعلم ينجي صديقه. هذان الإثنان كالماء للضمآن والغذاء للجوعان والدليل للتائه والأنيس للمتوحّد. هذان ظهيران لكم وعصا بأيديكم. هذان دواء لأدوائكم وبلسم لجروحكم. هذان مفتاح للأبواب المغلقة وبوابات سعادتكم. هذان رأس مالكم في يوم مسكنتكم ومغيثكم في يوم ذلّتكم. هذان لكم قادة لا يُضلّون وحكّام لا يظلمون. هذان لكم بيوت لا تنهار وأراضٍ دائمة الخضار. هذان ثروات لا تسرق وعمّال لا تَهِن. هذان زوجات لكم لن تنفصل وأولاد لا تجفي. هذان لكم أصحاب لن يعادوا ومرافقون لن يخذلوا. فأقبلوا على هذين ولا يصدّنكم عنهما شيء! اعرفوا الصّدق من الكذب والصواب من الخطأ! عدم المعرفة، هي سارق دينكم ودنياكم وعدم التمييز، هو سبب ندامتكم. أقول لكم صدقاً: الجهل في هذا الزمان ذنب لا يغتفر وخطأ عظيم جداً. في هذا الزمان إن لم تعرفوا الحقيقة ستُخدعون وإن لم تشخصوا الهداية سيُحتال عليكم! فإنّ شياطين الجنّ يقدّمون الباطل لكم بدلاً من الحقّ وشياطين الإنس يلقمونكم الضلالة باسم الهداية! دائماً يوجد من يتحيّن جهلكم ويغتنم غفلتكم، لكي يصلوا من خلالكم إلى السلطة والثروة وليأكلوا أموالكم وأنفسكم! في حين أنكم لو كنتم واعين، ما تسلّط عليكم هؤلاء ولو كنتم عالمين، لما غلبكم هؤلاء! أما يقصد السارق البيت في ظلام الليل وتقع السمكة وسط الشباك في الماء العكر؟! انتبهوا ولا تمكثوا في الجهل والغفلة أكثر من هذا! أسرعوا قبل فوات الأوان وقوموا لمعرفة الحقّ من الباطل واسعوا لتشخيص الهداية من الضلالة ... أما يوجد فيكم رجل عاقل يستوعب حكمتي وامرأة فاهمة تقبل نصيحتي؟! أين هم فطناءكم كي يفهموا كلامي ومن هم كيَسَتُكم ليجيبوا دعوتي؟! طوبى للذين يكسبون المعرفة؛ لأنّهم سيفلحون وبئساً للذين يبقون في الجهالة؛ لأنّهم سيشقون ...

↑* . المقصود هو الشجيرات اليابسة التي هزَّتها الريح وفصلت أوراقها عن جذعها كما يفعل الغربال أو الشجيرات المجتثة والهائمة التي تنقلها الريح وتقلِّبها وكأنها تغربلها.

المشاركة
شارك هذا المحتوى مع أصدقائك.
البريد الإلكتروني
تلجرام
فيسبوك
تويتر
غوغل +
لا مانع من أيّ استخدام أو اقتباس من محتويات هذا الموقع مع ذكر المصدر.
×
هل ترغب في أن تصبح عضواً في النشرة الإخبارية؟